من دقیقا ده فصل از کتاب هفتم هری پاتر رو کشف کردم و ضرب چند ساعت متن انگلیسی ش رو خوندم. باید بگم که نویسنده استعداد عجیبی در خلق حوادث فوق العاده ترسناک داره. یعنی اتفاقات درست از اولین فصل کتاب شروع می شن.
فصل اول ثابت می شه که والدمورت توی خونه ی مالفوی هاست و استاد مطالعات مشنگی هاگوارتز رو می کشه. اسنیپ به والدمورت اطلاع می ده که هری رو قبل از تولد هفده سالگیش از خونه ی خاله و شوهرخاله ش خارج می کنن. والدمورت که نمی خواد اتفاقی که در کتاب چهار بین چوب دستی خودش و هری افتاد دوباره رخ بده، چوبدستی مالفوی رو ازش می گیره. تقریبا فهمیده که فقط خودش می تونه هری رو بکشه.
دورسلی ها، به خاطر اینکه هر لحظه ممکنه والدمورت شکنجه شون بده و جای هری رو ازشون بپرسه، به جای نامعلومی منتقل می شن، پنج روز قبل از تولد هری، مودی، لوپین، تانکس، رون، هرمیون، بیل، فرد، جرج، فلور، مانداگاس، آقای ویزلی، هاگرید و کینگزلی، میان به پریوت درایو تا هری رو به یه جای امن منتقل کنن. چون درست در روز تولد هفده سالگی هری، طلسم محافظ خانه ی هری شکسته می شه و والدمورت به راحتی بهش دسترسی پیدا می کنه. مرگ خوارها نمی دونن که هری در اون شب منتقل می شه؛ رون، هرمیون، فرد، جرج، فلور و مانداگاس معجون مرکب پیچیده شامل موی هری رو می خورن و توی این حالت ما 7 تا هری داریم. هر هفت هری با یه همراه و یه سری با جارو و یه سری با تسرال و هری اصلی و هاگرید هم با موتور قدیمی سیریوس حرکت می کنن که اگه کسی خواست تعقیبشون کنه، گیج بشه. اما انگار که مرگ خوارها خبر داشتن که هری رو اونشب منتقل می کنن. در طول راه چند تا مرگ خوار دنبال هری و هاگرید و بقیه می کنن و متاسفانه هری اصلی به خاطر یه گاف مزخرف شناسایی می شه. تا هری و هاگرید برسن به اون جای امنی که خونه ی پدر و مادر تانکسه، و از اونجا با یه رمزتاز برن به پناهگاه، ولدمورت خودش پرواز کنان ظاهر می شه اما به خاطر اقدامات حفاظتی اعضای محفل روی خونه ی پدر و مادر تانکس، اتفاقی نمیفته و ولدمورت انگار دوباره با چوبدستی مالفوی هم مشکل پیدا می کنه. هری و هاگرید با رمزتاز میرن پناهگاه. توی پناهگاه فقط خانم ویزلی و جینی بودن. بقیه هم با رمزتاز می رسن، گوش جرج توسط اسنیپ کنده می شه(!) و مودی توسط والدمورت کشته می شه. مانداگاس هم از ترس فرار می کنه. برای بقیه اتفاقی نمیفته.
هری و رون و هرمیون که تصمیم گرفتن حتما به دنبال جان پیچ ها برن، یه نقشه ی عجیب طراحی کردن. روز تولد هری، وزیر سحر و جادو میاد خونه ی ویزلی ها و طبق وصیت نامه ی دامبلدور اون چراغ خاموش کنِ دامبلدور رو به رون می ده، یه کتاب قصه به هرمیون و یه گوی زرین به هری.
همونطور که قرار بود، تانکس و لوپین که با هم ازدواج کردن و بیل و فلور هم باید با هم عروسی کنند. توی این عروسی ویکتور کرام و لاوگودها هم دعوتن! طی یه جریاناتی کرام به پدر لونا لاوگود مشکوک می شه! متاسفانه در روز عروسی بیل و فلور وزارتخونه سقوط می کنه و مرگ خوارها وسط عروسی ظاهر می شن. در این حین رون و هرمیون و هری به یه جای خیلی دوری غیب و ظاهر می شن. هرمیون که فوق العاده با هوش بوده، همه ی وسایل مورد نیازشون از جمله شننل نامرئی کننده ی هری و بقیه چیزارو جمع کرده بوده و با خودش آورده بوده. خلاصه که هری و رون و هرمیون(هری زیر شنل نامرئی کننده) می رن به یه کافه ی مشنگی تا یه کمی فکر کنن. توی کافه دو تا مرگ خوار بهشون حمله می کنن و هرمیون و هری و رون اونارو بیهوش می کنن و فرار می کنن. تصمیم می گیرن برن به قرارگاه محفل ققنوس در گریمالد. یعنی خونه ی سیرسوی که به هری رسیده. هیچ مرگ خواری به جز اسنیپ از وجود این قرارگاه خبری نداره. پس اونا ریسک می کنن و می رن اونجا.
طی همه ی این اتفاقها، ریتا اسکیتر داره یه کتاب از زندگی دامبلدور می نویسه و عجیب تصمیم داره دامبلدور رو خراب کنه.
صبح روز بعد از رفتن هری و رون و هرمیون به قرارگاه، هری می ره توی اتاق سیریوس و بعد یه اتاق دربسته پیدا می کنه که روش اسم برادر سیریوس رو نوشته بوده. که مخفف اسمش می شه همون ر.آ.ب
بعدش هری و هرمیون و رون می فهمن که برادر سیریوس که اول مرگ خوار بوده و بعد بر علیه ولدمورت اقدام می کنه و والدمورت اونو می کشه، جان پیچ(گردنبند) رو برداشته و گردنبند تا چند وقت پیش دست کریچر جن خونگی بوده. وقتی هری از کریچر می پرسه که جان پیچ واقعی کجاست، جن خونگی می گه که مانداگاس گردنبند رو قاطی بقیه ی چیزایی که از خونه ی بلک ها دزدیده برداشته و برده! حالا هری به کریچر دستور می ده که بره و مانداگاس رو پیدا کنه...
* این تا فصل 10 کتابه. در واقع اتفاقهای کلی. همینطور که برای هممون غیر عادیه، جی کی رولینگ از آسیب دیدن شخصیت هاش هیچ باکی نداره. یعنی اصلا بعید نیست که دو تا شخصیت اصلی داستان که قراره بمیرن، رون و هرمیون باشن! بعدش هم تازه ولدمورت مثل اجل معلق(که مثلش نیست، خودشه!) هر جایی که هری باشه ظاهر می شه! هنوز دقیقا معلوم نیست که اسنیپ واقعا بر علیه هریه، یا باهاشه؟ چون آخرای کتاب یه فصل هست به اسم: داستان شاهزاده!
با این حال اگه اسنیپ طرف محفل باشه، حسابی خوب نقششو بازی کرده!
نظرتون رو درباره ی این قسمت جدیدی که گوشه ی وبلاگ به اسم «حرف تصادفی» گذاشتم بگید. خوشحال می شم.
دوستم رفت. شاید همین چند لحظه پیش بود که برای آخرین بار صدایش را شنیدم. پشت تلفن فقط خندیدیم. و الان، نمی دانم چطور باید اشکهایم را کنترل کنم.
درست نمی دانم چقدر دلم برایش تنگ می شود، دوستی که هیچ شباهتی به من نداشت، به طور کلی، هر آنچه من داشتم او نداشت و هر آنچه او داشت من نداشتم. شاید به همین خاطر بود که دوستش داشتم. من واقعا دوستم را دوست داشتم. الان می فهمم.
هیچ ربطی هم به وابستگیها و عادتهایم ندارد، شاید همین حالاست که می فهمم چقدر دوستش داشته ام. پشت تلفن، در حالی که همین حالایش چند کیلومتر با من فاصله دارد، به او می گویم:
- باشه، پانید، برو به کارات برس بعدا بهت زنگ می زنم.
از «بعد بهت زنگ می زنم» م خندید و لحظه ای سکوت کرد و بعد گوشی را گذاشتیم. دارد می رود همان «اون ورِ دنیا»یی که بحثش بود. یک لحظه همه ی خاطراتی که با هم داشته ایم جلوی چشمم می آید، چقدر بچه بودیم. چقدر بزرگ شدیم. چقدر همدیگر را دوست داشتیم. چه روزهایی کنار هم فقط خندیدیم و فرشته ها را بیدار کردیم؟ حالا امروز، این ساعت ها که انگار عقربه هایش با هم مسابقه گذاشته اند، دست به دست هم داده اند و مرا نابود می کنند. هنوز هم نمی دانم چقدر دلم برایش تنگ می شود، وقتی به خاطراتمان فکر می کنم ذهنم بسته می شود. او این همه به من نزدیک بود و من نفهمیدم؟ چرا باید اینطوری می شد؟ دوست دارم هر کجا هست، روزی به یادمان بیفتد، به یاد لحظه هایی که با هم کنار دو دوست دیگرمان داشتیم، به یاد پنهان کاریها و شیطنت های کودکانه، به یاد اینکه کنار هم می نشستیم و همدیگر را نصیحت می کردیم، به یاد همه و همه ی خنده ها، قهقهه هایی که خدا را کلافه می کرد و به یاد جایی که در قلب من داشته و دارد. به یاد این بیفتد که ناگاه پس از سالها وجودم لبریز از احساسات شد، پوچی از بین رفت و من فقط به یک گنجه ی خاک خورده در ذهنم رسیدم، همانی که درش لبریز نیرویی عجیب است. آنقدر عجیب و غریب که می ترسم بازش کنم.
Though the distance that's between us,
Now may seem to be too far
It will never separate us
Deep inside, I know you are…
Never gone, never far, in my heart is where you are,
Always close, everyday, everystep along the way
Even though for now we've got to say good-bye
I know you will be forever in my life,
Never Gone…
پ.ن. وجود عزیز. خوشحال می شوم در پیوندهایت باشم!
وقتی که کاغذ سفید در برابرتان هیولا می شود چه می کنید؟ مثل من دستانتان را روی کیبورد رها می کنید تا آنچه در دخمه های تاریک مغزتان هست روی کاغذ بریزد؟ من که وقتی کاغذ و خودنویش را به دستم می گیرم، جز چند لکه ی تاریک چیزی روی آن نمی آید. گویا این لکه های تاریک که گاه به صورت خط خطی ظاهر می شوند، همان رشته های در هم گوریده ی افکار من هستند.
هر روز صبح(ظهر J) با خودم فکر می کنم که حالا چکار باید کرد؟ از کجا باید شروع کنم؟ جعبه ی سیاه ویولن به من دهن کجی می کند، قلم های نی روی تلی از کاغذ پوستی می غلتند در انتظار نوشته شدن هستند، کلی تمرین ریاضی که تشنه ی حل شدن اند و توماری از داستان های نیمه کاره که انگار من ننوشته ام. نمی دانم از کجا باید شروعشان کنم و به کجا پایان ببرمشان.
با آنکه همه ی وقتم صرف جویدن کتاب می شود، هنوز هم تلی از کتابهای ناخوانده انتظارم را می کشند. من تقریبا هنگ کردم، نمی دانم از کجا باید شروع کنم. در اتاقم منظره ی یک مترسک را گرفته ام که از کتابهایش، از دستنوشته ها و از تکه پاره های روزنامه که به در و دیوار چسبیده اند حراست می کند. مترسک... مترسک باغ جنون! باغ جنون = اتاق من. مترسک= من و من و خودِ خودِ دیوانه ام!
فکر نکنم برچسبی بهتر از «دیوانگی» بتوانم به خودم بچسبانم. عجیب بی حوصله شده ام. بیشتر وقتم صرف کتاب خواندن می شود و فکر کردن. انگار دوستانم راست می گفتند، فلسفه کم کم دارد مرا دیوانه می کند. شاید هم دیوانه کرده! سال گذشته بود که هشداری نه چندان واضح از یکی از دوستان عزیزم شنیدم؛ داستایوفسکی را کنار بگذار. اما انگار شنیدن نام این نویسنده ی روسی مرا بیشتر به او مشتاق کرد. «تسخیرشدگان» ش را زیر تلی از کتابهای نوشته شده توسط «اکبر گنجی» در کتابخانه یافتم. کتابی بود قدیمی، و عجیب غریب. هنوز هم بعد از چند روز می ترسم بهش دست بزنم. می ترسم یکهو مرا طلسم کند. از برگ برگش بوی نیهیلیسم بلند می شود و من که می دانم جنبه ی خواندن افکار نیهیلیستی دیگران را ندارم، سعی می کنم خودم را بین همین نوشته های شیرازه دار بهنود غرق کنم. تاریخ، فلسفه، سیاست و ریاضی... اینهایی که هرگز در ذهن من راه نداشته اند چطور خوشان را به زور ملکه و پادشاه و صدراعظم افکار من کرده اند؟ مادرم می گوید که کم کم دارم غیر قابل تحمل می شوم. وقتی هم که به اصطلاح می خواهم به خودم استراحت بدهم، e Book های اورجینال هری پاتر را می خوانم.
برادرم عقیده دارد که من خیلی آدم مزخرفی(منظورش عجیب است) هستم. علایقم هیچ ربطی به هم ندارند. مثلا من چطور جی کی رولینگ و هدایت را با هم دوست دارم؟!
خودم جور دیگری فکر می کنم. شاید واقعا هم به این بدیها نیست که اینها می گویند، من که دارم با خودم کنار می آیم. شاید تا حدودی منطقی شدم. دیگر یکدنده و لجباز نیستم، بیشتر فکر می کنم تا اینکه این فک بیچاره را بجنبانم. پدرم عقیده دارد که من بزرگ شده ام. وقتی فکر می کنم می بینم درست سه ماه مانده تا خداحافظی با این پانزده سالگی مزخرف. چقدر از چرندیاتی که از مهر 85 نوشتم چیز یادگرفتم. چقدر عوض شدم. خودم، وقتی آینه را می بینم دیگر خودم را نمی شناسم. سایه ام از من فرار کرده، باورش نمی شود که من اینقدر مقتدر عقاید و علایقم را به سر و رویش بکوبم، مثل هیتلر شدم. سایه ام را کشتم و به آنچه دیوارها گفتند گوش دادم. آنقدر از خودم بیخود شدم، که مبدل به همان مترسکی شدم که بودم. آنقدر سایه ام را رنج دادم که رویش کم شد. روز به روز کوتاهتر و خمیده تر شد، اما من نشدم. باور کردم که من بوف کور نیستم، از معرفی کردن خودم به سایه ام منصرف شدم. دل مشغولی جدیدی پیدا کرده ام. دارم خودم را به دختری که در آینه می بینم معرفی می کنم. دختری که فقط سه ماه دیگر در آینه است. انگار هر روز از من دورتر می شود، کم کم می خواهد برود. 18م مهرماه می رود. و من نمی دانم این بار باید میزبان چه سایه و چه تصویری شوم؟! نیازمندم به دمیدن روح تازه ی شانزده ساله در من، که مناسب با خلق و خوی من است، روحی تازه ای که نه تصویرش از من دور شود، نه سایه اش. از کشمکش های موسوم در دروه ی نوجوانی که انگار هیچ نوجوانی جز من، متوجه اش نیست، خسته شده ام. دلم برای ثبات شخصیتی که در دوره ی کودکی داشته ام تنگ شده...
پنج شنبه شبها، من تا بوق سگ بیدارم و قهوه ی تلخ می نوشم و کافه شرق می خوانم. دیشب یکی از همین شبها بود. تلویزیون روشن و یکی از فیلمهای Brad Pitt مشغول پخش شدن است و من کافه شرق می خوانم. به قول دوستم تنهایی هایم را سر می کشم. قیافه ام جالب است. گویا خواب از صد مایلی من به چشمانم نزدیک می شود، سرم را بلند می کنم، توی آینه ی رو به رویم یک سایه می بینم.
فکر کردم خیالاتی شدم، اما اینطور نبود، دوباره این سایه، انگار که پشت من قایم شده باشد، دالی می دهد. فکر کردم این همانم دختر در آینه ایست که هر روز می بینمش، اما وقتی جرعه ای دیگر نوشیدم، متوجه شدم کیست. این تصویر گنگ و مبهمی که با من قایم موشک بازی می کند همان سایه ی خودم است. همان سایه ی خمیده ای که هیچ شباهتی به من ندارد، منی که سایه ام را به دنبال خودم می کشم، سایه ای که ازش بیزارم و نصف پانزده سال عمرم را صرف معرفی خودم به سایه ام کردم. انگار هر چه بیشتر گفتم، این سایه کوتاهتر و کوتاهتر شد، تا اینکه روزها پیش به کلی از من جدا شد و من دیگر سنگینی بارش را به دوش نکشیدم، حالا دیشب، پشت سرم قایم شده و با من قایم موشک بازی می کند...

خودم هم به درستی نمی دانم که چرا و چطور شد که شخصیت این نوع بشر این چنین در نظرم جالب آمد، شاید ندانسته تبدیل به انسانی شد که من دائم از او حرف می زدم و چرند می گفتم. اینکه می گویم انسان و نوع بشر، دلیلش این است که او شباهتی به نئاندرتان ها ندارد و به گونه ای از جانداران شبیه است که ما آنرا نوع بشر می نامیم. نه از نسل میمون است و نه از نسل همان نئاندرتان هایی که گفتم.
هنوز هم نمی دانم که در میان عواملی که در فاجعه ی سالهای آغازین قرن بیستم نقش داشتند، چه چیز ناخداگاه مرا به این نوع بشر علاقه مند کرد. به شخصیت پیچیده و افکار و عقاید در هم گوریده اش که هرگز باز نمی شدند. شاید روز به روز سخت تر در هم می پیچیدند. نمی خواهم حاشیه بروم، می خواهم همه ی آنچه در مصیبت رخ داد بنویسم، نه همه ی همه، بلکه آنهایی که در جایی به پیشوا ختم می شوند.
هزاران سال قبل، گروهی از انسان ها که به آریایی ها مشهورند، از آسیای مرکزی-که محل اتراق این کوچ نشینان بود- به دو شاخه ی بزرگ تقسیم شدند، عده ای از این آریایی ها به ایران، و گروهی دیگر به اروپا کوچ کردند. نژاد آریایی، همواره در تاریخ- حتی هم اکنون- به علت رنگ پوست روشن و قدرت بدنی زیاد و قامت های بلند، به عنوان نژاد برتر شناخته شد که بعدها، این باور کهنه ی نژادپرستانه، موجبات تبعیض نژادی را بوجود آورد.
برمی گردیم به پایان جنگ جهانی اول، به عبارت دیگر، زمستان 1918که آتش بس بین متفقین و متحدین، اعلام شد. در انتهای این جنگ خانمان سوز، متفقین پیروز با حداکثر فشار بر متحدین، به خصوص ژرمنها، آنها را مجبور به امضای معاهده ای کردند که در ورسای تنظیم شد. در ژوئن سال 1919، که آلمانهای درمانده، خسته از جنگ و شکست خورده، در تنگنای ورسای قرار گرفتند، خودشان را این چنین تحقیر شده تصور نمی کردند، البته راه دیگری هم نبود، در طول جنگ مردم آلمان گرسنه و خسته، اقتصاد کشور در هم ریخته و نظام سیاسی از هم گسیخته بودند و امضای ورسای، با وسعت بخشیدن به همه ی مشکلات آلمان، کشور را درست در میان دو راهی قرار می داد. اگر آلمان با متفقین موافقت نمی کرد و این اصول بی نهایت سخت را نمی پذیرفت، متفقین در مرزهای آلمان به تاخت و تاز می پرداختند و آلمان به کلی از نقشه ها محو می شد.
من مترسک هستم. این هم وبلاگم بود www.destiny.mihanblog.com که خدا ان شاالله یا بیامرزدش یا شفایش دهد.