در اینکه من خوشبختم هیچ شکی نیست. چون دائما سعی در فرق داشتن با دیگران آدم را خوشبخت می کند. آدم خوشبخت کسی است که احساس کند چیز متفاوت تری از دیگران دارد، من هم این نکته را به شدت در خودم احساس می کنم. احساس می کنم یک احمق به تمام معنا هستم. پس خوشبختم. همه چیز را به خودم سخت گرفته ام، چیزهایی را چسبیده ام که هیچ کس نچسبیده، پس خاک بر سر احمقم کنند. اما نه، بالاخره هر کسی در خوشبخت بودن شیوه ای دارد، همانطور که هر کس در نوشتن شیوه ای دارد، مثل من که میمون وار از سایه ام تقلید می کنم! مامان می ترسد آخرش یا به روز هدایت بیفتم، یا به روز هوشنگ گلشیری. یا خودم دست به کار می شوم، یا بقیه کمکم می کنند تا شر خودم را کم کنم. البته به مامان گفتم که من آنقدرها هم احمق نیستم! اِ... من که تا چند خط پیش احمق بودم! به هر حال هیچ آدم خوشبختی -حتی اگر از شدت حماقت احساس خوشبختی بکند- از زندگی بیزار نمی شود، چون اصولا آدم خوشبخت از زندگی لذت می برد. درست مثل من.
من خوبم. امروز خوب شدم. گویا نیاز داشتم روزی مثل امروز بیاید. نمی توانم بگویم چرا خوب شدم، چون دائم با خودم کلنجار رفتم که رازم را به گور ببرم. این راز، یا شاید این بچه بازی احمقانه، چند ماهی مثل حناق گلویم را می فشرد. نمی توانستم بنویسم. چون می ترسیدم. می ترسیدم خودم بخوانم و دیوانه بشوم. گویا همه چیز خوب شده، خوب تر از این نمی شد. تو باید آخر آن داستان می مردی. خوب شد که بخشی از من مرد. نه؟! چون امروز هم من زنده ام و هم تو. من خوبم دوست من. شاید بهتر از تو. اما نه، هیچ از تو بهتر نیستم. دیگر نمی خواهم زخم بخورم، هر روزم، همه ی تنهایی هایم پر بشود از لحظه ای که چقدر سخت بود. به قولی: خود نه از امید رستم نی ز غم/ وین میان خوش دست و پایی می زنم
تو هر روز جلوتر می روی، من هم می روم. چون باید به تو برسم، آنقدر دست و پا می زنم تا برسم، می ترسم از روزی که این دوگانگی امیدوارانه ی غم زده، مرداب بشود، مرا در خودش ببلعد. اما نمی شود، می دانم که نمی شود. ببینم، این همه فکر، این همه حرف، برای پانزده سالگی زیاد نیستند؟! تو چه می گویی؟! زیاد نیستند؟
پیشنوشت مناسبت مخفی: چیزی که من در آن شک کرده ام، عمرا به یقین ختم نمی شود. یا نباید شک می کردم، یا حالا که مشکوک شده ام باید از زندگی مابینی لذت ببرم. که اصولا به سختی می شود لذت برد از چیزی که به نظرم کاملا شکننده می آید.
این نوشتن هم شده یک غریزه ی عجیب و غریب. خودم می دانم که لام تا کام حرفهایم تکراری و بیهوده است. اما چه باید کرد. من به زیستن این تکرارها عادت کرده ام. عادت کرده ام همه چیز را به خودم سخت بگیرم، معلوم نیست سخت گیری در یک زندگی به چه آینده ای می انجامد.
گاهی فراموش می کنم که امروز، فردای دیروزم بود که گذشت. برای این آینده ی لعنتی که امیدوارم به نقل از حافظ خوب باشد، چه کار کرده ام؟! هیچ. فقط نشستم و چرت و پرت نوشتم، آسمان ریسمان بافتم، خودم را توجیه کردم، سعی کردم شرایطم را بفهمم، سعی کردم آگاهانه با نوجوانی ام بجنگم. سعی کردم مقاومتم را در برابر همه ی سختی هایی که می خواست جلوی پایم بگذارد، به رخش بکشم. من بلد نیستم با کسی یا چیزی کنار بیایم، به نظرم حل شدن در هم، افتضاح ترین حالت ممکن است.
می بینم دخترهای اطرافم را، همین دخترهایی که نمی دانند کجایند، خدای من، چطور نمی ترسند؟! از فردا نمی ترسند، پشیمان نمی شوند، از اینکه نوجوانی شان را بیهوده زیستند؟! من چطور؟ آیا من بیهوده نیستم؟! سرتاسر نوجوانی را نوشتن، خواندن، فلسفه خوردن، فکر کردن، شنیدن و زیستن، بیهودگی نیست؟! من نمی بایست بی خیال می بودم؟! نباید بچسبم به جمله ی: این نیز می گذرد؟ نه، برایم مهم است که چگونه بگذرد، من همه چیز را سخت می گیرم، دلم می خواهد سخت بگیرم. به هم سالانم کاری ندارم، به جهنم، هر غلطی دلشان می خواهد بکنند. همین جا، به دختری که چند سال بعد، وقتی بزرگتر شد می خواهد اینجا را بخواند قول می دهم نوجوانی ام را سرزنش نکنم. من نخواستم مثل دیگران باشم، می توانستم باشم، اما نخواستم. خودم نخواستم. به هیچ کسی هم مربوط نیست!
فعلا تجرد روحی خوب است. مگر من چند تا روح دارم که هر روز با یکی تقسیمش کنم؟! ببینم، دوست پسر من چه چیزی می خواهد یاد من بدهد؟! من یکی ختم این حرفها هستم. به نظر شما کدام دوست پسری آنقدر احمق است که بنشیند با من بحث فلسفی بکند و هدیه ی ولنتاین از من بوف کور بگیرد؟! تازه زیر بیست سال هم سن داشته باشد که پدر و مادرم یک وقت نگران من نشوند.
اینقدر تند و تیز گفتم نه به خاطر اینکه خدایی نکرده از شماها چیزی شنیده باشم، بلکه خواستم این را بفهمانم به یک سری آدم ابله، که دو خط نوشته هایم را می خوانند و می گویند: وای! خدای من تو چقدر قشنگ می نویسی... می دونی، من احساس می کنم تورو خیلی می فهمم، نمی دونم چه جوری ها! اما می فهممت. (در Yahoo! 360̊): چه چشمهای قشنگی! (حالا چشمهای من خیلی خیلی ریز است) تو خیلی می فهمی. من تورو درک می کنم. حالا با من دوست می شی؟!
من اصولا از پسرها خیلی چیزها یاد گرفته م. همه ی آموخته هایم را هم مدیون دوستهایی هستم که خودشان بهتر از من می دانند که چقدر دوستشان دارم. تازه اینهایی که اینقدر به من نزدیکند و مرا می شناسند نیامدند بگویند تو چقدر قشنگ می نویسی، با من دوست می شی!؟
اصولا من ترجیح می دهم همه چیز را سخت بگیرم. به هیچ کسی هم ربطی ندارد. اگر آدم همه چیز را راحت بگیرد، دو سال نمی کشد که خودش و اطرافش و جامعه بوی گند تعفن می گیرند.
پی نوشت دراز: از وقتی خودم را شناخته ام حسابی به دنبال عشق دویده ام. هنوز هم می دوم، شاید نه به دنبال خودِ عشق، به دنبال کسی که مرا بفهمد و آن کسی که به قول فروغ مثل هیچ کس نیست، یک روزی می آید و آنروز امروز نیست، فردا هم نیست. یک روزی هست. یک روزی که لااقل تا آنروز من خودم را شناخته باشم. شاید آن کسی که باید بیاید آمده باشد، اما من هنوز خودم را نفهمیده باشم. که گویا آمد، دری زد و رفت. من فهمیدم که آمد، اما متاسفانه هنوز زود بود، هنوز خودم را نشناخته بودم. چطور او مرا شناخته بود؟
من حالم از خودم به هم می خورد...
حتی یک کلمه ی دیگر هم نمی خواهم بنویسم.
افکارت مرا می ترسانند. گفتم اینها را بنویسم شاید باور کنی که همه چیز تقصیر من نبود. خود تو هم در شکل گیری شخصیت دختری که امروز هستی نقش داشته ای. درست نمی دانم برای چه باید اینها را به تو بگویم، اما باید بنویسم. باید بنویسم چون ترسناک شده ای. خودکشی سوژه ی جالبی برای پایان بردن نوشته ها نیست. این رشته داستان جدیدی که در ذهنت می بافی چقدر شباهت به یک وجه عجیب زندگی خودمان دارد. این داستان را دوست دارم. شیرین یا رخساره؟ چه عجب تصمیم گرفتی برای شخصیت هایت اسم بگذاری. از «او» و «کافه چی» و «جغد عینکی» خسته شده ای؟ شاید پروراندن یک داستان نسبتا دراز بدون نامی برای شخصیت ها کار سختی برایت باشد. چون تو کاملا تازه کار هستی. ژوره ساراماگو نیستی که «کوری» بیافرینی.
نمی دانم من از کِی درست به وجود آمده ام. یا اینکه از کِی تاثیر مستقیم بر تو داشته ام، شاید از نخستین خاطره ای که در نخستین دفترچه ی خاطراتت نوشتی. خاطره ی یک روز تولد. شاید تولد ده یا یازده سالگی. خوب یادم هست، از آن روزها همیشه سعی کردی متفاوت باشی. من گفتم؟ بله، شاید کار خودم بوده. به خودت قولهای عجیب دادی. قول دادی نگذاری روزی به دختری دبیرستانی بگویی: «تو حالا قدر دورانی که در آن هستی را نمی دانی. بعدا که بزرگتر شدی می فهمی من چه می گویم.»
چون خودت از این حرفها بیزار بوده ای. سعی کردی طوری بزرگ بشوی که هرگز حسرت این روزها را نخوری، آنقدر آهسته قدم برداشتی تا بتوانی همه ی خاطرات را، همه ی جزئیات را به خاطر بسپاری. شاید به نکاتی توجه کردی که سالها بعد مورد توجه هم سالانت قرار می گرفت. من خودم هم نفهمیدم چطور از یک راه انحرافی به اینجا رسیدی. من انگار با تو یکی شده ام. حالا که این را می نویسم انگار که خود تو می نویسی. دیگر از تو جدا نیستم. من از تو بزرگتر نیستم، یا در واقع تو از من کوچکتر نیستی. حساب روزها نیست. تو بزرگتر می شوی، من رهایت می کنم. در میان قفسه های پر نمایشگاه کتاب تنها بمان. خودم را کوچک می کنم تا در درونت جا بشوم. کنار پری غمگین درونت می نشینم و برایت می نویسم. روزها از پی هم می گذرند و تو هیچ وقت آن جملات زجر آور را تکرار نخواهی کرد. جملاتی که هر روز از همه شنیدی و هر وقت می خواهند به تو بگویند تو مانع می شوی و می گویی: «می دانم، اما این روزها زجرآورترین روزهای زندگی من هستند. نوجوانی مشوش ترین و افتضاح ترین دوره ی عمرم بود. دوره ای که در خودم بزرگسال شدم، اما در دید همه یک دختر تازه به بلوغ رسیده بودم. این دوگانگی مرا آزار می دهد و حالم از خودم به هم می خورد.»
امضاء / تو و تو و خودت
اگر کسی بود که به من ثابت بکند بعد از اینکه بمیرم دیگر نیستم، حتما خودم را می کشتم. به هیچ کجای جهان هم بر نمی خورد، چون من در واقع نیستم. بودنم به کجای این جهان برخورد که نبودنم بخواهد تاثیری بکند. از دو حالت خارج نیست، یا ما یک سری بازیچه ی مضحک، آفریده شده ایم. یا تقی به توقی خورد و حیات بوجود آمد و معلوم نیست که تاریخ بشر کِی دلش می خواهد به پایان برسد. من می توانم ساعتها به یک نقطه ی نامعلوم خیره بشوم، انگار که نیستم. من اصلا نمی دانم که آیا هستم، یا اینکه خیال می کنم که هستم. اگر حالا نباشم، پس اگر بمیرم هم نیستم، ولی اگر حالا باشم، بعید نیست وقتی خودم را کشتم باز هم باشم. ببینم، من کِی تمام می شوم؟ توانستم بنویسم و به هیچ احدی گیر ندهم، حتی به خودم. دین؟! شوخی می کنی؟ همین حالا، همین لحظه، خودِ من، در همین مکان، مسخره به نظر می رسم، چه برسد به دین. اگر بشر قادر به درک جز زمان و مکان بود... خدا بود، نه؟
نمی دانم کِی تمام می شوم، تازه باور کرده ام که زیادی عجله می کنم، در بزرگ شدن، در افسرده بودن و در نوشیدن قهوه ی بی شیر و شکر. شاید حق با شما باشد، اما در این صورت دیگر چیزی برای نوشتن پیدا نمی کنم. نمی خواهم بپیوندم به آن جرگه گاه نویس هایی دائم دم از زیستن لحظات می زنند... تیرگی در ذات قلم من است، من می دانم که نمی توانم روشن بنویسم. اما هنوز برای خوردن قرصهای روانپزشک ها، برای دق دادن مادرم و برای متحیر نمودن چشمهای آدمها زود است. هنوز راه هست، و مرا به فردا امید هست. من هیچ وقت از نیامدن فردا نترسیده ام، اما از پراید هم خبری نیست، به قول دوستی نباید گذاشت امروزمان مانند دیروز و فردایمان مانند امروز باشد. نمی دانم چگونه، اما می دانم که باید روزها را زیست، باید گشت به دنبال آخرین قطعه ی چیستان علم و فلسفه، و برای این کار باید زنده بود. دیروز خواندم:
« فهم بشر از قوانین طبیعی مرتب بیشتر و بیشتر شده است. آیا وقتی که آخرین قطعه ی چیستان علم و فلسفه جای خود نشانده شد، باز هم تاریخ همین سان تا ابد ادامه می یابد؟ آیا میان پیشرفت اندیشه و علم از یک سو، و نابودی روزافزون زمین از سوی دیگر رابطه ای هست؟ شاید هم آنهایی که عطش بشر را برای شناخت و معرفت نوعی گناه می شمرند، خیلی پرت نمی گویند؟»
من زنده ام، اما تنهایی هایم، و بوی تعفن نوشته هایم دارند به بیرون از حوزه ی استحفاظی خودشان تجاوز می کنند. و من دیگر از نگهبانی از عقاید و افکار مطرح نشده ام خسته شده ام، از مترسک بودن خسته شده ام. من روزی بزرگ می شوم، و روزی از سکون مترسکی ام بیرون می آیم و تا آنروز، روزها را باید زیست...
پی نوشت: و پس از آنهم باید زیست...
زردها بیهوده قرمز نشدند،
قرمزی رنگ نباخته بیهوده بر دیوار
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست...
خیلی خوب است که در بدترین شرایط جوی عازم دبیرستان بشوی، در را بکوبی و بابا بگوید، تعطیل است. برگرد. نه؟ خوش می گذرد دو- سه کیلومتر پیاده روی کنی، باید با snowboard می رفتم، هوا سرد بود، یک دختر هم بیرون نبود، ماشین زنجیر نداشت، بابا خواب بود، سیروس به من می خندید.
اما لذت بخش بود. صداهای خفه، گم، من همیشه زمستان را دوست داشته ام و برف را، و سکوت عجیبی که بر آدمها ساکن می شود و خاطراتی که می گویند و ماشینهایی که هل می دهند و گوهردشتی که مبدل می شود به پیست دیزین. از همه بدتر امتحانی بود که کنسل شد. این دومین باری بود که شیمی را می خوردم، برای امتحانی که به جای این امتحان خواهند گرفت امکان ندارد لای کتاب را باز کنم. حرفی نیست... راستی دومین داستان کوتاهی که نوشته ام را بخوانید، روی ادامه ی مطلب کلیک کنید. البته افتضاح شد، اگر کسی فهمید موضوع داستان چی هست، به من هم بگوید...
همه ی کلمه ها تکراری شده اند. زندگی زیستن این مکررات است. و هیچ تلاشی نمی توان برای ترک این عادتهای تکراری کرد. دور خودم پیله تنیده ام نکند چیزی به درون ابعاد من نفوذ کند. عینک سیاه زده ام تا هیچ چیزی را نبینم، چون به نظر می رسد پرده ی میان من و آدم بزرگها در شُرف افتادن است. چون من احساساتشان را درک می کنم، اصلا انگار دارم از جنس آنها می شوم. نه، من آدم مهمی نیستم. چون حتی برای خودم هم مهم نیستم. حالم از تلقین های تکراری روانشناسانه و مشکلاتم با این بچه ی مغموم درونم بهم می خورد. این وامانده عمرا در من حل نمی شود. چون نمی دانم که این وامانده خودم هستم، یا اینکه من از جنس دیگری شده ام. در مفهوم ثابت بودن خود و من در تردیدم. هیچ وقت نفهمیدم چرا می نویسم، فقط برای اینکه چیزی نوشته باشم؟ یا اینکه آنچه در ذهن دارم را تف کنم و بیرون بریزم؟ همیشه سعی کرده ام بنویسم چون می دانسته ام که آدمها خیلی فراموش کارند. می نویسم چون فردا به امروز می خندم. من می دانم فردا می آید، ممکن هم هست نیاید، چه کسی مرا توجیه می کند که فردا هم هستم؟ چرا من نباید بمیرم؟ خوب بمیرم، به درک! من از مرگ بدم نمی آید، پرایدی است که در همه ی خانه ها ممکن است پارک بشود. چون امروز اگر مرگ را به شتر تشبیه کنیم، هیچ کسی نمی میرد. حرف دیگری ندارم. نقطه.
بی ربط نوشت: آلبوم جدید کاوه یغمایی فوق العاده ست. دانلود کنید. بیشتر سایت های دانلود موسیقی فیلتر شده ن. «چرا با این همه عینک هیچ کسی مارو ندیده؟!»

سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم می کنم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آنرا
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل
به داس های واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی.
نگاه کن که چه برفی می بارد...
خیابان ما در برف. من عاشق ریزش برف ام. چون شهر می میرد و زیر کفن می پوسد. و استخوان در سرما می ترکد انگار که آدمها زیر تلی خاک خوابیده اند و چقدر خوب می شود زنده بود و مرگ را دید. بی خیالی مسخره ایست، نه؟ دلم هوای مردن کرده است... منظورم از معرفی نامه ای که راجع به خودم بود در این حرف فروغ خلاصه شده: انسان پوک... انسان پوک پر از اعتماد...
پ.ن. هندسه ی نیم خوانده و گوشهای که فراصوت می شوند... فردا تعطیل نیست؟
پ.ن. سحر عزیزم، من با مردم هیچ مشکلی ندارم... فقط با خودم درگیرم... این آدمها گاهی عجیب مرا با خودم درگیر می کنند... بعضی وقتهایی که خودم را جدی می گیرم...
یکی نیست این وسط بگوید من کِی تمام می شوم؟ امتحان فیزیک با اعمال شاقه. و من هیچ چیزی از فیزیک بارم نیست چون خانه پر از میهمان است و حالا جای درس خواندن نشسته ام و از خودم چرند و پرند می بافم. میهمانها به کنار، این روزها دائم از عشق پر و خالی می شوم. تمرکز حواس شده یک رویای عجیب و غریب. نمی دانم چطور، اما انگار حق با شما بود. این تاریکی ها، این تنهایی ها و این مسخره گی ها دارند به بیرون از حوزه ی استحفاظی خودشان می جهند و به نظر می رسد که من دیگر آن دختر شوخ و شنگ گذشته نیستم. مامان گفت. راست هم گفت. خیلی بیخود شده ام خرفت و چاق. کارم شده درس خواندن، خوردن، خوابیدن، کتاب خواندن و نوشتن و مشغولیاتی که مامان را آزرده خاطر می کند. نمی تواند کاری به کارم نداشته باشد. چون من هنوز یک بچه ام. دلم می خواهد کوتاه بنویسم. راستی، چرا باید گلشیری می مرد؟ «شازده احتجاب»ش روی قفسه ام خاک گرفته. گفتم؟ متن انگلیسی شازده کوچولوی اگزوپری را بالاخره پیدا کردم. باعثش گلناز بود، ممنونم... فکر می کردم خیلی بزرگ شده م. اصلا انگار این کتاب برای آدم بزرگهاست. راستی گلناز خوبم، تولدت مبارک باشد.
“Everything is small where I live, straight ahead of oneself, one can not go very far…”
The Little Prince
از مدرسه بیرون آمدم. انگار یکی از آسمان آرد الک می کرد، هوا فوق العاده سرد بود... به قولی زمستان است دیگر. و من در ایستگاه اتوبوس به انتظار ایستادم. و سوار اتوبوس شدم. سرم را به پنجره تکیه دادم، می خواستم فراموش کنم گلکاری که روی برگه ی فیزیک کرده بودم. سعی می کردم بیراهه بروم، چه می دانم، خودم را بزنم به همان کوچه ای که نمی دانم چرا اسمش شده علی چپ. بیچاره علی. نگاه می کردم به آدمها، یکی چتر به دست کلاه به سر راه می رود و شالش را تا زیر چشمهایش کشیده، یکی شلوار توی بوت کرده و شال سرش دارد می افتد و همه به نظر پیر می آیند. خودم هم نفهمیدم چه چیزی در این منظره ی غریب بود که مرا به خودش کشید و بعد رها کرد. چطوری؟ از خودم بیزار شدم. من که اینقدر خودم را جدی گرفته ام. من یک دختر لوس و ننر و احمق هستم. دوشیزه ابله. دوشیزه مامانی. آرزوهای من گم می شوند. اصلا کدام آرزو؟ به نظر می رسد زیر این کفن سفید که امروز صبح سرتاسر اینجا را به گور برده بود، آرزوها و علایق می پوسند و تجزیه می شوند. انگار که نه، واقعا همه ی این آدمها قصه ای دارند. قصه ای درست از لحظه ای که تنها شدند و من از این تنهایی می ترسم. من به پاهایم اطمینان ندارم، نمی دانم چطور می خواهند وزن مرا تحمل کنند. اگر می دانستم کجا هستم، برمی گشتم. دلم می خواهد زمان را به بند جاودان بکشم. چرا عقربه ها چاق و خرفت نمی شوند؟ اینها که دقیقه ها و ساعتها را می بلعند... دیگر عجله نخواهم کرد، نه، دیگر کافیست، نمی خواهم بایستم، روی پاهایی که می دانم می شکنند، روزی که ناخداگاه هیچ کسی نیست، و من تنها می شوم... و من دارم تنها می شوم و خودم نمی فهمم. چون روز به روز بزرگتر می شوم و فراموش می کنم وقتی زاده شدم و ونگ زدم، گرسنه نبودم، از دنیا ترسیدم.
و گاهی چقدر بی خود دلم برایت تنگ می شود و گاهی فراموش می کنم که نمی توانم عاشقانه، لطیف و دوست داشتنی بنویسم. و دلم می خواهد کلمات خوب بیایند، و دیگر همه چیز مسخره نباشد، اما انگار باید خودم به دنبال واژه ها بگردم. وقتی که روشن می نویسم، دیگر ترافیکی در کار نیست. و دقیقه ها فکر می کنم که کلمه ی بعدی چه باید باشد تا تو باور کنی برای تو نوشتم. و زهرآلود نوشتم، چون تو اولین کسی بودی که مرا ترک کردی و من اینقدر فروریختم. من آدم محکمی بودم، و هستم و می دانم که با او چه کردم، نمی خواهم تکراری کنم که بی معنی بشود، اینکه دلتنگت می شوم، هر روز بیشتر و هر لحظه فزون تر. امتحانات شروع می شوند و من... نمی دانم چه می خواهم بشوم. دیشب اشک ریختم. برای تو، احساس کردم اینجایی، نه، من آنقدرها هم قصی و خشن نیستم، می توانستم احساس کنم که این بخار برخواسته از قلبم است. می توانستم احساس کنم که دوستت دارم.
گفته بودم که هرگز به پرنده ی کوچک روی قرنیز که خودش را باد می کند حسادت نمی کنم. من که بال نمی خواهم، تو بال می خواستی، تو ناگاه پرنده شدی و پریدی روی قرنیز قلب فسرده ام و من هرگز به تو حسادت نکردم. گفتم که گاه و بیگاه می شود از خودم می پرسم چطور شد آسمان اینقدر دریده و شاید مستاصل روی سر من و تو کشیده شد؟ گفته بودم که از آسمان و بخشایش مزخرفش بیزار می شوم؟ گفته بودم وقتیکه می بارد گویا برایم قرن ها می گذرد، قرن ها و سالهایی که نبوده ام، و سالهای درازی که بوده ام و تو را نمی شناختم... و دستی نامرئی بر همه ی خاطراتم، بر تک تک عکسهای پاره پاره ات، و بر همه لخته خونهای چکیده از رگ دستم پرده ای قطور از خاک و فراموشی می نشاند و آسمان با اشکهایش همه را می شوید و انگار عید می شود. و دلم می سوزد برای آسمان که هر روز می گرید تا خاطراتم بشکفند، تا عکسهایت پاک بشوند و سالهایم از چکیده های خون خالی. و من باز در یک کیف عجیب و خواستنی پر از بوی خاک تازه و لبخند شقایق فرو بروم. اما نه، چرا آسمان بی اختیار، همین آسمانی که نمی دانم به کدامین دلیل الهی باید اشک بریزد، سالها بگرید تا شقایقها بخندند، خاک خواستنی بشود، عکسهایت دقیق و شفاف و خاطراتم عید؟ و چه فایده وقتی تو هرگز برنخواهی گشت؟...
پ.ن. یک دو صفر... عینک همونجاست... من می فهمم. تو هم می فهمی. چقدر عجیب نه؟ یکی پیدا شد سر از چیزی در بیاورد که خودم هم سر در نمی آورم...
فکر می کنید سه ساعت ترافیک واژه ها موجب چه شد؟ موجب پیدایش یک داستان کوتاه که خودم هم نفهمیدم چی نوشتم شد. بابا وقتی خواند تا چند دقیقه به در و دیوار خانه می خورد. چقدر دلم سوخت برای بابا. بابا هرگز فکر نمی کرد من اینقدر سیاه بنویسم و تلخ... راستی، چای چقدر شیرین است... بابا پرسید مقصودت چه بود؟ من جواب دادم نمی دانم.
واقعا نفهمیدم سه ساعت فقط نوشتم و تمام شد و فریاد کشیدم: من بالاخره یک داستان را تمام کردم. و یک لحظه احساس کردم خودم هم تمام شدم... داستان کوتاهی که اگر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید می خوانیدش، شباهت زیادی به یک ظرف پر از فضله ی موش و سیرابی و شیرکاکائو که توش نان شیرمال تیلیت کرده اند دارد. خودم باورم نمی شود این چرندیات را سرهم کرده ام. می خواهم برای مسابقه ی داستان نویسی مدرسه بفرستم. نمی دانم این داستان که نیهیلیسم از سر و رویش می بارد چه جایزه ای می خواهد ببرد. آن هم میان قضاتی که به عشق و دین و این جور چیزها نمره می دهند... به نظر شما من فاجعه نیستم... چقدر به نظرم خودم جدی می آیم. اما به هر حال هر کسی که حتی یک داستان کوتاه هم بنویسد یک نویسنده است. نه من که یک رمان قطور 500 صفحه ای و چند داستان دم بریده دارم. مامان گفت چقدر تاریک! کمی لطیف بنویس. بابا داد زد و گفت: بنویس... هر چی می خوای بنویس... هر چی دلت می خواد بخون و بنویس... فقط بنویس، فکر نکن بذار ذهنت، این ترافیک کلمات تخلیه بشوند...
پ.ن. با شروع امتحانات من تقریبا سرشلوغی گرفته ام. متاسفم.
گشتم و گشتم تا دستنوشته ی پارسال را پیدا کردم. یلدای گذشته را. وقتی خواندمش به خنده افتادم، زیاد عوض نشده م، اما انگار کاملا بی خیال کلیشه ها شده ام. چقدر ادبی و مضحک می نوشتم، چقدر نوشتن را به خودم سخت می گرفتم، چقدر امروز بی خیال می نویسم، می گذارم واژه ها بیایند، نه اینکه من به دنبالشان بروم. امشب یلداست و من عاشق این سنتم. در خاندان بزرگ ما که دیگه همچین هم بزرگ نیست، عموی بزرگم جای خودش را به بزرگترهای متوفی داده، امشب همه به آنجا می رویم و من فردا امتحان ریاضیات دارم. امشب طولانی ترین شب سال است... چه تفاوتی می تواند به حال من داشته باشد جز دل درد و جوشهایی که خواهم زد؟!؟ چرا امشب کسی قهوه ی تلخ نمی خورد؟ من که شانس ندارم، همیشه اولین بادامی که خورده ام تلخ بوده. تلخ تلخ. و من هیچ وقت یادم نمی رود که مذاقم چقدر مسخره است. حافظ هم که حالش خوب نیست، نه یعنی خیلی خوب است. من فال شب را گرفته ام، دو صفحه اش با من حرف زد. حافظ می گوید حال من خوب می شود، من خودم را پیدا می کنم و دیگر آزرده خاطر نخواهم بود...
برسر آنم که ز دست برآید/ دست به کاری زنم که غصه سرآید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد/ دیو چو بیرون رود فرشته درآید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست/ نور ز خورشید جوی بو که برآید
ب در ارباب بی مروت دنیا/ چند نشینی که خواجه کی بدر آید
ترک گدایی مکن که گنج بیابی/ از نظر رهروی که در گذر آید
صالح و طالح متاع خویش نمودند/ تا که قبول افتد و که در نظر آید
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر/ باغ شود سبز و شاخ گل ببرآید
غفلت حافظ درین سرا چه عجیب نیست/ هرکه به میخانه رفت بیخبر آید
چطور بود؟ تا به حال ندیده بودم حافظ به این حد دقیق بگوید. راستی آدم فالش را برای کسی نمی خوان؟ به درک. این فال من بود. همه چیز خوب خواهد شد، می دانم... من زیادی سخت گرفته ام، خودم را و دنیا را و زندگی را... باید ساده گذشت. اما نمی دانم می شود یا نه؟! راستی، روی ادامه ی مطلب کلیک کنید و ببینید من پارسال این موقع چه جوری می نوشتم... سیر نزولی ادبیات و صعود به قله ی پست مدرنیسم! یلدا خوش!
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل
به داس های واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی.
نگاه کن که چه برفی می بارد...
پ.ن. من همیشه با صادق هدایت مشکل داشته م...