دیشب برای نخستین بار به مرگ فکر کردم. شاید فراموش کرده باشید که مرگ موضوع مورد علاقه ی نوجوانان 13-18 سال، به خصوص دختران دبیرستانی است. خود من، به عنوان یک دبیرستانی کاملا با روحیات دخترهای لوس و ننری که دائما اشعار ناامید کننده و آبکی عشقی و بی تو می میرم و خدایا منو بکش و راحت کن و از این اراجیف می بافند، آشنا هستم. شاید چون طبق معمول از این گونه روحیات هم سن و سالانم متنفر بودم، سعی کردم برخلاف آنها عمل کنم. دیشب هم آرزوی مرگ نکردم، فقط ذره ای به تل عظیم دیگر ترس هایم اضافه شد.
پشت کامپیوتر زغال سنگی ام نشسته بودم و عکسهای مسافرت شمال را نگاه می کردم. با خودم فکر می کردم که چقدر این آدم ها را دوست دارم. ناگهان فکری عجیب با پای برهنه روی افکار شیرینم سقوط آزاد کرد: «تک تک این آدم ها خواهند مرد، تو هم خواهی مرد اما احتمال دارد که تو مرگ بیشتر آنها را ببینی، پیش از آنکه خودت هم بمیری.»
ناخداگاه لرزیدم. نمی توانم تصور کنم که آدمهایی که دوستشان دارم روزی می میرند. تصور مرگ خودم همیشه آسانتر از بقیه بوده. با خودم فکر می کنم که اگر من امروز بمیرم، همه ی دوستانم خبردار خواهند شد. طبق حرفهایم همه لباس سفید به تن خواهند کرد. روی سر در مدرسه پارچه ی سیاه می زنند و مرا در امامزاده طاهر کرج کنار عمه ی مادرم دفن می کنند. برای اولین بار شاید گریه ی برادرم را ببینم و حال دوستانم را، وقتی که من در کنارشان نیستم.
و روی سنگ قبرم می نویسند:
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاش به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را.
و روزی کسی از خواندن نوشته های وبلاگم اشک می ریزد. و روزی کسی نوشته های مخفی شده در کامپیوترم را-کسی داستانهایم را- کشف خواهد کرد و خواهد فهمید که من چقدر آدم احمقی بوده ام. چقدر خل و چلم نه؟ برای خودم عزا گرفته ام!
بگذریم، دیشب فهمیدم که زندگی بدون این آدمها چقدر سخت است، آدمهایی که همیشه- از صمیم قلب- دوستشان داشته ام.
پشت کامپیوتر دیزلی ام نشستم و مشغول به نوشتن شدم. می خواهم از ترس هایم بنویسم. موضوعی که چند وقتی می شود ذهنم را اشغال کرده است. می خواهم از این بنویسم که چطور است که ترس هایمان با خودمان بزرگ می شوند...
چندی پیش، مقاله ای که از مصاحبه ای با رضا کیانیان سرچشمه می گرفت برخوردم که حسابی مرا در رابطه با ترس هایم به فکر فرو برد. کیانیان از پسرش گفته بود که زمانی به فیلمهای ترسناک می خندید و حالا از دیدنشان وحشت دارد. چطور است که آدم ها، با رشد کردن باعث رشد ترس ها و اوهام خودشان می شوند؟ چرا وقتی بیشتر می فهمیم بیشتر می ترسیم؟
من هم نمی دانم چرا و چطور؟ چون دائم، روز به روز بیشتر می ترسم. از همه چیز. حتی از زمان و عقربه های بی جان ساعت هم می ترسم. از تاریکی می ترسم. از نوشته هایم می ترسم. از یک ثانیه ی بعد می ترسم. شاید بهتر است بگویم که از آینده می ترسم.
جمله ای از Aaron Carter هست که همیشه مرا به فکر فرو می برد:
Growing up can be so strange, but some things will never change…
بزرگ شدن ممکن است خیلی عجیب و غریب باشد، اما چیزهایی هستند که هرگز تغییر نمی کنند.
داشتم فکر می کردم که چه چیزهایی در وجود آدم ها ثابت می ماند؟ علایق؟ عادتها؟ یا حتی شخصیت آدمها؟ می خواهم بگویم که هیچ کدام اینها در رابطه با من صدق نمی کنند. من حتی شخصیتم فوق العاده تغییر پذیر است. ترس هایم با خودم یا شاید با سرعت بیشتر رشد می کنند و از روزی وحشت دارم که ترس هایم تمامی دنیای پیرامونم را احاطه کنند و مرا در خودشان غرق کنند. اصلا چرا اینقدر می ترسم؟ چرا آدمها می ترسند؟ آنهایی هم که خیلی شجاعند می ترسند که بترسند. پس باز هم می ترسند. چرا اینگونه است؟
پ.ن. لطفا اگر مطالبم را نمی خوانید، نظر ندهید. اگر به وبلاگتان سر نمی زنم، دلخور نشوید، من بارها گفته ام، نه این وبلاگ را برای تفریح می نویسم، نه برای اینکه دیگران بخوانند. فقط می خواهم چیزهایی را به خودم یادآوری کنم. متشکرم!
شاید شما هم فهمیده باشید که من چقدر عوض شده بودم. لحظه ای دیوانه و اندکی بعد نرمال. روزی دیوانگی خودم را به رخ می کشیدم و فردایش می گفتم که از مرضی که داشتم رهایی یافته ام.
مادر من چند وقتی یکبار، حرفی می زند که مرا حسابی هیستیریک می کند. من اصولا سالی یکبار گریه می کنم. دیشب از آن شبها بود. مسافرت کوفتم شده بود. راستی ما چند روزی به مسافرت شمال به همراه ایل خانواده مان رفته بودیم. متاسفانه ذره ای به من خوش نگذشت. افتضاح ترین مسافرتی بود که به عمرم رفتم. دائم گریه می کردم. در ساحل هیچ آرامشی نداشتم. اعصابم حسابی از دست دریا خط خطی شده بود. چون دریا آرام بود و من متلاطم. چرا؟! خودم هم دقیق نمی دانم. شاید رفته بودم که از این حالت دوگانه ای درم بوجود آمده خارج شوم.
داشتم می گفتم، دیشب خسته و کوفته به اتاقم رفتم و زار زار گریستم. نمی دانستم چه کسی هستم، نمی دانستم آیا من خودِ من هستم یا تظاهر به من بودن می کنم؟ یا اصلا هستم؟ از ریخت دوگانه ام حالم به هم می خورد. می گریستم. خودکار بدست گرفتم و اینها را نوشتم:
«می خواستم بازهم در تاریکی بنویسم. شاید لحظه ای از این دنیا و مافیهایش خجالت کشیدم. اما دیدم نه، انگار دلم می خواهد همه ی این دنیا نوشته هایم را بخوانند. انقدر در خودم گم شده ام که از تک تک کرک های این فرش هم کمک می گیرم. نمی دانم چطور ناگهان اینطور شد. وقتی به خودم آمدم دیدم دیگر خودم نیستم. اصلا خودم کی هستم؟ نمی دانم این دختری که در آینه به من می نگرد چه شباهتی به من دارد؟ از تظاهر کردن خسته شده ام. دلم می خواهد خودم باشم، اما خودم کیستم؟ من خودم را نمی شناسم! چقدر در نوشته هایم تظاهر کنم که پدرم گفت فلان، پدرم گفت بهمان! چقدر از برادرم یک قهرمان بسازم؟ چقدر خودم را یک دختر پازنده ساله + n جلوه بدهم؟ چقدر هر روز و هر روز برای مادرم تکرار کنم که افسرده شده ام؟ چقدر بگویم مغزم پر شده؟! دیگر نمی خواهم بشنوم؟! من حتی حرف هم نمی زنم! آنقدر ضعیف شده ام که گریه م می گیرد. کم کم دارم باور می کنم که دیوانه شده ام. به زمین و زمان انگ می بندم تا خودم را تبرئه کنم...»
She’s so lucky, she’s a star
But she cries cries cries in her lonely heart, thinking:
“If there’s nothing missing in my life, then why do these tears come midnight?”
در واقع بین یک سری «نمی دانم» گم شده بودم. تا اینکه پدرم پس از مدتها به سراغم آمد. چیزهایی گفت که خودم را باور کردم. حرفهایی زد که خودم را شناختم. دوباره قلم به دست گرفتم و اینها را نوشتم:
* نیاز دارم کسی مرا باور داشته باشد؛ نیازی که چندی پیش توسط دوستم ارضا شد و به اینجا رساندم و من طی این یک سال به اندازه ی چهار سال بزرگ شدم. دوست دارم این باور همیشگی باشد. اینکه من نباید تغییر کنم. چون همه ی این کشمکش ها، این شخصیت چند وجهی، در واقع خودِ من هستند. نه تنها اینها، بلکه دختر 15 ساله ی درون آینه هم درست خودِ خودِ من است.
حالا که فکر می کنم می بینم پدرم راست می گوید. خودم را گیج کرده ام. درست در وسط هیچ جایی قرار دارم که هم سن و سالانم را نمی پذیرم و در جمع خیلی از بزرگترها پذیرفته نمی شوم. شخصیت چند بُعدی ام حسابی گیجم کرده. رفتارم خنده دار است. در مدرسه، در جمع هم سن و سالانم درست مثل آنها عمل می کنم و گاهگاهی هم اتفاقاتی می افتد که دوستانم خیلی بهم افتخار می کنند، در جمع فامیل، دقیقا شخصیت عادی یک دختر 15 ساله را دارم که گاهی بیشتر از حد خودش می فهمد، در جمع دوستان بزرگتر از خودم که شاید این وبلاگ هم جزو این جمع باشد، چیزهایی که دوست دارم را رو می کنم. شخصیتی دارم که از همه ی قالب های رفتاری ام بیشتر دوستش دارم. یک دختر پانزده ساله هستم که بعضی ها می گویند: اصلا شبیه هم سن و سالانت نیستی، من به وجود تو در این جمع افتخار می کنم.
شخصیتی که در خانه دارم مرا سردرگم کرده. در خانه همه ی کمبودهای شخصیتی ام را جبران می کنم. چیزی که در مدرسه نمی توانم باشم را در خانه به خودم وصل می کنم. اتاقم را تبدیل به مزرعه ی عجیب می کنم و خودم می شوم مترسکش. دائم کتاب می خوانم. این وجه شخصیتم است که مادر و پدر و برادرم هیچ وقت کشفش نکرده اند. یا اینکه پرخاش می کنم. اصلا یک آدم بی ثبات می شوم. می شوم کسی که مطالب قبلی وبلاگ را نوشت!
دیشب پدرم بهم فهماند که همه چیز درست می شود. گفت که نوجوانی ام تمام می شود و من در جمعی که دوستش دارم کاملا پذیرفته می شوم. پدرم گفت دیگر نیازی به چندگانه بودن نخواهد بود. می توانم خودم باشم. خودم در قالب شخصیتی که دوستش دارم. در ترکیبی از شحصیت های چند بعدی ام. پذیرفتم. پذیرفتم که باید چند وقتی تحمل کنم. تا اینکه این نوجوانی مزخرف گورش را گم کند و به قول پدرم من دختری بشوم که همیشه-حتی در جمع بزرگترها- با دیگران فرق دارم و پدرم تند و تند بهم افتخار کند. زمان همه چیز را حل می کند. تنها کاری که باید بکنم اینست که استوار بایستم. نشکنم. رو به رویم را ببینم.
- بابا، من کی هستم؟ من خودمو نمی شناسم!
- تو همانی هستی که هستی.
- من هیچ هدفی ندارم.
- هدف تو همان است که هدف توست.
همین حالا چشمهایم را بستم و بلند اینها را با آهنگ خواندم:
Trying to be someone else was harder than it seemed, somehow I got cut up in between
Between my pride and my promise
Between my lies and how the truth can send away
Things I wanna say to you get lost before they come, the only thing that’s worst in one in NONE…
الان که فکر می کنم می بینم که چرا بعضی وقتها می شود که خلق همه ی آدمها، انگار خلق دنیا بهم تنگ می شود. همه دست به دست هم داده اند تا از تو موجودی لجوج و فناتیک بسازند. وقتی باور می کنی، می بینی خودت هم در جرگه ی همان آدم هایی هستی که خلقشان را به تو تنگ می کنند. در اینجاست که تاریکی مطلق جواب می دهد. تنها در تاریکی مطلق می توان به آرامش رسید. منظورم نبودن اشیا نیست، مقصودم همان ی سایه ی تاریکی است که اشیا به گونه ای شاعرانه و ملموس رو به رویشان پهن می کنند. انگار می خواهند به کمک رد تیره ی نیم سایه ای در تاریکی، کلمه ای که حرفهایش در پنج انگشت جا می شوند را هجی کنند: آرامش.
در تاریکی اسباب آرامش مهیاست. در تاریکی گویا قلم به میل خودش عمل می کند. حتی نوشته هایت هم تاریک است. نوشته های تاریک که از رشته های تاریک افکار تراوش شده اند. اینجا قلم تنها در نقش یک واسطه است، واسطه ای میان دخمه های تاریک ذهن و وسیله ای برای دستیابی به آرامش. در تاریکی نوشتن، حداقل این امکان را به آدمها می دهد تا از دنیا و مافیهایش خجالت نکشند، قیچی به دست نگیرند و افکار خودشان را سانسور نکننند. در تاریکی، یا به قول ساراماگو در سفیدی مطلق، وقتی چشم دیگر کار نمی کند، ترس نیست. ژوزه ساراماگو این نکته را به خوبی در کتاب «کوری» به نمایش گذاشته، وقتی کورهایی که در سفیدی مطلق غوطه ورند، در دنیایی از گند و کثافت زندگی می کنند، برای اینکه به مرداب دنیایشان اضافه کنند نه بیمی دارند و نه احساس شرم می کنند. از سوی دیگر، ترس از تاریکی تنها زمانی در انسان اتراق می کند که جایی روشن باشد. و اینجا مقصودم از تاریک نوشتن روشن می شود. وقتی در تاریکی می نویسم، ذهنم از دخمه های نمور و بی نورش آزاد می شود. قلمم از نوشتن اراجیف ترشح شده از افکارم خجالت نمی کشد، وَرِ جامعه پذیرم عقایدم را از سر شرم قیچی نمی کند. وقتی در تاریکی می نویسم، تنها یک نقطه ی روشن می بینم که جایش روی کاغذم به خوبی نمایان است. خودم و من و باز هم خودم.
من هم درست مثل آیت الله ابطحی فکر می کنم. احساسی عجیب دارم از اینکه شرق را بی دلیل نبستند. آخر مصاحبه با کسی که به قول همین آیت الله ابطحی مشکل اخلاقی دارد، دلیل توقیف روزنامه ای وزین همچو شرق نمی شود. با تراژدی عظیمی که دولت نهم طی دو سال اخیر از خودش تراوش کرد، تب و تاب انتخابات بیش از قبل در روشنفکران نفوذ کرد و روزنامه هایی مثل شرق و هم میهن هم تزهای موافق با افکار آنها را پررنگ تر می کردند. بدیهی است که با این وضعیت وخیم دانشگاهها و اعتراضات وبی، بهانه ای دست و پا کنند و هم میهن و شرق را از میان بردارند.
نکته ای که عجیب مرا به فکر کردن وا می دارد، قیچی عظیمی ست که شرق بدست گرفته بود. شرق خودش، خودش را سانسور می کرد، من نمی دانم چرا اینطور شد. تازه حسابی هم عذرخواهی کرد، اما شرق که مثل همشهری نیست که با چند عذرخواهی کوچک دهان مسئولین را گل(گُ-گِ) بگیرد. متاسفم.
روز خبرنگار را به همه ی خبرنگاران عزیز، به خصوص شرقیها و کافه شرقیها تبریک می گویم. تا به حال زد حال به این وسعت نخورده بودم. کم افسرده بودم، بدتر هم شدم.
پ.ن. اعتماد ملی هم روزنامه ی خوبی است. جویدن صفحه ی آخرش را فجیع توصیه می کنم...
هیچ حرفی برای گفتن ندارم. اول هم میهن، حالا شرق، فردا هم اعتماد ملی و هر چی روزنامه که خوب می نویسه. اصلا نمی خوام بهش فکر کنم.
نکته ی جالب توجه اینه که طفل معصومی که درونم زندگی می کند و من هرروز از ماهیتش دور می شوم، دوباره کفری شده و اذیتم می کند. سعی کرده ام هیچ چیزی را به خودم سخت و جدی نگیرم. بگذارم زمان آنطور که دلش می خواهد حرکت کند. بگذارم عقربه ها با هم مسابقه ی جام ملتها بگذارند.
در طی این میهمانی، این میهمانان عزیزمان حدودا سالی یکبار، دو سالی یکبار نزد ما می آیند. دیشب با چندتایی تا ساعت سه و نیم صبح صحبت می کردیم، تا صبح ساعت هشت در خواب گریه می کردم. قصه طولانیست. و عجیب تر از آنچه فکرش را می کنید! باید حوصله کنم و کل داستان را از نظر خودم در چند خطی به قلم بکشم. شما هم گریه تان می گیرد.
پ.ن. از همه ی دوستانی که به من سر می زنند تشکر ویژه می کنم. اگر دوست دارید لینک وبلاگتان در مزرعه ی من باشد، خبر بدهید.
دیشب بی مقدمه، میان جمع خانوادگی مان زیر گریه زدم. دیوانه ام دیگر. دلیلش کسی بود که در تلویزیون وراجی می کرد. اشکایم روی گونه هایم می غلتیدند و همه به من ذل زده بودند. ناخداگاه دهانم را باز کردم و هر چه دری وری بود بارش کردم. پدرم می گفت: دخترم، قوی باش!
چقدر قوی باشم؟ دو سال است که فقط خندیده ام. پدرم راست می گوید، مگر من چقدر رنج کشیده ام؟ از بهترین دوستانم در حال میل کردن آب خنک هستند. از وقتی که فهمیده ام یک جور بغض عجیب در گلویم فشار می آورد. یک بغض که هروقت فرو می دهمش، ناامیدی همه ی وجودم را به گند می کشد. حسی که تنها در حضو یک دیوانه ساز قابل تجربه است. احساس می کنم هیچ چیز هرگز درست نخواهد شد. من کجایم؟ من در این گربه ی پیر از یک نقطه ی جوهری هم کم ترم. چکار می توانم بکنم؟ هر روز در اینترنت بگردم و بیشتر اشک بریزم؟ هیچ نگویم و دائم بغض فرو بدهم؟ به چه چیز افتخار کنم؟ به جام جمی که اینجا نیست؟ به فرهنگی که مال من نیست؟ به دینی که اسلام نیست؟ به قانونی که قانون نیست؟ به زندانی که زندان نیست!؟ به سرزمینی که ایران نیست؟
از دوستم پرسیدم که من چکار باید بکنم؟
- تازه بیدار شده ای پریسا جان، احساست را می فهمم.
- علی، چیکار کنم؟
- دوباره بخواب. اگر می توانی...
پستی که در رابطهبا مستند شبکه ی دو بود پاک کردم. از آنچه نوشتم پشیمانم! هرچند توهین آمیز هم بود، مهم نیست. من کلا کفری شدم.
درس جالبی گرفتم. درس گرفتم که نظراتم را در این وبلاگ ننویسم. با اینکه اینجا را درست کرده ام تا نظراتم را بنویسم، اما منصرف شدم. هیچ دلیلی ندارد من بخواهم نظراتم را به دیگران تزریق کنم و آنها را هیستیریک بسازم؟! چند وقتی هست که سعی می کنم برای ویژه نامه ی روزنامه ی شرق یا همان کافه شرق بنویسم. شاید چاپ بشوند. به هر حال اگر چیزی اینجا خواندید که از واقعیت به دور بود، یا هر چه بود جدی نگیرید. من که نوشته ام دری وری و چرند و پرند. من پانزده سالم بیشتر نیست و آن چیزی را که می بینم و می فهمم می نویسم. اصلا نیاز به نوشتن دارم چون روزی همه ی اینها را مرور خواهم کرد تا بفهمم کجا اشتباه کرده ام. من این وبلاگ را بیشتر به خاطر یادآوری چیزهایی به خودم راه انداخته ام.
از نظراتتان ممنونم!
من کاملا عوض شده ام. انگار این بی حوصلگی کنگر خورده و در من لنگر انداخته. خیال رفتن هم ندارد. هر چه در کفشهایش نمک پاشیدم هم اثری نداشت. اعصابم خورد شده. همه چیز با هم روی مغزم فشار می آورند. باز هم مانده ام وسط باغ جنون، نمی دانم از کجا باید شروع کنم. دست به هر چیزی می زنم می شکند و خورد و خاکشیر می شود.
دوستانم، همه از دستم دلخورند. چه اینترنتی، چه واقعی. وقت دارم، حوصله ندارم! سایت بک استریت بویزی مان هم تعطیل شده(به لطف من) انجمن سایت پابرجاست، جای تنهای کسی که خالی است منم! به قول دوستم مهری BSB زده شده ام. حتی حوصله ی کتاب خواندن هم ندارم. سردردی دارم که دست از سرم برنمی دارد و گویی با این بی حوصلگی فامیل است و در کنگری که او خورده، شریک.
فلسفه، سیاست، درس و مشق و کنکور که دیوش از حالا نزدیک می شود، بیشتر عوامل فشار روی من هستند. باز هم احساس می کنم همه به من احتیاج دارند و من هیچ کاری نمی توانم بکنم. کسی هم که کمکم نمی کند. نوشتن هم که از عادتهای خوبم بود، رو به تضعیف است. حوصله ی نوشتن هم ندارم! افسرده شده ام.
بهترین علایقم برایم بی اهمیت شده اند. روزنامه ها را بی هدف ورق می زنم، هر چه بیشتر می خوانم انگار اعصابم بیشتر خورد می شود. بگذریم.
این مستند هری پاتر هم همچین بد نبود. درست است که نکته های منفی را دید، اما در حد خودش خوب بود. من زیادی کفری شدم. قبول دارم. اصلا من که اینقدر هری پاتری نبودم! شاید چون این هری پاتر تنها یادگاری کودک درونم است، دوستش دارم. هری پاتر و دنیای تخیلی اش مرا از شخصیت عجیب و تنفر انگیز آدم بزرگی که دارم دور می کند. به جایی می برد که متعلق به آنم. متعلق به دوران بی ریای نوجوانی. متعلق به عشقبازی های بی هدف، رمان های عاشقانه خواندن، زیرآبی در رفتن و همه ی کارهایی که باید می کردم و نکردم. درست است، کم آوردم. در دنیای آدم بزرگها کم آوردم. اما دیگر نمی توانم برگردم، چون تمام اینها را ترک کردم و از هم سن و سالان خودم که این عادت ها را دارند متنفرم. در واقع من در دنیایی زندگی می کنم که به هیچ طرفش تعلق ندارم. شما اسم این حالات را چه می گذارید؟
پ.ن. از همه ی نظراتتان ممنونم. همین که بدانم چند نفری هستند که نوشته هایم را می خوانند خودش کلی کمک است! اگر بهتان سر نزدم دلخور نشوید. به یاد همه تان هستم!
نوشته های ابراهیم نبوی همیشه فوق العاده بودن. ارزش خوندن دارن فقط من امیدوارم وبلاگم رو نبندن!
در راستاي اينکه روزنامه محترم کيهان در مورد انتشار هري پاتر و قديسان مرگ در تهران نوشته است که « به عقيده بسياري از كارشناسان كودك و نوجوان كليت كتاب «هري پاتر» بسان يك بمب مخرب براي ذهن بچه ها به شمار آمده كه آنها را وادار مي سازد تا در مقابل دنياي سياه و خيالي تصوير شده در كتاب، به بخشي ديگر از القائات آن پناه برده و جادوگران خوب را منجي خود به شمار آورند كه وقتي با فقدانشان در دنياي واقعي مواجه مي شوند، به شدت دچار سرخوردگي و انفعال خواهند گرديد.» لذا برخي موارد خطرناک و ضدامنيتي و نامشروع و مساله دار هري پاتر ملعون به اطلاع مي رسد. يکي از منابع آگاه کيهان گزارش داده است که اصولا هري پاتر براي ضربه زدن به نظام جمهوري اسلامي نوشته شده و نويسنده آن که با نام مستعار خانم رولينگ( بخوانيد مرجان ساتراپي) آن را نوشته است، يکي از دشمنان قسم خورده انقلاب اسلامي است که با شبکه عنکبوت و بنياد سوروس و فرح پهلوي و مسعود بهنود و محسن سازگارا و ژان پل سارتر و کارل پوپر روابط مشکوک داشته و هري پاتر را براي ايجاد انقلاب مخملي نوشته است. روزنامه کيهان بدينوسيله متن دادخواست زير را در مورد شخص موسوم به هري پاتر به دلايل زير به دادگاه تقديم مي کند.
اول: هري پاتر در خانه شماره ۴ پريوت درايو با خاله و شهرخاله و پسر خاله اش دادلي زندگي مي کند، دادلي که هري پاتر عناد ويژه اي با وي دارد، در حقيقت نام واقعي اش « دادعلي» است که در ترجمه تغيير يافته و به نوعي نويسنده او را مظهر عدالت حضرت علي بن ابيطالب مي داند و مشخصات دادلي( دادعلي) کاملا شبيه مسوولان عاليرتبه و ايثارگر نظام است و هري پاتر در تمام مدت با تلاشهاي مذبوحانه اش سعي مي کند که اين اسوه حسنه را از طريق اظهارات معاندانه و مستهجن نظير خيکي و لش و تنبل مسخره کند.
دوم: هري پاتر تلاش مي کند تا از طريق سياه نمايي زندان آزکابان که تمثيلي از زندان اوين است، اجراي عدالت در نظام جمهوري اسلامي را به سخره گرفته و از اين طريق ضمن فراهم کردن خوراک براي سازمانهاي استکباري مانند ديده بان حقوق بشر، به تبليغ عليه زندان که در حقيقت تبليغ عليه نظام مقدس جمهوري اسلامي است بپردازد. وي با توصيفاتي نظير اين که زندانيان آزکابان احساس از دست دادن نشاط زندگي دارند، در حقيقت اطلاعات محرمانه و طبقه بندي شده قضائي ايران را اعلام کرده و علاوه بر نشان دادن حضور يک باند جاسوسي در پشت صحنه نگارش اين کتاب، نشان دهنده دخالت انگليس( به عنوان نويسنده واقعي اين کتاب) در مسائل داخلي ايران است. و طبيعي است که ملت آگاه ايران بزودي با حضور صفوف به هم فشرده خود در مقابل سفارت انگليس براي اعتراض به انتشار اثر ضد اسلامي هري پاتر( البته پس از اينکه ملت به سفارت کويت و عربستان اعتراض کردند، به سفارت انگليس بروند که هر سه مشکل کشور در همان روز حل شود.) قطعنامه اي صادر خواهند کرد.
سوم: هري پاتر با انتخاب واژه « مرگ خوار» براي نيروهاي انتظامي مدرسه مشکوک و مساله دار هاگوارتز و اعلام خصوصياتي مانند اين که « با آمدن مرگ خواران همه جا سرد و تاريک شده و افرادي که مرگ خواران را مي بينند احساس مي کنند نشاط خود را از دست مي دهند.» در حقيقت با نشان دادن مشخصات نيروي انتظامي فداکار کشور که دشمنان قسم خورده انقلاب و اسلام با ديدن آنان ترسي الهي در دل شان مي افتد، سعي مذبوحانه مي کند تا با اجراي « طرح امنيت اجتماعي» که با استقبال هشتاد درصد شهروندان و دستگيري بيست درصد ديگر منجر شده است، مخالفت کند. اما زهي خيال باطل!
چهارم: هري پاتر با لطايف الحيل تلاش مي کند تا سربازان گمنام اسلام را با نام وزارت سحر و جادو تمسخر کند. انتخاب نام کورنليوس « فاج» به عنوان وزير سحر و جادو مخفف اسامي بزرگاني چون (فلاحيان، اژه اي و جنتي) به همين دليل است. هري پاتر از طريق عنوان کردن وزارت سحر و جادو به خيال واهي خود قصد دارد ضمن به سخره گرفتن وزارت اطلاعات با مظاهر ماوراء الطبيعي مانند معجزات و کرامات بزرگان شيعه مقابله نمايد و به نوعي به مسخره کردن اظهارات رئيس جمهور محترم در مورد هاله نور و موارد مشابه بپردازد.
پنجم: انتخاب واژه « مشنگ» براي مردم عادي و کساني که در دنياي باصطلاح روشنفکراني چون هري پاتر، هاله اسفندياري، کيان تاجبخش، مسعود بهنود و رامين جهانبگلو و ديگر خودفروختگان زندگي نمي کنند، اشاره مستقيم و اهانت آميز نويسنده کتاب( دولت ضد اسلامي انگليس و حامي سلمان رشدي کثيف) به محمود احمدي نژاد و شانزده ميليون نفري است که در انتخابي آزادانه پس از گرفتن وضو و شب زنده داري ها و اعتکاف و خواندن نماز به وي راي دادند، است. دولت انگليس با اطلاق واژه مشنگ به رئيس جمهور محبوب و ملت ايران (جمعيت ايران ۱۶ ميليون نفر مي باشد) دشمني آشکار خود را با نظام اسلامي نشان داده و به نوعي عليه اسلام اعلام جنگ نموده و سياست جدايي دين از سياست و دشمني شيعه و سني نيز ناشي از همين است.( و صدها مورد ديگر)
ششم: هري پاتر و نويسنده مساله دار آن يعني باصطلاح کي جي رولينگ( بخوانيد مرجان ساتراپي) با انتخاب واژه « لرد سياه»، نشان دادند که روش اصلاح طلبان تندروي آمريکايي چون اکبر گنجي که با انتخاب واژه «عاليجناب سرخپوش» و « عاليجناب خاکستري» تلاش کردند تا شبهاتي در مورد مسوولان عاليرتبه نظام ايجاد کنند، را مي خواهند ادامه دهند. به راستي منظور از « لرد سياه» کيست؟ آيا اهانتي آشکارتر از اين لازم است تا قوه قضائيه از خواب غفلت بيدار شده و ملت ايران تودهني محکمي به دهان کثيف هري پاتر بزنند؟
با عنايت به موارد فوق، از دادستان محترم عمومي و انقلاب تهران، برادرسعيد مرتضوي تقاضا دارد عنصر معلوم الحال، هري پاتر و همدستان کثيف وي مانند رون ويزلي (شاغل در بنياد سوروس و عضو تازه استخدام شده اينتليجنت سرويس)، هرميون گرنجر( شاغل در بنياد آمريکايي فريدام هاوس و عنصر فاسد و مساله دار و بدحجاب) و جيني ويزلي و دو برادر معلوم الحال وي را دستگير و به اشد مجازات برسانيد
احساس می کنم هر لحظه ممکن است کله ی گنده ام بترکد و محتویات لزجش همه جا را به گند بکشد. انگار که دیوانه شده ام. کسی نیست که به من بگوید بابا جان! دیوانه که شاخ و دم ندارد! خب خل و چل شده ای دیگر!
اینطور که خودم فهمیدم، احساس عجیبی دارم. احساس می کنم کلی کار دارم ولی نمی دانم چکار باید بکنم. انگار همه ی کارهای دنیا را روی سرم ریخته اند و وقتی ندارم. روزهایم پُر است اما انگار به بطالت می گذرد.
فکر می کنم نیاز عجیبی به یک تفریح هیجانی تنهایی دارم. مثل دلم می خواهد سه بار پشت سر هم سوار رنجر و ترن هوایی بشوم و فقط جیغ و فریاد بکشم، چون فقط در این صورت است که کسی توجهش به من جلب نمی شود. می بینید که هیچ طبع شاعرانه ای در من بیدار نمی شود که مثل به یک بیابان دورافتاده بگریزم و داد و فریاد کنم. نه می توانم، نه جراتش را دارم!
شبها که فکر می کنم تازه یادم می آید که کلی کار عقب افتاده روی سرم تلمبار شده. تلی از کتاب که یا باید خوانده شوند و یا باید یادداشت برداری شوند، کلی کتاب درسی و نمونه سوال و تست که اتاقم را شبیه تجدیدی ها کرده اند، کلی آت و آشغال که باید دور ریخته شوند، کلی سوژه برای فکر کردن، کلی اشک برای ریختن، کلی خاطره برای یاددآوری...
و در آخر یک کار مفید که امروز کردم. من در تمام طول عمرم وقتی اتاقم را مرتب کرده ام به خودم قول داده ام که هر چیزی را که بر می دارم، تمیز و مرتب سر جایش بگذارم، اما یک روز بعد-دقیقا یک روز بعد- چهار دیواری ام تبدیل به همان مزرعه ای می شود که من مترسکش هستم. هیچ چیز سر جایش نیست. امروز هم از همان روزها بود. اما این بار تصمیم گرفتم که به خودم قول ندهم که لااقل برای خودم بدقول نباشم. همیشه با خودم فکر کردم که اتاق من یکی از جاذبه های گردشگری ایران است. غیرعادی ترین جایی که می تواند به یک دختر نوجوان تعلق داشته باشد. من نه ظرف های خون و جمجمه در اتاقم دارم، نه کلکسیون شمع و دستمال کاغذی و از این آت و آشغال ها. فقط یک سری اشیای غیرعادی برای سن پانزده ساله ام. اتاق من همیشه ی خدا تاریک است. روزها به خودم زحمت پرده کنار زدن نمی دهم چون تاریکی را دوست دارم و یا شاید نور زیاد گندهای اتاقم را به وضوح نشان می دهد. یک تختخواب ساده دارم که اسمش بددرفته. یعنی خیلی بیشتر از تختخواب کاربرد دارد. دیوار بالای تختخوابم پر است از تکه روزنامه های علامت گذاری شده. لا به لای روزنامه ها می شود عکس هایی از علایقم پیدا کرد. مثلا از لینکین پارک و بک استریت بویز. دیوار دیگر اتاقم چند قاب عکس از کودکی زودگذرم را نشان می دهد و دیوار دیگر عکس هاییست از چند بت که اصولا من می پرستم. از صادق هدایت، دکتر شریعتی، مصدق، چه گوارا، انیشتین، اخوان، کافکا، داستایوفسکی، نیما، سهراب، آدولف هیتلر و خیلی های دیگر. دلیل خیلی هایشان را هم نمی دانم. مثلا هنوز خودم دقیقا نمی دانم چرا هیتلر در نظرم بزرگ می آید! شاید دلیل این عکس ها این بوده که اصولا این آقایان(!) آدمهای خوش عکسی هستند! بگذریم. یک کمد دارم که تویش همه چیز پیدا می شود، یک دراور دارم که رویش به قول پدرم وسایل بزک چیده ام!(برادرم هم از آنها استفاده می کند!). کتابخانه ای دارم که می شود گفت فقط مال خودم است. کسی جرات نمی کند بدون اجازه از من و یا با یک یادداشت از شعاع یک کیلومتری اش عبور کند. من آدم خسیسی نیستم، به همه ی آنهایی که «کتابخوان» هستند و قوانین کتاب خواندن را بلدند کتاب می دهم. روی کتابهایم فوق العاده حساسم. از سال 84 که تقریبا بزرگ شدم، شروع به کتاب خریدن و تکمیل کتابخانه ام کردم. زیاد کتاب نمی خرم، اما کتابهایی که باید خریداری شوند را در لیست اولویت ها قرار می دهم. همیشه دو تا کتاب در کتابخانه ام متغیر است. چون از کتابخانه هم کتاب به امانت می گیرم. طی چند ماه اخیر روی مجموعه ی صادق هدایتم کار کرده ام. تنها یک کتاب چاپ شده و چند کتاب چاپ نشده باقی مانده. مجموعه شعرم شاملو را کم دارد. کتابهایی که معرفی کرده ام حسابی تمیز و مرتب هستند و انگار نه انگار که به من تعلق دارند اما کتابهای درسی و دیکشنری هایم و کتابهای فلسفی ام حسابی خسته شده اند. من آدم بی سلیقه ای نیستم، اما اصولا کتاب نمی خوانم. کتاب می خورم! گوشه ی دیگری هم از اتاقم هست که تعدادی مجله و کافه شرق و چلچراغ و روزنامه روی زمین ولو است. گاهگاهی دلم هوای مقاله ای را می کند و تا پیدایش نکنم آرام نمی گیرم، به همین خاطر است که مادرم با نگهداری این روزنامه ها مخالفتی نکرده. عقیده دارد که اینها قرص های من هستند باید سر وقت بخورم.
نمی دانم چرا اتاقم را مرور کردم. شاید به این خاطر که برای اولین بار وقتی نگاهش کردم همه چیز سر جای خودش بود. کتابی کنار تختم نشانه گذاری نشده بود، تمرین های ریاضی ام ولو نبوده اند و مشقهای خطاطی ام نیمه کاره نمانده اند. شاید خواستم از یکی از جاذبه های گردشگری ایران بگویم. اتاق من تا حدودی علایقم را منعکس می کند. فقط تا حدودی!
بگذریم. در اینکه من دیوانه شده ام هیچ شکی نیست. فکر کنم نیاز عجیبی به یک برنامه دارم. یکی دو شبی می شود که برای فردایم برنامه روی کاغذ می نویسم(!) تا شاید فردا قاطی نکنم.
راستی، چقدر اتاق تمیز و مرتب چیز بدی است! همه چیز سرجایش است. بیشتر طول می کشد چیزی را پیدا کنم!
حق با شماست. انگار زیادی سایه ام را جدی گرفته ام. یک نوعی دیوانگی، یک نوع افسردگی زودرس و بی دلیل بر سایه ام مسلط شده و منم دائم سایه ام را جدی گرفتم. شاید گذاشتم سایه ام جلوتر از من برود. دیشب که با خودم فکر می کردم، واقعا نمی خواستم مانند دو شب گذشته اش تا ساعت چهار صبح در جایم غلت بزنم. داشتم فکر می کردم که شاید دیگران راست می گویند، شاید پدرم راست می گوید، من بیش از حد استعدادهایم را جدی گرفته ام. پدرم عقیده دارد که از استعدادهایم استفاده های جدی می برم. انگار توانایی هایم را خسته کرده ام. چند روزی می شد که مطلبی ننوشته بودم، شاید کتاب خوبی نخوانده بودم و کاملا بیکار بودم. اما شبها احساس خستگی می کردم. طی هفتاد و دو ساعت جلد هفتم کتابهای هری پاتر را به زبان اصلی خواندم. خسته شده بودم.
شبها یک سری افکار و خیالات پوچ و موهوم به سراغم می آمدند. تاریک ترین نقطه های ذهنم را بیرون می کشیدند و به سر و رویم می کوبیدند. امروز شاید به خودم آمدم و فهمیدم چه بر سر روح و جسم و سایه ام آورده ام.
انگار سایه ی تاریکم در سرزمین من فرمانروایی می کرد. شاید اگر به عنوان شخص سوم، به خودم نگاه می کردم، سه بخش از خودم، شاید خودم را سه بعدی می دیدم. انگار یک لایه مِه غلیظ تاریک که سایه ام باشد به جلو می رفت و جسمی خاکی -مانند تشنه ای که در بیابان به دنبال آب است- خودش را آویزان سایه ام می کرد و در آخر، یک ابر روشن، مثل یک منبع عجیب از نور ابدی، به سایه و جسمم غل و زنجیر می بود.
این من بودم. اما امروز به خودم آمدم. شاید دوباره تبدیل به دختری شدم که بودم. احساس می کنم مغزم از شنیده ها پر است. از چیزهایی که نباید می شنیدم و شنیدم. احساس خوبی نیست، اما بهتر از وقتی است که در قفسه های مغزم گم شده بودم. تا حدودی آدم شدم. منظورم این است که دوباره روحم به جلو حرکت کرد و جسمم تابع او، و سایه ام خودش را به من آویزان کرد. تقریبا حالم خوب شده.
راستی، دیگر با بلاگفای شما دعوا ندارم. شاید بلاگفای خودم. از آنهایی هم که مرا به خودم آوردند و بر علیه سایه ام انقلاب کردند متشکرم!
پ.ن. هری پاتر هم زنده ماند. هر کس کتاب را نخوانده نگرانش نباشد. حریف خوشگل(!) و دماغ ماری و چشم قرمزش هم مرد. استاد دماغ عقابی اش هم عاشق مادرش بوده، همیشه داشته ازش محافظت می کرده هم مرد. اون یکی استاد گرگینه اش هم با همسر مو رنگارنگش به ابدیت پیوستند. یکی از دوقلو ها هم مردند. راستی اون چشم باباقوری هم مرد. خلاصه ش در ژست قبل است. بخوانید.