تبليغاتX
.: دوشیزه مترسک :.

بازگشت به پایه ها. گاه نگاری روی کاغذ کاهی با مغز مداد. حال به هم خوردگی از مدرنیته. تبدیل شدن به یک دیوانه ی کتاب خوار، فرار از امروز. فرار از همه، از خودم. از این بلاگ لعنتی. ترس از همه چیز. ترس از بیگانگی. ترس از فردا، ترس از دختری که هستم و دختری که خواهم بود.

به لطف دوست عزیزم از اسباب کشی منصرف شدم. این وبلاگ تا اطلاع ثانوی منفعل است. چون می نویسم، آنقدر زیاد که نمی دانم چطور پستشان کنم، می نویسم اما نمی خواهم کسی بخواند و چیزی بگوید، باور می کنم که برای فهمیدن من باید از جنس من بود، جنس من... حتی خودم هم از جنس خودم نیستم. زیادی خودم را جدی می گیرم، خودم به خوبی واقفم. شما هم زیاد جدی نگیرید، من خوب نیستم، روزی بیایید که خوب شده باشم. طی این چند مدت طولانی اتفاقات زیادی افتاده اند که باید بازگو بشوند اما من حال و حوصله ندارم، کاش امسال زودتر تمام بشود، کاش من که تازه تمام شده بودم، اما دوباره شروع شدم تمام بشوم. کاش این قدر فکر نبود. اینها برای پانزده سالگی زیاد نیستند؟! چرا هستند، دیگر نمی خواهم بشنوم، بگذارید تنها باشم. تو هم ولم کن مترسک لعنتی، دختر دیوانه! حالم را به هم می زنی، بله، من حالم از خودم به هم می خورد. این منم. از همه ی شما ممنونم که بودید و هستید. ما من نیستم. طوری که انگار هرگز نبوده ام و نخواهم بود.

 

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در سه شنبه سی ام بهمن 1386 |

خیلی جالبی شما! هر عزیزی که باعث شده پست قبلی من ۷۰ تا نظر داشته باشه خیلی روی نوشته های مسلطه. نه تنها روی من، بلکه روی همه ی شماهایی که منو می خونید.

کینه؟! عجیب و غریب نیست؟! من به کلی از همه ی شما عزیزانی که اینطوری مسخره شدید عذر می خوام. اما کلا دوست عزیز سه نقطه، راه جالبی برای تظاهر این قضیه ی نامعلوم پیدا کردی. فوق العاده به هوش سرشارت حسودی می کنم. لااقل می گفتی که چه کسی هستی، من اینقدر از ذهنم استفاده ی بیخود نمی کردم. البته مهم نیست، چون می دونم برای کسایی هم که جاشون نظر گذاشتی هم مهم نیست. بگو کی هستی که به رفع کینه ت کمک کنم.

اگه بازم احتمال می دید از اسمتون سوء استفاده بشه، نظر خصوصی بذارید که لااقل دعوا نشه. در ضمن دوشیزه مترسک ها هم من نبودم. سوژه ی جالبی بود، من شخصا حسابی خندیدم. به این نتیجه رسیدم که واقعا همه چیز مضحک و مسخره ست.

برای مدتی نیستم، شاید از اینجا اسباب کشی کنم. نمی دانم، هیچ حوصله ی نوشتن ندارم. می خوانم. شما همینجا باشید، شاید برگشتم. از صبوری که به خرج دادید متشکرم!

دوست عزیز کینه توز، خوشحال می شوم خودت را معرفی کنی که من بسوزم!!! مثلا!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 |

من از آن جرگه آدمهایی هستم که تظاهر به افسردگی می کنم. این را سیروس گفت. راست هم گفت، چون قیافه ی من هیچ به افسرده ها نمی خورد. به عبارتی، نیش تا بنا گوش بازم(همان دو نقطه دی خودمان!) مردم را از این خیال نپخته و زنده که زیر دندان قرچ قرچ صدا می دهد بیرون می کشد. چه می دانم، اما به نظر می رسد که این شادکامی مفرط نمی تواند در دستنوشته هایم نفوذ بکند. سیروس گفت که نمی خواهی، گفتم نه که نخواهم، نمی توانم! گاهی فکر می کنم که من طنزنویس خوبی می شوم و همچنین رمان نویس خوب تری. مغزم پر از سوژه های عاشقانه و مسخره است که میلیونها خواننده دارد. اما من چه می کنم؟! نشسته ام و چرت و پرت می بافم. چرند می نویسم، چیزی سمبل می کنم که خودم به سختی متوجهش می شوم. دبیر ادبیات پس از خواندن داستانهایم، دو شاخ کورک دار از دو طرف سرش به بیرون تراوش می کند. چرا؟! چون خاک بر سر احمق من کنند با این حرفهای مفتم. بروم بمیرم؟ بله، خودم می دانم. گفتم که من فاجعه ی زیستی هستم. افکارم مثل ویروس دائما تصاعدی رشد می کنند و گویا اطرافم را هم آلوده می کنند. گاهی از خودم می ترسم. یادم می رود به خودم بگویم که آخر ابله! اگر نمی ترسیدی چه غلطی می کردی؟!

 

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 |

آرامش عجیبی در وجودم ساکن شده که نه خودم می خواهم به همش بریزم، نه می گذارم شما به همش بریزید. اصولا وقتی حرف زیادی برای گفتن دارم، کم می نویسم، حالا هم می دانم که می فهمید چرا اینها را نوشتم. خودم که می فهمم، پس کافیست. نوشتم چون باید می نوشتم. چیز مهمی نیست، سرم را فرو کرده ام در تلی از کتاب. وقتی می خوانم از خودم و نوشته هایم بیزار می شوم. فعلا مهم نیست، چون خوبم و وقتی که خوبم و حرف زیادی برای گفتن دارم، افتضاح می نویسم. لازم به یادآوری نیست. ممنونم!

 

از آن ما خلقت ناخوانده، از آن ما شاید که آینده!

 

پی نوشت: تولد بزرگ علوی مبارک!

برای پسری از سرزمین اسطوره: مرا از نوشتن می ترسانی، به نظرم می آید که در انتخاب واژه ها خیلی بی باک شده ام. باید دقت بیشتری به خرج بدهم که از این کار بیزارم. چرت و پرت نوشتن را ترجیح می دهم. به نظرم اگر داستانت را برای اولین بار حول یک شخصیت که خودت باشی آغاز کنی، موفق تری. من می توانم در تمثیل یک دختر چند وجهی کمکت کنم. دوست خوبم!!!!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 |

باید کتابهایی را که می خواهم بخوانم لیست کنم. در صدر این لیست «جاودانگی» اثر میلان کوندرا قرار دارد. و باید از آلبر کامو بخوانم، همتای کافکا، همتای هدایت. قصد خرید یک کتاب خاص هم برای نسرین دارم. می خواهم او را معتاد بکنم، به قول امیر صدری و صدرا بکتاش: بی صدا معتاد کن!

گاهی به سرم می زند که اگر نمی ترسیدم، چه کار می کردم؟! از چه چیزی می ترسم؟! از تنها ماندن، از تاب نیاوردن، به پاهایم اطمینان ندارم، آدمهای اطرافم خیال ندارند به این زودیها مرا رها کنند، اما نفهمیده اند، که من در خودم رها شدم. این ترانه ی داریوش گاهی خیلی می چسبد، گاهی یعنی به همراه چای پررنگ لب سوز جلوی کامپیوتر. «رو به روت سراب، پشت سر خراب...»

همچین سراب هم نیست، من هم مثل همه ی این آدمها عقیده دارم باید فردا را ساخت. من به آینده امیدوارم، فقط گاهی فراموش می کنم که امروز فردای دیروزم بود که گذشت. و یک ناتوانی مسخره در خیالات من هم هست، مثلا اینکه دائم به خودم گوشزد می کنم که ممکن است فردا نیاید و این فکر مرا وادار می کند به نقشه کشیدن برای آینده ای که می دانم شاید نیاید... یعنی می آید؟! تا حالا که آمد، همین الان چند دقیقه از شروع نوشتنم می گذرد و فعلا که هستم. چون به جز حضورم، یک عالمه فکر هست. فقط سعی می کنم صبر کنم، گاهی سمج می شوم، اما یادم هست که باید صبر کرد، گاهی حالم از این شکیبایی مضحک به هم می خورد. خیلی خیلی به قول همین ترانه ی داریوش که تمام شد: «ساکت و صبوری دل من، مثل بوف کوری دل من!»

 

پی نوشت: مرده شور ریختت را با آن بوف کورت ببرد صادق جان. مرده شور بردت دیگر؟! یادش رفت بوف کور را ببرد. لعنت به تو و آن کافکا و آن آلبر کامو و همه ی شماها و خود من!

 

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 |

عزم جزم کردم که از خانه بیرون بزنم. مامان پرسید: کجا؟! پاسخ دادم: نانوایی!

سیروس از خنده روده بر شده بود. مامان هم گفت: نان داریم. من محکم گفتم: باید بروم. دلم می خواهد به نانوایی بروم. سیروس گفت لااقل سنگک بگیر تا یک فیض معنوی هم ما ببریم!

من شالم را محکم سرم کردم و بیرون رفتم. هوا گرگ و میش غروب است. سوز می آید، گونه هایم یخ کرده اند، گوشهایم هم. من اصلا شالم را ژیگولی سرم نکرده ام.

صف نانوایی صف نیست. یاد روزهایی می افتم که تمام کوچه در انتظار نان بودند و اینها را بابا گفت و من هیچ وقت نفهمیدم. فقط منم و آقایی که به دیگر می گوید: قبلا می گفتند که نان را در هر برهه ی زمانی به اندازه ی رئیس جمهور می پزند، این نانها هم به قواره ی احمدی نژاد رفته اند، کوچک شده اند...

من لبخند زدم. اصلا رفته بودم که همین حرفها را بشنوم، اصلاح طلبان رد صلاحیت شدند، در صف بلند فقط من ایستاده ام. سایه ام به طور ترسناکی چند تا شده. چند تا شبح تاریک که در شب تیره و پر از بوق ماشین، در پیاده روی کنار باغ مرا تعقیب می کنند. مهم نیست، هیچ چیزی مهم نیست. تا یادم نرفته، باید برای پیمان سی دی رایت کنم، پیمان؟! نمی دانم او چند ساله است و یا حتی چه شکلی است. خدا داند از کجا می خواهم شناسایی اش کنم. من امروز Yahoo 360̊ ام را خواهم بست. دیگر دارد هیستیریکم می کند، خوب، من سعی می کنم از زندگی لذت ببرم و یکی از این لذات ایستادن به عنوان تنها آدم در صف نان سنگکی که هیچ دختر پانزده ساله ای در شهر ما نمی ایستد و سی دی رایت کردن برای پسری که نه می دانم چند ساله است، نه تا بحال او را دیده ام و من همچنان سعی می کنم پانزده ساله باشم.

                                          

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در سه شنبه نهم بهمن 1386 |

همه چیز می خواهد خوب بشود، من هم می دانم که قرار است زندگی بهتر بشود، یعنی به مانند جغد زندگی کنم به جای سگ. و در این میان منِ احمق نمی گذارم امور روند کمال را طی کنند! مثل سگ پاچه ی همه چیز را گرفته ام و به قول گلناز به این زندگی گیر می دهم. اصلا چرا احساسات من اینقدر گذرا شده اند؟! ساعت از نیمه شب گذشته، مامان جیغ می کشد که برو بخواب، فردا دبیرستانها تعطیل نیست، سیروس بیدار است و درس می خواند و من باید این یادداشتها را بنویسم.

چون می ترسم این شادمانی مفرط فردا دیگر نباشد. می خواهم بچسبم به تفریحات مخصوص پانزده ساله ها، راستی، تفریح یک دختر پانزده ساله ی دیوانه مثل من، جز قدم زدن در میان قفسه های پر از کتاب نمایشگاه بهمن، کتاب جویدن، چیز نوشتن و یاوه گویی و بلند بلند خندیدن چه می تواند باشد؟! امتحانات تمام شدند، به درک! نه، یعنی چه خوب! آخیش! اصلاح طلبان رد صلاحیت شدند، بعد همه چیز خوب می شود. نه؟

اما از این چرندیات که بگذریم، می رسیم به یک تصمیم کبری که باید در این چند روز باقی مانده از این زمستان غیرمنتظره به کار بست. یک نقشه ی کاملا عملی برای بیرون آوردن خودم از این منجلاب فلسفی و خنده های بلند و خشک. حالا می بینیم، من می برم، یا جغد روی شانه ام، یا نیهیلیسم عصبانی هدایت.

اما به قول سهراب شاید: زندگی سیبی ست، گاز باید زد با پوست!

 

برای نیما: ایمیلت را برایم نظر خصوصی بگذار. کارت دارم!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در یکشنبه هفتم بهمن 1386 |

همین حالا پرده را کنار زدم، برف گرفته، دیگر هیچ حوصله ی خانه نشینی ندارم، حوصله ام سر رفته، امتحانات هم تمام شدند. امتحان دادن، مدرسه رفتن، پانزده ساله بودن بی نهایت برایم خسته کننده شده است. یک چیز را می دانم، شاید فقط دو سال چند ماه دیگر مانده، تا پایان روزهای ناخوش دبیرستان، روزهایی که تا حد زیادی حالم ازشان به هم می خورد. می گذرانم، پر از امید، پر از شور، به امید رسیدن به یک خودم. به دختری که هستم، نه دختری که تظاهر به بودنش می کنم. من هم این روزها را می گذرانم، مثل همه ی آدمها. مثل همه ی پانزده ساله ها. و این دوگانگی ها، این فلسفه ی عجیب و غریب ناآشنا که در هیچ یک از کتابهای روانشناختی مربوط به بلوغ و نوجوانان نبود که بخوانم، انگار که من همه ی آگاهیهای نوجوانی را دانستم و درست متضاد نوشته های این کتابها رفتار کردم.

طی دو شب گذشته خواب به چشمم نیامد. مغزم پر بود. دلم می خواست سرم را به دیوار بکوبم و این کار را هم کردم. نمی دانم، اما من طوری روزها را می گذرانم که انگار فردا نمی خواهد بیاید. من هیچ کدام از آرزوهای متداول دخترهای نوجوان را ندارم. حتی آرزوهای نداشته ام هم آنقدر مسخره اند که جز برای سایه ام برای هیچ کسی نمی گویم. سایه ام که به قول هدایت، آرزوهایم را می بلعد.

 

من خوشحالم. شاید خیلی خوشحالتر از همه ی شما. این خوشحالی نمی دانم چرا در این نوشته های لعنتی نفوذ نمی کند، کاش بعضی افکار تنهایم می گذاشت. همین جا اعلام می کنم که فکر می کنم.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در شنبه ششم بهمن 1386 |

همه چیز به سادگی تولد یک فاجعه شروع شد، و امروز هنوز هم ختم به خیر نشده ولی یک روز خواهد شد. چه می نویسم؟! خودم هم بدرستی نمی دانم. شاید این حرف هدایت به تنهایی برای گفتن همه ی امروز من که دائم به دنبال دلیل برای نوشتنم می گردم کافی باشد.

«آنچه که زندگی بوده است از دست داده‌ام ،گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم ،به درک ،می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند ،می‌خواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند ،من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده است می‌نویسم.»

دیشب هزار جمله ی دم بریده نوشتم، هیچ کدامشان پایان نداشتند، دیشب حالم هیچ خوش نبود، می ترسیدم، نیما، خودت را کشتی؟! دیوانه شده بودم و شاید دیوانه هستم؟! چه می دانم، دیگر مهم نیست، من دیگر به این مهمی نیستم. من هیچ وقت مهم نبوده ام. چقدر چرت و پرت می نویسم. باید بروم. تمرین ریاضی هست، اتاق نامرتب هست و یک دنیا کار هم هست. شما هم باشید. نه مثل من که بیهوده هستم.

 

پی نوشت: نیما، لطفا فعلا خودت را نکش. بعدا بهت می گویم کِی بهتر است با هم به درک برویم!!!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در جمعه پنجم بهمن 1386 |

دیشب پدر خسته را به انباری کشاندم. به سرم زده بود کتاب بردارم. کتابهایی که سالها پیش وقتی در کتابخانه مان بودند، به ندرت حتی نزدیکشان می شدم. از مامان پرسیدم که چرا من وقتی کوچکتر بودم اینها را ندیدم؟! مامان خندید و گفت: چون کوچکتر بوده ای!

من در میان جعبه های خاک گرفته، سرفه می کنم، بلند از پدرم می پرسم؛ دختری از ایران.

بابا می گوید: برش دار. می گذارمش روی کتاب کوچکی درباره ی فروید. یکی از آثار بهنود را بی سوال روی سایر کتابها می گذارم، یک جعبه ی دیگر باز می کنم، پر است از تفسیر نمونه ی قرآن. می بندمش. یکی دیگر باز می کنم، اینجا همه چیز دندان گیر است. «معمای هویدا». بابا به سرعت می گوید: بردار...

تاریخ ایران بعد از کودتا تا انقلاب. برداشتم. برداشتم. هر چه گیر آوردم برداشتم. که یک عنوان بی رنگ روی یک جلد چرمی نظرم را جلب کرد: سرنوشت.

من به سرنوشت اعتقادی ندارم، پس برش نمی دارم، اما... صفحه ی اول، روی برگه های کاهی نوشته شده بود:

حقیقت را با بی طرفی مطلق با روحی آزاد از قید هرگونه تعصب جستجو کنید. «دکارت»

این جمله از یک راسیونالیست معتقد به آزادی مطلق انسان، چنان نظرم را جلب کرد که همانجا صفحه های نخست را خواندم. به نظرم آمد که این کتاب می بایست سازگار با راسیونالیسم دکارت باشد، فهمیدم چرا آن جمله را آنجا بکار برده بودند. چون اکثریت مردم آن روزها به سرنوشت اعتقاد داشته اند و دارند. پدرم با تعجب جلو آمد و پرسید: دهه! چیکار می کنی؟! حالا بیا بیرون، بعدا بخور! کرم کتاب!

آمدم که کتاب را ببندم، یک برگه ی یادداشت ازش بیرون افتاد. پدرم «شنود اشباح» کتابی درباره ی مجاهدین خلق را برداشت و جعبه ها را مرتب کرد. من یادداشت را توی جیبم گذاشتم. همه چیز به یک فیلم می ماند. کتابها را برداشتم. واقعا سنگین بودند، خاک توی دماغم رفته بود و قلقلکم می داد. زنگ را فشردم، مامان در را باز کرد و کتابها را روی کاناپه ریختم. برای آوردن یک پارچه برای گردگیری از کتاب ها به آشپزخانه رفتم، یادداشت را از جیبم بیرون آوردم، خط شکسته ی پدرم که با مداد نوشته بود رنگ و رو رفته توجهم را به خودش جلب کرد:

خلقت من در جهان یک وصله ناجور بود

من که خود راضی باین خلقت نبودم زور بود

ای طبیعت گر من نبودم جهانت نقص داشت

ای فلک گر من نمی زادی اجاقت کور بود.

یک لبخند عجیب بر چهره ام نقش بست. عجب!!! بابا تو هم؟! و آشپزخانه را با تکه پارچه ای ترک کردم. شب هنگام خواب دوباره یادداشت را باز کردم، درست وقتی که متوجه یک موضوع عجیب شدم لبخندم به قهقهه تبدیل شد و همه را از خواب پراند. این دست خط، مال پدرم نبود. مال عموی بزرگم بود که همه می گویند ما عجیب به هم شباهت داریم. شر و شیطان و گاهی عجیب.

 

پی نوشت: من این یادداشت رنگ و رو رفته را که دست کم به اندازه ی سن من - شاید خیلی بیشتر- قدمت دارد به عمویم تحویل خواهم داد.

 

توضیح: افکار پراکنده در قلمرو سرنوشت. بحثی در جبر و تفویض، نوشته ی رحمت الله عبیر، کتابخانه ی ابن سینا. (سال انتشار هم نداشت!)

 

وقتی که نظراتتان را مطالعه کردم: من می خواستم خوب باشم، شما نگذاشتید.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 |

گفتم که تازه تمام شده ام. منتظرم بودم تمام بشوم که شدم. شاید دیگر همه ی حرفهایم تکراری شده اند، حتی برای خودم. حتی برای جغد عینکی روی شانه ام. البته دغدغه های من با دختری که هستم هرگز تمام نمی شود. من دائما با خودم درگیرم. این خصیصه ی وجودی من است. بگذریم، حق با شماست. خودم هم چند وقتی است که به این نتیجه رسیده ام من اینقدرها هم مهم نیستم. شاید آدم های اطرافم و یا شاید من، خارج از این انزوای جغدی، مهم تر به نظر برسم.

نوشتن از این آدم بزرگهایی که من کم کم به عضویت ماتمکده شان در می آیم کار سختی است. شاید چون من هنوز از جنس آنها نشده ام، شاید هنوز وقت هست... نمی دانم، اما باید شروع کرد. من نه می خواهم، نه می توانم زمان را به بند جاودان بکشم. پس روز به روز بزرگتر می شوم. دست خودم هم نیست. با این یک مقوله که به هیچ وجه نمی شود کنار آمد. از یک سو فشارهای بچه ی مغموم درونم، از سوی دیگر دختری که من در جلدش می روم و هر سال باید نقل مکان کنم. هنوز رشد من متوقف نشده. با امروز پانزده سال و سه ماه و سیزده روز است که زیسته ام. باشد، به قول شما همچین هم بیهوده نگذشت. اگر هم بیهوده گذشته باشد، چند وقتی هست که تصمیم گرفته ام نگذارم بقیه اش به بطالت بگذرد. چون می ترسم فردا، امروزم را سرزنش کنم. از من هیچ چیزی بعید نیست. بگذریم، باید از اطراف هم نوشت. از آدم ها، بی طرف نوشت و درگیری هایم با خودم را هم باید بنویسم. باید همه چیز را ریز به ریز بگویم، نه برای سایه ای که روی دیوار افتاده، نه هدایت عزیز، برای خودم. باید برای خودم توضیح بدهم، برای همین دختری که هشت ماه دیگر میهمان من است، چون من هرگز دوباره پانزده ساله نخواهم بود. و این یک موقعیت استثنایی است.

 

پی نوشت: انزوا چیز خوبیست. همه چیز را باید از درون این قفس تنگ خیلی بزرگ ببینم، همه چیز را باید یادداشت کنم.

 

پی پی نوشت: هر کجا که نظر می دید، اگه منتظر جوابی از من هستید، همون صفحه ی نظرات رو باز کنید. سعی می کنم همه ی نظرات رو جواب بدم!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در سه شنبه دوم بهمن 1386 |

بیا از زندگی لذت ببریم. باشد، می آیم. خوب، چه باید کرد؟! به چه چیز این روزگار پر از مسکنت باید خندید؟ هنوز هم می گویم که اگر نباشم، به هیچ کجا بر نمی خورد.

«زندگی می گن برای زنده هاست، اما خدایا بس که ما دنبال زندگی دویدیم، بریدیم که!»

هایده هم خوب حرف می زدها! سالگردش تسلیت! من کجا هایده گوش می کردم؟! چه می دانم، گاهی اوقات بعضی ترانه ها ناخداگاه با حال آدم جور می شوند. یا شاید حال من با ترانه ها جور می شود؟! اصلا چه فرقی می کند؟ مهم این است که می خواهم بنویسم، اما طبق معمول حرفهایم تکراری شده اند و نمی دانم باید از کجا شروع کنم، پس شروع نمی کنم، همین چرت و پرت ها را به خورد شما می دهم، شماها هم که جز تعریف و تصدیق کاری نمی کنید، صدایتان هم در نمی آید که دغدغه های پانزده سالگی تو، چه دخلی به ما دارد. چون انهایی که حرفهایم را می خوانند، پانزده ساله نیستند که! پانزده ساله ها آنقدر بیکار نیستند بنشینند این چرت و پرت ها را بخوانند، یا اینقدر نکته سنج و سمج دری وری بنویسند. گفتم که بهشان حسودی می کنم؟! نگفتم؟! خوب می گویم! تکرار نکنم پدر بزرگ؟! نمی شود که، حالم از خودم به هم می خورد... از این بگذریم، تا بحال به این نکته ی جالب دقت نکرده بودم، تا به امروز هیچ پانزده ساله ای نوشته های مرا نخوانده!!(شاید هم اولش را خوانده حوصله اش سر رفته، نظری گذاشته و به سرعت وبلاگ را بسته!) کجای حرفهای من برای شماها جالب است؟! بگویید بیشتر از همانها بنویسم. خاک بر سر من کنند. گاهی یادم می رود رشدم هنوز متوقف نشده. ملالی نیست، فردا به همین حرفها می خندم، شاید فردا زمان خندیدن و لذت بردن باشد. شاید یک روزی بیاید... حافظا ... به قبرت با این فالی که برایم آوردی. (منظورم این بود که نور به قبرت ببارد! یک کامیون ارادت داریم، خالی کن بعدی در راهست!)

  

پی نوشت: راستی تولد چخوف هم بود. مبارک باشه. اصولا مگه مهمه؟! توی این وضعیت؟!!؟

 

پاسخ نوشت: به علت شادمانی مفرطی که در همین لحظه احساس می کنم، بیاید همین جا نظراتتون رو جواب بدم!

 

برای مجید: خاله ی من امریکاست. نه فرانسه!

برای پدر بزرگ عزیزم: چیز خاصی نیست، شاید آدامس بادکنکی باشه!

برای اونی که نیما دهقانی نیست: چقدر علاقه داری نیما دهقانی باشی تو!! آره قبلا هم گفتی. اما ازت متشکرم که من رو با چلچراغ آشتی دادی. دپ زده... حق با توئه، دپ زدگی من مربوط به نوجوانی می شه، گفتم که شاید همه ی اینها از ویژگی های ۱۵ سالگی باشند. من ۱۵ سال و چند ماه دارم. بذارید بگم خودتون حساب کنید، من متولد ۱۸ مهرماه ۱۳۷۱ هستم. اگر واقعا می دانستم که چه درد فلسفی پیچیده ای دارم که دپ نمی زدم. من جرات نمی کنم نیهیلیست بشم، وگرنه گفته ام که نیهیلیسم جزو ایسم های مورد علاقه ی من است. این جمله خیلی جالب است نه؟ : اگر مغز انسان چنان ساده بود که ما از آن سر در می آوردیم، هنوز چنان احمق بودیم که هیچ از آن سر در نمی آوردیم! راستی، من فیلسوف نیستم. البته هیچ کس نمی تواند از نوعی فیلسوف بودن بگریزد!

 

حرف آخر: کانت فیلسوف صلح. مقاله ی جالبی راجع به کانت بود. ساده، مترسک فهم! در ویژه نامه ی اعتماد.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در دوشنبه یکم بهمن 1386 |