تمام روز سر کلاس در فکر بودم. صبا پرسید دیروز چه شده بود؟ چرا نمی خندیدی؟ چرا ساکت بودی؟ لبخند زدم و سردردم را بازگو کردم. من چقدر آدم مزخرفی هستم…
خوب… بالاخره پاییز روی خوش خودش را نشانم داد. چند روزی بود که آسمان یبوست گرفته بود، دلش می خواست چیزی عق بزند، بالا بیاورد، که امروز بالاخره با نم نم نخستین استفراغ لطیف پاییزی دل دردش التیام پیدا کرد. من هم پس از مدتها آماده شدم و شالم را محکم دور سرم پیچیدم، ویولنم را برداشتم و از خانه بیرون زدم. بی خبر. بدون آنکه چیزی به کسی بگویم. تاحدودی لذت بخش بود، بی خبر خانه را تنها با یادداشتی کوچک که موبایل با خودم دارم ترک کردن، مرا تا خرخره ارضاء می کند. بیرون زدم. چشمهایم را بستم، همه ی هوا را تنهایی بلعیدم و به هیچ کسی هم تعارف نکردم. باران سخت باریدن گرفته بود. البرز خیس شده بود. قطره ای روی مژه هایم افتاد، همه شان را خیس کرد، آرایش کم چشمهایم ریخت. بی اهمیت قدم هایم را محکم برداشتم. چقدر دلم برای دست گرفتن این جعبه ی سیاه تنگ شده بود، داشتم می رفتم کوکش کنم. یک کوک حسابی. دو سه سالی می شد که کوک حسابی نشده بود. صدای برگهای چنار خیس بود. همه شان را محکم لگد کردم، چه ملودی زیبایی! شُر شُر باران و خش خش خیس برگها. و قدم های محکم من و سکوت سازم.
استاد ریحانه حرفهایی زد، ویولنم را ورنداز کرد، چقدر کوچک بود! ویولن 4/3 من که روزی به زور توی دستهایم جا می شد، ویولنی که کلی برایم سنگین بود، ویولنی که هنوز هم بدون بالشتک از زیر چانه ام لیز می خورد و من هرگز بالشتک را امتحان نکردم. بیزار بودم. استاد ریحانه گفت که خرک خیلی شیب دارد. یاد حرف تو افتادم، وقتی ویولنم را خریده بودم پرسیدم استاد این خرک زیادی شیب ندارد؟ خندیدی و گفتی، ار ویولن ایراد نگیر، تو خودت را با ویولن وفق بده. استاد ریحانه به این گفته خندید. تو را می شناسد می دانی، می دانی مانی بلوری عزیز؟! خوب یادم هست که مرا از بقیه بیشتر دوست داشتی. مرا از روژین و آیت و کیوان بیشتر دوست داشتی. و منم تو را بی نهایت دوست داشتم. تو مرا به سازی علاقه مند کردی که ازش بیزار بودم. من هرگز ویولن را دوست نداشتم. اما حالا عاشق تک تک دانه های خاکه های کلیفون روی گریف هستم. همان گریفی که عاشق بودم سفید بشود، سفید از کلیفون. باکلاس است نه؟ استاد ریحانه مثل تو نیست، راستی، امریکا خوش می گذرد؟ هیچ وقت فهمیدی بعد از تو هیچ استادی به من نچسبید و تنهایی نواختن را ادامه دادم؟
از ریحانه خداحافظی کردم، سوار ماشین شدم، جلو نشستم، ویولنم را بقل کردم، هوا سرد بود، چه سردی دلپذیری! من عاشق این فصل هستم. آمدم خانه، مامان چیزی نپرسید. می دانست کجا رفته ام. حافظه ی خوبی دارد. پالتوام را روی تخت پرتاب کردم و جعبه ی سیاه را دیگر به گوشه ی اتاقم تکیه ندادم، بازش کردم، نت را به کتابخانه ام تکیه دادم، پایه نت جمع شده، آرشه را سفت کردم و کلیفون کشیدم، ایستادم، با تمام وجودم کشیدم و برای اولین بار به حرفت گوش کردم، ضرب گرفتم. می دانی، من هیچ وقت ضرب نمی گرفتم، اما همه ی نت ها را درست می نواختم... یادت هست؟ مامان چای آورد برایم. به چارچوب تکیه زد، می دانستم چه می خواهد، نت را برداشتم و برگ دیگری جایش گذاشتم. چهارتا ضرب گرفتم و آرشه را کشیدم و زیر لب خواندم: ای الهه ی ناز...
سه ساعت بی وقفه نواختم. بله، نفهمیدم چطور دستم اینقدر روان شد. آخرین درسی که گفته بودی را نواختم. چنگ های مقطع با زینت. تا امروز نتوانسته بودم آهنگ را درست دربیاروم. اما امروز درآمد. به بالای درس نگاه کردم، دیدم تاریخ زده ای: 29/9/82
و بعد از 29/9/82 تو بی خبر پریدی. امریکا خوش می گذرد؟ استاد، دلم برایت تنگ شده. استاد ریحانه هم می دانست ساز اصلی تو کمانچه بود. ساز خودش ویولن است. اما به قشنگی تو نمی زند، بهتر بگویم، ول معطل است.
کاش حرفهایم را می خواندی. می دیدی با عشق ویولن می زنم، با ویولن آشتی کرده م، ویولنم برایم کوچک شده، هنوز هم ضرب نمی گیرم، هنوز هنگام نواختن وول می خورم، هنوز هم عاشق سمفونی ششم چایکوفسکی و خوابهای طلایی هستم. یادت هست نفهمیدیم چطوری با دونوازی خوابهای طلایی رابا ویولن درآوردیم؟ یادت هست اولین ترانه های که یادمان دادی گرگ بدجنسی بود؟ ای ایران بود؟ یادت هست موهایت فرفری بود استاد؟ یادت هست چقدر دوستت داشتیم... می دانی دلتنگت شده ام؟ همه ش برای تو بود، استاد مانی بلوری!
دیشب برای خودم خلوتی کرده بودم، در اتاقم نشسته بودم و شمع روشن کرده بودم. حافظ می خواندم. چند وقتی می شود که حافظ دست از سر زلف پریشان و شعشعه ی خیال من برداشته و دائم دم از اتکای به نفس می زند. گفته بودم؟ چند وقتی پیش بود، هر وقت حافظ باز می کردم می آمد کمی به عاشق توجه کن. چقدر آن روزها می خندیدم. کدام عاشق؟ عاشق زلف من یا عاشق دستنوشته ها و شخصیت چند وجهی و مضحکم؟ یکی مثل تو این وسط پیدا شد. تو چه می خواستی از من و مترسکم؟ نمی دانم چطور بگویم باز برایت، شاید باور نکنی، اما احساس کردم چیزی در من شکست. به خودم آمدم و دیدم که عاشق شده ام. عاشق تجرد روحی ام. عاشق تجرد روحی خاصی که گاهی خودم هم تعجب می کنم که چقدر بهش وابسته شده ام. انگار به قول فروغ کسی می خواهد بیاید که مثل هیچ کس نیست. این روزها دلم می خواهد عاشق باشم، نمی دانم این چه کرمی است که در من افتاده، نه، مثل یک دسته کلاغ افتاده اند به باغ جنون و دائم مرا نوک می زنند. نمی دانم از منِ مترسک چه می خواهند؟ رفتم به سراغ روح مجردم دلش پر بود. با خودم فکر کردم که نیست کسی که رو به رویم در کافه بنشیند و نگذارد تنهایی هایم را سر بکشم. روزی بشود که من آنقدر بزرگ باشم که تنهایی به کافه بروم، اما دیگر تنها نباشم. تو بنشینی و به من فلسفه بیاموزی. به اراجیفی که می نویسم بخندی، بزرگ فکر کنی، از عاشقانه های لوس بیزار باشی، مثل من به همه ی دخترهای ننر و گل پرپر کردن هایشان بخندی، برایم هدیه به جای عروسک و عطر یک مشت خاک بیاوری، از من خودِ من را بخواهی، مرا باور کنی، با من فکر کنی(به قول مادرم مثل خودم دیوانه باشی)، نه، من با تو فکر کنم یا شاید با هم فکر کنیم. خوب نیست؟ دور باشیم از همه ی قید و بندهای امروز. از همه ی عشق های آبکی، از همه ی لیلی و مجنون ها، از همه ی خسرو و شیرین ها، «و» را برداریم از میان عنوان افسانه مان. یکی ش کنیم. اسمش را بگذاریم یگانگی، شکستن غرور مضحک تجرد روحی که روزی عاشقش بودیم و آمیختن در هم، مثل یکی شدن، مثل اینکه تو بگذاری من در تو حل بشوم. نه اینکه همواره به تو تکیه کنم. بیزار باشیم از حرف بزرگترهایی که سطح عمق را می نگرند. بچه باشیم، یک روز با هم آلوچه بخریم و سوار تاپ بشویم. من جیغ بکشم و دیگر دلم برای طفلی که هرگز نتوانستم باشم، و نوجوانی که می دانم هیچ شباهتی به هم سن و سالانش ندارد تنگ نشود. و من قلب مصنوعی تجرد روحی ام را بشکنم.
آهی کشیدم و شکلاتی که در دستم بود را گاز زدم. مزه ی زهرمار می داد. دهانم جمع شد، اما نه، من عاشق این تلخی خاص شده ام. طعم تلخ، شده طعم مورد علاقه ام. همه ی شکمم را پر از قهوه ی بی شیر و شکر و شکلات تلخ می کنم. تنهایی هایم را با قهوه سر می کشم و با شکلات گاز می زنم. مزه ی زهرمار می دهد...
هر روز آنچه اسمش را روزمرگی مفرط گذاشته ام پر می شود از دلتنگی های اتوبوسی. هر روز صبح ساعت شش و نیمه ای از آن من در اتوبوس خط مترو نشسته ام و سرم را تکیه داده ام به شیشه ی دود گرفته اش. از پشت این شیشه های دود گرفته چهره ی شهر در صبح جور خاصی است، انگار همه چیز، هوا، زمین، آسمان به تو دهن کجی می کند. پسرهایی که تک و توک در اتوبوس ایستاده اند به من ذل زده اند. همه دبیرستانی اند. این نگاهها آزارم می دهد. به تو گفته بودم که چقدر از این نگاهها، از این صداها، از حرفهایی که درباره ی من با دوستشان می زنند بیزارم؟! از کاغذی که یکی شان برایم پرت کرد و من همانطور به بیرون از اتوبوس انداختمش بیزارم. می دانی که، از همه ی این پسرها بیزارم. می خواهم به خودم تابلو آویزان کنم و رویش با ماژیک بنفش بنویسم: می خواهم تنها باشم.
تو حاضری به همه از جای من بگویی که تنهایم بگذارند و بعد بروی؟ نه، حتی تو هم از این قائده مستثنی نیستی. ولم کنید، بگذارید این تنهایی مزخرف هرجایم را که دلش می خواهد نیش بزند. من که یکپارچه روئین تن شده ام. دلم می خواهد بروم و در کافه ی انتهای کوچه بنشینم، در کافه «آنان» بنشینم و هیچ کس با من نیاید. من عاشق این کافه ی تاریک و دودگرفته ام. بنشینم و یک قهوه ی تلخ با شکلات زهرماری سفارش بدهم، یک قلم و دسته ای کاغذ بردارم و بنویسم. نمی دانم، شاید فقط خط خطی بکنم، آنجا جاییست که می دانم تنهایم. اما حیف. راستی، چرا من آنقدر کوچک هستم که نمی توانم تنهایی به کافه بروم؟
نمی دانم چرا، نمی دانم چطور، اما وقتی فقط و فقط می نویسم و هیچ کار دیگری اختیار نمی کنم احساس آرامش می کنم. نمی دانم چرا آدم های اطرافم روز به روز زیادتر می شوند و متعجب تر. نه، مثل اینکه کاملا به عنوان بلاگم تبدیل شده ام. یک مترسک متحرک و متفکر. همانی که به قول دکارت چون اگر می اندیشد پس هست.
بله، البته که من هستم. اما کجا؟ این روزها سردردهای بی مورد امانم را بریده است. دیشب در تختخوابم نشسته بودم و بی اختیار از درد اشک می ریختم و لبهایم را به دندان می گرفتم. سرم را بین دو دستم می فشردم. دلم می خواست سرم را آنقدر فشار بدهم که بترکد و محتویاتش بیرون بریزد و ببینم چیست در این مغز مسخره ی من که اینقدر آزارم می دهد. درد داغانم کرده بود دیشب. اشک ریختم تا صبح. از درد مُردم. خواب ماهیهای غول پیکر مرده در ساحل دریایی با آب تیره را می دیدم. ماهیهایی که انگار یکی سلاخی شان کرده بود و به همان حال رها کرده بود. موجودات موذی روی زمین جولان می دادند. حالم به هم خورد، ماهی سه متری با شکم باز و خونین داشت جان می داد. من روی ماهی ایستاده بودم، دورم گرگ و میش بود، تازه فهمیدم کجا ایستاده ام. جیغ کشیدم، هذیان می گفتم، مشوش از خواب پریدم.
سرم سنگین بود انگار درش یک خروار جیوه بود. مایع بود در سرم. احساس می کردم از گوش چپم به گوش راستم جریان دارد. شاید سرم همان دریایی بود که خوابش را دیدم. شاید من همه ی شب را در سرم بودم.
«نکند میگرن گرفته باشی، فردا به دکتر خواهیم رفت.»
صبح شد. چطور شد؟ نشد شبی بفهمم که درست چه وقت به خواب رفته ام. از قدیم الایام شده بود از سوالات بی جوابم. چرا هیچ وقت یادم نیست چه وقت به خواب رفته ام. چرا وقتی خوابیدم زود صبح شد؟
چشمهایم نمی بیند. پیرزن شده ام. آنقدر خودم را در دبیرستان جدید مسخره قلمداد کردم که فکر کنم به زودی به جمع عینکی هایش بپیوندم.
مخدوش شده این ذهن وامانده ی من. پدرم می گوید، خواهش می کنم دخترم، بس کن، از پرداختن به این اراجیف دست بردار، تو هنوز کوچکی... با بغضی پنهان گفت: چه بلایی به سر خودت آورده ای؟
می خندم. خنده ای که مو را بر تن آدم راست می کند. پدر، فکر کنم بیش از اندازه برداشته ام. دُز فکری ام را بالا برده ام. من هنوز خیلی کوچکم نه؟ پدر فردا با هم به کافه آنان می رویم؟ باشد می رویم. تو فقط بخواب... سعی کن بخوابی...
افسار ذهنم را به دستم گرفتم. نذاشتم فراتر برود. فلسفه و تفکرش را گذاشتم برای بعد. سرم آرام گرفت. دیگر به سیاست فکر نکردم، به کنکور و درس فکر نکردم، به فرق های خودم و دیگر 15 ساله های این دنیا فکر نکردم، به تو فکر نکردم، فقط به خودم فکر کردم. امشب تو مهمی. فقط خودِ خودِ تو. پس آرام بگیر. آسان و رها شو. بخواب.
سردردهای مداوم... کلی درس نیمه خوانده... میهمانی جمعه شب... و سردرد و سرگیجه... لعنتی!
شب فرو می افتاد
به درون آمدم و پنجره ها را بستم
باد با شاخه در آویخته بود
من در این خانه ی تنها، تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
ناگهان حس کردم: که کسی
آنجا بیرون در باغ
در پس پنجره ام می گرید
صبحگاهان
شبنم
می چکید از گل سیب
ه.ا سایه
پی نوشت: عاشقانه از نظراتتان ممنونم! کمک می کنند. به خصوص تو فرهاد عزیز.سرگیجه ام را دائم بیشتر می کنی، احساس مزخرف ولی دوست داشتی است!
دلتنگی هایم را که کم کنی، من می مانم و یک دنیا ترس که نمی دانم چطور به وجود آمده اند. ترس از روزهایی که قرار است بیایند و نمی آید و فراموشی این مسئله که امروز همان دیروزی بوده که ازش می ترسیدم. از همه چیز می ترسم. تبدیل به یک دختر لامذهب بی دین شده م. نه، من دیگر یک مسلمان نیستم، یعنی وانمود می کنم که خدا را پیدا کرده ام، اما هنوز نمی توانم برای خودم استدلال بیاورم. می دانید، شب ها که کتاب می خوانم و مادرم جیغ می کشد که بخواب، از ابتدا مرور می کنم. از سقراط و افلاطون و ارسطو تا کانت و بارکلی و اسپینوزا. دیشب رسیده بودم به فلسفه ی قرون وسطی، داشتم می خواندم از دوره ای که شباهت ویژه ای به امروز ایران دارد. فلسفه ی قرون وسطی به سه قسمت تقسیم شد. در شرق فلسفه ی افلاطونی، در غرب فلسفه ی نوافلاطونی و در جنوب فلسفه ی ارسطویی.
تمیز دادن اینها از هم برای ذهن کوچک پانزده ساله ی من قدری دشوار است. به خصوص درست در زمانی که غرق در یافتن یک راه برای رد فلسفه ی ارسطویی هستی. نه، من نه می خواهم نه می توانم فلسفه ی ارسطو را رد کنم، من آدمی نیستم که فلسفه را رد کنم، فقط می خواهم او را برای خودم توجیه کنم.
شبها در سکوت و تاریکی مطلق آنقدر در استدلالهای خودم جلو می روم که باورم نمی شود، آنقدر جلو می روم که احساس می کنم دیگر هیچ چیز من به دختری که روی تختواب دراز کشیده وابسته نیست. انگار وجود دیگری می شوم، نه، انگار جزیی از وجودی وسیع تر می شوم. انگار در او حل می شوم. طوری که انگار هیچ تعلق جسمانی به خودم ندارم. انگار هیچ وقت نمی خواهم برگردم، اما حیف که همه چیز از ذهنم می رود. و باز من می مانم و راهی که باید از ابتدا دوباره طی بشود. یعنی استدلالی که دوباره باید از پله ی اول هر شب بدست آید و دوباره ناتمام بماند.
منظورم از این کلیشه بافی ها مفهوم عرفان واقعی است که شاید هر سال یک بار رخ بدهد، سالی یک بار تو دیگر خودت نیستی، تو جزیی از خدایی، از درونت می لرزی، انگار چیزی از تو بیرون می آید، چیزی در دلت می شکند و هرگز به وجود نمی آید. پاک می شوی، انگار درونت بیشمار لامپ هزار واتی روشن کرده اند. و تو در تاریکی می درخشی و مفهوم واقعی لذت را به معنی کلمه خواهی یافت.
می خواهم بگویم که در نظرم تلاش برای دستیابی به این حل شدگی در بزرگترین حلال جهان خیلی معقول تر از تکرار کلماتی می آید که گاهی انگار با دور تند تکرار می کنیم. نمی دانم، نمی دانم این لامذهبی تا کِی دوام می آورد. نه، من دیگر یک مسلمان نیستم... اولین رکن را پذیرفته ام، دومین را... آیا محمد فقط یک انسان بزرگ نبود؟ اما این کتاب عجیب و غریب، این حرفهایی که آدم گاهی از تفسیراتش شاخ در می آورد چطور این شکل را بخودشان گرفته اند؟
اینهایی که نوشتم از ترسهایم بودند. نمی دانم چرا انسان را اینقدر سردرگم گذاشته ای. می دانی، کاش هیچ دینی نبود، کاش دنیا پر از سقراط و مسیح و محمد بود. کاش همه محمد بودند. کم کم این نوشته را سرلوحه ی افکارم کرده ام، تو خودت را نشان نمی دهی، فقط بشر را به سوی خودت می خوانی. متافیزیک پیدا کردن ادله ی مخدوشی ست بر آنچه ما از روی غریزه به آن معتقد هستیم، ولی جست و جوی چنین ادله ای خود نیز نوعی غریزه است... «بردلی»
پ.ن. آیا دین خودش یک جور فلسفه نیست؟ شاید دین فقط یک فلسفه ی ثابت و غیرقابل نفوذ باشد؟ یا شاید تنها مکتبی باید که نمی توان از آن روی برگرداند، شاید همان مکتبی باشد که نمی توان آن را نقص و نفی کرد...
غرق شدن در تست های ریاضی که دلشان نمی خواهد تمام بشوند و بوی شکلات تلخ کنار دستم حسابی حالم را جا آوردند. هندزفری در گوشم بود، آهنگ گوش می کردم، یکهو یاد تو افتادم. همان ترانه ای که گفتی مرا به یاد تو می آورد، من ستاره بودم؟
گفتی لحظه ی یکی شدن توو آینه ها نزدیکه. یادم هست که گفتی. رفتنت طعم شکلات تلخ کنار دستم را می داد. نبودنت را دوست دارم، نبودنت دهانم را جمع می کند، اما من این تلخی آشنا را دوست دارم. رفتن تو مثل همین شکلات کنار دستم است. دوست داشتنی و تلخ.
بالاخره آخر قصه ی تو چی بود؟ گفتی که من می دانم، اما من نمی دانم، فقط آرزو می کنم آخر قصه ات مزه شکلات کنار دستم را ندهد. اما... کاش قصه ی تو آخر داشت. انگار که آخر ندارد، انگار هر چه می دوی باز هم به اولش می رسی. قصه ی تو در آغاز پایان میابد.
می دانی، این نوشته هم مانند دیگر نوشته هاست. بو می دهد. بوی امتحان ریاضی فردا و شکلات تلخ بوی دوست داشتنی و تلخ نبودن تو. بوی رفتن شکلاتی یکی مثل تو، نه، خودِ خودِ تو.
دلم هوای بی خود بودن کرده. دلم می خواهد اینجا نباشم. جایی باشم که هیچ کسی نباشد؟ نه، دلم می خواهد پریسا نباشم. دختری نباشم که همه ی درگیری های دروه ی نوجوانی را با هم دارد. دختری که انگار یک چیز میان نوجوانی و بزرگسالی را در او اجتماع گرفته اند. بعضی وقتها می شود که در خودم سیر می کنم، حالم از خودم و رشته های لزج افکارم به هم می خورد. احساس می کنم می خواهم چیزهایی را عق بزنم. دلم می خواهد کسی باشد، بشینم و حرف بزنم و او فقط گوش کند. سرم فریاد نکشد، مثل تو باشد، مثل تو توی دهانم ذل بزند و باورش نشود این من هستم که با او حرف می زنم. اما هرگز نمی شود نه؟ من می دانستم که تو برای منی. می دانستم تو نیمه ی گمشده ی منی و خودم دستی دستی خودم را بیچاره کردم و تو هرگز نفهمیدی! گاهی اوقات می شود که از منطق بی منطق خودم بیزار می شوم. گاه فکر می کنم اگر من، من نبودم، تو هرگز نیمه ی گمشده ی من نبودی. اما با این من بودنم تو را شکستم و تو خودت را ترمیم کردی و فراموش کردی. اما آن کسی که گاه و بیگاه خودش را می خورد من شدم. من و همه ی آن عادت ها و علایق مزخرفم که در نظر تو جالب اند. آیا واقعا جالب اند؟ یا من فقط مثل یک مترسک برایت اسطوره بودم؟ اسطوره ی اولینِ تو. اگر می دانستی اینقدر مرا به هم ریخته ای چه می کردی؟ خوشحال بودی نه؟ اگر می فهمیدی من هرگز نمی خواستم اینطوری بنویسم اما اینطور شد چی؟ خوشحالی که پیوسته ای به جمع علامت سوال هایی که گاه و بی گاه در جلوی چشمانم رژه می روند؟ به چپ... چپ... به راست... راست... خبردار!
امسال مثل سالهای پیش جناب حضرت آقای رئیس جمهور پرسش مهری نپرسید. جالب بود، نه؟ شاید یک لحظه با خودش فکر کرد که در اوین جا ندارند افراد زیر 18 سال را محبوس کنند. یا اینکه دلش برای حرفهای آبدار من تنگ نشده بود و یا اینکه اثرات نوشته های قبلیم هنوز از پوستش هم عبور نکرده اند. یادم هست سالی که تازه کار پیدا کرده بود(چه کاری هم پیدا کرده بود!) پرسش مهری نوشتم و برنده شدم. شاید هیچ کس نفهمید، آنقدر فحش و دری وری پشت حرفهایم بود که نوشته ام بدون اسم برای دفتر ریاست جمهوری فرستاده شد. من آن روزها تنها سیزده سال داشتم. یادم هست نوشتم: به نام یگانه عادل زمینی، کوروش کبیر می نویسم. با خون آنهایی می نویسم که امروز نیستند و یا آنهایی که فردا نخواهند بود. از ادالط(عدالت) می نویسم، از عمنیط(امنیت) می نویسم، از واژه هایی که به من تزریق شده اند تا که بنویسم. واژه هایی که حتی بلد نیستم هجی شان کنم! مسخره نیست؟
خلاصه که پرسید و من هم جوابش را دادم. نکته ی جالب اینجاست، سال گذشته که باز هم مقاله ای شروع کردم تا برای محمود جون بفرستم، افتضاح شد. نوشتم:
«به نام یزدان پاک»
می نویسم تا که من هم چیزی نوشته باشم، من هم حرفی زده باشم، از خودم مطمئن بشوم که لال و فلج نیستم، بدانم که کور نیستم، دو چشم دارم که می بینند، اما روی شبکیه تصویری تشکیل می شود که سعی می کند مرا به خریت بزند. آمدم و از خودم پرسیدم که در این مرداب لجن من کدامین کثافت هستم که اینقدر مهم شده ام؟ خیلی دلم می خواهد بنویسم، دلم می خواهد چشمانم را ببندم و قلم را روی کاغذ برقصانم و حرفهایی بزنم که مثل خوره به جانم افتاده اند، دلم می خواهد کسی باشد که بفهمد چقدر دوست دارم به دوسال پیش بازگردم. به روزهایی که عاشق مردی بودم که تو جایش نشسته ای، به روزگاری که دلم می خواست سبیلش را شبیه هیتلر کند و دیکتاتور بشود اما بماند و توی عوضی جایگزین او نشوی...
دیدین؟ اینطوری شد. تازه نصف بقیه را سانسور کردم. دو ساعت تمام نشستم و چیزهایی نوشتم که به نظرم اصلا بد و توهین آمیز نمی آمدند. وقتی پدرم خواند و چشمانش چپ شد فهمیدم که از پاراگراف دوم فقط فحش نوشته ام. برای چند لحظه انگار کور شده بودم.
فکر کنم اگر امسال هم قرار بود چیزی بپرسد با فونت 72 در 12 صفحه می نوشتم: […] تصور کنید چه می نوشتم که حتی خودم را مبدل به ممیزی خودم می کرد!
این پست را نوشتم شاید که بگویم اگر محمود از دانش آموزان سوالی چیزی دارد، بیاید پیش خودم، حسابی تحویلش می گیرم، تازه برایش قهوه هم درست می کنم، پاسخ مهرش هم می دهم برود برای خودش از ناوهای روس ها در دریای خزر آدامس بادکنکی بخرد.
با الهی! من چقدر شبیه جیمی نوترون شده ام. دوستانم عقیده دارند من تا حدودی عجیب و غریب هستم. نشستم و با خودم فکر کردم، آیا دایره ی پیرامونم در مرز محو شدن است؟ شاید برخی از خصوصیات مزخرفم به طور قاچاق از مرزهایم فرار کرده اند. همان علایق مضحک و آن جنبه های نیهیلیستی وجودم را که در حوزه ی استحفاظی خودم حبس کرده ام. یعنی احساس کردم که حبس کرده ام، اما انگار مانند قبل نمی توانم بر خودم و این دختری که صورتک به چهره می زند و به مدرسه می رود حکومت کنم. همان صورتکی که هیچ شباهتی به چهره اش در تنهایی هایش ندارد. همان صورتک بشاش و عفریته، همان صورتکی که هیچ احدی از دستش آسایش ندارد. همان دختری که طوری بوی مدرسه را می بلعد که انگار هرگز بوی قهوه ی تلخ بی شیر و شکر به دماغ نافرمش نخورده. همان دختری که چنان ساده است که راه راه هایش در آفریقا هستند، همان دختری که انگار هنوز بلد نیست فلسفه را هجی کند.
داشتم می گفتم، به یک نتیجه ی بزرگ و غریب رسیده ام. یک تحول عظیم. به این نتیجه رسیدم که کم کم باید دایره را برداشت و بی مرز بود. شاید به این عقیده رسیدم که دیگر وقتش شده که خودم باشم. صورتکم را بردارم و خودم باشم. همان دختری که از قعر تنهایی هایش بیرون می جهد و دختر دیگری در دخمه ی خیالات عجیب و غریبش گم می شود. نه، انگار صورتکش را می کَند و می دهد آرش بگذارد روی کمانش و به دورترین جای ممکن پرتاب کند. می دانم صورتکم در جایی میان سرزمین کودکانه هایم و سرزمین مسخره ی آدم بزرگ ها گیر می کند.
بیت محبوب من: «چون بسی ابلیس آدم روی هست
پس به هر دستی نشاید داد دست»
خونسرد شده ام. این را از بهنود آموختم. لبخند مسخره ای به چهره می گیرم و در کمال آرامش به عقاید دوستم گوش می دهم. همیشه فکر می کنم: من هیچ وقت نمی توانم عقایدم را به کسی تحمیل کنم، کسی هم نمی تواند این کار را با من بکند. حالا هرچقدر دلش می خواهد بگوید.
شاید دیواری از جنس سنگ خارا باشم. من بی دلیل و برهان هرگز حرفی را قبول نخواهم کرد. شاید از مواهب فلسفه باشد این روحیه ی استدلال طلب. یا شاید خیلی در رئالیسم غرق شده ام. صحبت های آرام من متاسفانه حتی توسط دوستم که آمپرسنج منفجر کرده شنیده نمی شود. تنها حرفی که دلم می خواهد بداند این است که همه ش حدسیات است.
ما یک سری آدم بیکار نشسته ایم و اینجا برای خودمان آدم های دیگر را البته از دیدگاه خودمان دسته بندی می کنیم. من و شما یک سری بسیجی و سپاهی دور هم جمع می کنیم و در یک پرونده قرار می دهیم و تیتر می زنیم: اصول گرایان افراطی. عکس محمود و رهبر انقلاب را هم رویش می زنیم که دارند با هم کارهای غیراخلاقی می کنند.
می آییم و یک سری روزنامه نگار که در روزنامه های به قول خودمان چپی که دیری نمی پاید آخرینشان هم درش تخته شود را در مقوله ی روشنفکران قرار می دهیم. یک عده دانشجو را برمی داریم و با یک سری آخوند خوش تیپ و خوش بیان مثل خاتمی(که خودش نمی داند از کجا ما او را در این مقوله گنجانده ایم) و یا کروبی را می گوییم اصلاح طلبان. و پرونده شان را از اصولگرایان دور قرار می دهیم چون اتاق عقاید ما بیمه نشده و مبادا آتش سوزی بشود و ...
من هم در این بیغوله ای که قبلا هم حرفش را زدم، می شوم دختری که تازه حق رای پیدا کرده، دختری که دو روز است شناسنامه اش عکس دار شده، سعی می کنم بین بد و بدتر انتخابم بد باشد. امروز یاد دو سه سال قبل افتادم که دوازده- سیزده ساله بودم و عجیب در این فکر فرو رفتم که چطور محمود انتخابات را برد؟ یادم هست آن روزها اسم همه ی نامزدها را از حفظ بودم جز او، همیشه فراموشش می کردم. اما امروز جواب سوالم را پیدا کرده ام. همین مردم به او رای دادند. همین مردم که چشم هایشان را بستند و رای دادند که عذاب وجدان نگیرند. همه ی این آدمها، همین آدم هایی که شک دارم در خرداد 88 باز هم به او رای ندهند.
در اینجا آمدم و یک گروه کفار هم قرار دادم. همان آدمهایی که نشسته اند و هیچ چیزی را قبول ندارند. همان آدم هایی که روزی می گفتند شاه برود خمینی بیاید، دو روز دیگر در صندوق «خیر» انداختند دو روز دیگر انقلاب را به فحش کشیدند، دو روز بعد به جبهه رفتند، سه چهار روز بعد گفتند که هاشمی رئیس جمهور از پیش تعیین شده است و رای ما اثر ندارد، فردایش گفتند ما انتخابات را تحریم می کنیم(منم گفتم انقدر تحریم کنید که سرتاسر سرزمین عقایدتان علف سبز بشود) پس فردا منتظر اهورا نشسته بودند تا از امریکا بیاید و ایران را نجات دهد، پس فردا احمدی نژاد را به فحش کشیدند و گفتند محمود رئیس جمهور از قبل تعیین شده است، امروز را هم با دوره ی دکتر مصدق اشتباه گرفته اند و هنوز می گویند نفت ایران مال امریکاست و اورانیمش مال روسیه. کاش من را هم با دکتر مصدق اشتباه می گرفتند!!!!
من حتی با این گروه کفار هم مشکلی ندارم. آنها بین بد و بدتر هیچ را انتخاب می کنند و ناچار به مسیر باد می روند. حرف من این است: ببخشیدها: تو که به هیچ احدی رای ندادی غلط می کنی از محمود جون ایراد می گیری!
ما ایرانیها کمی از فلسفه ی رئالیسم به دوریم. شبیه ایده آلیست ها شده ایم. رویایی. در انتظار کسی هستیم که بیاید و این کلمه ی اسلامی را از پیش از اسم کشورمان(!) پاک کند و در ایران دموکراسی برقرار بشود و ما از دموکراسی و آزادی فقط روسری هایمان را آتش بزنیم و آزادانه ماهواره داشته باشیم(نه که نداریم!) و جرج بوش رئیس جمهورمان(شاید شاه مان) را صمیمانه و در ملاء عام ببوسد و با یک هواپیما مستقیم در قلب L.A پیاده بشویم و آنقدر مشروب بخوریم تا خفه بشویم و در خیابانهای شهر راه برویم و دختر مردم را... کنسرت گوگوش در استادیوم آزادی برویم و اندکی به این فکر نکنیم که اصلا دموکراسی و آزادی در نظر ما چطور معنی شده؟! و وقتی دلمان برای دانشجویان بیچاره ی امیرکبیر می سوزد اندکی فکر نکنیم که آرمانهای آنهایی که در هتل اوین به سر می برند چه بوده. اینها تنها چیزهایی هستند که از خونسردی مسخره ی این روزهای من می کاهند. من این دسته ی کفار را، با نوری زاده و صدای آمریکا و حتی آن همایون و همه ی آنهایی که پرچم شیر و خورشید کنارشان می گذارند و رویایی فکر می کنند را در گروهی می گذارم و اسمشان را هم ابله ها می گذارم.
علی اخوان دوستم، گفت که تحریم احمقانه ترین کار ممکن است. من رای نمی دهم که چیزی را عوض بکنم، فقط رای می دهم که اگر زمانه بر خلاف میل من چرخید، قدرت انتقاد داشته باشم. من رای می دهم چون عقیده دارم باید از جایی شروع کرد. چون عقیده دارم پا در یک جوی کم عمق در کثافت گذاشتن مطبوع تر از فرو رفتن تا چیزی فراتر از خرخره در همان کثافت کوفتی است.
به قول فروغ:
کسی می آید، کسی می آید که مثل هیچ کس نیست...
دیروز به خودم آمدم و فکر کردم به تو. به تو که چقدر تغییر کرده ای. امروز پانزده سال و دوازده روز است که در کنار تو ام. نه، نمی خواهم بار دیگر خودم را مخاطب قرار بدهم، می خواهم رفتار عجیب تو را قاب آیینه ای بگیرم و خودم را تویش ببینم. شاید هیچ وقت به اندازه ی امروز نفهمیدم که دیگر یک کودک نیستم. شاید هرگز گمان نبردم که آیا کسی می داند؟ کسی فهمیده که من قدم در شانزده سالگی گذاشته ام؟ شاید هیچ کس نفهمید! آنقدر بی سر و صدا در خودم رشد کردم و در درونم به اندازه ی یک تنهایی کوچک شدم که گمان بردم خدا هم نفهمید. همان خدایی که می دانم هست، اما نمی توانم برای افکارم استدلالی محکم از فلسفه ی اگزیستانیسم بیاورم. امروز فهمیدم که چقدر دوستت دارم. امروز باور کردم که تو هستی. همیشه در کنارم. امروز باور کردم که می توانم در تنهایی هایم برای تو هم اشک بریزم و لوس خطاب نشوم. امروز به من ثابت شد که مرا می بینی، حرفهایم را می شنوی، شاید تازه مرا دیدی و مرا شنیدی، شاید به قول خودت من تازه بزرگ شده ام. شاید من دیگر خواهر کوچولوی لوس و ننر تو نیستم. شاید تو تازه برادرم شده ای و من یک برادر بیشتر ندارم و او سیروس است و من برادرم را دوست دارم. چون بالاخره فهمیدم او مرا باور دارد. شاید هرگز ندانستم بیهوده سعی می کردم در نظرت بزرگ بیایم. چون ماهها بود که دیگر برای شناساندن خودم و دختری که قدم در شانزده سالگی گذاشته تلاش نمی کردم. شاید فهمیده بودم که من هنوز خودم را نشناخته ام، چطور بگذارم دیگران به من عادت کنند؟ شاید از بی خیالی هایم مرا باور کردی. یا شاید هم وقتی گشتی و در حالی پیدایم کردی که سرم را توی تلی از کتابهای فلسفی فرو کرده بودم فهمیدی بزرگ شده ام. یا وقتی نشستم و با تو و پدر روزنامه خوردم و برداشتم را طوری گفتم که فهمیدی دیگر تظاهر به دانستن نمی کنم، مرا بزرگ دیدی. به هر حال متشکرم. متشکرم که مرا به چشم دیدی. باور کردم که دیگر آن دختری نیستم که در خیابانهای شهر از فرط کوچکی گم می شود و آن دختری که به چشم تو و خیلی ها نمی آید. آن دختر امروز پانزده سال و دوازده روز دارد...