تبليغاتX
.: دوشیزه مترسک :.

بعضی وقتها همه چیز به طور مسخره ای شیرین می شود. شبگردی با سیروس، اولین برف این سال چرندی که فقط سه ماه ازش مانده، حتی خواب یک سنگ قبر هرمی سیاه که روش بد خط فقط نوشته: صادق هدایت. در سرمای دیشب به انتهای شب رسیدن کار مسخره ی شیرینی بود. با سیروس رفتیم بام کرج. اینجا انگار آخر شهر و آخر شب است. چراغها و آدم ها چقدر بی رابطه به نظر می رسند، بله، چراغهای رابطه تاریکند... پرنده پر نمی زند، من سردم شده. فقط یک پالتوی کوتاه به تنم دارم. از ماشین بیرون نیامدم، از همین جا هم قشنگ است... می ترسم شیرینی دلم را بزند، می ترسم جوش بزنم، لعنت به من که این روزها این همه شکلات می خورم...

خلاصه که امتحانات هم به شروع شیرین خودشان وصل شدند و با گلکاری نخستین امتحان به پیشواز سایرین می رویم... نمی دانم چطور، اما همیشه وقت امتحانات من آزادترم. وقت امتحانات ذهنم آسوده از همه جا و همه چیزست. به خودم قول دادم تورا و خاطرات دوستم را و کانت و شوپنهاور را، خودم را، همین دختری که وجودش هزار وجه دارد، همه چیز را فراموش کنم چون فراموشی فعلا مناسب ترین گزینه است. فقط می ترسم به قول هدایت بعد از مدتی بر شدت دردهایم افزوده شود. اما فعلا چیزی مهم نیست. چون همه چیز شیرین است. حتی تلخی قهوه هم شیرین است، بدون قاشقی شکر. سنت فردا شب، یلدا، به همراه تپه ای آجیل و خوردنی، و تلی تست و تمرین برای امتحان ریاضی شنبه، شیرین است... هندوانه ی یخ زده، فال فردای حافظ... حتی خودم هم به خودم شیرین می آیم... مسخره نیست؟

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 |

«هفته ی آخر پیش از شروع امتحانات ترم اول همه ی امتحانات کلاسی منحل خواهند بود» خانم مدیر، چند روز پیش.

اما انگار هم معلم ها کر شده اند هم ما زده به سرمان. از اول هفته هر روز امتحان داشته ایم. فردا هم امتحان شیمی است، نمی دانم کِی فرصت می کنم اینها را روی بلاگم پست کنم، اصلا برای چه کسی می تواند مهم باشد که گاهی دلم می خواهد تا خرخره در نیهیلیسم فرو بروم و دیگر بیرون نیایم؟ یکی دوماهی می شود که اگر بمیرم نمی دانم جواب خدارا چه باید بدهم. شبها آنقدر خسته ام که به ندرت فرصت می کنم فکر بکنم و به او برسم و فردا صبحش دوباره همه ی استدلالهایم یادم برود و شب آینده دوباره از صفر شروع کنم. می خواهم بگویم چند هفته ای می شود که قفسه ی فلسفه ی کتابخانه ام خاک گرفته. دلم برای کله ی پوکم می سوزد. این روزها زیادی داغ می کند. سعی کرده ام تورا فراموش کنم و خاطرات دوستم را هم. سعی کردم خودم را مشغول روزمرگی کنم، سعی کردم کمی صورتک بی خیالی به چهره بزنم. حالا هم که بعد از خواندن اراجیف شیمی که خیلی هم دوستان دارم به خودم استراحت داده ام، می نویسم و آهنگهای محبوبم را می گوشم. حالا ساعت هفت شب است و من تقریبا هیچ از شیمی نمی دانم.

 

پرونده ی این هفته ی چلچراغ یک نقطه ی کثیف و نورانی بود. درباره ی به قول خودشان دپ زدگی... من چند وقتی می شد که چلچراغ نمی خریدم، خود شماها مرا به یادش انداختید. شاید باور داشتم که من جزود نسل دو و نیم به شما می روم... بگذریم، پرونده ی این هفته ی چلچراغ با من حرف زد. ازت متشکرم که مرا به یادش انداختی. به خصوص آن قسمتی که شرمین نادری نوشته بود... از خنده رو به موت بودم، یادم رفته بود که این روزها صادق هدایت، کافکا و ساراماگو نویسندگان مورد علاقه ام شده اند... من از داستاسوفسکی خسته می شوم می دانید؟ اما... شاید همیشه افسردگی در نظرم متعلق به آدم بزرگها بوده، نه من که این روزها آنقدر در مشغلات درسی خودم غرق می شوم که فرصت فکر کردن به خودم را هم باید از بین تمرین های ریاضی و فیزیک بیرون بکشم. بارها گفته ام که من فقط در تنهایی هایم قهوه ی تلخ می خورم، هروقت با دوستان به کافی شاپ رفته ایم میلک شیک و سان شاین و از این مزخرفات شیرین خورده ام... من حضور در جمع را دوست دارم... شاید آنقدر که من در کلاش شیطنت می کنم و می خندم کس دیگری مانند من نباشد... به نظر شما من افسرده شده ام؟ اصلا کی گفته که صادق هدایت و کافکا و ساراماگو مال دپ زده ها هستند؟ نمی دانم، شاید حق با شماها باشد... شاید از خودم غافل شده ام... افسردگی بیماری با پرستیژی است که من هیچ دوستش ندارم... بروم قهوه دم کنم... امشب باید بیدار نشست...

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 |

دیوانه! ابله! حالم از تو و همه ی کارهای احمقانه ات به هم می خورد. فکر کردی خیلی خوبی؟ نیستی؟ تو یک دختر بچه ی یک دنده و لجباز هستی که نمی خواهی باور کنی کجایی. هیچ کدام از این چرندیاتی که درباره شان می نویسی، هیچ یک از موضوعاتی که ذهن مجنونت را بهشان مشغول می کنی به تو ربطی ندارند.

اینها را سرش فریاد زدم. پوزخند زد و به من نگاه کرد. گاهی اوقات می شود که باور نمی کنم همه ی این آدمها خودش باشند. همان دختری که از خنده قهقهه می زند، همان دختری که در مدرسه هیچ کس باورش نمی شود اینقدر تنها باشد، همان دختری که همه ی پسرهای اطرافش احساس می کنند دوستشان دارد، همان دختری که پست روزنامه ی دیروز قایم شده. همان دختری که یک روز محمود را عاشقانه دوست دارد و یک روز عصبانی از خانه بیرون پرتابش می کند، همان دختری را می گویم که به همه گفته است دوست دختر رئیس جمهور است... و فردا می رود می گوید که با محمود به هم زده، دلش برای خاتمی عزیزش تنگ شده. نمی شود باور کرد همه ی این آدمها تو باشی! قبول کن که نمی شود. نمی دانم کدام آدم دیوانه ای می خواهد بیاید و زندگی اش را با تو تقسیم کند. هر که باشد حسابی مجنون است... تو خیلی عجیبی. سعی کردم به خودم بقبولانم که تو با هم سن و سالانت کوچکترین تفاوتی نداری، اما می دانی، نشد. نتوانستم از اینهمه صورتکهایی که هر روز به چهره می زنی چشم پوشی کنم. حالا که خوب دقیق می شوم می فهمم خودِ من هم یکی از همان هایی هستم که تو هستی. من، تو هستم.

 

پ.ن. با وجود هفته ی پر مشغله ای که دارم، فکر می کنم فرصت نوشتن پیش نیاید.

 

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 |

امشب هم از آن بعضی وقتهاست که ذهن من از دو حالت خارج نیست. یا چیزی برای نوشتن گیر نمی آورد، یا آنقدر حرف برای بیرون تراویدن دارد که نمی داند از کجا باید شروع بکند. نمی دانم، شاید نوشتن برایم مبدل به یک عادت غیرعادی شده باشد، چون چیزی عجیب مرا به این کار وا می دارد. چیزی که خودم هم نمی دانم چیست. در این اوضاع سیاسی متزلزل، وقتی که باید بنشینم و اندکی تجزیه و تحلیل بکنم، ذهنم بدون حضور من مشغول می شود، برای خودش می برد و می دوزد و می پوشد. طوری که انگار نه انگار متعلق به من است. خوب شد که سن رای را به هیجده سال ارتقا دادند. امسال و دو سال بعد من دست به کار می شوم و اذهان عمومی را وودوو وودوو(منظورم به تحرک واداشتن است) می کنم. آخرش هم به هیچ نتیجه ای نمی رسم. بابا جدیدا اعتماد می خرد به جای اعتماد ملی. ویژه نامه ی امروزش مقاله ای درباره ی هگل نوشته بود. ساده و سنگین.

دلم می خواست عکاس بشوم. شاید چون این روزها چشمم تیزبین شده و سوژه ها را می قاپد. روز به روز پرده ی مقابل چشمهایم اندکی بیشتر کنار می رود، این روزها احساس می کنم مثل سیاست امروز سست و متزلزل شده و هر لحظه امکان دارد بیفتد. و وقتی بیفتد دیگر نمی دانم چطور می خواهم این همه پلیدی را، این آدم بزرگها را و این تراژدی عظیم جامعه ی امروز را که مرا در خودش پذیرفته هضم کنم. آقای رئیس جمهور زیادی با من احساس صمیمیت می کند. دست از شوخی بر نمی دارد. من هم خشک شدم، دیگر محمود صدایش نمی کنم. خاتمی رفته بود دانشگاه تهران. کاش من هم آنجا بودم. از سیاست که بگذریم، می دانید، خاتمی مغز متفکر فلسفه است.  

آسمان روشن و خاک تیره است

اما دود به آسمان می رود

آسمان آتش هایش را همه از دست داده

شعله بر زمین به جای مانده است

* از مجموعه ی کوچه یی بی انتها، ترجمه ی احمد شاملو

 

پ.ن. امروز تولد احمد شاملو بود...

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 |
از خانه بیرون زدم. می دانم، می خواستم برای خودم بهانه بتراشم به همین خاطر کافی نت را بهانه کردم تا چیزی دانلود کنم... بله، همین بود... اما می خواستم از خانه فرار کنم و گاهی این حالات در من هویدا می شوند. هوا سرد است و من بیرون زده ام و حالا در کافی نت نشسته ام و چیز می نویسم. اینجا دکتری نششته و گویا با کسی سلیس انگلیسی صحبت می کند... طرفش از انگلستان است و او واقعا قشنگ صحبت می کند یادم رفته، همیشه از لهجه ام تعریف می کردند... دلم برای کلاس زبان تنگ شده.. فرانسه را شروع کردن به نظرم مثل یک رویای دست نیافتنی می آید چون کرخت شده ام... و دائم از خودم در فرارم...
موفق شدم از خانه فرار کنم. همه ش برای همین بود... در خیابانها دخترهای بدلباس و به قول خودشان بد حجاب را می گیرند، اما من نه بدلباسم نه بد حجاب. من کاملا از مد پرت شده ام. با روسری سیاه قیافه ام را قاب گرفته ام و از ترس باران بوت پوشیده ام، اما شلوارم را توی بوت نکرده ام... نمی دانم چرا این چیزها به نظرم اینقدر مسخره می آیند، من کاملا به اینجور مسائل بی اهمیت شده ام...
نه دلم فلسفه می خواهد، نه کتاب، نه تو و نه حتی عذاب وجدان و نه هیچ چیز دیگر... نه حتی خودم را... چون حالم از خودم بهم می خورد...
نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 |

نمی دانم امروز که حال فردا شده، درست چندم آذرماه است. اما حالا دیروقت است و من ناگاه تصمیم به نوشتن گرفته ام و خودم هم به زحمت متوجه ی نا به سامانی افکار مشوشم می شوم. یادم آمد که من هم گاهنامه نویسی را با قلم و کاغذ آغاز کردم و بعد به کامپیوتر روی آوردم. خوب یادم هست، اولین دفترچه ای که در آن نوشتم. افکارم را درباره ی اولین احمقی که از منِ مسخره که فقط یازده ساله بودم و آن زمان فرقهای با دیگران به راحتی مشهود بود خوشش آمده بود... امروز می فهمم که عقاید تند و تیزم که هیچ متناسب با سنم نبودند بنای طرز فکر امروزم شده اند. چند سالی هست که باید به اتاق بقلی پناه ببرم، سیروس بیشتر ساعتهای روز را خانه نیست و من روی کامپیوتر چنبره می زنم و می نویسم. چون نوشتن و کوبیدن روی این کیبورد خسته همیشه مرهم بوده و مامان از صدایش هیستیریک می شود... شاید چون وقتی گاهنامه می نگارم نمی توانم اصول نهادین خط نستعلیق مضحک خودم را درش رعایت کنم و کلمات سیر رشد را پیشه می گیرند...

کاغذ برداشتم و خودنویس محبوبم را. ساعت از نیمه شب هم گذشته. یک هفته ی جدید شروع شده، هان! بالاخره هفته ی لابه واری که برایم حکم شکنجه پیدا کرده بود تمام شده... من تا همین حالا «دزیره» می خواندم. راستی، چرا همه در جنگ روسیه شکست می خوردند؟ آنجه زمستانش واقعا زمستان است... هم ناپلئون و هم هیتلر... گفتم ناپلئون بناپارت مرد جالبی به نظر می آید... مامان اخم کرد و گفت: تو چرا از این آدمهای دیکتاتور و وحشی اینقدر خوشت می آید؟ خدایا! دختر مرا ببین... قهقهه زدم، نمی دانم. مگر من گفتم خوشم می آید؟ باید همین حالا نوشته ام را تمام کنم. دیگر باران نمی بارد و من تلاش می کنم هر چه بار دنیاست روی پلکهایم بریزم تا سنگین بشوند... باید بخوابم...

 

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در سه شنبه بیستم آذر 1386 |

میله ی اتوبوس را دو دستی گرفتم و سعی کردم خودم را محکم نگه دارم. نه، اشتباه نکنید، اتوبوس تند نمی رفت. یک لحظه احساس کردم اگر ذره ای شل بگیرم جریاد حوادث روزمره مرا با خودش خواهد برد و یا عادتهای مسخره ی زندگی مرا خواهند شست... بکلی یادم رفت چه می خواستم بنویسم. شاید یادم افتاد که هر روز که می گذرد من تنهاتر می شوم... آدمهای اطرافم، دوستانم، پدرم، مادرم و برادرم رفته رفته مرا به خودم مبتلا می کنند. حالا می فهمم، حالا که کمی بزرگ تر شده ام، که دنیا با آن چیزی که من تصور می کردم کاملا متفاوت است. و تفاوتهایش آنچنان بدیهی است که نمی توانم مانع ادراکشان توسط مترسکی بشوم که در واقع خودم هستم. راه گول زدن خودم را در پیش گرفته ام. اما نه، انگار گول هایم گول خوردند. چون نتوانستم میله را رها کنم و به تندباد عادتها بپیوندم.

راست است، نه، من دچار روزمرگی نشده ام، لااقل وقتی می نویسم سعی می کنم به خودم بگویم که نوشتن برایم تبدیل به عادت نشده. شاید وقتی می نویسم خودم می شوم، نه آن دختر معلوم الحالی که دائما تظاهر به بودنش می کنم. شما با نظراتتان گاهی مرا متوجه ی چه نکات ریزی می کنید!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در یکشنبه هجدهم آذر 1386 |

مثل اینکه اینبار واقعا آسمان به زمین آمده. نه، انگار خدا سوزن نخ کرده و هوس کرده آسمان را به زمین بدوزد. احساس می کنم سوزنش توی تن من فرو می شود. من که یکپارچه روئین تن بودم، چه شد که درد را احساس کردم؟ شاید مرده ام؟ نه محمل است. مگر من می میرم؟ هنوز خیلی زود است و مرگ مایلها با رگ گردنم فاصله دارد. عجب بی خیالی مسخره ایست! دلم هوای مردن کرده است...

آدم یاد جاده می افتد. جاده ی درون مِه. البرز خودش را پشت ابرها قایم کرده، فکر می کند من به او حسادت می کنم. می دانم کسی پشت این کوههاست که مرا می خواند. کبریت را آتش زدم. بهش نگاه کردم. تا ته سوخت و دستم را سوزاند. روی شمع پرتش کردم، شمعم روشن شد. نه، مثل اینکه هوا دیگر واقعا سرد شده. پاییزی زمستان گونه است. زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه، غبار آلوده ی مهر و ماه...

گردنبندی که از تو یادگاری ساخته ام گردنم را زخم می کند. چند روزی می شود که درش آوردم و کنار تختم آویزان کرده ام. اتاق من پر از دلتنگی تو است. یادم هست یکروز در همین اتاق چند وجهی، همین اتاقی که دیگر شبیه مکعب مربع نیست و وجوهش خاطرات من شده اند، سعی می کردیم گریه کنیم، من می دانستم تو خواهی رفت، اما باور نکردم. نه اینکه نمی توانستم، بلکه نمی خواستم باور کنم. حالا هم که دیگر نیستی، نمی خواهم باور کنم که رفته ای. چون امروز تو مرز باورهایم شده ای و شاید تا حالا فهمیده باشی که دیگر بچه نیستم، من بزرگ شده ام. اما احساس می کنم روز به روز بیشتر به کودکیم نزدیک می شوم. همان طفل مغموم و گوشه گیر درونم، سعی می کنم با او کنار بیایم، همانطور که با خاطره ی تو کنار آمدم. پنجره را باز کردم. ابرها خزیدند توی اتاقم. مرا در بر گرفتند و من خفه شدم، افتادم و مردم.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در شنبه هفدهم آذر 1386 |

هنوز هم می گویم، کاش من هم آنجا بودم و لذت می بردم وقتی که محمود را هو می کردید. وقتی فریاد زدید مرگ بر دیکتاتور و چشمهایتان سوخت چون اشک آور زدند. وقتی نترسیدید از یک سری دانشجوی دانشجو نما و یک لشگر از سپاهیان چنگیز خان مغول. نمی دانم هدفم از این همه کلیشه بافی چه می تواند باشد، فقط دلم می خواست روز دانشجو را به همه ی آنهایی که در هتل اوین بهشان خوش می گذرد، و همه ی آنهایی که فریاد می کشند مرگ بر دیکتاتور و همه ی آنهایی که می دانند و آگاهند اما ساکت و خاموش اند تسلیت بگویم. سیروس دیشب می گفت یکی نیست به اینها بگوید در آن سالها امریکایی ها بودند که دانشجوهای ما را بردند و کشتند، امروز خود ایرانی ها دسته دسته دانشجوهای امیر کبیر و تهران را دستگیر می کنند(نه ببخشید، دعوت می کنند) به هتل اوین. شرم دارد. کورش جان، آسوده بخواب که محمود بیدار است. به جای تو عدالت را اجرا می کند و هر شب قبل از خواب مواد کتبیه ی حقوق بشرت را می خواند و به آنها قسم می خورد و به جای تو کلی دانشجو دستگیر می کند و به جای تو روز به روز به ارتفاع کثافت هایی که شده اند حجم ایران می افزاید. می بینی چقدر شبیه تو است؟ آسوده بخواب که چند وقت دیگر زیر آب می روی، در کنار ماهیها خوش بگذرد کورش جان! سلام مرا به پری دریایی برسان. روز دانشجو مبارک –نه- تسلیت و مرگ بر رئیس جمهور صدام مخفی!

 

از طرف یک بزغاله ی کوچک به همه ی بزغاله ها!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در جمعه شانزدهم آذر 1386 |

گاهی اوقات هست که یک حس ادبی می آید و خودش هم گورش را گم می کند. مثل همین حالا که احساس می کنم از درون تجزیه می شوم و می میرم. گفتم که، ماههاست که حالم از خودم به هم می خورد، همه ی حرفهایم تکراری شده اند، دیگر در این روزمرگی چه چیزی می تواند ارزش تکرار داشته باشد؟ نه، می نویسم فقط برای اینکه همه ی جنبه های تکراری و روزمره زده ی زندگیم را به خودم یادآوری کنم. شاید برای هیچ کس مهم نباشد، حتی برای خودم، اما کم کم احساس می کنم که در تظاهرات زندگی می کنم. زندگی ام شبیه شده به زندگی یک فاحشه که دائما پی جلب توجه دیگرانست. جلب توجه ی همین رجاله های پست...

گاهی وقتی به خودم نگاه می کنم به این نتیجه می رسم، اما فقط یک تلنگر کافیست تا مرا به خودم بیاورد. ویولن بدون بالشتک از زیر چانه ام لیز می خورد، وقتی که یک ساعت بی وقفه می نوازم دست هایم مثل پیرزن ها می لرزند. عضلات مچ چپم مثل سنگ می شوند و از سازم بیزار می شوم. امروز به جویی که باید تویش فقط آب باشد ذل زده بودم، گربه ای لرزان بیرون دوید، موش دنبالش کرده بود. چقدر خوب! رفته رفته قانون فیزیک اطرافمان را به گند می کشیم و نمی دانم چه کسی، چه ابوالعجایبی می خواهد زمین را از این کثافت بیرون بکشد. مغزم پر شده. نمی توانم افکارم را سامان بدهم. خودم بی نظمی حرفهایم را، اغتششاش و گره های کور واژه ها در هم را به خوبی احساس می کنم. اما نمی دانم چرا، من در برابر همه ی این کلمات عاجزم. پاییز تمام می شود و من هرگز نفهمیدم که در این پاییز چه بلای آسمانی بر من سقوط کرد، اینکه یکسال بزرگتر شده ام و کم کم باید به جای پانزده ساله، خودم را شانزده ساله صدا بزنم. و هیچ باورم نمی شود چطور این همه بزرگ شدم. تازه من که هر روزم را می نوشتم و سعی می کردم به خودم و دختر بچه ای که هر روز در درونم بزرگتر و بزرگتر می شود و همه ی تنهایی هایم را مثل آب نبات چوبی لیس می زند عادت کنم. اما متاسفانه انگار نه به خودم عادت می کنم، نه به کودک درونم، نه به همه ی آدمهای اطرافم و نه به این افکار مسخره ای که می دانم فردا فراموش خواهم کرد و اندیشه های به قول بعضی ها فلسفی که انگار از من ترشح می شوند تا فقط از مغزم بگریزند.

 

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 |

خیلی جالب است نه؟ باور کنید من تصمیم گرفته بودم بی خیال سیاست بشوم، بی خیال حرفهای دو جناح و دویست عقیده ی خاص و حتی همه ی اراجیفی که محمود گاه و بیگاهی که در حالت عادی نیست از خودش می بافد. اما انگار اوضاع فرق کرده و این فرق ها هیچ به نفع ما نیست.

از اینکه محمود در انتخابات آتی رای خواهد آورد مطمئن شده ام. دیشب داشتم به بابا می گفتم که خدا کند به گفته ی فاطی خاتمی را خلع لباس کنند... لااقل دیگر آخوند نیست که مردم به ریشش فحش و ناسزا ببندند. از استدلالهای مسخره ی خودم به خنده می افتم. نمی دانم، نمی فهمم که چه باید بکنم؟ گاهی با خودم فکر می کنم چطور باید مفید باشم؟ شاید توانستم الکی به خودم جواب بدهم: فقط بدان. آگاه باش. زر زر نکن. سرت توی کار خودت باشد.

زندگی عادی شده. هر روز امتحان و درس و اَه! آخرش چه می خواهم بشوم؟ دیگر به آینده فکر نمی کنم، به قول آلبرت به اندازه ی کافی زود می آید. مطبوعات گفتند دروغ جرج برملا شد. همه ی امروز را به جای عربی خواندن پای BBC و CNN گذراندیم. من و برادرم. چه خوب است نه؟ محمود چقدر با جرج تفاهم دارند! هر دوتایشان دائم دروغ می گویند. شما نمی فهمید، من دارم با محمود زندگی می کنم، یک روده ی راست توی شکمش نیست.

ایران اسلامی... دین... دین... دین... مزخرف! می خواهم جیغ بکشم که من لاادری شده ام. بی دین، لامذهب، اما نمی شود. حتی برای نفی خیلی چیزها دچار مشکل می شوم. معلم فلسفه ی خیالی ام(البته او خیالی نیست، من زیادی احساس سوفی بودن به سرم زده!) چیزهای قشنگی نوشته بود که برایم فرستاد. آن شب سه ساعت تمام فکر کردم و با سردرد عجیبی که داشتم همه ی آنچه که به ذهنم رسید برایش نوشتم. وقتی فکر می کنم، رویا می بینم. فراموش می کنم باید به دنبال راه عملی گشت. حالا سر کلاف کجاست؟ هیچ کس نمی داند. اما من می دانم، سر کلاف همان ته کلاف است. و در واقع کلاف فقط یک جور عدم است.

 

پ.ن. راستی، چرا این هفته تمام نمی شود؟

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 |

ساعت زنگ زد. خاموشش کردم. یادم آمد در یک ساعت گذشته دائم از جا بلند شده ام و دور اتاقم را دور زده ام و انگار خیمه ها را دور می زنم تا هیتلر را پیدا کنم و خبر مهمی بهش بدهم. خنده ام گرفت از کاری که کرده بودم. اگر کسی مرا زیر نظر داشت می دید که هر ده دقیقه یکبار از روی تختم بلند می شوم و بی هدف دور خودم می گردم و بعد متوجه می شوم که کجا هستم و ساعت هنوز یک ربع به شش نشده.

دستم را پر از مشت آب کردم، نور لامپ چشمم را می زد. سرم را توی مشت آب فرو بردم، چشمهایم باز شد، مشت دستم پُر از خون شد.

ترسیدم، اما بعد یادم آمد. من از کودکی خونریزی بینی داشته ام. اما چرا اول صبحی؟ سرم را کمی بالا گرفتم تا بند آمد. صبحانه ای خوردم و از خانه بیرون زدم.

نیلوفر عصبی سوار اتوبوس شد. مهران پشت سرش آمد. نیلوفر گفت:

- میلاد. اسمش میلاده. بهش گفتم نه. همه چیرو تموم کردم.

مهران یا میلاد. چی فرقی می کند؟ به نیلوفر گفته بودم بهش بگوید که بهتر است درسش را بخواند. چون امسال از قرار معلوم پیش دانشگاهی است. من سرم را بلند کردم و دیدم مهران رو به روی ما نشسته و سرش را به پنجره تکیه داده، ببخشید، میلاد، به بیرون ذل زده بود. یک جور معصومیت عجیب و غریب توی صورت این پسر بود. شبیه بچه ها بود، دلم سوخت. نیلوفر دوستش داشت. چند روز پیش به نیلوفر شماره تلفنش را داده بود، از قرار معلوم دیشب بهش اس ام اس(ببخشید پیامک) زده و گفته فردا صبح با او صحبت خواهد کرد. نیلوفر از اینکه به او گفته نه ناراحت شده. به قول خودش عذاب وجدان گرفته. مهران، نه ببخشید میلاد هنوز هم بیرون را نگاه می کند. مثل اینکه موهایش را کوتاه کرده. تا دیروز موهای درهم گوریده و ژولیده پولیده و بامزه ای داشت. به نیلوفر گفته بود که وقتی درس می خواند قول می دهد به نیلوفر فکر نکند. هنوز حتی نمی داند اسم نیلوفر، نیلوفر است.

رسیدیم به ایستگاه جلوی خیابان مدرسه. با رزا و نیلوفر خواستیم پیاده بشویم، من برگشتم بسمت میلاد، تا دید من نگاهش می کنم رویش را برگرداند. داشت گریه می کرد.

 

پ.ن. نیلوفر تا آخر ظهر به خودش فحش داد. نیلوفر یکسال از من بزرگتر است. اما از من مشورت می گیرد. تصمیم گرفت به مهران، نه میلاد اصلا چه فرقی می کند زنگ بزند و عذر خواهی کند. صورتش معصومیت خاصی دارد. من تابحال گریه ی یک پسر را ندیده بودم. و بارها هم به تو گفته م که از پسری که غرورش را زیر  پایش می گذارد بیزارم.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 |

از سینما برگشتم. نشستم تست حل کنم. دستم نرفت. فردا ریاضی و فیزیک و دین و زندگی... لعنت بر معلم دین و زندگی. نه، البته من دیگر خفه خون می گیرم. خلاصه اینکه چرا دستم به تمرین حل کردن و مغزم به درس خواندن رام نشد، دلیلش این بود که دلم می خواست چیزی بنویسم. حالا چی؟ نمی دانم. شاید تکرار مکررات و همان روزمرگی مسخره که روز به روز بزرگتر می شود و همه ی دنیایم را می بلعد.

صبح هنوز هوا تاریک است. قدم هایم را محکم برداشتم. بوت هایم را روی زمین می کوبیدم. آسمان می خواست ببارد. پالتویم را به خودم پیچیدم. کیفم امروز سنگین بود. «دزیره» توی کیفم است. شاید بتوانم وقتی که برمی گردم در اتوبوس بخوانم. دیشب نفهمیدم چه شد که کتاب را دست گرفتم و از وقتی که تصمیم به خوابیدن گرفتم خواندم تا ساعت دو. صد و خورده ای صفحه با حروف چینی ریز. ناپلئون بناپارت در نظرم شبیه محمود می آید. با موهای بلند. جذاب، کوتوله و دوست داشتنی.

سکوت در محله ی ما دیکتاتوری می کند. اما نه، من این روزها دیگر نه از تاریکی می ترسم نه از سکوت. شاید چون می دانم صبح شده. سکوت صبح هر ناآرامی را خفه می کند. باز هم نیلوفر آمد، باز هم به همه چیز، از باکتری روی میله ی اتوبوس گرفته تا پسری که گاهگداری به ما نگاه می کرد و نیلوفر گفت که اسمش مهران است می خندیدیم. دبیرستان بی تفاوت گذشت. همایش فلسفه هم ثبت نام نکردم، یعنی به سیروس گفتم که دانشگاه می رود بپرسد، گفتش ثبت نام تمام شده. راستی من چه علاقه ای به فلسفه ی اقبال و دیدگاهش در رابطه با متافیزیک می توانم داشته باشم؟

ظهر برگشتم. تنهای تنها. اتوبوس شلوغ بود. وقتی خلوت شد دزیره را باز کردم و مشغول شدم. مهران رو به روی من نشسته. پسری که تا خانه مرا همراهی کرد هم هست. سرم را بالا نگرفتم، اما با چشم زخم چنان بهش ذل زدم که دیدم ایستگاه بعد پیاده شد. ترسید. مهران به من می خندید.

سرم را بلند کردم و به چنارها خیره شدم. لخت شده بودند. باران می بارید. نرم نرمک. اتوبوس نگه داشت. آخر خط. پیاده شدم. کتاب را محکم بقل زدم و همان قدمهای محکم صبح را برداشتم. چند ساعت بعد با بچه ها رفتیم سینما. بعد از سینما با زری قرار گذاشتم ببینمش. دلتنگش شده بودم. خواستم همه ی آن چیزی که در دلم انبار شده بود را بهش بگویم، اما نتوانستم. من راز تو را با خودم به گور خواهم برد. دیگر خالی شدم. باید بروم مغشهای شبم را سیاه کنم.

 

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در یکشنبه یازدهم آذر 1386 |

روبانم را گذاشتم جلوی آینه که صبح یادم نرود به خودم وصل کنم. دلم برای بچه هایی سوخت که ناخواسته اینطور شدند و برای همه ی آنهایی که بی خود و بی جهت آلوده شدند. و برای همه ی آدمهایی که جزیی از اشیا شده اند و هیچ خبر ندارند که شاید هر لحظه آلوده بشوند. و هنوز جوک می گویند.

« شنیدی رفیقت HIV گرفته؟ - نه بابا؟ GLX رو فروخته؟؟»

شاید ایدز فاجعه ی قرن حاضر بشود. جالب نیست؟ مرضی که اگر بگیری مُردی! چیزی که از مردن بدتر است، طرد شده ای! مثل یک گله گوسفند سفید که گوسفند سیاه را طرد می کنند... از گله ی آدمهایی که فکر می کنند مایلها با این خوره فاصله دارند بیرون رانده می شوی! البته تو که ایدز نداری؟ وبلاگم را ایدزی کردی! شوخی شوخی جدی می شود. خیلی راحت منتقل می شود. آسانتر از چیزی که حتی بخواهی فکرش را بکنی. همه تان می دانید نه؟ ترجیح بدهید خودتان را آگاه نشان بدهید، مثل من، امروز صبح روبان قرمز زدم و رفتم مدرسه. چون لااقل یادم هست که امروز یکم دسامبر است و من آگاهم و تنها روزی است که برای روبان قرمز زدن دلیل دارم و بچه ها بهم نمی خندند.

Wear the red ribbon, show that you care

HIV/AIDS Awareness Day

 

Posetivelife.org

 

 

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در شنبه دهم آذر 1386 |

دوباره واژه ها به سراغم آمدند، وگرنه من کِی قصد نوشتن کرده بودم؟ راستش را بگویم همه در خانه از دستم شاکی اند. شده ام مثل یک مرده ی متحرک، نه، مثل یک عنکبوت منزوی که انگار فقط برای خودش زندگی می کند. مامان دائم به جانم غُر می زند. حق دارد، هنوز آنقدر بزرگ نشده ام که کاری به کارم نداشته باشند. مجبورند که گاهگداری دست روی نقطه ضعف هایی بگذارند -که از نظر خودم حسن هم محسوب می شوند- تا باور کنند من هنوز هم زنده هستم و در برابر حرفهایش اندکی عکس العمل نشان می دهم. اینها خصوصیات نوجوانی نیستند؟ خدارو شکر که هنوز هم نوجوان هستم.

همه ی وقتم پای کامپیوتر یا درس خواندن و ترانه گوشیدن، ویولن زدن، مدرسه رفتن، نوشتن، کتاب و روزنامه ی خواندن می پرد. اینها مفیدند نه؟ اما اتاقم دوباره مزرعه شده. مامان حسابی عصبی است. دائم می گوید که مگر تو دختر این خانه نیستی؟ دلم می خواهد بگویم نه، من اصلا آدم نیستم.

می ترسم دوباره سرم فریاد بکشد چرا اینقدر پرخاشگر؟ همیشه جواب در جیب داری.

- آره دارم. این چیز بدی نیست.

- بد نیست، اما همه جا هم خوب نیست.

این شده روزگار من. حوصله ام از همه چیز سر رفته و گند زده به اجاق زندگانیم. برایم مهم نیست، چون زندگی ام هم دارد شبیه مزرعه ی اتاقم می شود و من همواره نقش یک مترسک مضحک را ایفا می کنم. و انگار یک لایه ی کلفت گرد روزمرگی به همه جای زندگیم پاشیده اند...

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در جمعه نهم آذر 1386 |

هیچ حوصله ی نوشتن ندارم. شاید از سرگیجه باشد. دوباره سردرد به سراغم آمده. پلکهایم می پرد. چیزی جلوی چشمهایم برق می زند. دلم خواب می خواهد. همیشه بخوابم... خوب نیست؟ و نگران دبیرستان و تست و کنکور نباشم. نگران راهی نباشم که برای زندگیم برگزیده ام. آیا هیچ راهی انتخاب کرده ام؟ می خواهم چیزی ننویسم... حالم از خودم به هم می خورد... چند تا کتاب روی کتابخانه باید خوانده بشوند و من حوصله ی هیچ کدامشان را ندارم. نه حوصله ی رساله ی افلاطون درباره ی مرگ سقراط را و نه حوصله ی «دزیره» را. مامان گفت چای را با قند بخور. تلخی را دوست دارم.

او باز هم چیزهایی نوشت و مرا به فکر فرو برد. تمام شب را بیدار نشستم و با سردرد افکارم را نوشتم. برایش گفتم.

پرنده هنوز هم روی قرنیز نشسته. هوا سردتر شده. چای تلخ است و من همچنان حالم از خودم بهم می خورد...

پ.ن. سه شنبه همایش فلسفه و متافیزیک دانشگاه آزاد کرج. دیر می رسم. تازه اگر مرا راه بدهند!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه هشتم آذر 1386 |

از وقتی که کمتر به خودم قول می دهم احساس آرامش بیشتری می کنم. نمی دانم چرا و چطور، احساس می کنم که به نوشتن معتاد شده ام. گاهگداری می نوشتم تا فقط چیزی نوشته باشم، تا بخودم چیزهایی را یادآوری کنم، خودم از یادم نرود. اما امروز... نوشتن برایم مبدل به یک دلمشغولی عجیب و غریب و شاید مسخره شده. چون یا خودم باید بنویسم، یا اینکه واژه ها خودشان زحمت می کشند و سیخ در چشمم می کنند. راستش زندگی مسالمت آمیز در کنار کلمات کار ساده ای نیست. به خصوص وقتهایی که احساس می کنم پشت کولم سنگینی می کنند. حمالی یک مشت واژه را کردن شغل باب میلی نیست!

نمی فهمم چرا اینقدر کلیشه می بافم. صبح ها هوا گرگ و میش است. ساعت شش و خورده ای صبح امروز ماه هرقدر توانسته بود خودش را به زمین چسبانده بود. شبیه بادکنک تولد شده بود. دلم می خواست بترکانمش. دیگر هوا کاملا سرد شده. مردم هم سرد شده اند. نمی فهمم، چه رازی بین اشیاء و این آدمها که خودشان به شکل پاره ای از این اشیاء در آمده اند پنهان شده. چون همه چیز یک حالت خواب آلودگی مضحک به خودش گرفته.

بکلی خسته ام. مدرسه... نشستم با خودم فکر کردم که آخرش چه می شود؟ آخرش من امتحان دین و زندگی بیست می گیرم و دهن معلم را می بندم و دیگر نمی گذارم به فلسفه توهین بکند؟ آخرش تا به من می رسد کنکور حذف می شود؟ آخرش دانشجو می شوم؟ آخرش دانشجو شدن است؟ اگر اینست که دلم می خواهد صد سال سیاه نشوم! که چی یک مدرک اخذ کنم و بگذارم بر در کوزه ی سفالین خوشتراش روی تاقچه و آبش را استعمال کنم؟ مضحک! اصلا کدام آخر؟ تو گفتی نیهیلیست؟ خوب گفتی!

نیهیلیسم جزو ایسم های مورد علاقه ی من است. همان ایسم هایی که محض پرستیژ چندتایی ازشان در نوشته های هر کسی پیدا می شود. دلم خواب می خواهد... خواب و فراموش محض! پوچ...

نمی دانی! من از آسایش فنجان خالی هم خبر دارم!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در سه شنبه ششم آذر 1386 |

دلم پر است. دلم از همه ی آدمهای این دنیا، از خدا، از کائنات لبریز است. دیشب پالتو پوشیدم و به پشت بام رفتم. آهنگ توی گوشم می خواند. روی قرنیز پرنده نشسته بود. این پرنده بود که مامان دیشب از لبه ی بالکن گرفت و آورد توی خانه و دورش پارچه پیچید؟ شب که سیروس به اتاق مامان اینا رفت موهایش را سشوار بکشد پرنده پرید و توی اتاق همه می خواستند بگیرندش! بابا آهسته گرفتش، داد دست سیروس، سیروس رفت توی بالکن و ولش کرد توی هوا. انگار پرنده دور زد و رفت در پشت بام روی قرنیز نشست. بالهایش را لمس کردم. خودش را باد کرده بود. سرم را بلند کردم و به آسمان زل زدم. یادم رفته بود که باران مانند رگبار درحال باریدن است. ماه نبود. نه، بود، ابرها به سرعت از پی هم می دویدند. لحظه ای می دیدم که ماه بیرون می آید و بای بای می کند و دوباره در قعر تاریکی، پشت ابرها خودش را لوس می کند. مسخره!

پرنده همچنان خودش را باد کرده بود. مثلا به چی می نازی؟ من از پرواز بیزارم. نه، هیچ هم آرزوی داشتن بالهای تورا ندارم. روی زمینش چه نخاله ای بودم که بخواهم در آسمانش باشم؟ فلاش دوربین را روشن کردم و ازش عکس گرفتم، آهنگ لحظه ای قطع شد، اما دوباره خواند. پشت بام را دور زدم. سعی کردم از جلوی دیش ها رد نشوم، پارازیت نشوم، دستهایم را روی لبه گذاشتم، دور را نگاه کردم. البرز پشت مه قایم شده بود. یادم نرفته که تو درست پشت این کوهها، قایم شده ای. از تو بگذریم. چشمهایم را بستم.

“I wanna feel the rain again

I wanna feel the water on my skin

And let it all just wash away in a downpour

I wanna feel the rain…”

سعی کردم گریه کنم، نشد. دلم می خواست همه چیز را بگریم. خالی بشوم. نشد که نشد. نفهمیدم چطور شد که فکرم رفت به اینکه من چقدر کوچکم. نه، من هنوز هم یک دختربچه ی شانزده ساله هستم. فکر کردم چقدر نیاز دارم کسی از من مراقبت کند. چقدر نیاز دارم روی پای خودم نایستم. چقدر نیاز دارم خودم نباشم. بچه باشم. همه ی اینها را به تو گفتم. سرت فریاد کشیدم که من هنوز یک دختر بچه ام.

“I thought you were the only one, but now I think I was wrong cuz life goes on…”

 

P.S. Backstreet Boys, Downpour, Unbreakable 2007

 

 

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در دوشنبه پنجم آذر 1386 |

دست به سینه جلویش نشستم و گفتم: به جهنم!

هر غلطی دلت می خواهد بکن. انقدر از این شکلاتهای زهرماری بخور تا بمیری! نگاهش کن! قیافه اش شده مثل انتر. همان انتری که لوطیش مرده بود!! بگیر بنشین و این کتاب مسخره را بگیر دستت و بخوان. که چی؟ که هربار می خوانیش بیشتر بهش علاقه مند می شوی. احمق! امروز بابا هم از دستت شاکی بود. کتاب را هزارباره دستت دید و گفت که حالا وقت این است؟ به اتاقت رفتی، بابا دوباره بلند گفت بیا بشین توی هال. بابا هم از تنها بودن تو با آن جغد نابینا می ترسد.

بی توجه به من کتابش را علامت گذاشت، از پشت میز بلند شد، فنجانش را برداشت، ورق آلومینیمی شکلات را گوله کرد و در فنجان انداخت. به آشپزخانه رفت، قبل از اینکه بگویم بس کن، دیگر نخور، خودش فنجان را شست و برگشت. کتابش را برداشت و به اتاق رفت. من هم سریع بلند شدم و دنبالش رفتم. ترسیدم قفس آن جغد مسخره را باز کند، نکرد، کتاب را پرت کرد روی زمین کنار تختخوابش. روی میز کوچک کنار تختش پر از آت و آشغال بود. چند تا شمع، یک گردنبند یادگاری، کلی دستمال کاغذی، یک حافظ کوچک و کتاب خسته ی اخوان که روی زمستان برگشته بود.

جعبه ی سیاهش را باز کرد. چندتایی نواخت. دستهایش می لرزیدند. دست آخری آرشه از دستش لیز خورد و صدای محبوبش را تولید کرد. غیژژژژژژ!

گوشهایم را گرفتم و سرش فریاد کشیدم:

- تو چت شده؟ مامان گفت برو درس بخوان.

ویولن را جمع کرد، نشست روی تخت. کتابش را باز کرد. بی هدف ورق زد. زیر لب گفت: لعنتی، هیچی بلد نیستم...

از اتاق بیرون رفت. به اتاق سیروس می رفت. سیروس بعدازظهرش رفته بود تولد. پشت کامپیوتر نشست. آهنگ گذاشت. زیر لب زمزمه می کرد. از وقتی این آلبوم را گرفته بود، حالم را به هم زده بود.

بلند شد و رفت توی هال. پای تلویزیون نشست. فیلم دید. یه بوس کوچولو...

دوباره توی فکر رفته بود. هرچی جلویش بالا و پایین پریدم نفهمید. می دانست اگر اینطور پیش برود می شود مانند همان پرنده ی مسخره ای که توی اتاقش دارد. می شود مثل همان کتابی که بارها آنرا خوانده است. می شود مثل همان جغد کور مزخرفش...

فردا حتما پسرک بازهم مرا همراهی خواهد کرد، تو چی می گی؟

با من بود. از من می پرسید. لبخند زدم و گفتم تو خودت بلدی. همه چیز حل می شود. گفت می دانی، اعصابم را به هم می ریزند. دلم برایش سوخت. هیچ کسی نمی فهمید که چقدر تنهاست. هیچ کسی نبود که با او تنهایی هایش را گاز بزند، هیچ کسی نبود کنار او بوف کور بخواند... و نه آن پسرک، نه آن یکی دیگر، و نه آن قبلی و نه هیچ کدام آنها هیچ وقت نخواهند فهمید. از رفتار مسخره شان بیزار است. من بهش حق می دهم، دلش می خواهد تنها باشد. به بابا و مامان گفت که پسرک تا خانه همراهی اش کرد. بابا قاه قاه خندید و مامان باز هم دلش سوخت و شبش سیروس گفت که بیچاره پسرک!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در شنبه سوم آذر 1386 |

خبر مهم! دیشب وقت چشم پزشکی داشتم، باید با لبخند تصنعی به همه ی دوستان اعلام دارم که عینکی شدم. شبیه بوف کور شدم! البته این عینک را فقط محض پرستیژ با خودم حمل می کنم، هر کدام از چشمهایم شده اند: نیم! چه خوب نه؟ لااقل قیافه ام با عینک شبیه فیلسوفها که می شود!!! البته خوب است، خیلی قیافه ام یکجور شده بود، یک عینک باید روی خرطومی که جای دماغ دارم جالب و دیدنی باشد. البته، دکتر گفت که برای مطالعه از عینک استفاده نکنم، پس نتیجه می گیریم هنوز به معنی لغوی خرخون نپیوسته ام! می خواستم فریم انتخاب کنم، از عینک برنجی صادق هدایت نداشت. حیف، نه؟ مامان خندید و گفت نکند می خواهی خودت را شبیه باباقوری بکنی؟ تو به اندازه ی کافی شبیه اون هدایت مسخره ات هستی!

نکته ی مهمتر این بود که امروز امتحان دین و زندگی داشتیم و تصور کنید من دیشب از ساعت یازده تازه تصمیم گرفتم بخوانم. می دانید، امسال حالم از دین و زندگی به هم می خورد. نمی توانم حرفهایی که نمی پذیرم را یاد بگیرم، خلاصه یک دور از روی درسها خواندم و کلی دعا برای سقراط و افلاطون و دکارت و اسپینوزا و شوپنهاور خواندم و به خواب رفتم.

صبح زود در دبیرستان آزمون تستی برگزار می شد، باقالی زدم! زنگ وسط شیمی داشتیم جایتان خالی خوش گذشت، خلاصه زنگ آخر رسید و موسم امتحان. همه ی بچه ها دو زنگ پیش مشغول خر زدن بودن و من پای تخته نقاشی می کشیدم و از بچه ها می پرسیدم اینها کی هستن؟ یکی محمود بود، یکی سید علی، یکی آدولف و یکی صادق هدایت. خلاصه که بی خیال دینی شده بودم. رفتیم سالن امتحانات و نشستیم و برگه را دادند و هر آنچه به ذهنمان رسید تف کردیم روی کاغذ.

از جلسه بیرون رفتم، کتاب را برای دومین بار باز کردم، هه هه... واقعا دعاهایی که برای سقراط و امثالهم کرده بودم جواب داد. تقریبا همه چیز را درست نوشتم!

راستی، چرا پسرها فکر می کنند من خیلی بهشان علاقه مندم؟ امروز یکی آمد تا دم در خانه مرا همراهی کرد دستش درد نکند، که مثلا با خودش چه فکری می کند؟ حالم از تک تکشان به هم می خورد...

 

 پ.ن. همین حالا آسمان گوله گوله آب روی زمین تف می کند... وحشی!!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه یکم آذر 1386 |