تبليغاتX
.: دوشیزه مترسک :.

وقتی کلافه ام، بی حوصله ام، دلم می خواهد سرم را به دیوار بکوبم، یکجوری دلم می خواهد این عقربه های لعنتی ساعت را جلوتر بکشم. اینجور وقتها هست که نه حوصله ی کتاب خواندن دارم، نه نوشتن، نه فیلم دیدن و نه حتی فکر کردن. بیشتر دلم می خواهد وقت را بکشم. این فکر که این لحظه از دست رفت آزارم می دهد! خب برود! به درک! چه کار بکنم؟! باید درس بخوانم! امتحانات ما شروع شده اند مثلا. و من در وقت امتحانات هیچ حوصله ی درس خواندن ندارم. آخر سال است و آخرین لیترهای سهمیه ی کارت سوخت من. حالا وقت را چطوری می کشم؟! هیچی، نشسته ام یک گوشه و محسن نامجو گوش می کنم! که «روزی که شاه رفت، جمهوری یکطرفه شد! روزی که تنها راه آزادی انقلاب بود!» بعد هم می گوید که هنوز بزرگراهها را نساخته بودند! این یعنی خیلی دو نقطه دی!

 

پی نوشت: چرا دولت فکر می کند با واردات می تواند نرخ تورم را کنترل بکند؟!؟ واردات فقط یک مسّکن موقتی است. از ونزوئلا برنج تایلندی وارد می کنیم! همون چاوز دوستت داریم! :ی شبکه ی خبر می گفت که تقاضای برنج در بازار به شدت کاهش یافته است، من هم گفتم آخه کی پول دارد برنج کیلویی ۴هزار تومان بخرد؟! تقاضا می رسد به مرکز زمین به خدا! من قول می دهم.

 

پی پی نوشت: من یکی می توانم سرخوش و عاشق و دیوانه و ۱۵ ساله زندگی بکنم، منتها نمی گذارند که!

 

پی پی پی نوشت: نسل چهارم که هیچ، ببین دیازپام ۱۰ خورانده اند خلق را کلیاتن!

 

پی پی پی پی نوشت: چرا من فکر می کنم همه چیز به من مربوط می شود؟! پی نوشت های این پست مهم تر شدند. من می دانم چه چرت و پرت هایی می نویسم و جالب اینجاست که هیچ اقدامی در جهت پاک کردنشان نمی کنم!

 

پی پی پی پی پی نوشت: پی نوشت(!): علاقه ی شدیدی به جواب دادن نظراتتان پیدا کرده ام!

 

ویرایش/جواب نظر علی:

 این آهنگ محسن نامجو برمی گرده به نشستی که توی یکی از دانشگاهها داشته خیلی قدیمیه اسم اون کنسرت واره ش بودش: چند کلمه حرف حساب. من سی دیش رو از دوستم گرفتم که تووش فیلم دیازپام 10 هم بود. این شعره، آهنگ نیستش. اگه روی نت پیداش کردم حتما لینکش رو می گذارم.
این نظرات به شدت سیر منطقی زده به وجودش و خیلی منطقی شده. الان حرفی برای گفتن نداریم. باید با استاد مشاور علوم سیاسی م مشورت بکنم!! (:دی)
من که گاهی احساس می کنم خیلی بی مصرف هستم. چونکه 15 سال الکی نفس کشیدم هیچ کاری نکردم. بعدش یه نهیب می زنم به خودم و می گم اونایی که می تونستن کاری بکنن چیکار کردن که تو بکنی؟!؟! :دی بعدش همه ی این ناخوداگاه و نجات دادن دنیا و اینا دود می شه می ره هوا.

 

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 |

یکم: نمی دانم از کجا شروع بکنم و فریادهایم را بنویسم. فریادهایم از یک نسل محافظه کار و بی اختیار. یک نسل که همیشه برایشان تصمیم گرفته شده، یک نسل جوان که از شدت نگرانی های محافظه کارانه ی والدین فقط می ترسد. همین نسل خودم که هیچ بخاری ازش بلند نمی شود و من همه ی تقصیرات را کمپلت به گردن نسل سوخته ی شما می گذارم. نسل سوخته ای که سوختگی تا دلهایشان هم نفوذ کرده، نسل دلسوز پدر و مادرهای حاکم بر اندیشه های سیاسی-اجتماعی فرزندان ناقص العقلشان.

 

دوم: مخاطب من پدر و مادرهایی هستند که به قول خودشان با انقلاب سوختند، انقلاب کردند، جبهه رفتند، درد کشیدند اما لااقل خودشان فکر کردند. خودشان با همین حنجره های ترسوی امروزشان فریاد کشیدند که مرگ بر شاه، خودشان گوشت جلوی توپ شدند، خودشان دانشگاه را مهمترین پایگاه تحولات سیاسی کردند و خودشان خودشان بودند. نمی فهمم چرا این فرصت را از فرزندانشان می گیرند. می ترسند. محافظه کارند. اندیشه های غلط سیاسی را به فرزندانشان تزریق می کنند، نرو، رای نده، اشتباه ما را تکرار نکن، اصلا کی گفته که رای در صندوق ریختن تثبیت نظام جمهوری اسلامی است!؟! اصلا هست! من می خواهم این رژیم را تثبیت بکنم. می خواهم همین انقلاب شما را اصلاح بکنم، بابا بگذارید فکر بکنم! بنویسم! - می ترسیم، تو هیچ وقت نمی فهمی که یک پدر چه حسی به دخترش دارد. ببخشید، آقای پدر، پدربزرگ من شما را از سر راه آورده بود؟! نسل اول پدر و مادر نبودند؟! فقط شما نگرانید؟! آهان، پاسخ منطقی هم بلدند بدهند؛ صدای شما به جایی نمی رسد! آقایان پدر و بانوان مادر، صدای شما هم قرار نبود به جایی برسد اما گویا رسید! پس چیز دیگری بگویید، تکرار بکنید که از نسل چهارم بخار بلند نمی شود. چه کسی به این نسل ضدجوش تزریق کرد؟! احمدی نژاد؟!

 

سوم: عصبانی ام. به ندرت بچه هایی پیدا می شوند که حتی علیه پدر و مادرانشان بایستند. چرا که موافق اند. بعضی مسکن های والدین انقدر قوی هستند که نسل چهارم حتی فکرش نمی رود به اینکه بخواهد بجوشد. همه ی دغدغه اش شده کنکور، ورود به دانشگاه برای داشتن یک مدرک، چون در این جامعه استعدادهای افراد با مدرکشان شناسایی می شود. همه ی مطالعه اش شده مجله ی موفقیت و روزهای زندگی و رمان های آبگوشتی. همه ی مسکنی که پدر و مادرها دو دستی تقدیم فرزندانشان می کنند رفاه است و طولانی تر کردن دوره ی مصرف کننده بودنشان. باور کنید مسکن است. افیون است. من نمی دانم فردا چطور می خواهم این جامعه را بسازم. من و یک مشت نسل چهارمی مامانی.

 

چهارم: آیندگانی که پدر و مادرهای امروز برای جامعه تربیت می کنند محبوب آقایان هستند. لال و کر و کور. مسکن هایی که بهشان تزریق شده آنقدر قوی هستند که تا دم مرگ در خلسه فرو ببردشان. فقط چیزی که می ماند تاریخ است که همیشه به این نسل به چشم تحقیر نگاه می کند.

 

پی نوشت: این پست از آدرس: «تهران، زندان اوین، بند سیاسی، بخش کانون اصلاح و تربیت پیش فعالان سیاسی!!» روی وبلاگ پست شده است. :دی

 

پی نوشت: این پست را تقدیم می کنم به امیررضا خوردآزاد به بهانه ی کودکانه ی ترساندنشان. :دی مثل لولوخورخوره.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 |

می دانی، وقتی به فردا نگاه می کنم، انگار بزرگ شده ام. اما از طرفی هم پانزده سال هیچ وقت به چشمم نمی آید. حتی چهل و چند سالگی آقای پدر هم به چشمش نمی آید، اما نگاه کردن به آستانه ی پنجاه سالگی برایش پر از غرور و اقتدار است. همه ی احساسی که از این پانزده سالگی که هیچ به چشمم نمی آید داشته ام یکجور غرور عجیب و غریب است. به خودم افتخار می کنم که گذاشتم بروی. اصلا هر آنچه از زندگی امروزم باید داشته باشم را از دست داده ام و خودم گذاشتم که از دستم برود1. مثل رفتن تو که ماندنت می توانست چقدر پیچیده باشد، برای من که گذاشتم احساسم برود به ناکجاآبادی که برای پیدا کردنش مجبور بشوم رمان عاشقانه بخوانم! بیا بگذریم و فقط برایت بگویم که دلتنگ دختری شده ام که به اندازه ی پیچیدگی های امروزش ساده بود. تو در این سادگی نقشی نداشتی، همانطور که در پیچیدگی ام نقشی نداری. اما نه، انگار که داشتی، با رفتنت تجرد روحی من بکر ماند و احساساتم دست نخورده از من گریزان شد. چه ایده ی جالبی بود این رفتنت. چه حس غرورآمیز مسخره ایست این احمق بودن. می دانی تو؟

 

پانویس:

1. چقدر شبیه بوف کور شدم یک لحظه! :دی "آنچه که زندگی بوده است از دست داده ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود..." من هنوز هم می گویم ادبیات بوف کور فوق العاده است. این کلمه ها... هیچی، دوباره شروع نمی کنم! :دی

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 |

این روزها کتاب خواندن چقدر می چسبد و فکر کردن به امتحانات خرداد چقدر تفلون و نچسب است! می خواستم از چیرگی لذت کتاب دست گرفتن به e-book خواندن بنویسم که منصرف شدم. هرکدامش عالم خودش را دارد. خواستم از «خاطرات دلبرکان غمگین من» بنویسم که دیدم خودم دقیق نخواندمش. چشم بسته خواندمش تا بگویم من هم خوانده ام. فکر می کنم کمی برای من زود بود. راستش این اولین کتابی بود که احساس کردم خواندنش زود بود. به همین خاطر موکولش کردم به آینده.

آخرین روز مدرسه، آخرین روز دوم دبیرستانی بودن هم به سادگی دیگر روزها گذشت. انگار همین دیروز بود که از دلتنگی های اول مهرماه نوشتم و از خالی ماندن جای خاطره ی نیمکت های دونفره در یادم. فکر کردن به این موضوع که فقط دو سال دیگر مانده تا پایان بچه مدرسه ای بودن همه ی تنم را می لرزاند. دنیا در بیرون حصار دوست داشتنی دبیرستان چه طور می تواند باشد؟! هیجده ساله، تنها و ترسناک!

 

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 |

«پرنده ی خار در سینه قانونی ازلی را پی می گیرد. آنچه نمی شناسد و برآن می داردش که خاری در سینه بنشاند و ترانه خوان، به سوی مرگ بشتابد. آن دم که خار در سینه اش می خلد پرنده نم یداند که خواهدش کشت، همچنان ترانه می خواند، ترانه می خواند تا توان سر دادن تک نغمه ای نمی ماند. اما، ما هنگامی که سینه به ورطه ی خارزار می سپاریم، می دانیم. درمی یابیم، و چنین می کنیم. چنین می کنیم.» 

پرنده ی خارزار/کالین مکالو/ترجمه مهدی غبرایی

 

توضیح: هر کتابی باید یکبار خوانده شود، حتی از م.مودب پور. «پرنده ی خارزار» فقط یک رمان عشقی ساده است. چیزی که من جدیدا به شدت بهش نیاز داشتم. تقویت احساسات لطیفم! اینکه چه طور می شود با عشق حال کلیسای کاتولیک را گرفت و خدا چطور می تواند حال آدم را به همان ترتیب -بلکه بدترش- بگیرد. راستی فیلمی هم از این داستان ساخته شده که شاید دیده باشیدش. نکته ی مهم این کتاب ترجمه ی قوی اش توسط مهدی غبرایی است که دو کتاب جدید از او در کتابخانه ام دارد خاک می خورد و گویا باید بخوانمشان!

 

پی نوشت: تخس؟! یا همان تقص خودم؟! راستی چه شد که نوشتم تقص؟!؟ همیشه در زبان فارسی و ادبیات ضعیف و خنگ بوده ام. بگذریم از اینکه دبیر ادبیات امسالمان عقیده دارد باید به یک نویسنده نمره ی ادبیات بیست داد! خیلی خوشحال می زند این دبیر ادبیاتمان! :دی

 

پی پی نوشت: من زیادی عشقی نشده م؟! :دی دی دی دی

 

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 |

داروها را به دنبال یک مسکن ضعیف به هم می ریختم. سردرد از صبح امانم را بریده بود و من هم به جای چند ساعات خواب موثر تمام روز بعد از مدرسه را تا نیمه های شب کتاب خوانده بودم. استامینوفن کدئین دار به وسوسه ام انداخت. چشمهایم برق زد و یکی خوردم. (:دی)

هنوز آنقدرها هم از کودکی ام دور نشده ام. وقتی خوب به خودم نگاه می کنم به این نتیجه می رسم که هنوز هم رگه هایی از یک دختر بچه ی سه ساله در وجودم هست. به خصوص شیطنت های کودکانه ی دختربچه ی تقصی از که چهارسالگی خواندن و نوشتن یاد گرفت و همه ی غم هایش که خودش هم نفهمید از کِی توی دل کوچکش ریخت. غم یک حس کاذب که به مرور حقیقت یافت. غم بزرگ شدن. یک دختر پنج ساله که گاهی خیلی می فهمید و فهمیدنش اعصاب مادرش را به هم می ریخت و حالا بیشتر اعصاب خودش را به هم می ریزد. احمق بودن خصیصه ی خوبیست که من ندارم و به زور خودم را به حماقت می زنم و از این جنبه احمق هستم. چون همیشه برای توجیه چیزهایی که می فهمیده ام احمقانه رفتار می کرده ام و حتما به این شیوه ادامه خواهم داد. اصلا به این روش پناه می برم چون اصولا هیچ عکس العمل منطقی یی پیدا نمی کنم. گاهی چیزهای توی سرم می کوبند و آنقدر محکم می کوبند که اشک از چشمانم جاری می شود. من به ندرت گریه می کنم. این گریه هم از درد است نه احساس، درد کوبش چیزهایی به یک سر پانزده ساله. چیزهایی که ازشان متنفرم. چیزهایی که مغزم را له می کنند و همچنین قلعه های شنی را که در سرم از خیال می ساختم. گلناز تا حد زیادی راست می گفت. فهمیده ام که دنیا از آن چیزی که فکرش را می کرده ام بی نهایت متفاوت است. دنیایی که من خیالش را می کردم در این دنیا گم می شود. در این دنیایی که حتی نزدیک ترین آدمی که می شناسم عقاید محکمش سست می شوند و حتی حرفهای مامان هم زیر سوال می روند. من هیچ وقت نمی توانم به این دیوار سستی تکیه بکنم و بیشتر از تنهایی فردای خودم می ترسم. اصلا مامان می خواهد من را گول بزند. فردا من تنهای تنها می شوم. چون خودم می خواهم اینطور باشد، شاید چون می دانم که باید تنها با همه چیز مواجه بشوم، پس بهتر است بگویم خودم خواستم این تنهایی مزخرف را، نه اینکه تنهایی من را خواست و حتی استامینوفن کدئین دار هم نمی گذارد بی فکر بخوابم.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 |

قطعه تاری که توی گوشم می نوازد، باعث همه ی این اتفاقات شد. به طوری که پرده ی پنجره را کشیدم تا به دلخواهم تاریک بشود؛ جزوه ی احتمال را بستم و چشمهایم را هم. من همه ی این کلیدهای روی کیبورد را از حفظم. وقتی نگاهشان می کنم دیگری اثری از حروف فارسی قرمز حک شده رویشان نیست. می خواهم خورشید پشت این ابرها را همانجا نگاه دارم تا پایین نرود. من از غروب جمعه و سریال شبکه ی پنج و درس های ناخوانده بیزارم. و از همه ی سکوت سنگینی که عصرهای جمعه همه ی این شهر را توی خودش فرو می برد و در وسط این بی کلامی، در وسط این نغمه ی تار و گیتار تلفیقی که با آدم حرف می زند و می گوید از تلخ خندهایت بنویس. از لحظه ای بنویس که دلت می خواهد بی دلیل در همین سکوت نغمه ی بی کلام تار بی دلیل اشک بریزی. تو همچنان می نویسی و با انگشت با احتیاط اشکت را پاک می کنی که نقاشی چشمهایت به هم نریزد و این نغمه دوباره و دوباره در گوشت تکرار می شود. قورتش می دهی، برای هزارمین بار بغض کهنه ات را و چندباره نغمه در گوشت تکرار می شود. تو سعی می کنی پایت را از توی کفش نسل سومی ها دربیاوری اما نمی توانی. یاد این جمله از کتاب توقیف شده ی گابریل گارسیا مارکز می افتی که پیرمرد نود ساله می گفت: «سن آنیست که انسان حس می کند، نه آنچه که دارد.» و تو هنوز درگیر تاریخی هستی که در شناسنامه ات درج کرده اند، هنوز درگیر اعدادی، هنوز فکر می کنی برای آنچه که احساس می کنی، کوچکی.

 

پ.ن. عکس از فوتوبلاگ پیکسل.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 |

تقویم روی میزم دروغ زیاد می گوید. این هفته که تمام شد. فردا هفته ی آخر رفتن به دبیرستانمان است. سال تحصیلی به چه سرعتی گذشت و من به چه سرعتی با سوادتر شدم(:دی)! پایم را که از مدرسه بیرون می گذارم دلم پر می شود از دلتنگی برای نیمکت های دو نفره، برای تینا و روحیه ی پیچیده اش و دلایل نداشته اش برای دوست داشتن. و منِ احمق که برای همه چیز به دنبال یک دلیل منطقی می گردم. و دلیل دوست داشتن تینا را پیدا کردم. دلیل دوست داشتنش این است که نمی توانم برایش دلیل پیدا بکنم. راستش باید باور بکنم که دوست داشتن تنها چیزیست که دلیل نمی خواهد. عشق غیرمنطقی ترین استدلال دنیا برای ادامه ی چرخیدن این کره ی مجنون است. عشق فلسفه ندارد. تینا همان دختریست که در قهوه اش قاشق قاشق شکر می ریخت و رو به روی من توی آن کافه ی تنگ و تاریک نشسته بود و به قهقهه می خندید. و من کنارش هیچ وقت نخواستم به پیچیدگی های احساس خودم فکر بکنم و این همیشه از نقاط ضعف مسخره ی من بوده. اینکه همیشه خواسته ام خودم مشکلم را حل بکنم و مشکل کار اینجاست که همیشه هم تا حدودی موفق بوده ام.

با اینکه هیچ وقت هیچ کس باور نداشته که من هم می توانم پشت این نیمکت ها جا بشوم، به کلی تصور این صورت از خودم که بخواهم این نیمکت ها را ترک بکنم غیرممکن است. مهم ترین جنبه ی بچه مدرسه ای بودن این است که بدون ترس حرف سیاسی می زنم که یا همه از خنده قهقهه می زنند و معلم بیچاره نمی فهمد، یا هیچ کسی نمی فهمد که من چی گفتم. راستی، نگفتم که سیاست اینقدرها هم قوی نیست؟!؟! چون نتوانست دوست من و تینا را از هم بپاشاند(:دی). می دانم روزی که من رای در صندوق بیندازم و تینا کنارم به کار احمقانه ام بخندد همچین هم دور نیست.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 |

اپیزود اول: دیروز/نمایشگاه کتاب

بعد از خریدهای سیروس به سالن ناشران عمومی تشریف بردیم. من دلم می خواست دور خیز بکنم و بپرم وسط همه ی غرفه ها :دی. بیشتر کتابهایی را که می خواستم خریدم. سری هم به اختران کتاب زدم که بسیار شاد شدم.(به دلایل معلومی!) اما نمی دانم درست چه کسی قرار است این کتابها را تا کِی بخواند. فعلا خریدم تا در کتابخانه ام دکور بگذارم. (توضیح: کتابخانه ام جا ندارد. باید چند قفسه بهش اضافه بکنم!) قیافه ام در میان غرفه های شلوغ بسی دیدنی بود. یعنی هر کسی در سالن ناشران عمومی بود و مرا می دید می فهمید که دوشیزه مترسک هستم. یک دختر بچه با یک کوله پشتی بزرگ بر دوش که شال سرش دائما از سرش می افتد و چشمهایش از دیدن این همه کتاب کنار هم برق می زند. :دی

 

اپیزود دوم: دیشب/خانه

جنازه ام به خانه رسید و با جنازه ی جینگیل مواجه شد. سیروس به سرعت از جلوی چشم من دورش کرد و در حیاط خانه به خاک سپردش. با درد مرد. اما من دیگر گریه نکردم. فقط اینکه دلم برایش تنگ می شود. کتابها را بی حوصله روی کاناپه رها کردم و خوابیدم.  

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 |

مثل مار روی کتابهای مدرسه چنبره زده ام و باز هم انگار نه انگار. قیافه ام شبیه به انیشتین می شود وقتی که درس می خوانم. آشفته ترین حالت ممکن را به خودم می گیرم، شلخته لباس می پوشم و اتاقم بازار شام می شود. موهایم دور و برم می ریزند و خلاصه که مثلا من درس می خوانم. رفتن به نمایشگاه کتاب با وجود این همه درس و امتحان به رویایی دست نیافتنی می ماند و آن همه کتاب به سراب. ببینم، سر بنده کِی خیال خلوت شدن دارد؟! همه چیز از تابستان امسال شروع می شود و اگر خوش بین باشیم تابستان ۸۹ تمام. در تابستان مذکور گویا قرار است من تمام بشوم. تازه مهرماهش هم هیجده سالم تمام می شود. وای قرار است در این دو سال چقدر بزرگ بشوم خودم خبر ندارم! یک کتاب دستم گرفته ام که معلوم نیست کِی می خواهد تمام بشود! خب، حالا یکی هم کتابهایی که در لیست خریدم هستند را بخواند! در این تابستان هم که باید مدرسه برویم! کلا باید برویم بمیریم! فقط هم بلد است بخوابد! پریسا را می گویم. راستی، چقدر دلم خواب می خواهد!

پی نوشت: جینگیل(همستر سیروس) دارد می میرد. من به گونه ای باورنکردنی در حال اشک ریختن می باشم.

پی پی نوشت: خداییش عنوان را نگاه بکنید! کلیله و دمنه شد!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 |

برای مجیدی از سرزمین اسطوره/روزت مبارک(!) :دی

دود غلیظ سیگارت مرا به وسوسه انداخت که یکی روشن کنم. از آیینه ی کنار دستم به خوبی مشخص بودی. من پشت چراغ قرمز توقف کردم، دود سیگارم را بیرون دادم و از پشت عینک دودی به آیینه زل زدم. سیگار را گوشه ی لبهای قرمزت گذاشته بودی و انگار که خودت را در آیینه ورنداز می کردی. مسیر حرکت دوقطره اشک روی گونه هایت سیاه شده بود. تور سیاه روی سرت را عقب تر کشیدی، برگشتی و در صورت آرام پریچهر لحظه ای درنگ کردی بعد دست در موهایت بردی و یک دسته از آنها را توی صورتت ریختی. پک عمیقی به سیگارم زدم که چراغ سبز شد.

من چشمهایم را به جاده دوخته بودم -نه- انگار که دائما به تو نگاه می کردم. هوای تهران ابری بود. عینک دودی بیخودی روی دماغم سنگینی می کرد. برش داشتم که زنم از دستم گرفتش و در قابش گذاشت. چقدر بیخود باسلیقه بود!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 |

ساده دیدن پیچیدگی ها قابلیت فوق العاده ایست که من ندارم. کلیشه نمی بافم؛ گاهی از خودم خجالت می کشم. به این فکر می کنم که چقدر برای شاد بودن بهانه دارم و چقدر برای شاد نبودن ضعیف و پوکم.

خجالت می کشم شانه ی بچه هایی را بگیرم و باهاشان قطار بازی بکنم که محکوم اند در پرورشگاه زندگی بکنند، خجالت می کشم چرا که تراژدی نوشته هایم تماما بهانه است. انگار با نگاشتن روزهایم ترسها و اندوههایم را پررنگ می کنم و این هیچ خوب نیست.

آنقدر که وبلاگ نویسی ام حاشیه داشت، ننوشتنم نداشت. حتی گفتن این حرف که حرفهایم تکراری شده اند خودش یک تکرار چندش آور است. دیگر کمتر حوصله می کنم که بنویسم. من نویسنده نیستم. اگر من نویسنده باشم شما اسم تولستوی و همینگوی و کافکا را چه می گذارید؟! به نسرین هم در کارگاه دو نفره ی نگارشمان گفتم که هر کسی که صرفا می نویسند، نویسنده نیست. من یک دختر پانزده ساله ام که گاهی قهر می کند، گاهی عصبی می شود، گاهی خودش را لوس می کند، گاهی می ترسد و فقط بلد است بنویسد. بلد است دغدغه هایش را با خودنویس سیاه پررنگ تر از روزهای شادش جلوه بدهد. فقط بلد است جوهر سیاه لحظه های –به نظر خودش- تلخش را روی خوشبختی رنگارنگش بچکاند.

 

پی نوشت: وقفه ای که داشتم را باید با خودم تنها می ماندم. تنها ماندم. نتیجه اش برای دیگران محسوس نیست، هیچ وقت نبوده. دیگر مثل دیروز حوصله ی نوشتن ندارم. پیر شده ام. :دی
نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 |

نوشتن من شده یک سلسله سفسطه بافی که محض خالی نگذاشتن عریضه تف می کنم روی کاغذ. باید خودم را پیدا بکنم.  بگذارید به حساب تنش های ۱۵ سالگی ام. بگذارید به حساب یک وقفه ی کوتاه در وبلاگ نویسی ام. می دانید، حریم خصوصی من حتی به چهاردیواری اتاقم هم محدود نمی شود. باید بروم. از خیلی وقت پیش باید می رفتم. یادداشتهایم نمی گذارند خودم را پیدا بکنم. باید با خودم تنها باشم، با خودِ خودِ خودم.

 ویرایش(۸/۲/۸۷): هر چقدر دلتان می خواهد اظهار نظر کنید. : دی

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در جمعه ششم اردیبهشت 1387 |

زندگیم گاهی وقتها به اندازه ی تنهایی پنهان درونم پیچیده می شود. گاهی خودم هم متوجه ی این احساسات ناب و ساده نمی شوم. زندگی چه می تواند باشد؟! یک خواب؟! یک تصور غلط از اجرامی که واقعی نیستند و یک احساس پوچ تنهایی درون؟ زندگی هر چه باشد تا امروز گذشته و خواهد گذشت. من هرگز نخواهم توانست در زمان خودم را خاک بکنم.

 

پی نوشت: داستان «تندیس سرخ» خودم را روی مجله ی اینترنتی کافه داستان بخوانید.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 |

ثانیه های من به طرز دیوانه کننده ای پر از دلهره شده اند. دلهره ی چیزهایی که حالم از تک تکشان به هم می خورد. دلهره برای فردا و فرداها. نه، ترس نیست. همان دلهره ی مسخره ایست که چند ماه پیش هم بهش دچار بودم. فکر کنم باید همه جا جار بزنم که تنهایی ام را دوست دارم. لطفا مرا به حال خودم رها بکنید. نفس هایم کوتاه و دلهره آور است و چیزی در دلم جنب و جوش می کند. می دانم که این حالت مضطرب هم یک روزی از من رخت می بندد، منتها کِی؟! خدا داند. یک حس عجیب با یک قیچی افکار همیشگی ام را سانسور می کند و به یک جای دیگر می چسباند. به یک سلسله از افکاری که به نظر من همیشه خنده آور بوده اند. می ترسم. می ترسم یک روز خودم را فراموش بکنم. نه، هرگز اینطور نخواهد بود. قلب ضعیف من به زور برای خودم می تپد، چه برسد که یکی به زور بخواهد مورد تپش این قلب سرد و سنگ قرار بگیرد. قلبی که گاهی در عین افتخار از داشتنش خجالت می کشم! جیغ می کشم که می خواهم تنها باشم. خواهش می کنم نرم و آهسته هم به سراغ من نیایید. چینی تنهایی من هیچ هم شکننده نیست.

 

پی نوشت: من زندگی را با همه ی تضادهایش، با همه ی تفاوتهایم و با همه ی تظاهرهای خودم دوست دارم. من عوض نخواهم شد، این یادداشتهای ناخودآگاه من است. من کلا آدم فوق العاده شاد و هدفمندی هستم، این را همه ی اطرافیانم تایید می کنند. نوشته هایم هیچ وقت از قالب نوشتاری شان بیرون نیامده اند. حتی با دنیا هم مشکلی ندارم، همانطور که دنیا با من مشکلی ندارد. من فقط با خودم مشکل دارم، با همین ناخودآگاهم. عوض نمی شود. تا ابد هم همینطور می ماند.  

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 |