تبليغاتX
.: دوشیزه مترسک :.

*

شانس که ندارم، تا درب روان نویس را باز می کنم جوهرش پس می دهد و دستم را سیاه می کند. به مامان گفتم که می خواهم بروم بیرون. پرسید چرا؟! نپرسید کجا؟ گفتم می خواهم خالی بشوم. باید خالی بشوم از این احساس پوچ پر بودن. می خواهم بروم. دور بشوم از این آدمهای مسخره. از این دیوانه های یک ریخت. از این مردمی که همواره برای یک سلسله عادات مزخرف زیسته اند. از این آدمهایی که... هیچ، باید ترک گفت این واژه های بی سود را. باید فرار کرد از این اندیشه های یاغی و از این تلاش برای متفاوت بودن باید دست برداشت. باید رفت تا فردا. تنهای تنها. هیچ کدام از این آدمکها، این لی لی پودها ارزش ماندن ندارند. گفتم منصرف شدم. نمی روم. می روم پشت بام تا یادداشت هایم را روی کاغذ فریاد کنم.

از این کنج که من نشسته ام و دفترم را روی زانوهایم گذاشته ام کوه انگار که در دو متری من است. خط خطی می کنم. جمله هایم را، حرفهای را خط خطی می کنم. این روان نویس سیاه چه خوب می نویسد!

آسمان بالای سرم خیلی آبیست. دلم می خواهد دست سیاه جوهری ام را با ابرهایش پاک بکنم. جلوی من چی هست؟ چند دیش ماهواره و نشانه هایی از زندگی شهرنشینی. ظهر با بچه ها بستنی قیفی خوردیم.

چقدر صدا... صدای گنجشکها و بوق ماشین ها بیشتر.

بروم؟ زیاد نوشتم. خالی شدم؟ نمی دانم.

می خواستم از چیزهای دیگری بنویسم. نشد. مغزم از چیز دیگری آشفته است.

دستم را با ابرها پاک کردم. سیاه شدند. به به! آسمان چه زود خودش را تسلیم یادداشتهای یک دختر بچه ی پانزده ساله می کند! شلپ! یک قطره آب سقوط کرد روی دماغم. من می توانم خودم را از این بالا پرت بکنم پایین. حتما خواهم مرد.

 

 

**

در این شهر عجب آدمهای بیکاری پیدا می شوند. به سیروس گفتم بیا برویم بیرون. من را برد مرکز خرید مهستان. هنوز نفهمیده من حالم از پاساژ گردی به هم می خورد. بعد از ظهر ازش خواستم برایم بادبادک درست بکند، نکرد. بهم خندید. گاهی حالم از این اخلاقش به هم می خورد. بد بودم. بدتر شدم. اصلا نباید از خانه بیرون می زدم.

 

 

***

وقتی حوصله ام به نقطه ی جوشش می رسد و کلی هم کار برای انجام دارم، خاک رس خوبست به سرم بریزم؟! یکی برود این اراجیف زبان فارسی را به جای من امتحان بدهد. یکی دیگر بنشیند تمرین مثلثات حل بکند، یکی پروژه ی آمارم را کامل بکند تا خودم بنشینم و درس فلسفه ام را بنویسم! این جمعه هم شده از آن جمعه هایی که دلم می خواهد سرم را به دیوار بکوبم. این هفته ای که می خواهد بیاید باید قسم بخورد که زود می گذرد، چون هیچ حوصله اش را ندارم. نمی شود همین حالا جمعه ی هفته ی دیگر بود؟! با بچه ها می رفتیم پیک نیک کمی refresh می شدیم! عجب روز گندی بود این دیروز و امروز هم گندتر شد. آخر هفته ی مزخرف. ویولنم را برداشتم که قطعه ای بزنم. بهتر دیدم بگذارمش سرجایش. چون هر لحظه ممکن بود به دیوار بکوبمش. حالا هم باید بروم زبان فارسی بخوانم. گاهی حتی حوصله ندارم نفس بکشم. گاهی حالم از زندگی به هم می خورد.

 

****

این شنبه هم آمد و رفت، این قسمت از یادداشتهای گلناز واقعا با روزگار من جور است:

امثال من و او  در شرمندگی زندگی­های خوب و آراممان به دنبال ذره­ای از سختی و اندوه می­گردیم تا درامی عظیم بر پا کنیم و دیدن اندوه دیگران، پیش خودمان حداقل، شرمند­ه­­مان نکند.

مثلا خودِ خودم، فقط بلدم غر بزنم و غرولندهایم را اینجا بنویسم. جالب اینجاست که کار دیگری هم بلد نیستم بکنم. راستی، چرا همیشه نوشتن از غمهایمان آسان تر از نوشتن از شادکامی هاست؟!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در شنبه سی و یکم فروردین 1387 |

مرگ گاهی پیچیده تر از احساس زنده بودن می شود. همیشه فکر می کرده ام که مرگ همان احساس ساده ی رهایی می تواند باشد که پشت یک پرده ی کلفت ورجه وورجه می کند. دست یافتن به یک همچین احساس جهنده ای کار سختی نیست. یک تیغ و یک مچ. یک لیوان آب و چند تا قرص رنگارنگ و شبیه به اسمارتیز یا شاید استشمام اندکی گاز و یک خواب عمیق! گاهی لازم می شود که آدم به زندگیش پایان بدهد. اما بدیش این است که گاهی لازم می شود و این گاهی منجر می شود به یک بیگاه. خودکشی اصولا کار دردناکیست. آدمی که خودش را می کشد مشاعرش و دستگاه گوارشش و حتی کلیه هایش هم درست کار نمی کنند، گاها" نمی فهمد که گاهی بیگاه می شود. مثل صادق هدایت که قرار است فردا –برای صد و پنجمین بار- خودش را بکشد. کلیشه ای: فردا یک نفر می میرد... :دی

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 |

یک. عددهایی که در زیر می خوانید هیچ ربطی به هم ندارند. هر کدام را در شرایط خاصی نوشته ام. گاهنامه را عدد بده! (از اثرات نامجوئیسم)

 

دو. دنیا کم کم دارد برایم کوچک می شود. نمی دانم، شاید این منم که روز به روز بزرگتر می شوم و دنیا مثل کفش هایم به پایم تنگ می شود. بگذریم که بزرگ شدن من هم خودش یک پارادوکس عجیب است.

 

سه. من در ایستگاه اتوبوس این طرف و یکی در ایستگاه آنطرف. خلوت خلوت است این پیاده روهای پر رفت و آمد. اتوبوس ها در ایستگاه رو به رو می آیند، می ایستند، می روند. یکی هنوز آن رو به رو روی ایستگاه دست به سینه نشسته است. خیلی دلم می خواهد بفهمم که به چه چیزی فکر می کند.

 

چهار. ترس از آینده شده از عادت های هرروزم. امروز که فردای دیروز بود و ازش می ترسیدم می گذرد و من باز هم از فرداها می ترسم. فکر کنم ترسهایم روز به روز بزرگتر می شوند و دنیایم را تنگ می کنند.

 

پنج. آدمکها با لبخندهای مضحکشان بیشتر به تابلوی پارک ممنوع می مانند. یعنی کنار من وانیستا! پنچر می شوی.

 

شش. [...] درباره ی سنگسار نوشته بودم. خودم را سانسور کردم. این ممیزی را تقدیم می کنم به یک نگرانی پدرانه.

 

هفت. دلم آرامش با دیازپام ۱۰ می خواهد. کسی اینجا دیازپام ندارد؟!

 

پی نوشت: کسی با قالب وبلاگ من مشکلی دارد؟! منظورم با خواندن مطالب است!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 |
سنگسار. سه نقطه.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 |

یکی روی صندلی تکی در گوشه ی سالن نشسته بود. دختری با مقنعه ای شل و ول و موهایی آشفته. سرش را می خاراند و با مداد تند و تند یادداشت می کرد. جلوتر که رفتم، دیدم سخت مشغول حل سوالات امتحان ریاضی است. تمیز و مرتب می نوشت. دبیر فیزیک روی صندلی خالی کنارش نشسته بود و به دستش خیره شده بود که بی وقفه می نوشت. می نوشت بسط سینوس دوآلفا.

سرش را بلند کرد و به سه دوست صمیمی اش نگاه کرد. هر سه می نوشتند. لبخند زد. سوالاتش تمام شده بود و هنوز چهل و پنج دقیقه وقت داشت. معلم ریاضی اش از کنارش عبور کرد و خنده ای بین هر دوتایشان رد و بدل شد. حوصله اش سررفت. بلند شد و برگه ی پاسخ نامه را داد. برای معلم ریاضی که انتهای سالن قدم می زد دست تکان داد و از پله ها پایین رفت. بعضی از رفتارهایش چقدر شبیه من بود. بچه ها بی حوصله و مشوش پرسیدند: «خوب دادی؟!» گفت: «شاید.» مقنعه را با بی حوصلگی درست کرد. نفس عمیقی کشید. شاید به این فکر می کرد که چقدر شبیه من است، همین دختری که خیلی ریاضی دوست دارد. همین دختری که مقنعه به سرش نمی ایستد. همین دختری که من هم هستم.

 

بی ربط نوشت: اینجا کسی به این فکر کرده که چطور یک آدم سنگسار می شه؟

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 |

من زودتر از اتوبوس پیاده شدم تا از هوای خیس و نم نم باران لذت ببرم و کمی هم پیاده روی بکنم. اینجا تهران نیست، اما بوی گند دوست داشتنی تهران دارد بهش نفوذ می کند. یک راننده ی بی فرهنگ رد شد و همه ی هیکلم را گل گلی کرد. مانتوی سرمه ای ام لک لک گِل خشک شده خال خالی اش کرده. اما من همچنان به مانتویی که قرار است تا دوسال آینده همچنان به تنم زار بزند افتخار می کنم. فکرم منحرف می شود به چاله های پر از شکوفه های خشک توت و به دانه دانه های باران که روی صورتم سر می خورند و موهایم را هم فر می کنند. شهر تمیز شده. آسمان ابری است. هوا فوق العاده بهاریست. یادم هست که کوچه ی ما خیابان دراز یک طرفه ایست که از کوچه ی کناری که وارد می شوی، نوشته گردش به راست ممنوع. عطسه... عطسه... عطسه... لعنت بر این آلرژی من. دستهایم را جلوی صورتم گرفته م، من نباید این هوای پر از بهار را استنشاق کنم، دماغم پس می زند. عطسه، اشک از چشمها و خارش گلو. خندیدم. من این خیابان یکطرفه را دوست دارم و این هوای عجیب بهاری را و این آلرژی مزخرف را. خب پریسا، می دانم که خسته ای و کلی کار داری، چشمهایت را ببند، بیا چند قدمی با هم فلسفی فکر کنیم.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در سه شنبه بیستم فروردین 1387 |

آره، بازم رفتم در جلد آن موود سگی!

دنیای پر از تضادِ حال به هم زن! آره! آدمهای بی تفاوتِ... مُرده!

 یک پرنده ی کور و بدبخت! یک کتاب که سرتاسرش داستان پردازی مسخره ایست که هرکس یکجور نقدش می کند. بدون پیکره ی داستانی، دو بخش نامربوط. پر از تضاد. انقدر چرند که حتی نویسنده اش هم نفهمیده که چی نوشته!

من! خودِ خودم، تنهای تنها. بدون اسم فامیلم. بی اصل و نسب تا هر غلطی که خواستم بکنم!

هر وقت از کانت می خوانم، از اخلاقیاتش، خجالت می کشم. کانت فقط بلد است آدم را خجالت بدهد. بالاخره مقاله ای که باید برای مدرسه می نوشتم تمام شد.

فراموشی. خالی شدن. کلی کلمه ی الکی که سر هم می کنم. اصلا دیگه بلد نیستم بنویسم!

آمدم دو کلمه حرف حساب بنویسم شد دری وری و حرف مفت. همین!

چای هم سرد شد! لعنتی!

 

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در شنبه هفدهم فروردین 1387 |

10/1/87

 

درگیری ها همان درگیری های همیشگی مسافرت رفتن است. چمدان بستن و داد و قال مامان. من اینبار کوله ی بزرگم را جداگانه برای وسایل خودم برداشته ام که مامان فردا جیغ نکشد: «چمدونو ریخی به هم!». همه ی وسایلم جمع است. دفترم را برداشته ام تا اگر شد چیزی بنویسم. نمی دانم که چی باید بنویسم. جاده همان جاده ی تکراری رشت است و من خاطره های قدیمی و شیرین این جاده را در مسافرت قبلی از ذهنم به کلی پاک کرده ام. هربار که از این جاده می گذریم شاید من یکجور جدیدی فکر می کنم. یا شاید به چیزهای جدیدتری فکر می کنم. پارسال همه ی فکر و ذکرم فراموش کردن یک سری خاطره ی شیرین بود که به گند گذشتن مسافرتم انجامید. حتی نم یخواهم به یاد بیاورم که حالم از تابستان سالی که گذشت به هم می خورد. هیچ کس هم به درستی نمی داند که چرا. حتی خودم. فقط می دانم که زیر لب می خواندم که اشک من خودتو نگه دار!(:دی)

اینبار چطور؟ به چه چیزی می خواهم فکر بکنم؟! به هیچ چیز. برای دور ریختن پیچیدگی های ذهنم وقت خوبیست. راستی، می دانید در مسیر تهران تا رشت چند تا مترسک هست؟! خیلی زیاد.

 

 

11/1/87

 

باید می نوشتم اما تنها احساسی که نداشتم نیاز به نوشتن بود. مسیر حرکت خیلی زودتر از آنچه که فکر می کردم تمام شد. هوا دلخواه من است اما باران نمی بارد. دریا آرام است. به زور خودش را جلو می کشد. خسته ام، سعی می کنم لبخند بزنم، درست هر وقت که یادم می افتد چرا به سفر آمده ام.

باز هم مترسک ها را شمردم و بادبانهای بی حرکت منجیل را. و خودم را هم شمردم. آدم گاهی احساس می کند که چقدر در میان کائنات ریز است. یک انسان یک و خورده ای متری در برابر یک دنیای عجیب گنگ که به چشم آدم یک علامت سوال بزرگ بیش نیست.

احساس تنهایی نمی کنم. شاید چون تنهایی ام با امروز مناسبت ندارد. یا شاید سعی می کنم از خودم دورتر بشوم. از خودم و بار بی وزن روی دوشم و از تنهایی ها و ترسهایم. می خواهم فرار بکنم. از فرداها و از ترس هایم. و بدوم به سوی یک لبخنده و یک قهقهه ی بلند که دیگر کاذب و سرد نیست. جان کلام اینکه بی خیال! خوش باش!

 

 

13/1/87

 

چشمهایم را به دریا دوختم و دویدم. من پیوسته از بابا دور می شدم و می دویدم. شب، قشنگ تر از این نمی توانست باشد. آسمان ابری و دریایی آرام و صدای موجهای کوتاه که ناکام در ساحل می شکنند و آب دریا را جلو و جلوتر می کشند. و دویدن من و قدم های آرام پدرم و چراغ قوه ی کوچک در دستم. ایستادم. تکه چوبی برداشتم و روی ماسه ها نوشتم: «دوشیزه مترسک». نوشتم: «من و بابام» و در آخر نوشتم: «من و من و خودم». آب آمد و همه را خراب کرد. با خودم گفتم بهتر!

به بابا رسیدم و از همان لحظه یک بحث فلسفی کوچک شروع شد. بابا می گوید که تکنولوژی روزی خودش را نابود کرده است و روزی هم دوباره خودش را نابود خواهد کرد و این امر پیوسته ادامه دارد و دنیا هیچ وقت تمام نمی شود همانطور که هیچ وقت شروع نشده. فقط به دست آدم ها دوباره و دوباره تکرار شده. من به درستی نمی داندم که باید چه نظری درباره ی حرفهای بابا داشته باشم. فقط یاد کتاب «دانشمند دیوانه» می افتم که چهار-پنج سال پیش خواندم. تنها جوابی که دارم همان «می دانم که هیچ نمی دانم» معروف سقراط است.

چراغ قوه  ام که فقط نیم متر جلویم را روی ماسه ها روشن می کرد مرا یاد چیزهایی انداخت که فقط جلوی پای آدم را روشن می کنند. هیچ وقت پایان راه را نشان نمی دهند اما همیشه با آدم همراهند.

در ماشین که بیست تا بیشتر نمی رود فکر می کنم که چه خوب شد که فقط با بابا آمدم ساحل. همه ی فامیل در ویلا خوابیده اند.

راستی، کسی می داند که چرا آیس پک شکلات و نسکافه و قهوه همه یک مزه دارند؟!

 

 

15/1/87

 

نظر خاصی راجع به مسافرتمان ندارم. من برای خودم دیروز و امروز را تعطیل کرده ام و قصد دارم که امروز و فردا را فقط درس بخوانم. کتابهایی که باید می خواندم را تمام نکرده ام. بی حوصله نیستم، اما حوصله ی فکر کردن ندارم. امروز را تا ظهر خوابیدم. بدنم کرخت و خسته است. دلم هوای کوه کرده. شنبه با بچه ها هماهنگ کنیم و برنامه ی یک کمپ دوستانه بریزیم. از دو روز دیگر مدرسه ها رسما شروع می شوند و همه چیز به روال عادی خودش باز می گردد. امیدوارم کسی متوجه نشود در سال جدید من تغییراتی کرده ام. حوصله ی نیلوفر را که اصلا ندارم. نه حوصله ی خودش را و نه حوصله ی میلادش را. دلم برای مدرسه و به خصوص برای کلاسهای ریاضی تنگ شده. امیدوارم در دوروزی که مدرسه نرفته ام اتفاق خاصی نیفتاده باشد وگرنه که بیچاره می شوم.  

 

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 |

حوصله ندارم تقویم را نگاه کنم. نمی دانم امروز چندم فروردین است یا اینکه چند روز به پایان تعطیلات مانده، اما ساعت دقیقا سه بامداد است. قهوه ی ترک غلیظی عصر کار دستم داده. بیدارم.

این پشه های لعنتی دسته جمعی به اتاقم هجوم آورده اند و نمی گذارند که بخوابم. حالا منم و پلکهایی سبک و صدای تیک و تاک متوالی ساعت و صدای سایش روان نویس با کاغذ.

«امینه»ی بهنود حسابی جذبم کرده. من حالا با یک مگس کش و قیافه ای در حد تیم ملی و موهای آشفته در اتاقم به دنبال پشه می گردم. حتی نمی خواهم بروم از کمد اتاق مامان و بابا ویپ را بردارم. فقط خدا عالم است که درست چه وقت از صبح می خواهم بیدار بشوم! فردا ظهر احتمالا قیافه ام در میهمانی دیدنی می شود.

من از قهوه ی تلخ خوردن درس نمی گیرم. اما خودمانیم ها! چرا قهوه ها هم جدیدا تلخ مطلق نیستند؟! قهوه ی عصری که خوردم هیچ هم نچسبید! قهوه ی ترک باید در یک کافه ی تاریک نوشیده شود نه در بسکین رابینز! لعنت بر من که خوابم نمی برد. چراغ اتاقم روشن است. شاید باید مثل سیروس و آرزو شکلات داغ می خوردم. آخر کدام احمقی در بسکین رابینز نوشیدنی گرم سفارش می دهد؟! من و به تبعیت از من سیروس و آرزو. همان شکستن سنتها که گفتم!

همین در حال نوشتن دو تا پشه نفله نمودم! حالا یکی دیگر وز وز می کند. انگار نمی خواهند تمام بشوند. چند ساعتی هست که پنجره را بسته ام. خیلی هم خرچنگ قورباغه می نویسم. راستی، من هیچ وقت نفهمیدم که قورباغه درست است یا غورباقه!؟ سومیت پشه را روی دفترم به دیار باقی فرستادم. نبود؟! تمام نشد؟!

آخر خوابم هم نمی آید. حوصله ی بهنود را هم ندارم. اصلا حوصله ی خواندن ندارم. فقط دلم می خواهد هذیان بنویسم.... و پشه نفله کنم. من شده ام پشه نفله کن یا ایستاده با مگس کش!

خب، به چیزهای خوب خوب فکر کن، نه به سوژه های مضحک داستانت! گوسفندها را بشمار! یک پشه ی دیگر دار فانی را وداع گفت. انا لله و انا الیه راجعون. آخر این پشه ها چطور از توری پنجره رد شده اند؟! لعنت بر همه شان. یکی دیگر روی دیوار با مگس کش رفت به دیدار سایر خدابیامرزها.

فکر کنم قیافه ام به شدت شبیه آدولف هیتلر شده است. واای! بابا بیدار شد! «چیه پریسا!»

«پشه!» و بابا اعصابش به شدت خورد می باشد. من فحش خواهر و مادریست که نثار این پشه ها می کنم. انگار پشه های جهانشهر کوچ کرده اند به اینجا! تیک تاک تیک تاک تیک تاک! ساعت می گوید که انگار سه و بیست دقیقه ی بامداد است. هیتلر درونم می گوید به تینا و لیلا و زهره و همه ی بچه ها missed call بزنم و همه را بیدار کنم! چه حالی می ده!

خب، گویا نسل پشه ها رو به انقراض می باشد. حالا تنها حسی که ندارم خواب آلودگی است. بابا سرش را از پنجره بیرون کرده و سیگار می کشد و بعدش هم در سالن رژه می رود. در توهمات من، نازیها در اتاقم به صف ایستاده اند و من به حالت هیتلرگونه ای دستم را دراز کرده ام بهشان سلام نظامی می دهم. حوصله نوشتن هم ندارم. می روم یک خاکی چیزی به سرم بریزم.

پی نوشت: ساعت پنج و نیم بود که روی کاناپه خوابم برد.

پی پی نوشت: یکشنبه بالاخره می رویم تعطیلاتمان را ادا بکنیم. شمال! معلوم هم نیست که کِی می خواهیم برگردیم!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در جمعه نهم فروردین 1387 |

یک. باورتان نمی شود اگر بگویم چندبار بریده بریده نوشتم و رها کردم. همین حالا. تازه فهمیدم چیزهایی که باید بنویسم امکان ندارد در ذهنم مرتب بشوند. پس بی ربط می نویسم.

دو. به طور مسخره ای از شنا کردن در خلاف جهت حرکت رودخانه لذت می برم. با شکستن سنت ها، به خصوص سنتهای پانزده سالگی به شدت حال می کنم. اصلا انگار که زندگی من پر از این تضادهاست.

سه. یک هایکوی قشنگ: قار قار/می گذرند چند قار قار/چقدر زشت بود/اگر کلاغها/سفید بودند...

چهار. نمی فهمم حالا زمان چیست. ترسیدن؟ نرفتن؟ نگران بودن؟ یا دلتنگی برای تو؟! یا شاید همه!؟

پنج. گفتم که سیزده به در می ترکم. شصت کیلو در یک متر و شصت سانتی متر قد! از قدیم هم گفتند که چاه نکن بهر کسی، اول خودت دوم کسی. این نفرین مهیار است که خرخره ی من را گرفته. بگو، نترس! بگو گردو! بگو توپ قلقلی!

شش. هیچ کدام از کارهایی که باید می کردم را نکرده ام. حالا هِی تکرار می کنم.

هفت. آیا می دانید که اگر کلاغها سفید بودند چه می شد؟! خب، بدیهی است که هیچ کلاغی در آسمان نبود که قار قار کند. همه در قفس بودند. برای فروش! تازه، منِ مترسک هم نبودم.

هشت. دیشب جینگیل(همستر سیروس) تشریف برده بودند داخل ظرف سمنوی هفت سین. با سیروس حمامش دادیم خیلی زشت شد. موش آبکشیده! هِر هِر هِر.

نه. این نیما دهقانی هم گاهی بد نمی گویدها! جدای طنزش. به ما چه کودکی در فقر جان داد؟/معلم هی جریمه بی امان داد/ سپس بابا بدون اسب آمد/ نه در دستش سبد بود و نه نان داد

ده. چهار بیت قبل از آن ابیاتی که در شماره ی قبل نوشتم این بود: به ما چه نرخ بدجور تورم؟/به ما چه صافی افواه مردم/مگر بحثی مهم تر هست هم از/جدال بانو هن با مین و یانگوم؟... دو بیتی بالا هم طنز بود مثلا.

یازده. اینترنت نفتی!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 |

عید دارد اعصاب من را کنده کاری می کند. خانه از مهمان پر و خالی می شود، یا در نیمه های شب من سرم را به شیشه ی ماشین تکیه داده ام و چراغها را نگاه می کنم و مسیر تکراری اتوبان تهران-کرج را. خیلی خوب برای عید برنامه ریزی کرده بودم، همه را انجام داده ام! خاک بر سرم کنند. فقط یک کتاب کامل خوانده ام، رویدادهای جاودان در فلسفه -که نگاه کردن به قطرش نفس آدم را می گیرد- را تازه دستم گرفته ام و تازه رسیده ام به کنفسیوس. درس؟! حرفش را نزنید. حالا نصف عید گذشته و من حتی یک دهم از کارهایم را هم نکرده ام. تازه تحقیق الناز را هم باید برایش ترجمه کنم. بگذریم، گفتم اینها را بنویسم دلتان به رحم بیاید. عید را نه تفریح کرده ام، نه کتاب خوانده ام. فقط میهمانی رفته ام و مهمان داری کرده ام و تا خرخره خورده ام و روز به روز هم به وزنم افزوده می شود و می دانم که تا سیزده به در منفجر می شوم. این هم از تعطیلات مسخره ی من. امسال خیر سرش برای من خوب شروع شده. یعنی سعی می کنم با این همه اتفاقات افتضاحی که دارد در فامیل می افتد من همچنان لبخند بزنم و از تعطیلات لذت ببرم. دلم هوای کویر کرده. می خواهم فریاد بکشم. دلم خیلی چیزها می خواهد. حالا که اینها را می نویسم همه میهمانی اند و من سعی می کنم افکارم را مرتب بکنم و از یکجا شروع کنم. فکر کنم باید ترجمه ی الناز را شروع کنم.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در سه شنبه ششم فروردین 1387 |

چند ساعتی هست که سال نو شده. من سرم را به صندلی تکیه داده ام و به تیرهای برقی نگاه می کنم که به سرعت از ما دور می شوند. هنوز ترجیح می دهم بنویسم که تیرها از ما دور می شوند. درست مثل وقتی که فکر می کردم آنها از ما فرار می کنند. چراغهای دور و نزدیک از پشت یک پرده ی نازک از اشک حالت اثیری عجیبی به خودشان می گیرند. صبح، چند جرقه ی کوتاه، برای نوشتن یک داستان جدید در سرم همه ی پیکره ی داستانم را به آتش کشید، راست می گویی مجید، داستانهای من پیکره ی اصلی مشخصی ندارند. من نمی دانم چه داستانی را روایت می کنم. گویا هیچ وقت نخواسته ام که بدانم. شاید داستان پرداز خوبی باشم، اما قصه گوی خوبی نیستم.

بغضم را نخوردم. به خودم قول داده ام. گذاشتم همه ی آن بغض کهنه در تنهاییم در جمع چهارنفره ی خانواده مان بیرون بریزد. اما همه ی آن چیزی که فکر می کردم بیش از یک پرده ی نازک اشک و دو قطره ی سرد هیچ چیز دیگری نبود. هیچ کس ندید. اگر هم می دید، من تصمیم خودم را گرفته بودم. بی اختیار لبخند زدم. به هیچ چیز. به پوچی خودم. به این نیهیلیسم مسخره که ندانسته تا خرخره در آن فرو رفته ام.

صورتم در آینه بقل ماشین، وقتی که نور درش می افتاد خوب مشخص بود. مسیری که دو قطره اشک طی کرده بودند روی گونه هایم سیاه شده بود. صورت من همه چیز داشت جز معصومیتی که باید داشته باشد، یا شاید من فکر می کردم که باید داشته باشد و گویا اشتباه فکر می کردم.

به خودم آمده ام. شاید شکست هایم همیشه مهم ترین لحظات زندگیم بوده باشند. اما انگار که تصویرم در آیینه به طور مضحکی همه ی وجودم را شکست. به یک واقعیت زشت اما لذت بخش رسیدم. نه در آن لحظه، بلکه از آن روز صبح، بعد از همه ی عید دیدنی ها. گویا من بزرگ شده ام. و واقعا بزرگ شده ام.

شاید این باور یک شکست نباشد، اما انگار که هست. یادتان هست همه ی ترسهایم را؟ همه ی دغدغه های بزرگ شدنم را؟ همه ی تنهایی هایم را؟ به خودم آمدم و دیدم که اینها دیگر تفکرات آینده نگرانه ی من نیستند. من می ترسم، بزرگ شده ام، و تنهایم.  طی یک سال گذشته قلم به دست گرفته بودم و خودم را گول می زدم. اما از امروز دیگر اینطور نخواهد بود. انگار همه چیز یکهو دست به دست هم داد و مرا به وضعیت جدیدم عادت داد. یک حالت استوار که گویا حالا حالاها نمی خواهد دست از سر من بردارد. بله، سال نو شده و من نمی دانم چطور می خواهم با این همه فشار کنار بیایم. روی مسیر خشک شده ی اشکهایم دست کشیدم و صاف نشستم. با خودم گفتم که هنوز تا فردا کلی راه هست. امروز واقعا همان فردایی بود که دیروز ازش می ترسیدم. و این وسط من باید بایستم. چشمهایم را بستم و لبخند زدم. این بار به قیافه ی خنده دار فردا. حافظ هم همین را گفت.

پی نوشت: نوروزتان شاد باد!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در جمعه دوم فروردین 1387 |