امشب آخرین شب تابستان است. شروع فصل مورد علاقه ام یک جور شور عجیب در دلم انداخته. انگار که صد کیلوگرم نمک طعام در دلم ریخته باشند، شاید هم اگر دلم را سوراخ کنم و تویش را نگاه کنم، دریاچه ی نمک و قم را ببینم. بگذریم از اینکه دل من تبدیل به یک ارلنِ آزمایشگاه شده.
امروز مثل این بچه مثبت ها مانتو شلوار مدرسه ام را اتو زدم و مثل آدم از جالباسی آویزان کردم. اینکه همیشه وقتی از مدرسه می آیم مانتو و شلوارم را جالباسی می زنم، تنها عادت شبیه آدمیزاد من است. نمی دانم این یکی چطور ترک نشده!!! یعنی هر لباسی به جز لباس مدرسه ام در هر جای خانه انتظار دیده شدن ازش می رود. زیر تخت، کمد برادرم، صندلی ناهارخوری، مبل پذیرایی و هر جای دیگر. می بینید چقدر بچه شده ام؟ شاید واقعا هم بچه هستم! مهرماه و آغاز این پاییز مزخرف همیشه مرا تبدیل به دختری می کند که باید باشم، نه دختری که تظاهر به بودن می کنم. مدرسه آنقدر مرا به خودش مشغول می کند که دیگر فراموش می کنم که ظرف شکر کنار فنجان قهوه ام در کافی شاپ تزئینی است و نباید ازش استفاده کرد. چای صبحانه ام آنقدر شیرین می شود که توی ظرفشویی خالی اش می کنم و چون چای دوم دیر سرد می شود، عادت چای خوردن را می شکنم.
این کیف سنگین پر از کتاب اجازه ی تفکر به نگاههای سنگین ذهن دیگران را که همیشه روی دوشم است به من نمی دهد. فرمول های مثلثات، قضایای هندسه و قوانین فیزیک جا را برای تفکرات بی جا تنگ می کنند، شاید عرصه برایم باز می شود، شاید زندگی در محیط دایره ای که دور خودم کشیده ام حسابی آسان تر از بودن در مرکز آن است. دین و زندگی که شبیه مربای درست نشده ی پوست پرتقال مادرم است، یعنی اینکه دین که مثل پوست پرتقال تلخ است را شکرمال کرده اند تا سر فرصت مربایش کنند، جا را به هر ترتیبی برای فلسفه تنگ می کند. تست های چهارجوابی، تست هایی که از همان ازل فقط چهار جواب داشتند و حسرت فلسفی ماندن به دلشان مانده، دیگر فرصت مثل کرم به کتابخانه افتادن را به من نمی دهند. مدرسه، به طور کلی به من اجازه ی بزرگتر از پانزده ساله بودن را نمی دهد و منم این حالت را دوست دارم. چون در این صورت شبهایی که تنهایی هایم را در قهوه های تلخ سر می کشم، به نظرم شیرین ترین شبها می آیند و دیگر آزارم نمی دهند. چون اینبار با همه فرق داشتن به من لذتی وصف نشدنی و تنهایی درونم انرژی اتمی می بخشد. زندگی در محیط دایره ی مزرعه ام، نه در مرکز آن و در نقش مترسکش.
کسی نیست این وسط به من بگوید اینها چه ربطی به تو دارند که خودت را به پارچ و شومینه می زنی، یعنی ربط که دارد، اما این لقمه ها با هزار قلپ آب هم در معده ی تو جا نمی شوند. تو، یک بچه ی یک و نیم وجبی. اصلا انگار با نوشتن من دنیا آرام می شود، انگار اگر من به زور هم که شده خودم را در مینی بوس کاروان اینها جا بدهم قد محمود خان بلند می شود؟ نمی شود دیگر! به فرض هم که بگویم، مرا که نمی آیند از گیس هایم بگیرند و بلند کنند و پرتم کنند در آغوش سهیل آصفی در هتل اوین. تازه باید شانس بیاورم که این کار را با من بکنند. لااقل در این صورت به خودم اطمینان می دهم که دیده می شوم.
اصلا من چه چیزی می توانم بگویم؟ دخالت در مسائلی که به من ربطی ندارد. وقتی کشور مال من نیست، به من چه ربطی دارد؟ منظورم این است که ایران مال من است، اما اینجا که ایران نیست!!! کشوری که خاکش دیگر محاسبه ی مساحت نمی خواهد، حجم پیدا کرده!! چون به ارتفاع n متر توش گلاب ریزی شده...
اگر قرار است این آقای بوش که بوش همه جا را برداشته مثلا ما را منفجر کند، از همه بیشتر من باید نگران باشم. منزلمان به دو جای مهم چسبیده. نمی دانم این چی چی اتمی هست که نزدیک گوهردشت کرج واقع شده و یک زندان به اسم ندامتگاه رجایی شهر. نکرده اند مثلا هتل اوین را بیاورند اینجا یک مقدار به پرستیژ محله اضافه بشود، هر چی ندامتگاه فردیس و قزل حصار و رجایی شهر است که به ما نزدیک است و اگر آمریکا به بهانه ی این چی چی هسته ای نزدیک خانه ی ما اینجا را با بمب چی چی اتمی تری که از رفیق باب دندان جناب آدولف هیتلر(آلبرتِ خودمان را می گویم. چون یهودی بوده هیتلر واقعا از صمیم قلب دوستش داشته) دزدیده این ندامتگاه رجایی شهر می ترکد و این زندانی های فوق خطرناک که همه شان هم قاتل و از اراذل و اوباش محبوب ناجا هستند می ریزند در خیابان اصلی گوهردشت و آزادی به روایت تصویر این جوانان ننه مرده را تخته می کنند!
بگذریم. از نظر مادر گرامی من که آمریکا مثل سگ از ایران می ترسد!(از سخنان قصار my mother که با آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکندِ روح الف سه نقطه هم وزن است) چون که اگر امریکا بزند ایران را منفجر کند، ما هم می زنیم و این اسرائیل و جغدهایش(نماد یهودیانی که مسیحی نشده اند. پ.ن. از مستند هری پاتر یاد گرفتم) را با خاک یکسان می کنیم و اینجا دوباره می شود جنگ جهانی! چرا؟ چون که آمریکا با این پوتین های استالین و سینیوره و پرنس چارلز می آید می ریزد روی سر ما ایرانی های بیچاره و بهمان انگ نژاد خالص آریایی داشتن(به خصوص محمود که آریایی خالص است) می زند و به اتهام دوستی با هیتلر با خاک یکسانمان می کنند و به بهانه ی اینکه ما در نیروگاه بوشهر و نطنز داریم یهودی می کشیم می رود و در فعالیت های صلح آمیز هسته ای ما فضولی می کند. تازه تن محمدرضای پهلوی هم که دوست متفقین بود توی قبر می لرزد. این ژاپنی های بیچاره هم باید دوباره با بمب اتم منفجر شوند. تئوری بدی نیست؟ هست؟ می خواهم خودم را در صدای آمریکا دعوت کنم و اینها را با دلیل منطقی به گوش افکار عمومی جهان برسانم. آلمان هم که با تحریم ایران مخالفت کرده! بفرمایید! اصلا دوستی ایران و آلمان غیرقابل انکار است! نژاد آریایی است دیگر... چه می شود کرد! قد بلند از خصوصیات بارز این نژاد است که در راننده ی اتوبوس دولت کنونی ایران کاملا مشهود است.
بابا خدا صلح را برای چی گذاشته؟ تورو خدا بی خیال ما بشوید، اصلا این نئاندرتانِ پادشاهِ دوره ی محمودیه داخل آدم نیست. خودتان را ناراحت نکنید. اینجا هم که ایران نیست من از اولش گفتم. ایران تبدیل به یک جور کشور چند بُعدی شده، حجم پیدا کرده، مردمی به اسم مردم ایران که آگاه باشند وجود ندارند. همه توی سوراخ موششان فرو رفته اند و اگر هم سوراخ موش ندارند که خودِ موش هستند. مردم ما اینقدر در خودشان گم شده اند که موش را از سوراخش بیرون می کنند و خودشان توش فرو می روند. اصلا به من چه مربوط؟ حالا می آیند و گیس هایم را می کشند و می گویند تو وبلاگت را بنویس دختره ی یک و نیم وجبی! تازه مرا توی لابی هتل اوین هم راه نمی دهند، چه برسد به سوئیت ده ستاره!!
ساعت سه بعدازظهر بود و من مثل این دیوانه ها روی تاب پارک شهرک لمیده بودم و تاب می خوردم. فارغ از همه ی بهانه هایی که دنیا به دستم داده بود تا زودتر بزرگ بشوم. دوست داشتم بچه باشم. دوست دارم هرگز سعی نکنم که بزرگ شوم. دوست دارم گاهی روند رشد من متوقف بشود و شاید به عقب هم برگردد. دیگر دلم نمی خواهد عروسک خودم و خودش را توی کیفم پنهان کنم و خیره به آسمان دودگرفته ی انقلاب ذل بزنم. دوست دارم عروسکم را محکم تر از قبل در آغوش بگیرم، بدون اینکه از احدی خجالت بکشم. دوست دارم همین حالا محکم تاب بخورم انگار که پرواز می کنم. دلم می خواهد نواجوانی مزخرفم را همین جا باقی بگذارم و به کودکی کوتاهم بازگردم شاید بتوانم طولانی ترش کنم. شاید اینبار از عروسک بازی و خاله بازی خجالت نکشم. شاید اینبار بتوانم دختر بزرگتر توی آینه را رام کنم و یا محکم توی صورتش سیلی بزنم.
از تاب پایین آمدم و قدم های سنگینم را به سمت خانه ی های یک شکل شهرک برداشتم. همه ی بچگی های من لا به لای این سنگفرش های مورب قایم شده همه ی دوچرخه بازی ها، همه ی سواری در پاساژها روی تخته اسکیت، همه ی فرارها از دست باغبان، همه ی خوبی ها و بی ریایی ها، من و برادرم و دختر عمو و پسرعمویم. وقتی هیچ کدام دانشجو نبودند، وقتی هیچ کدامشان کنکوری نبودند، وقتی هیچ کدامشان مهندس نبودند، وقتی من اینقدر بزرگ نبودم.
چند دقیقه بعد سرم را به شیشه ی تاکسی تکیه داده بودم و به تیرهای چراغ برق اتوبان ذل زده بودم. یاد سوالی افتادم که همیشه از پدرم می پرسیدم: بابا، این تیرهای برق چرا دنبال ما می آیند؟ بابا چرا ماه از تعقیب کردن ما خسته نمی شود؟
حالا تنهای تنها این سوالات در ذهنم تکرار می شدند. تنهایی از درونم خودش را می خورد و بزرگتر می شود. مثل من که روز به روز بزرگتر می شوم و از کودکی هایم دورتر، نه، انگار که هر روز تکه ای از کودکانه هایم کنده می شود و به درونم پناه می برد. اقیانوسی که در درون من است. من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوس مسکن دارد/ و دلش را در یک نی لبک چوبین/ می نوازد آرام آرام...
دلم برای مدرسه و همه ی مشتقاتش تنگ شده. دلم برای پانزده ساله بودن تنگ شده. برای دنیای سادگی های یک دختر دبیرستانی. دختری پانزده ساله که هیچ شباهتی به مترسکی که از خودش ساخته ندارد. دختری که هر روز صبح زود به زور لگد برادرش و گاه و بی گاه بقیه ی اعضای خانواده بیدار می شود، این مقنعه های تنگ را به سر می کند و به مدرسه می رود. ساده و بی ریا. بدون ترس از ابروی برداشته و ناخن بلند. یک دانش آموز ساده و به قول دوستانش هفت خط مخفی که گول قیافه ی دانش آموز گونه اش را نباید خورد.
حیف که رشته ام ریاضی است، چون واقعا دلم برای کلاس های مطالعات تنگ شده. کَل کَل های متوالی با دبیر مطالعات بر سر مسائل سیاسی روز.
نکته ای که واقعا حائز اهمیت است درس آمادگی دفاعی برای دختران است!!! این کتاب برای پسرها نوشته شده چون هیچ کلمه ای از «خوهران» درش به چشم نمی خورد. ش.م.ر شوش مولوی راه آهن و از اینها. خیلی باحال است. از لای کتابهای سال دوم بوی گند مدرسه بلند می شود! چه عطری!!!
البته باید اضافه کنم که من دانش آموز کاملا اهل ریسکی هستم. چون از همه چیز مدرسه که بگذریم از ریسک هایش نمی شود گذشت. مثلا کلاس را دو دره کردن که امسال غیرممکن به نظر می رسد. مدرسه ی امسالم کوچک و بدون سوراخ موش است. برعکس سال گذشته که بزرگ و پر از سوراخ موش و هزارپا بود. وقتی با خودم فکر می کنم می بینم که من چقدر دنیای کوچک مدرسه را برای خودم بزرگ می بینم. یعنی اینقدر بزرگ نیست؟ چرا هست، بزرگتر از دانشگاست. مدرسه پر از شیطنت های بی منظور است. مدرسه پر از آرامش است. مدرسه پر از احساس بچه بودن است. مدرسه پر از مدرسه است. مدرسه مثل یک حصار است. جایی که تو اجازه ی خروج نداری. مدرسه یک جور زندان شیرین است. و من شاید یک جور زندانی فوق خطرناک که نمره ی انضباطش هیچ وقت زیر بیست نبوده. حالا چه جوری؟ خدا داند! البته من هیچ وقت مورد انظضباطی ظاهری به غیر از موهایم نداشته ام که آن هم هیچ وقت مورد انضباطی نوشته نمی شد. به خدا نمی توانم زیر مقنعه جمع و جورشان بکنم. و نکته ی دیگر فک فوق العاده انعطاف پذیرم است که با سرعت نور حرکت می کند. خلاصه که من یکی دلم واقعا برای مدرسه تنگ شده، چون وقتی فکر می کنم فقط دو سال دیگر مانده، احساس می کنم دارم بزرگ می شوم.
وقتی که با مغز(!) روی سرامیک های بی احساس آشپزخانه زمین بخوری در حالی که یک هفته نمی شود کبودی های روی ساق هایت که حاصل برخورد با تخته سنگی در تنگه ی واشی است خوب شده اند، به جای های و هوی نمودن بی جا، به فکر نکته ی جالبی می افتی که تاکنون بهش دقت نکرده بودی...
دوستی داشتم، مادری داشت. مادری که دائم سعی می کرد دخترش با همه ی دخترها فرق داشته باشد، اما نشد. بیچاره هِی تلاش می کرد و برای دخترش کتاب می خرید اما دختر حتی دست به این کتابها هم نمی زد. از این دسته مادر و پدرها زیاد پیدا می شوند که از بچه هایشان ارسطو و سقراط و انیشتین و حافظ و از اینجور شخصیت ها و گاهی جورج بوش می سازند. یعنی دلشان می خواهد اینطوری بشوند اما نمی شوند و شاید هم گاهی موفق بشوند. داشتم به خودِ عجیب و غریبم فکر می کردم که آخرش به این نتیجه رسیدم که باید از خودم بپرسم چه کسی سعی در تغییر دادن من داشت؟ از همان ازل! از کودکی نداشته ام انگار کسی بود که مرا از خیلی کارها منع می کرد. انگار کسی بود که من جلویش برای اولین بار از عروسک بازی کردن خجالت کشیدم. که بعدها فقط به خاطر دل مادرم عروسک بقل کردم. چون همیشه آرزوی خاله بازی کردن دخترش به دلش ماند. سرگرمی دوران کودکی ام که شاید هنوز به پایان نرسیده خیال پردازی بوده. شاید واقعا از بازیهای کودکانه خجالت می کشیدم. به هر حال، هنوز هم به جواب نرسیده ام که چه کسی بود که مرا اینطور بار آورد. مطمئنا پدر و مادرم نبودند و این بزرگترین فرق من با دیگران است. مادرم به سوالم اینطور جواب داد که خود تو با بقیه فرق داشتی. ما هیچ کاره بودیم!
الان که خوب تر فکر می کنم به این نتیجه می رسم که آن کسی که مرا اینطور بار آورد یک دختر بود که ته صورتش کمی شبیه خودم بود و سالها از من بزرگتر بود. چشمهایش همان میشی چشمهای خودم بود. اما موهایش انگار به مرور تیره تر شده بود. چون هیچ شباهتی به آبشار طلایی موهای من نداشت! ابروهایش مثل من کمرنگ نبود. پر رنگ شده بود و شکل گرفته بود. خلاصه دختری بود که من در آینه می دیدم. منی که چند سال از خودم بزرگتر بود.
معما حل شد. حتی همین حالا هم دختری که در آینه می بینم از خودم سالها بزرگتر است. هیچ کسی مرا به خواندن صادق هدایت تشویق نکرد، هیچ کسی مرا از عشقبازی های نوجوانی بازنداشت، هیچ کسی اینطور طرز فکر را به زور وارد مغزم نکرد که شاید خوشم بیاید. شاید به خاطر همین بود که مثل خیلی ها به خودم مغرور نشدم. شبیه آرزوهای آن پدر و مادرها نشدم. دختری نشدم که پدر و مادرم هر کجا(منظورم حتی در اتوبوس است) بنشینند و به من افتخار کنند و من دائم به همه، به دوستانم سرکوفت بزنم که من با آنها فرق دارم و از آنها بر فرض محال بهترم! یاد گرفتم که دور خودم یک دایره رسم کنم، اما اجازه ندهم این دایره روز به روز شعاعش بزرگتر شود. اجازه ندهم که خودم همیشه و در همه جا در مرکزش بنشینم، بلکه روی محیطش قدم بزنم و فقط در تنهایی هایم مرکز آن دایره باشم و محتویات درون دایره ام به مغزم فشار بیاورد و مثلا اینجور چیزها را بنویسم.
طوری بزرگ شدم که پدر و مادرم هم شاید نمی خواستند. گفتم که، همیشه حسرت بازی با عروسک را به دل مادرم گذاشتم و حالا هم حسرت یکبار مچم را در خیال عشق های آبکی گرفتن به دلش می ماند. از شرایطم ناراضی نیستم. گوشم هم از همه ی اراجیفی که می گویند بزرگ شدن به سن آدم نیست پر است. همیشه از مقایسه کردن متنفر بوده ام. چون نمی خواهم یک آدم اپیکوری درم ساکن بشود. چون اگر مثل خیلی ها رفتار می کردم خیلی زود لذتهایی که حالا دلم می خواهد ببرم و قبلا نبردم را از دست می دادم. مثل بهترین دوستانم که شاید وقتی اینها را می خوانند شاخ دربیاورند.
تنها مشکل من با این پازنده سالگی و نوجوانی مزخرف این است که باید دائم از مرکز دایره ام به محیطش در حال رفت و آمد باشم. نمی توانم دایره ی دورم را پاک کنم، چون در آن صورت می شوم همانی که نمی خواهم باشم. دوست دارم در جمع پانزده ساله ها طوری رفتار کنم که انگار نه انگار با آنها فرق دارم، با این حال از محتویات درون دایره هم محافظت کنم. چون این دایره، وقتی این روزهای دوگانگی تمام بشود، همه ی دارایی من از سالها رنج و تنهایی درون است.
به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم.
به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من...
ده روز دیگر تا یک مهرماه دیگر مانده. مهرماهی که همیشه برای من یک تحول عمیق با خودش به همراه داشته. مهرماهی که پر است از کشمکش برای من. پر از تصمیمات مهم که می گیرم و مهرماه آینده هنوز در روی تل مرتفع تصمیمات انجام نشده ام با من بای بای می کنند. از پارسال تصمیم گرفته ام که دیگر به خودم قول ندهم. چون می دانم شرمنده ی خودم می شوم. البته این تصمیم هم تا حدودی شبیه تصمیم صغری ست. یعنی تصمیمی که هیچ وقت گرفته نمی شود.
تنها تصمیمی که از پارسال به امسال در زمره ی کبری ایها قرار گرفته، نوشتن است که کاملا تبدیل به یک عادت مزخرف شده. نوشته هایم از پارسال به امسال افتضاح تر و بی شیرازه تر شده اند. یعنی که پارسال حسابی لفظ قلم می نوشتم و حالا فقط می نویسم که چیزی نوشته باشم. البته به قول عزیزی کلمات خلایق مرموزی هستند. ظاهری بی آزار دارند اما در باطن حسابی برنده و تند و تیزند. دوستی نظر گذاشته بود که من عجولانه می نویسم و طوری می نویسم که انگار حسابی عصبانی هستم. اینجا نقش کلمات به میان می آید. بله، من وقتی می نویسم حتی قمه هم خونم را در نمی آورد، اما وقتی نوشته تمام می شود. آرامشی عجیب در من ساکن می شود. عجیب تر آنست که وقتی خودم را توی آینه نگاه می کنم، نمی شناسم.
چیز خاصی هم نمی نویسم. فقط عقده های درونی ام را اینجا جار می زنم. دل نگران دوستم هستم. نمی دانم چه ش شده. توی یکسال یهویی اینقدر تغییر کرد. شاید بزرگ شد. یا فکر کرد خیلی بزرگ شده. یا شاید او آینده ی درون آینه ی من است. همانطور که من گذشته ی جلوی چشم او هستم.
بگذریم. همیشه روزهایی که توانایی ساخت تصویری فرضی ازشان را نداشته ام، خوش ترین روزها بوده اند. از دبیرستان جدید و مهر 86 هم هیچ تصویری در ذهنم ندارم. اما انگر اینبار از قانون مزخرف من پیروی نمی شود...
طبیعت من به طرز فجیعی به رابینسون کروزوئه شباهت دارد. دیروز دوستم «سگ بالدار» (خودش ترجیح می دهد به این اسم خوانده شود. منم تنها کسی هستم که او را سگ بالدار صدا می زنم) پس از عمری به خانه ی ما آمد و شیرینی قبولی هنرستانش را هم نداد(خیلی آدم پیچ گوشتی ایه!) و به زور مرا با خودش بیرون برد. بابا به پیر! به پیغمبر من از پاساژ گردی و خیابان متر کردن متنفرم! اما رودربایسی است دیگر! چه می شود کرد!
خلاصه به قول مادرم شال و کلاه کردم و رفتیم بیرون که هوایم عوض شود. نمی دانم که چرا و چطور من از به اصطلاح بیرون رفتن متنفرم. باید این را هم به اخلاق عجیب و غریبم اضافه کنم. البته من خودم را در مزرعه ی اتاقم حبس نمی کنم، اما تا وقتی کاری نداشته باشم عمرا پایم را از خانه بیرون نمی گذارم. حالا این کار ممکن است روزنامه خریدن باشد و یا هر چیز دیگر. به طور کلی بدنبال بهانه هم نیستم که از خانه بیرون بزنم. پناهگاه را به همه جا ترجیح می دهم.
دلم می خواست دیشب لباس خبرنگارها را می پوشیدم و گزارشی تهیه می کردم از خیابان اصلی گوهردشت. به طور حتم هفتاد درصد از آدمهایی که در خیابان تردد می کنند محض هواخوری(!) بیرون آمده اند. من مانده ام که چرا نمی روند در پارک هوا نوش جان کنند؟! ببینید من که اصلا و ابدا روی مد لباس نمی پوشم، وقتی به خانه می رسم سوراخ سوراخ از متلک شده ام. این جور چیزها مرا حسابی هیستیریک می کنند، منظورم متلک گفتن این پسرنماها(!) نیست، بلکه سوختن دلم است که آخرش عصبی ام می سازد. دلم برای تک تکشان می سوزد. اینها جوان های ما هستند دیگر؟ یعنی واقعا اینقدر بیکارند؟ من شخصا در طول روز وقت کم میاورم و اینها اینقدر از هفت دولت(قضیه ی این هفت دولت چیه؟ اگه دولت ما باشه...) خیالشان تخت است. محض خنده زندگی می کنند... آخر چرا؟ بعضی وقتها این علامت سوالها آنقدر عذابم می دهند که باور می کنم آمریکا می خواهد در ذهن جوانان ما نفوذ کند و با ارائه ی مد و چه می دونم این جور چیزا آنها را از پیشرفت باز دارد. مثل آقای رهبر حرف زدم نه؟
هر کدامشان تفننی سیگاری به دست گرفته اند و دست دیگرشان را هر پنج دقیقه یکبار با برق فشار قوی غسل می دهند. جدیدا شلوارهایشان را از دهان گاو خارج می کنند و من حاضرم شلوار همه شان را دانه ای هزار تومان اتو بزنم! با هفت قلم آرایش، به تنها چیزی که فکر نمی کنند اندکی «فکر کردن» است. یادم رفت اضافه کنم: زرت زرت برای هم بلوتوث می فرستند.
بعضی وقتها که جوانان(!) ما دم از نبودن آزادی در ایران می زنند(البته آزادی به روایت تصویر!) دلم می خواهد با مشت بکویم به دهانهایشان و بگویم هر چقدر شما را محدود کنند کمتان است. شماها را باید در صحرای کالاهاری آفریقا رها کنند تا آنقدر به خودتان بپردازید تا بمیرید این یعنی آزادی به روایت تصویر.
به خدا من با مد مخالف نیستم. با مُخ اینها مخالفم. منظورم از کلی این حرفها این بود که اندکی هم فکر با این مغز آکبندتان بکنید بخدا کالری ازتان کم نمی شود. سلولهای خاکستری مغزتان کپک زده اند! نه، کپک هم نه، چون از کپک می شود پنی سیلین گرفت...
پ.ن. البته دوستی دارم که می گفت: اگه همه مثل تو فکر می کردن که الان من رئیس جمهور بودم!
دو شب گذشته، در خبر 21 شبکه اول سیما، سرادر (...) در حرفهایش از نام جعلی خلیج همیشه فارس یکبار و بار دیگر از نام «خلیج» بدون پسوند جاودانه ی فارسی استفاده نمود. برای من فوق العاده جالب است که بدانم این عزیز ایرانی از چه رسانه ای استفاده می کند که نام جعلی خلیج همیشه فارس اینقدر به گوشش آشناست.
طی این گزارش، بابان از بینندگان به علت اشتباه لفظی(!) سردار(...) عذر خواست اما حالا یکی دو روزی هست که جامعه ی وبلاگی داد و هوارشان به آسمان رفته. برای منم واقعا یک سوال عجیب پیش آمده که چرا نام جعلی خلیج همیشه فارس باید اینقدر به گوش این عزیز آشنا باشد؟؟!!
اینجا کلیک کنید و مثل من لینک را روی پیوندهایتان بگذارید! شاید این بمب گوگلی کارسازتر باشد!
من تازه به خواندن فلسفه مشغول شده ام. با خودم فکر کردم شاید اگر آنچه دستگیرم می شود را بنویسم، بتوانم ربط سوالهای ذهنم و عقاید اصلی خودم را متوجه شوم. در واقع مقصود من از نوشتن پیدا کردن چیزهایی است که در حقیقت فلسفه ی خود من هستند. برادرم حرف جالبی زد، گفت که فلسفه درست مثل یک چهارچوب است، نظریات فیلسوفان همان چهارچوبی است که ما باورهایمان را توش جمع می کنیم و سر و سامان می دهیم. پس فلسفه تا حد خاصی می تواند به ما کمک کند، اصل خود ماییم و فلسفه ی خودمان. اصلا حدف از سر درآوردن از فلسفه همین است. پیدا کردن پاسخهایی برای سوالاتمان که از ذهن خودمان تراوش کرده اند. از همه ی دوستان عزیزی که سرکی در نوشته های من می کشند تمنا می کنم که به روشن تر شدن آنچه باور دارم کمک کنند.
امروز می خواهم درباره ی قضاء و قدر بنویسم. موضوعی که وقتی دین قشنگ زرتشت را مطالعه می کردم، به گونه ای فرا عجیب مرا در بهت فرو برد.
در مسیخیت مذهبی، قضا و قدر در واقع وفق دادن بین اراده ی خدا و آزادی انسان است. در اصل مشکل قدیمی و خلاصه ی این مفهوم چنین است:
نبرد بین جبر و اختیار(!): آیا بشر توانایی دارد که در کارها آزاد باشد و تحمل قبول مسئولیت آنها را دارد؟/ آیا آدمی مجبور است و آزادی و اختیار جز عاملی ظاهری چیزی نیست؟
نکته ی جالبی که بهش بر خوردم، عقیده ی نصف جبری و نصف اختیاری جدیدی بود که در اواسط قرون وسطی توسط قدیس اگوستینوس مطرح شد. او در میان اوریجن که اراده ی خداوند را مطلق و تغییرناپذیر می دانست و خدا را عامل اساسی سرنوشت بشر و سعادت و شقاوت وی می شناخت و بلاجیون که می گفت انسان بهره ی بسیاری از آزادی و اختیار دارد، حرف تازه ای زد. شیوه ی جدیدی میان جبر و اختیار. که نه جبر مطلق است، نه اختیار مطلق.
وقتی نظریه ی کالون را در رابطه با جبر می خوانم، خدا در لباس هیتلر جلوی چشمم مجسم می شود: «پس از آنکه آدمی از بهشت رانده شد، خطاکار باقی ماند و این خداوند است که هر کس را که بخواهد نجات می دهد و هر آنکه را بخواهد به شقاوت می افکند.»
اما مگر خدا یک دیکتاتور است؟ شاید در این میان نظر من با قدیس اگوستینوس هماهنگی داشته باشد، اما شاید این هماهنگی ناشی از دین باشد که ملکه ی ذهن من است. یعنی باید به سخن فلسفه ی امروز گوش فرا داد که فلسفه و دین در واقع دو چیز جدا از هم هستند و نباید آنگونه که در قرون وسطی به هم آمیختند در هم ادغام شوند؟ یعنی من با اینگونه طرز فکرم دارم مثل کشیش هایی عمل می کنم که افلاطون و ارسطو را هم به وضوح مسیحی خواندند و فلسفه ی آنها را آنطور که دوست داشتند به مسحیت ربط دادند. اما اینکه انسان صاحب اختیار است غیر قابل انکار است. حتی در کتاب دین و زندگی 1 هم بهش اشاره شده. اما خدا نیز قادر مطلق است و هر کاری که بخواهد می کند.
به نظرم اگر انسان اختیار نداشت، چطور حتی اولین گناه را مرتکب شد؟ یعنی خداوند هنگامی که حوا را آفرید اطمینان داشت که روزی انسان از بهشت رانده خواهد شد؟ البته اینجا ما آمده ایم و استدلالی به روشنی یک نیروی شر(به نظرم شبیه اساطیر یونان فکر می کنیم) که اسمش را ابلیس گذاشته ایم آوردیم. پس اگر نهادی به نام روح و وجدان در انسان هست، پس اختیار هم هست. یعنی خوب و بد چیزیست ذاتی در انسان که در همه هست و اینجاست که فرق بین آدم خوبه و آدم بده مشخص می شود. انسان با اختیارش بد را انتخاب می کند در حالی که می داند بد است و می شود آدم بده! و خوب را انتخاب می کند و می شود آدم خوبه! چه استدلال مسخره ای نه؟ حالا شما چی فکر می کنید؟ منِ دیوانه را ببینید که دارم دنبال جواب می گردم. بی خبر از اینکه ما هیچ وقت به جواب نمی رسیم، فقط بهش نزدیک می شویم!
می دانید کم کم دارم متوجه ی چه مسئله ی مهمی می شوم؟ همین حالا قیافه ام شبیه ارشمیدس شده. ارشمیدس بود که روی ساحل داشت مسئله حل می کرد؟ نمی دانم که بود، اما فکر کنم همین ارشمیدس بود. داشتم می گفتم، متوجه ی موضوع مهمی شده ام. اینکه من اصلا و ابدا در باغ حضور ندارم. تازه دارم متوجه ی اطرافم می شوم. در واقع انگار تازه متولد شده ام.
تا به امروز این چنین غرق در فلسفه نشده بودم. البته هنوز هم پدرم عقیده دارد اندیشه های فلسفی مغز مرا مسدود می کنند و اثر ساز نیستند. شاید واقعا هم راست می گفت. چون من در یکسری کتاب بی سر و ته فلسفی و مفهوماتی غرق شده بودم که شاید به جای روشن تر شدن پاسخ پرسشهای پر مغزم آنها را دورتر و تاریک تر می کردند و خود کتابها هم تبدیل به پرسش های بزرگ می شدند. در واقع به این مفهوم نزدیک شدم که من که پانزده سالم بیشتر نیست و به زور می خواهم سر از فلسفه در بیاورم، نیاز به یک آموزش اساسی دارم. چون همه ی فیلسوفان(منظورم آدمهایی هست که در اندیشه های فلسفی سرکی کشیده اند) وقتی شروع کرده اند، زمینه ای قبلی داشته اند یا حداقل پانزده ساله نبوده اند. کلا منظور من از این همه کلیشه ای نوشتن معرفی یک کتاب مفید برای پانزده ساله های فضولی مثل من است که دلشان می خواهد در هر چیزی سرکی بکشند. کلاس فلسفه به نظرم خیلی مفید اما سنگین آمد. سنگینی کلاس در طی حضور احساس نمی شد، اما وقتی از کلاس خارج می شوی خودت را در دنیایی پر از علامت سوال می بینی و در حقیقت رشته های افکارت بیش از پیش در هم می گورند.
چند ماهی می شود که من پی کتاب مناسبی برای شروع می گردم. پدرم نکته ی جالبی را در وجود من کشف کرد. اینکه کم کم دارم متوجه می شوم چه کتابی به درد من می خورد و چه کتابی نه. از اندیشه های فلسفی شروع کردم. کتاب دانشگاهی حجیمی بود که فقط چند تا مفهوم ساده با تعاریف قلنبه سلنبه ازش دستگیرم شد. ماتریالیسم، ایده آلیسم، مکانیسم، امپریالیسم و از این دری وری ها. راستش منم تا حدودی با این اسم های باکلاس که کلی پرستیژ نوشته های آدم را بالا می برند کنار آمدم. بعدش کتاب روشن تری به اسم لذات فلسفه گرفتم. کتاب خوبی بود، اما یک بدی بزرگ داشت. مطالبش کاملا بی شیرازه بود. شاید برای من اینطور می نمود. در واقع طوری بقلم کشیده شده بود که به درد من نمی خورد. من که هنوز نمی دانستم این کلمه که حرفهایش را با پنج انگشت می شود صداکشی کرد: «فلسفه» یعنی چی؟ بعد از چند کتاب ریز و درشت دیگر و فکر کردن به پرسشهایی که نمی دانستم فلسفی هستند، سریال مدار صفر درجه به دادم رسید. یکی از منابعی که در این سریال بکار رفته بود کتابی بود که اسمش به نظرم شبیه رمان می آمد. «دنیای سوفی»
این کتاب را بارها و بارها در قفسه ی «داستان خارجی» کتابخانه دیده بودم، فکر می کردم که مثل کتب آبکی دانیل استیل است و چون در قفسه ی فلسفه نبود، توجهم را جلب نکرد تا چند روز پیش که چون کتابی گیرم نیامد، برش داشتم و تازه به جلدش خیره شدم: داستانی درباره ی تاریخ فلسفه.
می خواستم کتابدار را به فحش بکشم که کتابی فلسفی را در قفسه ی داستان خارجی جا داده. البته این کتاب می توانست آنجا باشد، چون به جای یک کتاب درسی، یه رمان شیرین و خواندنی است. این کتاب دقیقا همان چیزی هست که من می خواستم. باید می نوشت دنیای پریسا. نه دنیای سوفی. آخر سوفی یک دختر چهارده ساله است که مثل من چند هفته ی دیگر تولد پانزده سالگی اش است. فیلسوفی به صورت مکاتبه ای به او فلسفه می آموزد. از اساطیر یونان، تا امروز ما. فلسفه ی غرب، بی آنکه مبتذل شود.
هنوز در اواسط کتابم. شاید اگر نویسنده ی کتاب مرا می دید، تصمیم می گرفت اسم کتاب را دنیای پریسا بگذارد. نه دنیای سوفی.
تقویم کوچک روی دیوار بهم دهن کجی می کند. انگار با ساعت دیواری اتاقم دست به یکی کرده اند و می خواهند به زور هم که شده زمان را سریعتر از قبل جلو ببرند. می خواهند به من ثابت کنند که تابستان امسال هم گذشت و وقتی به خودت بیایی می بینی که یکسال بزرگتر شده ای.
داشتم به خودم فکر می کردم، به نوجوانی ام که به همه چیز شبیه است جز نوجوانی. نوجوانی که کم کم دارد به ساعتی تبدیل می شود که ازش بوی فلسفه بلند می شود. بوی تند تجربه هایی که برای من زود بودند. به این فکر کردم که چقدر تصمیم غلط در راه بود که من نگرفتم. چقدر اشتباه شیرین برای انجام دادن بود که من ازشان گریختم. چقدر دست انداز که ازشان پریدم و چقدر چاله که ناخداگاه تا به من می رسیدند پر می شدند.
با خودم فکر کردم که هرگز این روزها را فراموش نخواهم کرد. روزهایی چقدر ازشان چیز یاد گرفتم. روزهایی که پر بودند از تصمیمات مهم و خاطرات شیرین و گاهی تلخ. وقتی خوب دقیق می شوم به این نتیجه می رسم که چقدر تنهایم. به قول سهراب: پرم از سایه ی برگی در آب، چه درونم تنهاست!
این حرف سهراب را با خط درشت نوشته ام و به دیوار اتاقم زده ام. چقدر من با بقیه فرق دارم. وقتی همه ی هم سن و سالانم حرف برای گفتن به هم زیاد دارند، من هیچ نقطه ی شباهتی بین خودم و آنها و حرفهای صد من یک غازشان نمی بینم. چقدر نیاز به کسی دارم که همراهم باشد، از همه ی آنهایی که مرا درک می کنند بدم می آید. از آنهایی که از من خیلی بزرگترند و من خیلی شبیهشان هستم. آنهایی که وقتی هم سن و سال من بودند، درست مثل دیگران بوده اند و حالا شبیه من شده اند. اما من چه گناهی کرده ام؟ من نیاز به شخص بزرگتری ندارم که بیاید و از تجربه های دوران من بگوید، من به کسی احتیاج دارم که مثل خودم درگیر باشد. مثل من پانزده ساله باشد مثل من در خودش گم شده باشد. کسی که من اینقدر احساس تنهایی نکنم که چقدر در میان هم سن و سالانم تنهایم.
البته این تنهایی هرگز احساس نمی شود. این هم به خاطر شخصیت چند بُعدی من است. گلناز قشنگم، چقدر وقتی می گفتی نگرانم نیستی و من به راهی می روم که تو رفتی، احساس آرامش می کردم. چقدر از بودن با تو احساس آرامش می کنم. اما انگار تو رفتی. انگار که تو یکهو زود بزرگ شدی. شاید هم ناگهان من به نظرت خیلی کوچک آمدم.
و حالا من خیلی تنهام. تنهاتر از همیشه. این بیست و نه روز باقی مانده تا قدم به شانزده سالگی گذاشتن می خواهد مرا عذاب بدهد. تصمیمات درست اما نادرستم، افکاری که شبیه به بقیه نیستند مثل پتک توی سرم می کوبد. شاید هیچ کس به معنی واقعی کلمه نگوید، اما خودم هم کم کم دارم احساس می کنم. که چقدر با بقیه فرق می کنم و چقدر... تنهایم.
وقتی خوب دقیق می شوم می بینم که چقدر در این زندگی به اصطلاح شاعر شبیه به شستن بشقاب، دلیل برای لذت نبردن زیاد است. و هر چه آدمها بزرگتر می شوند این دلایل هم مثل ترسهایشان با آنها رشد می کنند. مثل یک دمل روز به روز وسیع تر می شوند. انگار که ما آدم ها(البته من که مترسک هستم، شماها را می گویم) به همه عوامل ایجاد لبخند انگ می بندیم. حتی تلخ می خندیم. درست مثل من که دیشب بی دلیل دلم می خواست به قهقهه بخندم. مثل این دیوانه ها روی زمین ولو شده بودم و قاه قاه می خندیدم و دنبال دلیل می گشتم تا خنده هایم بلند تر بشوند و ادامه پیدا کنند. شیرقهوه دوست دارم اما قهوه ی تلخ می نوشم. انگار که خدا شکر را ازم گرفته، ظرف شکر درست کنار فنجان است اما می گویم که، مرض دارم، قهوه را تلخ می نوشم و قیافه ام را شبیه آقای رئیس جمهور می کنم. نه که خیلی به این تصویر علاقه دارم...
با این بی شیری و بی شکری چه چیزی را می خواهیم ثابت کنیم؟ روز به روز که می گذرد، تلی کتاب، صندلی لهستانی، سیگار، لامپ منفی n وات، صفحه ی آهنگ خالی روی گرامافون، احمد شاملو، عینک با شماره ی کوری، قاب عکس شکسته، چای کمرنگ و اینها هم به قهوه ی بی شیر و شکرمان اضافه می کنیم. همه اینها از پس زدن شکلات کنار قهوه ی کافی شاپ شروع می شود و با چای کمرنگ تمام می شود. می نشینیم و برای خودمان داستان می بافیم. مثل من که این روزها از فکر کردن به موضوع خاصی هست که عجیب مرا شارژ می کند. حالا بماند که این موضوع چی هست.
البته می دانید، من تابستان ها مزاجم به آن پریسای شبه روشن فکری که اصلا نمی خورد پانزده سالش باشد تغییر می کند. وقتی مدرسه ها شروع می شوند، دیگر وقت برای اطوار درآوردن ندارم. مگر شبهایی مثل امشب باشد که قلم به دستم بگیرم، قهوه ی تلخ بنوشم و به مفاهیمی فکر کنم که به من فکر نمی کنند.
این فکر مزخرف را یکی نیست با این حرف پاسخ دهد که: گدای کوی تو از هفت دولت مستغنی ست.
دیشب پس از گذشت دو روز پر مشغله، وقتی به تختخواب رفتم، طبق معمول افکار مشوشم مرا تنها نگذاشتند. خودم هم نفهمیدم که چطور شد که دو قطره اشک از چشمهایم سقوط کردند و به روی شقیقه هایم جاری شدند و موهایم را خیس کردند. داشتم به این فکر می کردم که چقدر دلم برای دوستانم تنگ شده. چقدر برای دوستی که دو ماه پیش مرا برای همیشه ترک کرد دلتنگ شده ام. وقتی حرفهایش را می خوانم، انگار کسی سطل ها آب در چشمان کوچکم خالی می کند و مژه هایم را تر می کند. چقدر غربت سخت است.
داشتم به این فکر می کردم که چقدر ایران را دوست دارم. نمی دانم، اما به جایی تعلق دارم که می توانم بگویم ایرانم است. کشورم که کلی روی اطلس جهان تابلو است. با همه ی کشمکش های هر روزه، باز هم دوستش دارم. باز هم ترانه ی بچه های ایران را که گوش می دهم گریه می کنم.
بچه ها این نقشه ی جغرافیاست
بچه ها این قسمت اسمش آسیاست.
شکل یک گربه در اینجا آشناست
چشم این گربه به دنبال شماست.
بچه ها این گربهه ایران ماست.
...
بچه ها این پرچم خیلی قشنگ
پرچم سبز و سفید و سرخ رنگ
هم نشان از صلح دارد هم ز جنگ
خار چشم دشمنان چشم تنگ
افتخار ما به آن بی انتهاست...
با خودم گفتم کاش این پرچم فقط سه رنگ مطلق بیش نداشت. نه دلم شیر و خورشیدش را می خواهد نه این لاله ی گرافیکی را. من فقط سه رنگ می خواهم. لعنتی! چقدر از این سیاست متنفرم. چقدر از حرفهای این دیوانه هایی که میکروفون به خودشان می بندند و زر زر می کنند بدم می آید. دیشب از پدرم پرسیدم بالاخره راه درست چیست؟ گفت راه درستی تعریف نشده.
اصلا از زمان کوروش کبیر به بعد هیچ حکومت درستی بر ایران سایه نینداخته. دلیل رفتنت همین بود؟ آره؟ چقدر دلم برایت تنگ شده. ببینم حالا به نظرت سیستم آموزشی کانادا خوبه نه؟ به نظرت اونجا حتما موفق می شی؟ اصلا این چه طرز فکر احمقانه ایست که همه دارند؟ به این فکر کردم که تا چند لحظه ی دیگر در سیلی از اشک هایم غرق می شوم اما اینطور نبود. همان دو قطره بود. حالا اخمهایم در هم رفته، به قول ترانه ای: گربه ی پیر ما یه روز می شه از سگ بدتر.
چقدر ایران شبیه این گربه اشرافی هاست. این گربه سفید پشمالو هایی که چشم آبی دارند. همان گربه های اشرافی و مغرور را می گویم...
توی این هیر و ویر فقط همینم کم بود. واقعا ها! من که بین یک سلسله کشمکش دوره ی سنی ام گیر کرده ام. انگار هر چند وقت یکبار کسی باید با احساسات من خاله خاله بازی کند. تازه این خاله بازی هم واقعا خاله بازی است! قایم موشک همیشگی رایج در میان دخترهای هم سن و سالم نیست. قضیه خیلی جدی تر از این حرفهاست.
البته می دانید، من گوشی دارم که تُن ها وزن دارد. منظورم این است که گوشم از این جور حرفها پر است. به خاطر همین بوده که هیچ وقت دم به تله نمی دهم! توی این چند وقت من هم هزارپا شدم هم موش. اونم چه موشی!
خصیصه ی عجیبی که دارم این است که بس داستان می نویسم، فکر می کنم که حقیقت هم مثل داستانهایم است. همه چیز را آنطور که دلم می خواهد تمام می کنم. آدم های داستانهایم را می کشم، زنده می کنم خیلی کارها می کنم. دو سال پیش، نه انگار سه سال پیش، که هنوز به خودم نیامده بودم، داستانی نوشتم به نام «از دور دستها» که بعدها نامش را «چشمان خیال» نامیدمش! حالا اگر بگویم صاحب چشمان خیال چه کسی بوده از خنده غش می کنید. چون که این داستان ششصد صفحه ی ورد شد آمدم یک ورژن ایرانی هم ازش نوشتم که بیست صفحه شد. داستان ایرانی را یکجور مزخرف و خنده دار تمام کردم و دادم چند نفر بخوانند. اما آن داستان اصلی که قهرمانش خودم بودم هنوز ادامه دارد. هیچ وقت پایانی برایش انتخاب نکرده ام. البته آن داستان ششصد صفحه ای الان دیگر نابود شده. هارد کامپیوترم سوخت و آن داستان از دست رفت.
منظورم این است که من وقتی بچه بودم عشق را برای خودم ترجمه کردم و آن قصه ی بلند را نوشتم. ورژن ایرانی بیست صفحه ای را فقط برای دبیر ادبیات نوشتم که گیر داده بود باید تحقیق ببریم. می خواهم بگویم که من عجیب خودم را سرگرم داستانهایم کرده ام. یکی که تازه نوشتنش را شروع کرده ام باور پاییزی نام دارد. هر چه می گذرد قصه هایم پخته تر از قبل می شوند و دستنوشته هایم بیشتر به صداق هدایت نزدیک می شوند.
جدیدا نوشته هایم را با تاخیر روی وبلاگ می فرستم. شاید چون حوصله نمی کنم. داشتم می گفتم. پستی که عنوان تجرد روحی دوست داشتنی را دارد، مثل یک پیشگویی عجیب غریب عمل کرده. یعنی دقیقا همان اتفاقی که درش فکر می کردم به وقوع پیوسته. مشکل من اینجاست که آمدم و رابطه ام را تعریف کردم. اما صاحب آن صورت که دیگر همچین گرد هم نیست، برداشت دیگری کرده. همان برداشتی که من پیش بینی می کردم. می خواهم بگویم برداشت خانواده ی ما، به خصوص مادرم نسبت به او همین برداشت من است. می خواهم از جای من بهش بگویند که نمی خواهم حرفهایش را باور کنم، نه که نمی توانم، بلکه نمی خواهم. چقدر خوب می شد اگر می دانست من او را در جایگاهی که برایش تعریف کرده ام دوست می دارم. نه جایگاهی که خودش دلش می خواهد توش باشد. جایگاهی که هنوز حتی برای من تعریف نشده. گفتم که، تجرد روحی که حرفش را می زنم این را نمی پذیرد. خودش هم خوب می داند که یا باید برای همیشه سکوت کند، یا تبدیل به همان گردوی لاغر قبل بشود که خودش می داند چقدر برایم عزیز است و خوشبختی و موفقیتش چقدر برایم اهمیت دارد. نمی خواهم مادرم متوجه ی دلیل اصلی تغییر حالاتم بشود. چون از این دلیل اصلی خیلی حرفهای اعتماد بر انگیز شنیده. نمی خواهم به قول خودش صبر کند. چون زمان هیچ وقت در دست من نبوده. شاید زمان همه چیز را بدتر کند. دلم می خواهد آن دوستش را خفه کنم که از این راهنمایی های صد من یک غاز بهش نکند. دلم می خواهد به عقل بزرگوارش اجازه ی دخالت بدهد. دلم می خواهد من همان پریسای گذشته باشم. حداقل به خاطر خودش. دلم می خواهد که برادرش و دوستانش همچنان دستش بیندازند درست مثل دوستان من! و او هم رفتار مرا پیش بگیرد و به این رابطه ی خوب افتخار کند. خودش را در زندگی دقیق تر ببیند که هنوز کلی راه هست که او باید کاملا تنها طی کند. که من هیچ وقت در دستش نبودم که از دستش بروم. بداند که آنقدر تمرین «نه» گفتن کرده ام که گفتن این کلمه برایم خیلی آسان است. که اگر نبود الان با بقیه ی دخترهای هم سن و سالم هیچ فرقی نداشتم و اگر فرقی نداشتم هرگز این حرفها را نمی زد. شاید واقعا دلش می خواست از طرف من اینها را بشنود و بداند که اگر کس دیگری در شرایط او همین حرفها را می زد من چه جوابی بهش می دادم. یک چیز مهم را هم باید بداند. اینکه او تنها کسی نبوده که این حرفها را زده. بداند که در تمام طول زندگی اش باید به این توجه کند که دخترها موجودات عجیبی هستند. دسته ای از آنها هستند که غرور را در طرف مقابلشان دوست دارند و این دسته از دختران قابل اعتمادترینشان هستند. پس وقتی غرورش را خورد کرد، دیگر در نزد آنها هیچ است. یعنی اگر من چند سال از حالا بزرگتر بودم و حرفهایش را می شنیدم، باور می کردم، غرورش را خوردتر از قبل می کردم. چون پسری که مغرور نباشد، هیچی از خودش ندارد. اما الان به نظرم کسی که غرورش این وسط خورد شد من بودم که زیر حرفهایش ریز ریز شدم. چون هنوز هم اگر تکرار مکررات بکند نمی خواهم باور کنم.
از همه بیشتر دلم می خواهد که ای کاش هرگز آن ایمیل ها به دستم نمی رسید. ولی چه خوب شد گفتی. چون اگر نمی گفتی حرص می خوردی و از شدت لاغری معاف از سربازی می شدی. و چه خوب شد گفتی چون من تا به حال چنین تجربه ی بزرگی نداشتم و امتحان فوق العاده ای بود که کلی توش به خودم افتخار کردم. به اینکه چقدر تجرد روحی ام را دوست دارم و چقدر می توانم استوار روی سنگفرشی از قلبم بایستم و مشتم را رو به رویت باز کنم و تو توی دستم یک مشت دلیل و برهان و استدلال ببینی.
یه کم به من افتخار کن! مثل احسان و علی و گلناز اینا باش! به خدا لاغر نمی شی! خوشت میاد بهت بگم نوید؟ :) تازه دارم از web miss بودن لذت می برم! تازه سایت داره راه میفته!! تازه تولد همتون یادم می مونه! نمی دونی من سر رابطه ای که با شماها داشتم چقدر به دوستام سرکوفت زدم که اونا همه ش از رابطه شون با پسرا عشق و عاشقی می فهمن! تازه من دارم بزرگ می شم! دلت میاد همه چیرو ول کنم و برم؟ نه خیر، رفتی سربازی، اونجا یه مشت پسر عاشق و مجنون خل و دیوونه ریخته. مریضی مسریه! یادته یه روز بهت گفتم؟ گفتم یه دوست داشتم که دوست پسرش توی پادگان بود هی نامه می نوشت؟ یادته گفتم تلفن چی و پست چی پادگان این دو تا رو می شناختن و من چقدر بهشون می خندیدم؟ تو که همه ی اینارو دوباره خوندی، نفهمیدی؟ تو هم به روز اون پسره افتادی! اگه می دونستی من توی این یه سال چقدر بزرگ شدم، چقدر فرق کردم، چه اتفاقاتی برام افتاد، دیگه هیچ وقت عوض نمی شدی. اصلا تو اینو می خونی؟ کی می فهمه که اینی که من دارم حرفشو می زنم تویی؟
امروز نمایشگاه به پایان رسید. گالری مزخرف نقاشی-خط هایمان. حالا که اینها را می نویسم رو به قبله خوابیده ام از فرط خستگی. به خدا من فقط کلاس خوشنویسی می رفتم!!! اما یک پایم در نمایشگاه حج بود و راهنمایی می کردم، یک پایم در آسمان نما بود، یکی دیگر از پاهایم در انجمن سخنورانی بود که هیچ درش عضو نبودم. همیشه از نیمچه شاعر و نویسنده هایی که توی این انجمن ها عضو هستند بدم می آمده. خیلی مغرورند. در واقع هیچی هم بارشان نیست. بگذریم. خلاصه که امروز من هزار پا شده بودم.
هنگام اختتامیه به انجمن سخنوران رفتم و دفتر یادگاری شان را اینطور امضا کردم:
قصه، فقط یک راه برای فرار از آرزوهای ناکام است. / بوف کور
شعرهای بچه های انجمن مزخرف بود. البته این نظر شخصی من است. ازشان بوی گند عشق و عاشقی و گویش عامیانه بلند بود. این یک تکه ای بود که بویش از همه کمتر بود(!):
دوباره با تو بودم، دوباره عاشق شدم، سربه هوایی دل، دیوونگی های من!
به فکر فرو رفتم. چطور است که من نمی دانم عشق چیست؟ یعنی هیچ خبری از این عشق آتشین و در پیت این شاعران نوذهن ندارم. اصلا عشق یعنی چی؟ یک لحظه صورت تپلی جلوی چشمم نقش بست. خنده ام گرفت. با خودم فکر کردم که صمیمیت عجیب بین من و صاحب این صورت تپل و محبتی که عجیب تبدیل به یک رابطه ی خواهر و برادری شده، مانع ایجاد یه همچین حرفهایی می شود. فضا برای فکر کردن به یک طومار قصه که بشود ششمین گنج نظامی حسابی سنگین است. با خودم فکر کردم که یعنی این صاحب صورت تپل به قول بعضی ها عاشق من است؟ یا من عاشق او هستم؟ من که با بقیه هم مثل همین صورت تپل رفتار می کنم!!! او هم همین طور!
حالا به این نتیجه می رسم که صاحب این صورت تپل هم در زمره ی همه ی آنهاست که دوستشان دارم. همان هایی که می ترسم روزی بروند و دیگر برنگردند. انگار معنی عشق را فهمیدم. یک وابستگی عمیق و حساب شده. نه کورکورانه. یک فضای سنگین از محبت. با خودم فکر کردم اگر این عشق آتشین که اینها می گویند اینست پس این عبارات بی تو می میرم و الهی چشمم از بیست و هفت عصب کور شود و دوریتو نبینم و از این قبیل حرفها مال کیست؟ این «تو» که می تواند باشد؟ معنی که من برای عشق پیدا کرده ام تجرد روحی را زیر سوال نمی برد. اما اینها...
با خودم فکر کردم که بله، عشق با فرار از تجرد روحی متفاوت است. عشق در همه جا جاریست. به قولی کافیست قدری نفس ها را محکم تر کشید. اما این «تو»یی که دائم می گویند جایش در شمالی ترین نقطه ی قلب است. جایی که یک «تو» می نشیند و تجرد روحی مرا از من می گیرد. اینکه دیگر مال خودم نیستم. دیگر نمی توانم برای خودم باشم. شاید هرگز نتوانم خودم باشم. انگار نصف می شوم. دو شقه ی یکسان از من. که تنها یک دومش مال من است. یک دومش مجرد است. نیمه ی دیگرش مثل موم می شود.
به همین خاطر بوده که همیشه از عشق و عاشقی تنفر داشته ام. من عاشق خودم هستم. عاشق خودم و تجرد روحی که دارم. حاضر نیستم به هیچ وجهی با هیچ چیزی عوضش کنم. تا هر وقتی که بشود. تا آنجایی که بشود... همیشه ترسیده ام. از روزی که روحم را با کسی قسمت کنم. از نیمه ی غریبه ای که کنارم می نشیند می ترسم. همیشه ترسیده ام.
پ.ن. نه!