دنیای من دیگر ظرفیت سادگی های پیچیده ام را ندارد. گویا هیچ گاه نداشته، انگار نمی خواهد داشته باشد. من چه غلطی کنم این وسط که نمی روم؟! زمان مرا هل می دهد. همیشه طوری رفتار کرده ام که انگار برای رسیدن به فردا عجله می کنم. حتی برنمی گردم پشت سرم را نگاه کنم، چون می ترسم دیروز بیاید و من را بگیرد. اما اینطور نیست. من در یک ثبات عجیب، در یک نقطه ی کور که انگار فقط به من اختصاص دارد ایستاده ام. این آدمها، همه ی همه ی این دیوانه ها می گذرند، در گذر زمان گم می شوند، می روند تا به فردا برسند. اما منِ احمق در همین نقطه به مختصات پریسا عظیم زاده ایستاده ام و فردا را به سمت خودم می کشم. آنقدر لجباز و سمج هستم که فردا به من می رسد. انگار که باید برسد و تا امروز رسیده است. من فردا را مثل نخ بادبادکهای سیروس که همیشه محکم نگه می داشتم تا از دستم در نرود، آرام آرام و به سختی جمع می کنم. من بلد نیستم پرواز کنم تا به بادبادک فردا برسم. من که بال ندارم. آدم که بال در نمی آورد. چه تمثیل مسخره ایست این پرواز به فرداها!
به نظرم گاهی توقف در زمان فرصت خوبیست برای نگریستن به مسیر طی شده و راه در پیش رو. یک چیزی این وسط هست که به من اطمینان می دهد که گاهی برای رسیدن باید نرفت.
خرید عید حال من را بد می کند. از گشتن در خیابانهای شلوغ بیزارم. از مدلهای محلی(!) مانتوهای امسال و از همه چیز این مغازه های شلوغ بدم می آید. از پسرهایی(!) که به محض ورودت به مانتوفروشی ها دویست مدل مانتو آویزانت می کنند که برو بپوش و دائم تکرار می کنند که: «وای چه بهتون میاد! خیلی خوشگل شدی» و از این اراجیف. آدم دلش برای اینها می سوزد. با وجود داشتن افکار متضاد اجتماعی در رابطه با ترانسکشوالیسم و یک دید بد به ترانسکشوال ها، نمی دانم چرا جدیدا پسرها به دختر شدن علاقه نشان می دهند!! حالا بگذریم!
جایتان خالی بود. دیروز. با بچه های مدرسه کوه رفتیم. نزدیک بود بمیرم! چه بد شد، نه؟! راستش من از این شانس ها ندارم که بیفتم و سرم به سنگ بخورد و بمیرم. اما کلا جایتان خالی بسیار خوش گذشت! این عکس هم که ضمیمه ی این پست شده، به همراهی معلم هندسه ی عزیز می باشد که در کوه ایشان را ملاقات کردیم و امتحان هندسه ی امروز –شنبه- را به کلی منحل نمودیم و مدرسه را تعطیل کردیم. به یک نتیجه ی مهم رسیدم. به تینا هم گفتم. احساس کردم دلم برای بچه ها تنگ می شود!
خب، حالا من می مانم و هفده روز تعطیل و یک بهار دیگر و تلی کتاب ناخوانده! مثل قدرت و جلال، امینه ی بهنود، مرور دوباره ی بیگانه ی کامو، رویدادهای جاودان در فلسفه و کتابهایی که باید برای نوروز بخرم. تازه، تصمیم گرفته ام که امسال عید را درس بخوانم. برای سال نو هیچ آرزویی نه برای خودم و نه برای شما دارم! باید فکر کنم. به نظرم نوروز هم همان امروز و دیروز است، فقط اسمش عوض شده. «نو» شده. مثل مانتویی که به زحمت خریدم، مثل کتابهای جدیدم و مثل بیشتر آدمهای امروز.
بی هیچ توضیحی از من بشنوید که گاهی ترجیح می دهم در یک جامعه ی کمونیستی زندگی بکنم.
ویژه نامه ی عید چلچراغ به شدت خواندنی است. یادم رفت اینجا بنویسم که به قبرستان رفته بودیم. دخترکی فال حافظ می فروخت. پول دادم، گفت چهارتا بردار. من چهار تا برداشتم. به همه یکی دادم. مال خودم را که خواندم شاخ درآوردم. من به خریدن فال حافظ اعتقاد دارم. «ای صاحب فال خیلی غصه می خورید. دائما کاسه ی چکنم چکنم دست گرفته ای و از زندگی هیچ نمی فهمی. چشمت را باز کن و زیبایی ها را نظاره کن و از نعمتهای خداوندی سود ببر و با اخلاص باش. هرگز پشیمان نمی شوی.» جان کلام حافظ که اینقدر به زندگی گیر نده! خدایی حافظ هم من را گیر آورده ها!
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی/ که بسی گل بدهد باز و تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشینم و چه بنوش/ که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
نقد عمرت ببرد غصه ی دنیا به گزاف/ گر شب و روز در این قصه ی مشکل باشی

یک. داستان جدیدم. اسم مضحکی دارد، نه؟!
دو. از اینجوری کوتاه نوشتن خوشم می آید.
سه. برای اولین بار شخصیت اصلی داستان(راوی) هیچ شباهتی به شخصیت خود من ندارد. یعنی ربطی به این جمله ی مشهور: «قصه تنها یک راه فرار از آرزوهای ناکام است.» ندارد. این جمله از کی بود؟! اگه گفتید؟!... شاید نفوذ کردن در یک شخصیت بیگانه، آن هم یک مرد هنوز برای من زود باشد. بخوانید ببینید چه شد!
چهار. من عاشق ماهیهای شمال و جنوب و کلا غذاهای دریایی هستم.
پنج. من سیگاری نیستم. بعید هم می دانم بشوم.
شش. این یکی هم پر از همان نکته های تکراری روزنوشت هایم است. قهوه ی تلخ، عینک(!)، کافه، فقط این بار پیانو و ودکا و سیگار هم اضافه شده. اصولا آدم روز به روز پیشرفت می کند.
هفت. اولین داستانی که نوشتم و مرا از پانزده سالگی خودم راضی کرد. دوستش دارم.
هشت. خوبی داستان کوتاه در این است که هروقت که خواستی می توانی گند بزنی به داستان. می توانی از یک سوژه بیشمار داستان با بیشمار پایان بنویسی و دلت هم برای آدمهای داستان نسوزد.
یک. این روزها پر از آرامش است. بهار، آمدنش را با اتیکت های پر از صفر و بوی تند ماهی قرمز جیغ می کشد. چه تفاوتی می تواند داشته باشد؟! گذر روزها همان گذشتن گذشته است. همین حالا خورشید غروب می کند و شب و یک روز دیگر و دوباره فردا و فردا و فرداها.
دو. خدای من، یکی نیست کمک کند من این کتابها را بخوانم. آخر کدام ابلهی آخرین روزهای اسفند برنامه ریزی امتحانات مستمر می کند؟! از طرفی دیروز که اتاقم را مرتب می کردم، متوجه شدم تعداد زیادی کتاب هست که باید بخوانم. کمک کنید، از کجا باید شروع کنم. شرح حال فروید نصفه است. یادم نیست، تا کجا خواندم؟! نهادها را خواندم؟! نمی دانم. دلم می خواهد دوباره در کارتن ها بگردم و کتابهای گنجی را برای عید کنار بگذارم. از طرفی کلی تمرین و درس هم باید برای عید بخوانم. ای لعنت بر من و همه ی این کتابها که مثل آهنربا مرا به خودشان می کشند.
سه. من کارهایی می کنم که از من بعید است. چند هفته پیش بود که آشپزی هم کردم، تازه کلی هم به مامان کمک کردم. چه مضحک! نه خیر، هیچ هم مضحک نیست. بالاخره باید یک جوری ثابت کنم بلدم، از این حالت انفعالی بیرون بیایم.
چهار. فکر می کردم که فراموشکار شده ام. اما حافظه ام مثل ساعت کار می کند، لعنت بر این حافظه ی من که دائم چیزهایی به من یادآوری می کند که دلم می خواهد بگیرم زیر پایم له و لورده اش بکنم. حافظه ام را می گویم. از کجا شروع کنم؟! وای وای وای وای!!! من عادت به برنامه نوشتن ندارم، اما چاره ای نیست. باید نوشت. همین امشب. از کجا شروع کنم؟! مهم نیست، مهم این است که می دانم کجا باید تمامش کنم. تمام شد!؟
پنج. لعنت بر این مسیر تکراری. مدرسه-خانه. خانه-مدرسه. مدرسه-کافی نت-خانه. قبرستان-جهنم.
شش. من تحریم اینترنتی شده ام. چند وقتی می شود. فقط مجاز به استفاده از کافی نت هستم. چون مامان می داند که من فرصت نمی کنم به کافی نت بروم این قطعنامه ی مضحک را علیه من تصویب کرده است.
هفت. این روزها هایکو خیلی می چسبد. «زرد یعنی آبی.»
پله ها را بی مانتو، بی روسری پایین می رفتم. در خانه را باز کردم، ماشین آنطرف خیابان پارک بود. سیروس می خواست برود و بنزین بزند. حالا تقریبا نیمه شب است و من می توانم نقطه نقطه های خیس روی آسفالت را زیر نور تیر چراغ کنار خیابان بشمارم. قرص را از داشبورد برمی دارم. چی شد که یکهو رانیتیدین تمام شد؟! بابا گفته بود توی ماشین هست. در را بستم، سیروس جای من نشست. من کنار خیابان ایستادم. با آستین کوتاه. زیر نم نم باران. دلم می خواست همه ی هوای زیست را یکجا ببلعم و به هیچ کسی هم ندهم. امشب تولد سیروس بود. تولدش مبارک شد. او مثل من نحس نیست، بدبین و سخت گیر نیست. طوری رفتار می کند که انگار به روزمرگی، به گذر این هرروزهای تکراری عادت کرده، شکایتی ندارد، مثل من به زندگی گیر نمی دهد. گاهی نمی فهمم که از زندگیش چه انتظاراتی دارد. من می ترسم مثل او بشوم. اما نمی شوم. چون این نوشتن لعنتی نمی گذارد. امروز موهایم را کوتاه کردم. اجق وجق. کله ام شبیه آناناس شده است. اما لااقل سبکتر شده. این موی زیاد اعصاب مرا خورد می کند. فردا امتحان فیزیک هم هست. به درک، باشد، نه حوصله ی امروز را دارم نه فردا را نه کتابهایی که باید بخوانم، کتابهایی که مثل یک سیب نیم خورده گوشه ای افتاده اند. نمی دانم از کجا باید شروع بکنم. به طور مسخره ای هر روز هم بر تل عظیمشان افزوده می شود. گاهی به سرم می زند همه را یکجا در شب چهارشنبه سوری به آتش بکشم. می خواهم بروم به اتاقم و پنجره را باز کنم و همه ی هوا را یکجا ببلعم. نمی دانم چه وقت اینها را روی وبلاگم پست خواهم کرد، فقط بدانید که امروزِ این واژه ها، تولد سیروس است. دوازدهم اسفندماه.
اپیزود اول/در ایستگاه اتوبوس، ساعت دوازده و ۳۰ دقیقه ظهر
یک دوگانگی مضحک تمام وجودم را فرا گرفته. حالا من کنار خیابان ایستاده ام. از اینجا تا انتهای خیابان بهشتی کرج دیده می شود. کوله بار دانش(!) روی دوشم سنگینی می کند. من چلچراغ را باز می کنم. عکس یک سنگ قبر آشنا، همان سنگ قبر هرمی شکل مرا به خودش جلب می کند. «آهان، اگر نمی نوشتید، حالتان را می گرفتم.» گفتند تولد هدایت مبارک. نمی گفتید هم مبارک نبود. مثل مال من. نگاه به همان مطلب می کنم. شماره حسابی هست برای واریز پول برای شاهکار مهرجویی. من همین امروز سنتوری را از لادن گرفتم. نمی شد ریسک کرد و سنتوری را ندید. اما من پول بلیط را به حساب واریز می کنم. مامان هم همین را گفت. حتی بابا که اصلا اهل فیلم نیست. از دوگانگی می گفتم، گفته بودم همیشه می ترسم از تنهایی؟! هنوز هم می ترسم. از طرفی دلم می خواهد کسی نگرانم نباشد. می دانم که هنوز هم برای بزرگ شدن عجله می کنم. انگار یکی کنارم ایستاده و جیغ می کشد: بزرگ شو!
چقدر این روزها در من آرامش هست. مدتی است که جدا از دنیای ارتباطات جدا افتاده ام. یادم رفت از یکی بپرسم کنکور ارشد چطور بود. امیررضا، کنکور ارشد چطور بود؟! می دانم که سخت بود. سیروس هم می نالید. با خودم حرف می زنم. خاک بر سرم کنند. امروز معلم دینی به فروید توهین کرد و من چنان دعوایی با او کردم به بعید است مستمر ازش بیست بگیرم.
پی نوشت: خیلی خوشحالم و بسیار بسیار بهت تبریک می گم. خودت می دونی. بیشتر توضیح بده. چی نوشتی؟!؟
اپیزود دوم/از کافی نت تا خانه، ساعت دو ظهر
بغض کهنه را فرو دادم. چه می کردم؟! همیشه همین کار را کرده ام، همیشه بغضم را خورده ام، بی شیر و شکر، تلخ و گزنده. اینجا چقدر خلوت است. من پیاده می روم، دستهایم را توی جیبهایم فرو کرده ام، کوله پشتی ام روی دوشم سنگینی می کند، مقنعه ام طبق معمول روی سرم شل و ول است، باد سردی مرا به خودم پیچ می دهد، یک دسته پسر چرت و پرت می گویند، اصلا نمی فهمم چه می گویند. مهم نیست. قدم های من هنوز محکم اند، همیشه این طور بوده اند. چقدر به خودم سست تکیه می کنم، چقدر آدم های جور واجور به من تکیه می کنند، چرا نمی افتم؟! چرا نمی شکنم؟! چرا تا فردا هنوز کلی راه هست، هنوز کلی قدم محکم هست که باید به تنهایی بردارم؟! و چرا فردا تنهاتر هستم؟! چرا دیروز تنها بودم؟ چرا بابا از فردای من مطمئن است؟ چرا مامان اینقدر به من اعتماد دارد؟! چرا فردا اینقدر خودش را لوس می کند. چرا امروز فردای دیروز است؟! چرا مثل سگ از ترسیدن می لرزم؟! سیروس می گوید ترس از عدم شناخت است. اما ترس من از عدم شناخت نیست، ترس من از چیزیست که امروز هم با آن مانوسم. ترس من از تنهاییست و از تجرد ناشکستی وجودم. چرا این روزها نمی روند؟! چرا این نوجوانی مسخره جایش را به یک آرامش، به یک تنهایی مطلق نمی دهد؟! چرا آدمهای اطرافم دست از نگرانی برای من برنمی دارند؟! چرا من حتی به خودم هم ربطی ندارم؟!
برگشتم. من اصولا علاقه ی شدیدی به بی خبر گذاشتن دیگران دارم. دوست دارم کسی بیاید اینجا را بخواند و فکر بکند که من فردا خودم را خواهم کشت. امروز هم از آن روزهاست. من دوست دارم بی خبر دیرتر از هر روز به خانه برگردم، چه می دانم، کافی نت بروم، پیاده روی بکنم، قهوه ی فوری بخورم و یاد خودم بیفتم. دیدید که آمدم، اما لعنت بر من که صبح ساعت شش و نیم یادداشتی برای مامان نوشتم. چون هنوز باورم هست که پانزده سالگی سن چندان زیادی برای بی خبر گذاشتن خانواده نیست. گفتم بیایم و گاه نامه هایم را اینجا بگذارم، از روزی که به گاه نگاری قلم و کاغذی روی آوردم، روزی که بوی سیگار گرفتم، روزی که سرمای سختی خوردم و مثل بچه های لجوج و سمج به درمانگاه نرفتم و روزی که در کلاس برای هدایت تولد کوچکی گرفتم و شکلات با طعم قهوه خریدم و دبیر ادبیات گند زد به همه ی احساسات خشک و بی روح من و به روح هدایت. و من هم بوف کور را باز کردم و تمامی ضد ارزشهای هدایت را خواندم. خواندم از جایی که شراب زندگانیش را در گلوی سایه اش می چکاند و زمانی که گفت خدا از سر من هم زیادتر است. مهم نبود، مهم آن بود که به کلاس ادبیات گند بزنم و به احساسات لطیف شاعرانه ی برخی دانش آموزان گل! لااقل برای چند دقیقه ذهن بچه ها درگیر چیزی جز اشعار عاشقانه ای شد که هر جلسه خوانده می شد.
اندکی از آنچه در این روزهای پر از کشمکش نوشتم را بخوانید. اگر حوصله دارید. روی ادامه ی مطلب کلیک کنید... چقدر خسته ام، پنجشنبه ی خسته کننده ای بود... من بهترین دوست خیلی ها هستم.
قلم خوردگی: از همه ی شما متشکرم. دیدید؟! یاد گرفتم تشکر کنم!