|
یادداشت های یک عدد مترسک
|
"هر آنچه در اين دنيا مي بينم حركتي توامان به پيش و به پس دارد...
پيشرفت به آينده و پسرفت به مبدا در جايي با هم تلاقي مي كنند."
انگار تاريخ را همين يك جمله مي سازد.
همین در ذهنم كولاك مي كند و جمله ها و كلمه ها و فكرهاي "مسلط" ديگري را دنبال خودش مي آورد و در مغز تنبل من حاكم مي كند. در ذهن من، جمله هايي كه به زحمت از كتاب انتخاب كرده ام –از براي اينكه اگر دستم را باز مي گذاشتم، تمام كتاب "تنهايي پر هياهو" علامتگذاري مي شد- بی قرار می شوند و هركدام كه متلاشي شدند، بي نهايت فكر آزاد مي كنند و اين فكرها انديشه ي مرا رسما" آزاد مي سازند!
"تنهايي پر هياهو" حاصل افكار خميرشده ي متراكمي است كه فقط ذهن آزاد و آماده مي جويند تا منبسط شوند و كله ي آدم را سنگين تر بكنند، طوري كه لنگر بيندازد به چپ و راست و تعادل را به هم بزند.
پي نوشت: اين پست معرفي كتاب نبود، واقعا خودم هم نمي فهمم كه چي بود. فقط جمله اي كه در ابتدا آوردم يادم آمد، شايد چون تضميني بود براي فكرهايم كه همچنان خودم را لابه لايشان گم كرده ام. بيشتر خواهم نوشت، به محض اينكه مجال كندوكاو فكرهايم را پيدا بكنم.
* تنهایی پرهیاهو/ب.هرابال/ترجمه ی پرویز دوائی/نشر کتاب روشن
حجله هايي كه در شهر مي بندند روز به روز زيادتر مي شوند. پيشتر هم اين تعداد مرگ زودرس ناشي از "تصادفات رانندگي" داشتيم؟ گلوله هاي سمج بدن هاي بيگناه را چطور به خاطر نبستن كمربند ايمني اتومبيل سوراخ مي كنند؟ چه بر سرمان آورده اند؟ چه بر سرمان خواهند آورد؟
پايتخت زير خاكستري از دروغ، آرام آرام مي سوزد و مي گدازد. بادي را كه خاكستر را كنار مي زند و گداختگي شهر را هويدا مي كند، گردباد توطئه در خودش مي پيچاند و آتش زير خاكستر –جنبش شهر را- خفه مي كند. به جرئت مي گويم كه قريب به اكثر مردم ساير شهرها نمي فهمند، نمي دانند، نمي ... زندگي در پايتخت اما، همچنان ادامه دارد. روزهايمان صحنه ي درگيري ها و دستگيري هاست. قلبهايمان مي لرزند اما همچنان استوارند، اشكهايمان چهره هايمان را مصمم تر مي كنند، دوستانمان مي ميرند، اما جنبش از نو متولد مي شود... و خب، زندگي ادامه دارد.
پ.ن. "من" در فكرهايم پيدا نيستم.
سبز خواهد شد
مي دانم...
مي دانم...
*اگر كمي خودخواه "تر" بشوم و هدفون را بگذارم روي سرم كه قيافه ام را با اين چتري هاي گرد و كودكانه، شبيه آدم فضايي ها مي كند و بگذارم لئونارد كوهن ترانه ي دلخواهم را توي گوشم بخواند تا مبادا صداي تكبير آدم هاي روي پشت بام ها به سرم بيندازد كه دوباره روي پشت بام بروم و صدايم را بيندازم ته گلويم كه كمتر زير به گوش برسد و فرياد بزنم الله اكبر و فكر بكنم تنها معنايي كه از بانگ من دريافت نمي شود، همين معناي تحت الفظي اش است. و سيروس خب، صداي رسا و بمي دارد كه قسم مي خورم نيمي از همسايه ها را به پشت بام مي كشاند، آهان، اگر چنين بكنم، يعني خودخواه باشم و فكر نكنم به 7 تايي كه كشتند و يك نفري كه همين بيخ گوشمان تيرخورد و مرد، حرفهاي ديگري هم دارم كه بايد بنويسم.
**من لياقت ندارم دوست داشته شوم. كدام ديوانه ي بخت برگشته اي مي تواند حتي طوري "تظاهر" بكند كه من باورم بشود مهم شده ام برايش؟ من كلا" موجود مزخرفي ام. خودم هم به ندرت رفتارهايم را تحمل مي كنم. مامان و بابا و سيروس حق دارند قطعا وقتي شكايت مي كنند. از شوخي هاي بي مزه ام دست برنمي دارم. خودم را به طرز گريه آوري به ريشخند مي گيرم و بعد، سناريوي تكراري زندگيم "طنز تلخ" مي شود.
***عقب مي كشم خودم را مثل دريا به هنگام جزر. آرام، آرام. دريايي كه شب ندارد، چون تماما" شب بودند روزهاي من تا لحظه اي كه "دير شدن" را احساس كردم. تا همين حالا كه سپيده مي زند، ماهِ من دور مي شود، سپيدي اش در سپيده ي صبح گم مي شود. جاذبه اش تحليل مي رود، مَد تمام مي شود و من، خودم را عقب مي كشم. آرام، آرام.
"رجعت" خواهم كرد. عقب تر كه مي روم، تكه تكه هاي روحم را جمع مي كنم. رفته رفته يكپارچه مي شوم، اما، سرم گيج مي رود با اين رو به عقب گام برداشتن و رو به رو را نگاه كردن -رد گم شدن ماه را در سپيدي صبح دنبال كردن-، تعادلم از دست مي رود، زمين مي خورم. روح بند زده ام مي شكند.
به گمانم اگر قرار بود من با اين عددهاي بزرگ بازي بكنم، جوري تقلب مي كردم كه تا اين اندازه تابلو نباشد. پذيرفته ايم، همه، كه نتايج انتخابات در ايران هيچ وقت خدا حقيقي نبوده، اما، تقلب، آنهم اينچنين عيان و آشكار، بازي با حضور پرشور مردم اميدوار، توهين به شعور آدمهايي كه پيش بيني مي كردند عددسازي ها را، اما نه اينطور كودكانه و... ناشيانه، تحمل ناپذير است.
در پی حمله نیروهای لباس شخصی و انصار حزبالله به تجمع دانشجویان ساکن کوی دانشگاه تهران، دانشجویان ساکن کوی دانشگاه تهران در اثر اصابت گلوله، زنجیر، چاقو، باتوم و چماق به شدت مجروح شدند.
به گفته دانشجویان نیروهای مهاجم به طور کامل مجهز هستند و هر گونه سلاح گرم و سرد در اختیار آنها قرار گرفتهاست. که از جمله میتوان به باتوم، چماق، چاقو، زنجیر، نارنجک صوتی، گاز اشکآور و فلفل و تفنگ اشاره کرد. دانشجویان همچنین از استفاده نیروهای مهاجم از نوع عجیبی گلوله پلاستیکی خبر میدهند که حالت ساچمهای دارد و در حین اصابت با بدن، پوست بدن فرد را سوراخ سوراخ میکند. (به گمانم گلوله هاي پينت بال باشد.)
به گفته دانشجویان حاضر در کوی دانشگاه تهران، مجروحشدگان به شدت نیاز به تجهیزات پزشکی و انجام عملیات فوری پزشکی دارند، با این حال نه تنها آمبولانسی در اختیار دانشجویان نیست که از کمکهای اولیه نیز خبری نیست.
حالا دانشگاه تهران عزاداري است. اساتيد استعفا مي دهند، امتحانات لغو مي شوند، چند دانشجو ديشب مرده اند. چند دانشجو را "كشته اند". دوستي مي گفت كه خاتمي و موسوي عصر امروز، دوشنبه، به دانشگاه تهران خواهند رفت.
مردم برنمي تابند، شورش مي كنند، حتي اگر سركوب بشوند. شبها صداي تكبير مردم از پشت بام ها گوش را كر مي كند، صداي تيرهايي كه معلوم نيست به هوا مي خورند يا به آدمها، صداي انفجار، رقص دود در آسمان، دختر و پسرهاي لنگ لنگان، جيغ، شعار، آدمها. آدمهايي كه حق شان را مطالبه مي كنند و ساكت نخواهند شد.
آيت العظمي صانعي از ديشب در حسينيه جماران بست نشسته اند. امروز قرار است در راهپيمايي شركت كنند وي به درخواست موسوي از مراجع پاسخ مثبت دادند.
دارم به اين باور مي رسم كه پشت همه ي اين بازي هاي سياسي، حتي دست مصنوعي هم پيدا نيست. پشت پرده خبرهاي ديگريست. صداي قهقهه مي آيد، از همان خنده هايي كه مو بر تن آدم راست مي كند.
قطع ارتباطات، از اس ام اس و فيلترينگ گسترده ي سايت ها شروع شد و به قطع شبكه هاي ماهواره اي و توقيف گسترده ي روزنامه ها و حتي تماس هاي تلفني از تلفن هاي ثابت و ... انجاميد. كشور در آرامش و امنيت كامل است، بله! چرا كه نه؟ فقط نمي دانم چرا من مي لرزم. مي ترسم؟ چرا؟
پسرعمه جان از دانشگاه شريف مي گفت كه رهبري حكم بازشمارش آرا را مي دهد. چنين بكند اگر، زمان خريده است تا مردم آرام شوند. اگر شورش ها نخوابد، تا 18 تيرماه ادامه خواهد يافت. 18 تير 88 جور ديگري خواهد بود. خيابانهاي تهران تكرار تاريخ را مي بينند.
چه خواهد شد؟

سبزها زير پوست شهر نمي مانند. از لحظه هايي كه خورشيد حضورش را كمرنگ تر مي كند، مي جنبند و خودشان را هويدا مي كنند. جيغ، داد، شعار، خنده هاي بلند... تا نيمه هاي شب، اين "شهر" خواهد بود كه زير پوششي سبز گم مي شود. راهپيمايي ها، جنبيدن ها، مجادلات سياسي. به نظرم لازم نيست من هم براي دهمين بار تكرار بكنم كه چرا شركت در انتخابات در اين برهه ي زماني امري حياتي است. من هم با شانزده سالگي ام نگران مي شوم، نگران ناآگاهي مردم و نگران مجري مهرورز انتخابات، اولي بيشتر و دومي قاطي با مقادير قابل توجهي حسرت و كاسه ي "چه كنم؟". خب، خرداد است و اميد به حادثه اي كه شايد هرگز تكرار نشود. اما "اميد" هست همچنان.
2
"حق دارم زل بزنم به سقف يكدست و بي ترك اتاقم و فكر بكنم به خاطراتي كه فقط آزار مي دهند، اما اشكهايم حق ندارند راهشان را از گوشه ي چشمم به شقيقه ها بگيرند و موهايم را خيس بكنند... من حق دارم دلتنگ حادثه اي باشم كه هرچند اشتباه بود، اما براي من پرتگاه پرواز شد.
بُر مي خورم ميان آدم هايي كه حضورشان قيافه ي تنهايي ام را هويداتر مي كند.
خاموشم.
3
به جز دست بندها و شال ها و پوسترها و سبزها كلا"، قيافه ي زندگي هماني است كه بود، همان پنج حرفي مزخرف كه حال آدم را بد مي كند. هر چند كاملا" با كيانا موافقم كه بهار خوبي بود و ارديبهشت محشري داشت. و گور باباي امتحانات نهايي كه پس فردا تمام مي شود و همه ي نمره هايي كه از شب بيداري هايم گرفتم.
آرام و قرار ندارم. قواي تحليل رفته ام براي فكر كردن را باز می یابم، جمع مي شوم، آب مي روم، آنقدر كه در ذهنش، در فكرهايش جاي بگيرم. نمي گنجم، كوچك نمي شوم، خاصيت انطباق با ذهن شلوغ او و فكرهاي درهم ساده اش را نداشته ام. من در روزمرگي هايش جاي گرفته ام، روزمرگي هايش. آرام می گیرم، وقتي مي نويسم، وقتي متهم مي كنم خودم را به ديوانگي، به جنون. به اينكه حالا يكپارچه احساسم و وقتي كه مي نويسم، عقل به یغما رفته ام را باز مي يابم. پريسا مخلوط ناهمگوني است از محتويات مغز و احساسات تند و تيزش. همچنان عقل غالب و احساس مغلوب. همچنان پيروز، اما نابود.
پ.ن. مخاطب نداشت واقعا".
*دستم را مي كنم تكيه گاه چانه ام، زل مي زنم به زري كه گريه مي كند بي صدا، برايش خوانده ام: چرا گرفته دلت؟ مثل آنكه تنهايي... چقدر هم تنها! خيال مي كنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستي... دچار يعني عاشق... و فكر كن كه چه تنهاست اگر ماهي كوچك قرمز دچار آبي درياي بيكران باشد!
از كافه زديم بيرون، برگشتم به زري گفتم كه: "خوب شد قهوه نخورديم، قهوه هاش بوي گند مي داد."
آقاي موسفيد كراواتي كه داشت مي رفت توي كافه، برگشت. پقي زدم زير خنده. آدم قهوه ي همه جا را نمي خورد. اين يك اصل است.
** من نبودم آيا كه دستم را قلاب كردم توي دستت؟ - آهان، چفت شد؟- من نبودم آيا كه آرام گرفتم كنار قدم هايت؟ نه قلبم تند زد و نه سردم شد؟ من نبودم آيا كه مژه ي بلند چسبيده روي گونه ات را برداشتم؟ - چه مژه هاي بلند و قشنگي!-. من نبودم آيا كه سرم را گذاشتم روي شانه ي راستت؟ من نبودم آيا كه دستم را كشيدم از توي دستت و گم شدم ميان انبوه جمعيتي كه در هم مي لوليدند، بي آنكه برگردم و نگاهت بكنم؟ بغض كسي شكست آيا روي پله هاي متحرك مترو و صدايش گم شد در هياهوي مردمي كه نمي فهمند، در نمي يابند پروازش را؟ زندگي من نيست اين تابع ناپيوسته كه از جايي نزديك چند روز پيش برش خورده و يك روز، چند ساعتي در گاه شمار لحظاتش گم شده است؟ من پريده ام آيا؟ من آیا شكسته ام؟ من آيا، من آيا همچنان منم؟
*** اين پنج خط كه به فاصله ي كم از هم قرار گرفته اند و سياه ها و سفيدها و گردها و چنگ ها و سكوت ها را بردوش مي كشند، حرف مي زنند. گاها" كه نت ها را به زير مي رانند پچپچه مي كنند و وقتي نت ها را روي سرشان مي گيرند، جيغ مي كشند. يوهان برامسِ آلماني يك لالايي خارق العاده دارد كه من ديوانه ي شنيدنش هستم. آرشه نزديك به گريف، ميزانها چهارتايي، پيانو. آرام، آرام، آرام. ويولن زير چانه، آرشه در دست راستم آويزان، چشمهايم بسته، خواب مي روم. سيم چهارم، سل، دو ضرب، يك... دو... اوج پچپچه هاييست كه آرام مي گيرند و لالايي را پايان مي برند. خواب، خواب، خواب. آرميده ام.
به گمانم براي دهمين بار ليست كتابهايم را زير و رو مي كنم، حذف و اضافه مي كنم، علامت مي زنم، بين ترجمه ها به شك مي افتم، ليست نهايي ام را مي نويسم توي دفترچه ي يادداشتم. فكر مي كنم به همه ي بايدها و نبايدهايي كه به اختيار خودم تغييرشان خواهم داد. فكر مي كنم به اينكه من خواهم جنگيد، با سلاح گرم كلمات. فكر مي كنم به سن شناسنامه اي ام. شانزده سال و هشت ماه. فكر مي كنم به حصارهاي ذهن آقاي پدر و به جهش هاي بي مهاباي خودم.
حسابی از دست خودم شاکی ام. حسابی!