سیاست جزو آن مقوله هایی است که وقتی تصویر موافقی را می بینی یا چیزی می خوانی که در آن از عقاید تو دفاع شده، در پوست خودت جا نمی شوی. شب گذشته برای من یکی از این اپیزودها بود به طوری که احساس کردم نه در پوستم و نه در لباسهایم جا می شوم. به این نتیجه رسیدم که چقدر این متیو بهنود را بیش از پیش دوست دارم. اگر صدای آمریکا را نگاهی کرده باشید(که ما به چشم یک شبکه ی کمیک استریپ بهش نگاه می کنیم) مهمان شب گذشته ی میز گردی با شما متیو بهنود عزیز بود. شاید تا کنون قلم هیچ و هیچ نویسنده ای مرا اینقدر به خودش جذب نکرده باشد که قلم جناب بهنود کرد. حتی هدایت که این همه دوستش دارم. در این آدمِ عجیب و در افکارش و در ذهن پیچیده اش گویا آرامش سیم کشی شده. تاکنون آدم خونسردی مانند بهنود ندیده ام. او یک ناسیونالیست روشن فکر است. آنقدر روشن می بیند که گاهی به نظرم می رسد در ذهنش میلیونها لامپ 1000 واتی روشن است. طوری شیوا می نویسد که تو او را یک نقطه ی روشن می بینی در تاریکی محض. من افکار بهنود را می پرستم.
پاورقی: متیو بهنود نامی است که روزنامه ی چلغوز روی مسعود بهنود عزیز گذاشته. من این اسم را دوست دارم. به او می آید.
دلم می خواست بشینم و باز هم از همان حرفهای صد من یک غاز بنویسم که آخرش نه خودم چیزی ازشان دست گیرم می شود نه دیگرانی که حرفهایم را می خوانند. فقط همانطور که بارها هم گفته ام احساس سبکی می کنم. احساس می کنم که ذهنم از حرف خالی شده. چند مدتی می شد که ذهنم یبوست گرفته بود و شبیه پیرزن ها شده بودم. حرفهایم در دلم روی هم تلمبار شده بودند و آرزوهایم تبدیل به فسیل! اگر اغراق نکنم، این روزها همه ی وقتم صرف درس خواندن می شود و لحظاتی هم که بیکارم یا چیز می نویسم و یا چیز می خوانم و آهنگ می گوشم. چیز خواندن هایم نمی گذارند خوب تمرکز کنم. سیاست برایم تبدیل به یک فحش ناموسی خطرناک شده. به نظرم به یک بمب هیدروژنی بزرگ می ماند که هر چه بیشتر باهاش آشنا بشوی، بیشتر احساس خطر می کنی. خطر که هیچ، ترس! شاید سیاست یک بیغوله ی ترسناک باشد که من در این بیغوله ی عجیب و غریب نقش یک بید لرزان را پیدا کرده ام. خواب می دیدم زمین مثل یک سیب گاز زده شده. خاورمیانه و همه ی بدبختیهایش را خدا گاز زده. صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم خودم زمین را گاز بزنم. اگر بدنم قادر به هضم این همه نفت بود، حتما این کار را می کردم. کاشکی می شد می آمدیم و چند بمب هیدروژنی می ساختیم و زمین را محو می کردیم و محشر خدا را خودمان رقم می زدیم! آن وقت خدا و همه ی حرفهایش مضحکه ی عام و خاص می شد. آنوقت دیگر هیچ جسدی نیست که از زیر خاک بیرون آید، هیچ کوهی نیست که متلاشی شود و هیچ دریایی نیست که خشک شود و هیچ شیپوری نیست که نواخته شود... حتی دوزخ و برزخ و بهشت دانته هم نیست و نابود می شود و دنیا با اصول ماتریالیستی دموکریتوس پایان میابد. و انسان هرگونه متافیزیکی را منکر می شود. درواقع هیچ فیزیکی نیست که بخواهد مابعدی داشته باشد. مگر اینکه من از شدت فشار سالهای نوری از زمین به بیرون پرتاب بشوم و در مثلا مریخ فرود بیایم که این هم از بدشانسی من حتما اتفاق می افتد! اما به قولی:
“Life goes on and here we stand!”
احساس خاص و پیرزن گونه ای در من ساکن شده است. به قولی گویا این کنگری که تابستان به خوردش داده بودم موجبات لنگر انداختنش را گرد آورده. شب گذشته سرم را به شیشه ی ماشین تکیه داده بودم و به تیرهای برق خیره شده بودم. همان تیرهایی که روزی از پدرم می پرسیدم چرا هرچه می دوند به ما نمی رسند؟! خمیازه ی بلندی کشیدم. چقدر خسته ام... شاید احساس مسخره ی اینکه جسمم و ذهنم برای ادامه خسته شده بیشتر شبیه به یک پارادوکس ادبی باشد چون من چند روزی بیشتر نیست که قدم در شانزده سالگی گذاشته ام؛ اما با ذهنی که انگار شانزده ساله نیست. ذهنی که احساس می کنم اندکی خسته و مشوش است. انگار کسی آمده باشد و کتابخانه های ذهنم را زیر و رو کرده باشد، آنگونه مغشوش است و رنجور.
دلم می خواهد فریاد بزنم که چقدر خسته ام. دائم انگار منتظر اتفاقی خارق العاده ام. نمی خواهم به شرایط عادت کنم، چون از تمامی عادتهایم بیزارم. و می دانم که عادت نکردن من موجب عادت نشدنم نمی شود. یعنی درست است که من هرگز به اطرافم عادت نمی کنم، اما دیگران و پیرامونم کاملا به من عادت می کنند و من حتی برای مزرعه ی اتاقم تبدیل به یک عادت مزخرف می شوم. تبدیل به دوران بی انتهای پاندول می شوم. شاید مزخرف تر و مضحک تر. خسته شده ام...
پ.ن. وب گردی برایم تبدیل به یک رویای محال شده. حتی برای رسیدن به علایقم هم خسته شده ام...
مترو/ ایستگاه امام خمینی
صبح جمعه و این همه آدم که به زور خودشان را در مترو می چپانند. صبح جمعه و ریخت و قیافه ی این آدمهایی که انگار سالهاست نخوابیده اند. صبح جمعه و این آدم و مشکلاتشان. مشکلاتی که همین آدمها را صبح جمعه صمیمانه به کار دعوت می کنند. صبح جمعه به زور می توان در مترو لبخند دید. اصلا به زور می توان در خیابانهای تهران لبخند دید. انگار که این مردم هرگز نمی خندند. انگار مجبورند دور خودشان حصار بکشند و مشکلاتشان را در حوزه ی استحفاظی شان جا بدهند. وقتی خوب در چهره ی این آدم ها دقیق می شوی، به دو نتیجه ی بزرگ می رسی:
1. همه ی آنها به هر نحوی بسته به نوع فرهنگ و سطح طبقاتی شان دلشان می خواهد به باعث و بانی بدبختی هایشان فحش بدهند.
2. دلشان می خواهد حرفهایی را توی دامن کسی عق بزنند اما نمی دانند آن آدم چه کسی هست!
دانشگاه امیرکبیر/خیابان ولیعصر
سرم را از شدت نور خورشید پایین گرفته ام و به سنگ فرش ها خیره شده ام. یک لحظه احساس عجیبی بهم دست داد. احساس می کردم دختری بزرگتر از خودم که حسابی شبیه من است پا به پای من راه می آید و بین و من و برادرم فاصله انداخته. نگاهم می کرد، نه، به من ذل زده بود. نمی دانم چه چیزی اینقدر برایش جالب بود که چشم از من برنمی داشت. می فهمیدم که با خودش می گفت: هیچ وقت به خودم عادت نکردم. حتی امروز. به همین خاطر است که برایم تازگی دارد به پانزده سالگی ام فکر کنم.
دختر چادری از من که عینک دودی زده بودم و به خیل دانشجویانی که داوطلب آزمونهای کارشناسی ارشد پارسه بودند خیره شده بودم پرسید:
- خانوم ببخشید شما اومدین کارت پارسه رو بگیرین؟
- خیر. برادرم.
- همینجائه؟
- بله. رشته تون چیه؟
- مکانیک.
- مکانیک همینجاست. عمران اونطرفه که شلوغه. برید بگیرید.
پسری پرسید:
- ببخشید شما از محل آزمونها اطلاع دارید؟
- بله، همین جا. دانشگاه امیر کبیر.
دانشگاه امیرکبیر... چقدر دلم برایتان می سوزد. دلم می خواست در کنارتان باشم وقتی محمود را هووووو می کردید. چقدر غمگینم، از اینکه من با خیالی آسوده از هفت دولت نشسته ام و می نویسم و سر شما معلوم نیست که چه بلایی می آورند. من چقدر دوستتان دارم و آرمانهایتان را دنبال می کنم. برای همیشه.
خیابان ولیعصر/ ساعت 11:30
به شیشه ی اتومبیل تکیه داده ام و خیره به بیرون ذل زده ام. چقدر دلم برای این خیابان تنگ و سایه کوچک شده بود. یاد روزی افتادم که عروسک خودم و خودش را توی کیفم پنهان کردم، در همین خیابان بود. در همین خیابان که رشته های افکارم مثل چنارهای بلندش در هم گوریده اند و هیچ نوری از آنها عبور نمی کند. مغازه ها تک و توک بازند. دخترهای دبیرستانی از یک مرکز آزمونهای کانون خارج می شوند. پارک ملت پر است از شور و فریاد و همچنین پر از آدم هایی که صورتک خنده وارِ مخصوص پدر و مادرها را به چهره زده اند و غصه هایشان را پشت صورتک پنهان می کرده اند و کودکشان هیچ نمی فهمد. کاش من هم نمی فهمیدم...
امروز هم درست مانند هر روز بود. شاید بی تفاوت تر از روزهای دیگر. تنها یک تفاوت بی نفاوت داشت. تفاوتی که تنها یک روز از سال مبرهن است و تقریبا تبدیل به یک عادت شده. اینکه امروز صبح زود که از خواب بیدار شدم و خواستم قیافه ی نحسم را توی آینه ببینم، برای یک لحظه خودم را نشناختم. تصویرم شبیه من بوده، اما انگار عکسم روی آینه ی دق افتاده بود. اصلا شبیه من نبود. انگار یک سال بزرگتر شده بود. امروز تولد من بود. من در چنین روزی در پانزده سال قبل به این دنیای عجیب و غریب تزریق شدم. انگار من به این دنیا آمدم تا دائم خودم را مضحکه ی خودم کنم و شاید هیچ وقت به خودم عادت نکنم. چرا من به خودم عادت نمی کنم؟ چون فردا پانزده سال و یک روز دارم و پس فردا پانزده سال و دور روز و هفدهم مهرماه سال 87 من پانزده سال و سیصد و شصت و چهار روز خواهم داشت. حرفی که دوست داشتم امروز فریاد بکشم، حرفی مختص به امروز بود، چون با این همه خستگی و تبریکاتی که مرا تنها نمی گذارند(اسم تبریکات را تسلیت گذاشته ام) تصمیم به نوشتن گرفتم. شاید خودم هم بعدها سر از این حرفهایی که نوشتم در نیاورم، چون به نوشتن عادت کرده ام، دلم می خواهد با تمام وجودم فریاد بزنم: من پریسا پانزده سال دارم.
برادرم برایم دو کتاب هدیه گرفت. دوستانم بارها و بارها تولدم را تبریک گفتند و یکی شان هم با پیک برایم هدیه فرستاد. و سگ بالدار هم به دیدنم آمد. مادرم گفت: تولدت مبارک! خندیدم و گفتم که این دیگر تبریک ندارد. تسلیت دارد. روز به روز سیاهتر از روز قبل، روز به روز گم تر و غرق در ابهام. روز به روز پرش از این مکتب به آن مکتب، روز به روز کمرنگ شدن دایره ی دورم و روز به روز بزرگتر شدن.
یادم هست روزی که کودک بودم(اما انگار نبودم!) همیشه دوست داشتم زودتر بزرگ بشوم. مثل همه ی بچه ها، اما دلیل دیگری برای بزرگ شدن داشتم. من از کودکی با دختری زندگی کرده ام که همواره سالها از من بزرگتر بوده. خیلی جاها شخصیت او مالِ خودم را سرکوب کرده و مرا بزرگتر از آنچه بودم نشان داده. حالا هم هست و می دانم که هرگز مرا تنها نمی گذارد. شاید تا روزی که دایره ی دورم کاملا در اطرافم هضم بشود میهمانم باشد. میهمانی که نمی گذارد به خودم عادت کنم. شاید در واقع خودِ من، تظاهر به بودن دختر دیگری می کنم که باز هم خودِ خودِ من است. دختری که امروز صبح وقتی در آینه دیدمش، به خوبی فهمیدم که میهمان سالهای قبلم بوده. روزهایی که دبستانی بودم و با حسرت به دبیرستانی ها خیره می شدم، با حسرت به این دختری که امروز پانزده ساله شده ذل می زدم و او فریاد می زد: بزرگ شو! و من هم سعی می کردم بزرگ بشوم و سعی می کنم. اما حالا، دلم می خواهد ای کاش دخترک چهارساله ای که روزنامه به دست گرفته و حرفهایش را با زیر و زبر می خواند حرفهایم را می شنید و اینقدر برای بزرگ شدن تلاش نمی کرد. شاید به حرف دختری که امشب پانزده ساله شد گوش نمی کرد و شاید من هرگز شمع های پانزده سالگی ام را با تمام وجود فوت نمی کردم و هرگز نمی دانستم که دختری هم هست، بزرگتر از من و در مابعد آینه ها به من ذل زده و حرکات و رفتارم را تحت تاثیر یک میدان مغناطیسی ابدی قرار داده...
دلم می خواهد مثل سال گذشته بنویسم: سالی که از سحر تا خودِ صبح بیدار بودم و فکر می کردم. و تند تند تصمیم کبری می گرفتم. سالی که می ترسیدم بخوابم، می ترسیدم ناگه از خواب بپرم و ببینم که دیگر سیزده ساله نیستم. به آینه ذل زده بودم، می ترسیدم که شاید وقتی چهارده ساله می شوم، خودم را نشناسم. می ترسیدم دختری که از ماورا آینه شخصیت مرا تخت شعاع قرار داده مرا تنها بگذارد و جای خودش را به دیکتاتور جدیدتری بدهد که خیلی با پریسای بزرگتر از خودم فرق داشته باشد. خلاصه می ترسیدم وقتی چهارده ساله شدم، روح تازه ای در من دمیده شود که برایم غریب باشد. و همینطور هم شد.
طی سیصد و شصت و پنج روزی که از 18م مهرماه 85 گذشت، من دختر دیگری شدم. دختری که حتی گاهی خودش هم خودش را نمی شناسد. دختری که جنبه هایی از وجودش هست که برای خودش هم یک علامت سوال بزرگ است. دختری که غرق در فلسفه و سیاست شده. دختری که به نوشتن معتاد شده. انگار پانزده سالگی من که فردا تمام می شود و گورش را گم می کند، در یک جمله خلاصه شده، پری سای پانزده ساله: دختری که هیچ وقت به خودش عادت نکرد.
فکر می کردم به تو عادت می کنم. آره، خودِ خودِ تویی که امروز دیگر چهارده ساله نیستی و اینطوری صدا می شوی: دختر پانزده سال و یک روزه! خودِ خودت که هیچ وقت بهت عادت نکردم. گاه عاشقت بودم و گاه ازت متنفر می شدم. گاه مزخرف بودی و گاه پر از تجربه های گس نوجوانی عجیب و غریبم. از اینکه دیگر هرگز نمی توانم چهارده ساله باشم خوشحال نیستم. چون به هر حال با همه ی کشمکش هایی که داشتم تا پانزده ساله بشوم، دوستت دارم. چون تو موجب یک تحول عظیم شدی. تو موجب این شدی که من احساس کنم که بزرگ شده ام و از این احساس در تنهایی هایم لذت ببرم. قهوه ی تلخ بخورم و به اسپینوزا عشق بورزم.
خداحافظ دختری که چهارده سال داشتی، دختری که به نظرم امروز چقدر کوچک می آیی. دختری که هنوز آنقدرها نفهمیده بودی که چقدر با دیگران فرق داری، هنوز نمی دانستی که چقدر بزرگ شده ای، نمی دانستی دیگر به دنیای کودکانه هایت تعلق نداری، با هزار زور خودت را حتی برای یک لحظه جای دخترکی می گذاشتی که مانتو و شلوار مدرسه اش آبی است و سر آستین هایش چهارخانه و سیب گاز می زند. بی خبر از روزی که دیگر دوستانی نداری که با آنها صدای خنده هایت تا آسمانها برود. بی خبر از روزی که تنهایی درونت را می خورد و بزرگتر می شود و تو در نگاه خودت همچنان کوچک می مانی.
فراموش کرده ای که من تا دیروز تو بوده ام؟ روزی از هم سن و سالانم متنفر بودم چون احمق بودند، روزی که تنهایی هایم را با قهوه ی تلخ سر می کشیدم؟ کاش می توانستم تو را محکم در آغوشم فشار بدهم، می خواهم بهت قول بدهم که همه چیز همیشه اینطوری نخواهد بود، نه اینقدر بد، تو بزرگ خواهی شد، تو من می شوی و ما با هم بزرگ می شویم. من قول می دهم، من دوستت دارم، همه چیز خوب خواهد شد، سعی نکن بزرگ بشوی، گاهی هم دست از تلاش بردار. برای همه چیز ازت متاسفم، از اینکه عذابت دادم، از اینکه چون هیج وقت بهت عادت نکردم رنج کشیدی، از اینکه اشک ریختی وقتی فهمیدی چقدر بزرگ شده ای، از اینکه مجبور شدی با همه چیز منطقی برخورد کنی و در مقابل همه تو را منِ بزرگتر از تو ببینند و تو از زندگی در دایره ای که دور خودت رسم کرده ای زجر بکشی. تو دختری هستی که من بوده ام، پری سا، دختری که هیچ وقت به خودش عادت نکرد.
دلم برای خیلی چیزها تنگ شده. وقتی به خودم نگاه می کنم به یک نتیجه ی مسخره می رسم و آن اینست که چقدر بزرگ شده ام. شاید پانزده سال، آنقدر هم که آدم فکر می کند زمان زیادی نباشد، اما برای من گویا یک عمر بود. شاید این روزهایی که طی شدند تا مرا پانزده ساله جلوه بدهند هر کدامشان پر بودند از تجربه و تصمیمات مهم. شاید همه شان پر از یک سری تصمیم کبری بودند. پر از دندان های شیری بودند که هر روز افتادند و یکی دیگر به جایشان درآمد. دندانهایی که دیگر نمی افتند، خیلی شبیه به شخصیت آدمها هستند. وقتی خوب دقیق می شوم می بینم که چقدر اشتباه کرده ام. چقدر این دنیا و زمینی هایش با آنچه من فکر می کردم متفاوت بوده! و اینجاست که انگار ناقوس مرگی به صدا در می آید که در ناامیدی مرا به این نتیجه می رساند که از وقتی خودم را شناخته ام، دائم به دنبال یک آرزوی محال بوده ام، و این آرزوی محال ثبات شخصیتی دوست داشتنی است که نه تنها هیچ وقت تحصیل نمی شود، بلکه روز به روز بی ثبات تر و عجیب غریب تر می شود. شاید پی بردن به این موضوع بزرگترین شکست من باشد. من همیشه به دنبال یک پریسای تغییر ناپذیر گشته ام، اما انگار هیچ وقت پیدایش نکردم، انگار که چنین دختری وجود خارجی ندارد و تنها زائده ی ذهن همواره خیال پرداز من است.
راستش همیشه برایم سوال بوده که کِی این تنش ها، این کشمکش های عجیب دوره ی نوجوانی رخت می بندند و به درک می روند؟ کِی این احساس مزخرف زندگی درون دایره ی محدود کننده ام گورش را گم می کند؟ انگار کسی درونم فریاد می کشد که هیچ وقت! شاید من، بدون درگیری با خودم بی معنی باشم و این عجیب ترین جنبه ی وجودی یک دختر پانزده ساله ی غیرعادی مثل من است.
پ.ن. به قول ضمیر ناخداگاهم که هر روز می گوید زیاد به خودم فکر می کنم، شاید اگر هرگز این چنین نمی نوشتم، شاید اگر اینقدر خودنویس را وحشیانه روی کاغذ فشار نمی دادم تا جانش دربیاید، اینقدر آشفته نبودم، و به قول معروف اینقدر با بقیه فرق نداشتم و شاید عجیب نبودم!
دلم می خواهد حرف بزنم، چیزی بنویسم، اما انگار حسابی از مدرسه و سیاست و فلسفه و حتی خودم هم خسته شده ام. می دانید، این روح پانزده ساله ی من می خورد که حسابی خسته شده باشد، چون رنجور و غمگین است. شبیه تصویر خودم در مانتوی مدرسه است، مانتویی که به تنم زار می زند و مقنعه ای که دختر تویش به آینه دهن کجی می کند. ظهرها ساعت دو جسدم را به همراه کوله باری از علم و دانش از مدرسه به خانه می کشم. کوله بارم حسابی سنگین است. پر از تست و جزوه و کتاب و دفتر است. اتاقم از بیش از پیش تدایی یک مزرعه ی کشت نشده می کند. دیگر از تکه روزنامه ها خبری نیست، با جیغ مادرم همه شان را زیر تختم پنهان کرده ام، عوضش جدول مندلیف و توابع و جزوه های آموزشی این زبان عربی بی سر و ته را به دیوار زده ام. کتابخانه ام تا خرخره پُر شده. وقتی خوب بهش نگاه می کنی می بینی که شباهت های عمده ای به من دارد. کتابخانه ام هم دلش می خواهد کتاب عُق بزند. مثل من که می خواهم حرفهایی روی کاغذ عُق بزنم اما نمی شود. این منطق مزخرفم اجازه نمی دهد. به هر حال همه ی وقتم صرف درس می شود. صرف تلاش برای بهترین بودن اینبار نه بین یک سری خنگ، بلکه بین یک سری بچه خرخون عینکی. دوباره کلاسهای ریاضی مرا تا خرخره ارضا می کنند. ریاضیات، درسی که عاشقانه دوستش دارم مثل یک جور شیرینی عجیب است که به فسنجان ترش عمه ام اضافه شده و آنرا برای من خوشمزه کرده.
شبها با لگد پدرم به اتاق خواب می روم که یک وقتی کسر خواب نداشته باشم، نمی گذارد چرندیات صدای آمریکا را گوش بدهم و بخندم، نمی گذارد مثل پیرمرد خنزر پنزری داستان بوف کور بخندم، نمی گذارد شبیه یک مترسک باشم، نمی گذارد به عقربه های ساعت موتور بخار وصل کنم که زودتر بگذرند و این پانزده سالگی مزخرف برود و من قدم در شانزده سالگی بگذارم. روزهایی بیایند که درست از شب تولدم، شبی که پانزده ساله می شوم، سیصد و شصت و پنج روز بشمارم تا دوباره 18 مهر بشود و از شر این شانزده سالگی هم خلاص بشوم.
پ.ن. ببشخید، دیگر باید بروم و به درص و مغشم برثم. دیشب یک دخطر بزرگطر اذ خودم بالای صرم نشثطه بود و برایم وق وق ساهاب می خاند تا بخابم. یک مغدار طوی سورطش دقیغ شدم و دیدم که چغدر شبیح من است!! فغت چند سالی اظ من بضرگطر شده و انگار که حنوض حم دلش میخاحد یک چیظی اوغ بظند! همین حالا مامانم جیغ زد و گفت بیا این روزنامه ها را از زیر تخت بردار!!! یکی در پست قبلی نظر گذاشته بود: تو که گفتی من دوست پسر ندارم... خیلی باحال بود. مگه من توی پست قبلی داشتم می گفتم که دوست پسر دارم؟ اگه منظورت اینه که من اونی که من توی پست قبلیم ازش نوشتم مثلا دوست پسرمه، باید بگم تا دلت بخواد از این دوست پسرا دارم. بیشمار.
دنبال موضوع برای نوشتن می گردم در شرایطی که بندها حرف برای نوشتن دارم. اما گفتم که، رشته های افکارم آنچنان در هم تنیده اند که نمی دانم از کجا باید شروع کنم. شاید به همین خاطر است که این نوشته بی موضوع است. برمی گردد به آن حرفهایی که در گلویم گیر کرده، حرفهایی که می خواهم روی کاغد عُق بزنم. چون هر چه سعی می کنم حرفهایم را فرو بدهم انگار که هر لقمه از این حرفها توش پر از رخت چرک است، کارگرهای رخت شور دلم را بیشتر مشغول می کند. شده ام مثل این زنهایی که ویار بارداری دارند. اما نه، یه موضوع هست که هرچه بهش فکر می کنم، یک جنبه از وجودم خودش را می خورد. اسمش وجدان که نیست؟ هست؟ وقتی تصمیم درستی می گیری اما می ترسی. حاضر هم نیستی تصمیمت را عوض کنی شاید چون می دانی درست ترین است. می خواهم به قول بعضی ها کمی جوات بنویسم. انگار این حرف که در گلویم گیر کرده، به قلبم چنگ می اندازد. متاسفانه نمی توانم حتی عق بزنم. چون همه چیز به هم می ریزد. چون طرفم آنقدر روی حرف من حساب کرده که راه زندگیش را کاملا دور زده. کاملا عوض شده. خوب شده و وقتی می بینم دلیل همه ی این تغییرات این حرف توی گلوی من بوده، خوشحال می شوم. حرف توی گلوی من، مثل یک راز است که قرار بود با خودم به گور ببرم اما همه جا به صورت یک داستان کمدی تعریف شد. اما آنچه باید گفته می شد همچنان توی گلویم مانده، گیر کرده. مثل یک غده ی سرطانی که نمی دانم سرش چه می خواهد بیاید. نمی خواهم بگذارم گسترش پیدا کند، شاید فراموشی گزینه ی مناسبی باشد، اما قضیه اینجاست که من هیچ علاقه ای به فراموش کردن این موضوع ندارم. اتفاقا فکر کردن بهش چنان انرژی به من می دهد، چنان اعتماد به نفسی به من هدیه می کند که هیچ چیز دیگری، حتی آمپول اعتماد به نفس با دُز بالا امکان ندارد در من ایجاد کنند. فکر کردن به این موضوع، به اینکه من به عنوان یک دختر بچه چطوری این حرفهای نزده را توی گلویم محکم نگه داشته ام، مرا به خودم مغرور می کند. از خودم خوشم می آید که چرا مثل بقیه ی هم سن و سالانم کابل های مغزی را هنجره ام جدا نکردم تا از قلبم بهش کابل وصل کنم؟ چون با حرفهایی که تو زدی، خانمان هر کسی جز من بود مثل زلزله زده های بم داغون می شد. چقدر به خودم افتخار می کنم و از تو به خاطر اینکه موجبات این جایزه ی بزرگ را فراهم آوردی ممنونم. و متاسفم چون هرگز آن حرفها را حتی در تنهایی هایم روی کاغذ عق نمی زنم، چون عادت ندارم خودم را سانسور کنم پس ترجیح می دهم همانجا در گلویم بمانند... تا ابد!
خواستم بی خیالی طی کنم دیدم نمی شود. از جدالهای دبیرستان که بگذریم وارد سر شلوغ من در زنگ های تفریح می شویم که به قول بچه ها مثل بابا بزرگ ها روی زمین ولو می شوم و توی روزنامه غرق می شوم. بچه ها می گویند حالا اون توو چی نوشته که تو اینقدر بهش علاقه داری؟
منم آمدم و گفتم. کلی حرف زدم. گفتم که محمود می خواهد سن رای را به پانزده سال کاهش بدهد. به همه شان گفتم که من از این اتفاق می ترسم. گفتم که آقای رئیس جمهور، دست گلتان درد نکند، من هدیه ی تولد نمی خواهم. هدیه ی تولد من حق رای دادن نیست، یک پیکوژول آرامش است.
توی مجلس انگار دعواست. هر لایحه ای که دلش می خواهد با هر تعداد فوریتی که بشود بهش پیوست کرد وارد مجلس می شود. باز هم خدا را صدهزار مرتبه شکر که دو لایحه ای که به مجلس ابلاغ شد، هر دو از فوریت افتادند و در لیست انتظار غرق شدند. یکی دیگر از این لایحه ها که فوق العاده جالب توجه است، فیلترینگ شدید است که با دو فوریت به مجلس فرستاده شده. نمایندگان غیور(!) به قول خودشان اصلاح طلب از جمله نماینده ی شهر تبریز به شدت با این لایحه مخالفت کرده اند. در این هوای مه آلود، ورود دولت به حریم خصوصی وبلاگ نویسان، آزادی بیان نامرئی داخل ایران را تبدیل به خلاء می کند. در واقع فقط اینترنت است که تا حدودی به من هدیه ی تولد(آرامش) می بخشد. به هر حال که فوریت این لایحه لغو شده و من فکر نمی کنم بشود اینقدر در وبلاگ نویسی نفوذ کرد. البته فیلتر شدن چند روزه ی گوگل در برخی شهرها که گفته شد به علت نقص فنی بوده، امید مرا ناامید می کند. به قول ابراهیم نبوی: دولت گاگول رئیس جمهور گوگولی ایران سایت گوگل را فیلتر کرد. (برای خواندن مقاله ی کامل ابراهیم نبوی در مورد سایت گوگل به وبلاگ او در پیوندها مراجعه کنید)
از اینها که بگذریم، من واقعا با کاهش سن رای به پانزده سال مخالفم. شاید باز هم برای اینکه نمی توانم رای بدهم ذره ای غمگین بشوم، اما ترجیح می دهم مثل دوره های گذشته نیمچه فعالیت انتخاباتی ام را بکنم. عده ای که اعتقاد داشتند علت رای آوردن خاتمی در 4 سال دوم کاهش سن رای به شانزده سال بوده و گفته شده که نوجوانان احساسی رای می دهند، من نمی دانم چرا حالا احساس می کنند 15 ساله های ما به رشد فکری کامل رسیده اند و کاملا منطقی انتخاب می کنند؟ همین همکلاسی های من که داشتم این داستانها را برایشان تعریف می کردم از مخ تعطیلند.
پ.ن. اگر این لایحه ی کاهش سن رای تصویب بشود من احتمال زیاد در انتخابات شرکت نمی کنم. مگر اینکه تا آن زمان یک مقدار به رشد عقلی و فکری برسم و احساسی به محمود جون رای ندهم.
چقدر مدرسه خوب است. چقدر بی خیالی و خنده های بلند لذت بخش است. گفتم که، مدرسه پر از حس است. مدرسه پر از پانزده سالگی و پر از بچه بودن است. مدرسه خالی از مترسک است. حتی من که در این دبیرستان جدید ستون پنجم دشمن به شمار می روم احساس می کنم که انگار سالهاست که در این مدرسه رفوزه شده ام. حتی راه پله های کوچکش همه برای من پر از عشق است. اولین روز گذشت و دماغم پر از بوی مهر شد. بوی مهر همراه با عطر زولبیا بامیه. اتوبوس های شلوغ خط مترو-گوهردشت و حرفهای اتوبوسی که زده می شود و من آه می کشم.
مردم می گویند: «خراب شه این مملکت روی سر اون صاحابهای بی صاحابش!»
ادبیات فارسی که انگار دست کمی از سال گذشته ندارد. خبری از تاکید روی استعدادها نیست، فقط طوطی وار درس داده می شود، آنهم چه درسی!! همه ی آرایه های ادبی تا پیش دانشگاهی باید به خورد ما دومی های بیچاره داده شوند! شیمی که هیچ حرفش را نزنید. شش ساعت در هفته! استاد شیمی که دکترا دارد و نمی شود بهش گفت: خانوم اجازه؟! دستور تهیه ی یک دفتر دویست برگ برای شیمی کوانتومی سال دوم داده! خلاصه که طی پانزده دقیقه شیمی 2 برای همه تبدیل به یک دیو سیاه و قهوه ای شد! استاد هندسه با همه ی سبیلهای چنگیزی اش شیرین است. یعنی هندسه را شیرین می گوید، طوری که من احساس کردم در کلاس فلسفه نشسته ام. داشت وارد فلسفه ی قرون وسطی می شد که زنگ خورد و گفت: بعد از زنگ درس دادن حرام است. دبیر دین و زندگی که دبیر فلسفه است. شاید بیشتر فلسفه درس می دهد تا دینی! و من این حالت را دوست دارم. اصلا انگار امسال، انگار رشته ی ریاضی سرتا سرش فلسفه شده! فلسفه و منطق از سر و رویش می ریزد. شاید من امسال اینطور می بینم، اما نه، واقعا اینطوری هست! دبیر ریاضی از باغ وحش فرار کرده. مثل سگ پاچه ی آدم را می گیرد. اول بسم الله مثالی از ریاضی 1 داد تا حل کنیم و ما همه مثل جن زده ها به صورت معادله خیره شده بودیم. من که تازه به جمع خرخوان های دبیرستان البرز اضافه شده ام حتی اسم پارامتر هم به گوشم نخورده بود! خلاصه که ساعت ریاضی اینطوری گذشت. خدا ان شاالله به خوبی و خوشی من را در این رشته آدم کند واحدهایم را مسپوس(ریشه از پاس کردن). دو زنگ فیزیک آنهم یک سری اراجیف از یکاها و این دری وری ها. میکرون و هکتو و کیلو و این چرندیات. خلاصه که دومین روز مهر هم به هر وضعی بود گذشت. از همین حالا اعلام می کنم که وقت سر خاراندن هم ندارم، کلاس خط تعطیل! ویولن خوبم! خداحافظ! وبلاگ بی ریختم! خدا روزی ات را جای دیگر حواله کند. می بینید که دیگر حتی وقت قهوه ی بی شیر و شکر خوردن و مترسک بودن را هم ندارم. دیشب برای اولین بار در عمرم ساعت 9 شب خوابیدم! من این شلوغی را دوست دارم. ساعت سه ظهر به خانه رسیدن را، در اتوبوسهای شلوغ ایستادن را، صبح کله ی سحر بیدار شدن را، کیف فوق العاده سنگینم را، دفترچه های تست مدرسه را، دبیر سگ ریاضی را، حیاط کوچک دبیرستان غیرانتفاعی را، متلک های همه ی شماها و به خصوص برادرم را: بچه سوسولِ کوچولوی دوم دبیرستانی که یادم می آورند پانزده سال بیشتر ندارم و خودم را دوست دارم.
باید اعتراف کنم که وقت برای نوشتن کم می آورم. داستانهایم را دوباره به حال خودشان رها کرده ام. اما نه، من به نوشتن اعتیاد دارم! حتی اگر وقت نکنم نوشته هایم را روی وبلاگم بفرستم. می دانید، من با همه ی دخترهایی که دفتر خاطرات دارند فرق دارم. نوشته هایم همه جا پیدا می شوند. هر وقت حسش بیاید باید بنویسم و هیچ وقت هم خودم را سانسور نمی کنم، متن ادبی و نامه ی عاشقانه که به دوست پسرم نمی نویسم! به خاطر همین است که در نوشته هایم حتی اینهایی که روی وبلاگ می فرستم تکرار و تاکید زیاد دیده می شود، چون واقعا نیاز دارم که به خودم چیزهایی را تذکر بدهم. از همه ی شماهایی که حرفهایم را می خوانید متشکرم. از نظراتتان بیشتر! مرا به خاطر همه ی بی محلی هایم ببخشید. بگذارید به حساب اشتغالات یک دانش آموز دوم دبیرستانی!