تبليغاتX
.: دوشیزه مترسک :.
من = احمق
نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در شنبه دوازدهم دی 1388

* روزگار غریبیست، مردم، آدمها، همینهایی که گاه و بیگاه کنارم می نشینند و بعد دست به نرده های اتوبوس تلو تلو می خورند تا پیاده بشوند؛ فکرهایشان، عقاید محترم اما مزخرفشان دیوانه ام می کنند. بعضی وقتها می مانم چه باید گفت به اینها که بیشتر فکر بکنند، بیشتر بفهمند. اسب مسابقه که نیستند. اشتباه نکنید، همه ی اینها به جماعتی که جمع ۵۰ نفریشان همین حالا در چند کیلومتری من شعار می دهند "مرگ بر منافقین جدید" برنمی گردد، به سبزها هم برمی گردد. داشتم به تینا می گفتم که اینطور به نظر می رسد که انگار، حتی قشری که احتمالا" باید حامل اندیشه های قابل توجه باشند، توانایی مدیریت افکارشان را ندارند. دارم دیوانه می شوم.

** دو تا سنگ قلقلي سرد توي مشتم آب مي شود. مي اندازمشان روي ميز جلوي دستم، كنار فنجان سفيد قهوه ي فرانسه. از كجا معلوم؟ شايد فنجان جلوي دست من، همان فنجان تو باشد. بغضم در آستانه ي شكستن است وقتي با شكلات قورت مي دهمش. شومينه ي كنارم حالا روشن است، گرمم شده، گونه هايم بايد گل انداخته باشند. قبل ترها صندلي هاي كافه فرق مي كرد. حالا راحت تر شده اند. كاش كافه چي زودتر بساطش را جمع كند و "آنان" را ببرد جاي ديگري كه خيابان منتهي بهش خيابان دهم نباشد. كاش اين رو به رو ظاهر مي شدي و دستهايت را مي دادي كه ببوسم. كاش سنگ سوم همين جا كنار فنجان بود تا براي بازي كردن گردنبندم را در نمي آوردم.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در چهارشنبه نهم دی 1388 |
حرف کم ندارم برای نوشتن، لحظه در روزهایم کم نیست برای نگاشتن؛ راستش انگار دارم از دست می دهم همه ی عادتهای خوبم را. وگرنه باید بنویسم از این روزهای عجیب و غریب، کافه آنان و جای خالی سنگ سوم، پرفورمانسی که با هم دیدیم، آنهم در کافه ای که قول داده بودم نروم، دستت را که بسته بودی و همه ی اشتیاقم برای آنکه بخواهم در بغلم بگیرمت اما تو فکر نکنی جای "دیگری" گرفته امت، جای کسی که امکان ندارد بتوانم نخواهم. باید بنویسم از درسهایی که انبار می شوند، از درصدهای آزمونهای آزمایشی، از چهاردیواری خانه و صدای دلنشین خرد شدن دنده هایم. باید خیلی حرفها بزنم، ماهها حرف دارم برای نوشتن.

چشم غریبه می خواهم... برای خوانده شدن. 

پ.ن. این پست شاید یعنی من دارم از این وبلاگ می رم. شاید.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 |

چايِ دم غروب را اگر خانم غمگين درست كند، چوب دارچين يا چند دانه هل هم مي اندازد توي قوري. خانم غمگين چراغها را روشن نمي كند، پشت ميز تحريرش نشسته، نور چراغ مطالعه صورتش را روشن كرده، پرده را مي زند كنار كه غروب را تماشا بكند، خانم غمگين كاش همين حالا به گريه مي افتاد. نهايتا" نيمه هاي شب است كه بغضش مي تركد و به دنبالش دو قطره ي درشت اشك ليز مي خورد روي گونه هايش و همانطور روي صورتش خشك مي شود. خانم كوچولوي غمگين به هن و هن افتاده، صداي نفس هاي بريده اش مي آيد و صداي دلنشين شكستن دنده هايش.

خانم غمگين اما،

دم نمي زند.

 

پ.ن. واقعا چي باعث شد من فكر كنم بلدم بنويسم؟

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 |

 

براي آسمان مگر فرقي هم مي كند كه من باز شدن چترها را دوست داشتم يا نداشتم؟

 

عکس از فوتوبلاگ پیکسل

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 |

* براي من، مسير قدم هايت تا نيمكتي كه رويش نشستي به چلچراغ خواندن، يعني ساعت سه بعدازظهر، يعني يونيفورم مدرسه، يعني جزوه هايم توي بغلم، يعني آمدن براي ديدنت فقط. براي من، كافه آنانِ بعد از اين يعني "آنانمان، خاطراتمان". خيابانهاي شهر، سنگفرش ها، آدمها، يعني زندگي از راه حل "سرعت نسبي"، يعني زمين و زمان راكد و من سيال. 

** در كله ام اين حرف دوست داشتني خانم وولف "موج" مي زند كه: "اين ديدارها، اين بدرودها، عاقبت مارا نابود مي كنند." بغض دخترك توي بغلم آرام مي شكند. خودداري آميخته با غرورش را دوست دارم –چه رازآميز است عالم اشك- و چه عجيب است دوست داشتن. و خب، چه ظريفند خاطره ها. كه مي فهمند وقتي قيچي مي كنيمشان –كه نصف مال من، نصف مال تو- درد مي كشند.

*** از خانه كه مي آيم بيرون، چشم مي گردانم دنبال رفتگر تپلي محله مان، اگر ساختمانمان را رد كرده باشد، يعني ديرم شده. پس اگر شنبه باشد، يا يكشنبه، بايد قدم هايم را بلندتر بردارم كه به كلاس فيزيك به موقع برسم. از خيابان كه مي گذرم، اگر خوابت را ديده باشم، يادم مي آيد. سوار تاكسي كه مي شوم، اگر پول خرد نداشته باشم يعني حواسم پرت بوده كه فراموش كرده ام از جيب بابا كش بروم. وارد مدرسه كه مي شوم هر "اگري" كه مي خواهد باشد، معمولا جمله ي ديگري دنبالش ندارد. جمله ي ديگرش پشت لذت آخرين سال دبيرستاني بودن گم مي شود.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در چهارشنبه ششم آبان 1388 |

انگار كه زندگي من پرتگاهي دارد و لبه اي كه هفده سالگي ام است. از لبه ي هفده سالگي كه نگاه مي كنم، زندگي عشق است و ديوانگي محض. ترجيح جنون به منطق است، آنهم در نهايت شعور. زندگي، بيفكر بودن و دلتنگ شدن است.

از لبه ي هفده سالگي كه نگاه مي كنم، سرم گيج مي رود و سقوط مي كنم.

سقوطي كه

محشر است.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 |
 
با منید دیوارها؟ با منید چنارهای بلند؟ با منید چراغ های نیم روشن کافه؟ با منید ثانیه ها؟ با منید آدم ها؟ با من؟

من که نیستم.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در دوشنبه بیستم مهر 1388 |

برنامه ي فشرده ام مجال هر كار اضافه اي را ازم مي گيرد. "اضافه" نه به مميز خودم، بلكه به تشخيص معلمين محترم و پيمانكاران جاده ي در دست ساخت آينده ام كه معارضي به مزخرفي كنكور دارد. دارم عادت مي كنم به نشستن پشت ميزتحرير و خواندن و تست زدن و تايم زدن توي دفتر برنامه ريزي. دارم عادت مي كنم به چرت "كوتاه" بعدازظهرها و خستگي پيش دانشگاهي و كلا" وظايفي كه طي اين سزارین روحی خواهم داشت!

كتاب نخواندنم اما مانع چرخ خوردنم بين قفسه هاي ادبيات و فلسفه ي كتابفروشي نمي شود كه قرار بوده ازش كتاب تست بخرم و برگردم. "فكر كردن" از يادم نمي رود. كمبود خواب را به جان مي خرم براي چند ساعتي فكر كردن در سكوت دوست داشتني شب، شعري يا جمله ي جالبي پيدا كردن از ميان فرمول هاي فيزيك و رياضي كله ام كه با روحيات بيگاهم سازگار باشد و نوشتنش روي وايت بردم و اس ام اس كردنش براي تو؛ كه هيچ وقت حتي به شنيدن صداي خنده هايت هم عادت نمي كنم.

«ديوانه!» ديوانه ام خب. شك داشتي مگر؟ "در تاريك-روشن لحظه هايي در زندگي روزمره فرا مي رسد كه به آن زيبا مي گويند."(1) به لحظه ي بغض كردن من در نيمه هاي شب زيبا مي گويند. به عشقبازي فرشتگان حتي در حضور روشن ماهِ تمام، كه من مي بينم و يادت مي آورم كه ببيني، زيبا مي گويند.

به "منِ بي تو" كه سكندري مي خورد و مثل يك سياه مست نقش بر زمين مي شود "زيبا" مي گويند.

 

(1) از تنهايي پرهياهوي هرابال.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 |

راستش خیلی خوشم اومد از این گلیمی که مامان برداشته و انداخته روی میز تحریرم و کلی مامان رو به خاطر داشتن این حس زیبایی شناسی تحسین کردم. همین.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه نهم مهر 1388 |