تبليغاتX
.: دوشیزه مترسک :.

می خواهم تنها باشم. حالم از همه ی آدم های زنده ی اطرافم به هم می خورد. حتی از خودم که گاهی شبیه همه شان می شوم. انقدر شبیه که نمی توانم تمایزی میان خودم و آنها قرار بدهم. حالم از هم سالانم و علایق مسخره شان به هم می خورد. من از خیابان گردی بیزارم. وراجیهای مداوم پشت خط تلفن اعصاب مرا خرد می کند. خب، تابستان هم شروع می شود و غرغرهای من هم! من دلم می خواهد روی تخت خوابم دراز بکشم و همه ی روز را کتاب بخوانم، موسیقی گوش بکنم و بنویسم. به مامان هم کمک بکنم و از خانه بیرون نروم. من دلم می خواهد برای هیچ کسی مهم نباشم و هیچ کسی از من خبری نگیرد. این یعنی تعطیلات به سبک من. آرامش فکری. دور از دوستانم و همه ی این آدم ها. شما اسمش را هرچه می خواهید بگذارید. انزوا طلبی محض، مردم گریزی، دیوانگی و یا بی معرفتی به دوستان و قدر ندانستن محبت هایشان. از این آدم ها خسته ام. آدم های اطرافم مرا از خودم جدا می کنند. دلم برای خودم و غرغرهایم تنگ شده. می خواهم تنها باشم.

پی نوشت: صفحه نظرات وبلاگهای بلاگفا به طور مسخره ای برای من باز نمی شود!

پاسخ به حمید: به نظر من آدمهایی که فکر می کنند خودشان را شناخته اند احمقند. ببین دوست عزیز، اگر مغز انسان آنقدر ساده بود که می توانست از آن سر دربیاورد، هنوز آنقدر احمق بود که نمی توانست آنرا بفهمد. من نگفتم هدایت را می شناسم یا هگل را. و هیچ وقت نگفتم حافظ را بدون غلط می خوانم. راستی این «راه درست زندگی» چی هست؟ این همان چهارچوب تعریف شده ی شما نیست که درش از من می پرسید چرا من فکر می کنم از سنم بزرگتر هستم؟ من عاشق نوشتن هستم و هر دختر 15 ساله ای را می توانید پیدا بکنید که به چیزی علاقه داشته باشد و بی آن چیز احساس بدی بهش دست بدهد. بیهوده زندگی کرده ام چون یک ربع از عمرم انگار گذشته و من شاید خیلی کار می توانستم در این یک ربع بکنم. «درست زندگی کردن» برای من یعنی طوری زندگی بکنم که می خواهم. شما هم کمی به این حرفها فکر بکنید. من به همه ی حرفهایتان فکر کرده ام، چون اولین کسی نیستید که همچین حرفهایی می زنید.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در جمعه سی و یکم خرداد 1387 |

اینکه می خواهم یک دفاعیه بنویسم یا یک تحمیدیه¹ را دیگر شما باید بگویید. دفاعیه شاید به خاطر اینکه با همه ی فراز و نشیب هایش، با این سیر نزولی که بعضی ها می گویند در پیش گرفته من همچنان اسمش را می خواهم نجات دهنده بگذارم. لااقل نجات دهنده ی خودم. ساده است. ادبیات!

ادبیات نجات دهنده ی آدمهاست. نجات دهنده ی هر نوع بشری که در هر حالت روانی بهش پناه آورده است؛ یا خودش نوشته و یا خوانده. مثلا هیچ چیز مانند اشعار سهراب سپهری در زمان آشفتگی به من آرامش نمی دهد. یا هنگامی که پر از دلهره های غریبم، حافظ شدیدا کمکم می کند. کلا" ادبیات، آنهم ادبیات به سبک ایرانی به نظرم کامل ترین مجموعه ی داروخانه ایِ اعصابِ کسانیست که می خوانند و می نویسند و یا به دنبال اتفاق خارق العاده ای به این دو گروه می پیوندند. من هم می پذیرم این سیر نزولی شاخه ای از ادبیات را. رمان نویسی فلاکت بارمان را می پذیرم و گرایش مردممان را به این سبک از نوشته ها. اینکه این روزها بیشتر مردم به دنبال راحت الحلقوم هستند تا بخوانند و از نخواندن دچار عذاب وجدان نشوند. ترجمه های امروزمان بسیار قوی تر از دیروز شده اند اما هنوز هم بیشترین تجمع در کتابخانه ی عمومی دخترانه ی کانون در قفسه ی رمان ایرانی است و من حاضرم قسم بخورم که دست هیچ کدام از امانت گیرنده ها به برداشتن از بزرگ علوی، سیمین دانشور، عباس معروفی و اینها نمی رود. راحت الحلقوم هایی که بیشترین متقاضی را در کتابخانه ها دارند پر ورق ترین ها و از نوع ادبی، ضعیف ترین ها هستند. من یک رمان امروزی هزار صفحه ای را در یک روز تمام می کنم. اما نمی دانم چرا هر داستان کوتاه مجموعه داستان حافظ خیاوی را بیست بار می خوانم.

در کتاب زبان فارسی ما نوشته اند که نوشتار شکل خودش را حفظ می کند و این گفتار است که به مرور زمان دستخوش تغییر می شود. من نمی فهمم مودب پور رمانهایش را نوشته یا اینکه حرف زده؟! البته نمی شود از اینجور نویسنده ها ایراد گرفت، چون کتابهایشان پیام هایی دارند. بیشتر باید از خوانندگانشان ایراد بگیریم که متاسفانه متوجه پیام داستان هم نمی شوند.  

ادبیات. البته برای من همان است که ده ها سال پیش هم بوده. من ادبیات را با بوف کور هدایت و پریچهر مودب پور و شاهنامه ی فردوسی و ابله داستایوفسکی دوست دارم و با همه ی کتابهایی که به زور خودم را هل می دهم تا به آخرشان برسم و با همه ی آنهایی که حالم از خواندشان به هم می خورد و با همه ی آنهایی که بارها و بارها می خوانم و هنوز برایم تازه اند. نوشتن همیشه مهم ترین دلمشغولی من و لذت بخش ترین کار اوقات فراغتم بوده و هست و من این را مدیون این واژه ها هستم. من این ثبت افکار امروزم را برای سالهای آینده ام مدیون این کلمات هستم. این آرامش بعد از طوفانی را که پس از نوشتن در همه ی این کلمه هایی که هنگام نوشتنشان قرار نداشتند ساکن می شود را مدیون ادبیات هستم. و بارها و بارها این حرف دولت آبادی را تکرار می کنم: آنچه مرا از پای در می آورد ناممکن بودن نوشتن است...

 

پانویس: 1. معادل فارسی تحمیدیه چی هست!؟ من هر چقدر که فکر کردم یادم نیامد!

 

پی نوشت: می گویم، غرغرهای من با مقداری امتحانات دانشگاهی و یک بستنی خنک زیر کولر می چسبد ها؟! نه؟! :دی

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 |

خب این هم از سوت پایان امتحانات خرداد. حالا من مانده ام یک اتاق نامرتب و کلی کتاب ناخوانده و تنها یازده روز تعطیلات تابستانی به لطف اینکه کلاسهای دبیرستان از هشتم تیرماه گلوله آغازشان شلیک می شود. همین باعث می شود که دلتنگی ام برای مدرسه تا حد زیادی برود بر باد. اما باید بگویم که دلتنگ چنین روزی خواهم شد حتما. آخرین روزی که دانش آموز دوم دبیرستان بوده ام. دیگر حوصله ی نشستن و برنامه ی تعطیلات ریختن را ندارم. پارسال که می خواستم کلی کار انجام بدهم چه کردم؟! امسال هم مانند پارسال است. با این تفاوت که من در هیبت یک تجدیدی سه روز در هفته را باید به مدرسه بروم. دیگر اصلا مجال غر زدن نمی ماند انگار. روزها تند و تند از پی هم می گذرند و وقتی به خودم بیایم تابستان هشتاد و نه شده و من مانده ام و یک دنیا ترس و دغدغه ی تمام شده و یک دنیایی که تازه می خواهد شروع بشود. دنیای بیرون از حصارهای دبیرستان و دبیرستانی بودن.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 |

نمی دانم برای بار چندم اینها را می نویسم و پاک می کنم.

سین، لام، الف، میم

به تو، به همه ی چروکهای روی پیشانی ات، به همه ی تارهای نقره فام روی شقیقه ات، به همه ی موهای سبیل دوست داشتنی ات. همان سبیلی که بی آن برایم تعریف نشده ای. سین، لام، الف، میم به قلب بزرگت و به اشکهایت که هرگز ندیدم و تنها صدایشان را شنیدم وقتی که مامان بزرگ هم به دنبال بابابزرگ رفت. انگار که سیل آمد و من را توی خودش غرق کرد. من که سیاهپوش گوشه ای زیر درخت توت ایستاده بودم و به چهره ی جدی بابابزرگ روی سنگ قبر خیره شده بودم. یک بابابزرگ دوست داشتنی که خیلی زود از پیش من رفت. چقدر بچه بودم من! چقدر پاک بودند اشکهایم. چقدر فکر می کردم بزرگم. چقدر عجله می کردم. تو هیچ وقت نگفتی که عجله نکن، تو هیچ وقت نگفتی این دختر بزرگتر از تو کیست که اینقدر سرت فریاد می کشد: بزرگ شو! تو هیچ وقت نگفتی بوف کور خواندن برای یک دختربچه ی دوازده ساله زود است. تو تنها کسی هستی که هیچ وقت نگفتی که من می فهمم. چون می دانستی که نمی فهمم. می دانی که من پوکم. می دانی که درون من یک دختر دوم دبیرستانی ساده پنهان است که یک سال زود مدرسه رفته. می دانی که من برای آن چیزی که نشان می دهم کوچکم. هیچ وقت نگفتی نباش و این تنها جنبه ی وجودی توست که می پرستمش. تو تنها کسی هستی که حماقت من را و همه ی این شخصیت مزخرفی که برای خودم ساخته ام را باور داری. نمی دانم چطور بگویم. تو اینطور فکر نمی کنی که من از خودم بزرگترم، تو می دانی که همه ی این بزرگتر بودن، همه ی این خصوصیات غیرمتداول در دختر پانزده ساله ات مال خودش هستند. خب تو باید بهتر بدانی. تو مثل مامان گول حرفهای بزرگانه ی من را نمی خوری، تو به زور من را در چهارچوب پانزده ساله ام زندانی می کنی و چقدر خوشحالم که لااقل پیش تو همینم که هستم. نه دختری که برای بزرگ شدن عجله می کند. من عجله ام را می کنم و تو من را در قالب اعدادی که در شناسنامه ام درج کرده اند با همه ی این خصوصیات بزرگتر از این قالب می پذیری. پانزده ساله اما عجیب. پانزده ساله اما بزرگتر. پانزده ساله اما متفاوت از پانزده ساله ها، پانزده ساله اما پریسا، پانزده ساله اما دختر من. خب، این دختر توست. اولین و آخرین دخترت. دختر وسطی ات، دختر ارشدت، فرزند کوچکت. همانی که همین حالا که در کاناپه غرق روزنامه شده ای و خوب می توانی من را اینجا ببینی، دارد آهسته آهسته بغض توی گلویش را رها می کند که ترک بردارد. اما نمی گذارد که بشکند. خب، تنها دختر توست و قرار نیست به این زودی ها ناامیدت بکند. می داند که باید بجنگد، محکم و استوار. می داند که هنوز کلی راه مانده، می داند که باید قدم هایش را محکم بردارد. می داند که تو محکم پشتش ایستاده ای، می داند که همیشه هستی اما هیچ وقت خودت را نشان نمی دهی که استقلالش را زیر سوال نبری.

خب، این همان دختر کوچولوی توست که می خواهد ورودت را به پنجاهمین(مقصود پنجمین است :دی) دهه ی زندگانیت تبریک بگوید و مداد قرمزش را روی کاغذ فشار بدهد که ناامیدت نمی کند و پایین یادداشت های کودکانه اش هم بنویسد:

 

تقدیم به آقای پدرترین آقای پدر

 

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |

صحنه ی پنجم!

دوربین  یک دختر دبیرستانی را نشان می دهد که یک کیف صورتی روی دوشش انداخته، جلوی دماغش را گرفته، بام ساختمان رو به روی دبیرستان را قیر و گونی می کنند. دوربین همینطور دنبالش می کند تا اینکه وارد حیاط کوچک مدرسه می شود. یکی از بچه ها صدایش می کند، دوربین می رود سمت دختری عینکی.

 

صحنه ی شش و نیمم!

دوربین داخل حیاط مدرسه، جلوی آزمایشگاه روی دو تا نیمکت را نشان می دهد که اطرافش پر است از دانش آموزان آشنای کلاس دوم ریاضی 2. او روی یکی از صندلی های دبیران که توی حیاط است و آقای نجفی رویش می نشیند نشسته است و دائم تکرار می کند که حالش از زبان فارسی به هم می خورد. همه ی بچه ها تایید می کنند. او به قهقهه می خندد. همه می خندند. همه شان با هم آخرین زورهایشان را می زنند که کتاب را مرور بکنند. بوی زننده ی قیر توی دماغ همه شان هست. همه از بوی قیر ناله می کنند. یکی می گوید که افشین در کلاسشان برای پیش دانشگاهی ها کلاس گذاشته است. او تایید می کند و به قهقهه می خندد. لیلا می گوید که آقای دهدار لباس خواب پوشیده است و همه می خندند.

 

صحنه ی صد ممیز بیست و چهار!

دوربین سالن امتحانات را نشان می دهد و روی برگه ی او زووم می شود. خطش بد نیست. اگر حوصله بکند بی عیب تحریری می نویسد. برگه اش چند جا خط خطی شده. به زهره نگاه می کند. دوربین دختری را نشان می دهد که عینک زده و روی یکی از صندلی های چپ دست ها نشسته، انگار جوابهایش را مرور می کند. زهره بلند می شود. او هم. با هم برگه هایشان را می دهند. از پله ها پایین می روند. زهره می گوید: «گند زدم.» او هم تایید می کند و بلند بلند می خندد.

 

صحنه ی دویست هزار و یازده میلیون و هفتاد و پنجم!¹

دوربین از پشت سر یک دختر دبیرستانی را نشان می دهد که روپوش سورمه ای اش مقدار خاکی است و کیف صورتی به دوش دارد و در پیاده رو راه می رود و چلچراغ می خواند. گاه چلچراغ را می بندد و جلوی پایش را نگاه می کند که زمین نخورد. چلچراغ را می بندد. با خودش فکر می کند. انگار که در فکرش می نویسد: «باید از دلتنگی هایم برایت بگویم... جز یک سری دغدغه ی مزخرف، دلم یک شکست عشقی می خواهد...» و با خودش می خندد. دوربین او را نشان می دهد که کلید در قفل انداخته و وارد خانه می شود و دوربین را پشت در جا می گذارد. دوربین سوار هلیکوپتر می شود و از بالا شهر را نشان می دهد و در تصویر دختری که کیف صورتی به دوش دارد و روی پشت بام ایستاده است به خوبی مشهود است.

 

پانویس:

۱. هرکس این عدد را بنویسد، جایزه می گیرد.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 |

برای خاطر خدا، من عوض شده ام؟! شده ام یا نه؟! از تو پرسیدم شاید چون تو بهتر از هر کس دیگری می دانستی. طفره نرو، من عوض شده ام؟! «تو فقط بزرگ شدی.» بزرگ شده ام؟ من؟! خدای من! احساس می کنم که یک بیگانه ام. با خودم. هیچ یادم نیست که من دوازده ساله بوده ام آن روزی که تو را شناختم. من بزرگ شده ام؟ خب شده ای دیگر لعنتی! انقدر بزرگ شده ای که او هم برایت بیگانه است. پس یا تو با خودت بیگانه ای یا او برای تو بیگانه است. «افکارت قبلا خیلی بیشتر از سنت بودند.» بغض بغض بغض. تو از کجای افکار من خبر داشتی؟! تو مگر در ذهن من بودی؟! فکر فکر فکر. من هنوز هم برای سنم زیادی ام. «ولی الان می شود گفت که دیگر کاملی. از این بالاتر که نمی شود بروی!» می شود می شود می شود. تو بالاتر را نمی بینی. همانطور که منِ پانزده ساله را کامل می بینی. من هیچی نیستم. بفهم. من بزرگ شده ام؟ من فقط بزرگ شده ام؟ این بزرگ شدن لعنتی تا کِی ادامه دارد؟ من یکسال است که یک متر و پنجاه و نه سانتی متر ارتفاع دارم. تمام نشده؟! نه! دلم تنگ شده برای تو. دلم تنگ شده برای خودم. برای همان کسی که امروز با او بیگانه ام. تو یا خودم؟! دلتنگ تو شده ام. ببخش مرا. به خاطر بزرگ شدنم. به خاطر اینکه امروز نمی توانم دوستت بدارم، آنقدر که آن روزها دوستت داشتم.

 

پی نوشت: نظراتتان را در پست قبل جواب داده ام.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 |

*

«شهرناز» را یحیی دولت آبادی نوشت. یادم نیامد. خب چه کار بکنم؟! عوضش هندسه ی امروز بدک نبود. تعطیلات چند روز پیش تمام شد. یک جور تعطیلات عجیب که من فقط در خودم بودم و نخواستم که لذت ببرم و فقط فکر کردم و به نتایج جالبی رسیدم که ابدا نمی خواهم بیانشان بکنم. حالا حس بهتری دارم. یک جور حس خالی بودن، مثل حرکت در جاده های بیابانی استان مرکزی، مثل همان حسی که می گفت حتما از لای این جعبه ی کادویی یک برگ کاغذ بیرون می افتد که توش چیزهایی را نوشته که از قبل می دانسته ام و مثل حسی که ملودی آشنای کوکی در من ایجاد کرد، حس بی دلیل بودن، بی بهانه بودن، بی دغدغه بودن، لااقل برای خاطر بودن تو و برای خاطر یکجور دوستی عجیب و غریب که من هیچ وقت نمی توانم بفهممش و فقط دوستش دارم.

 

**

و کشمکش ها و آشفتگی های اخیرم را هیچ وقت اینجا بازگو نخواهم کرد. همه را نوشته ام، برای خودم. و اشتباه کردن کافیست. من در درست کردن اشتباهاتم استادم، اما هنوز بلد نیستم که اشتباه نکنم. من یک احمقم.

 

***

اسپاگتی سرد مزه ی یک جور لاستیک فلفلی با قارچ و فلفل دلمه ای می دهد. حالا هر چه من بگویم این بشقاب نمی رود در آشپزخانه که گرم بشود. پس همینطوری می خورمش. من عاشق خرد کردن گوشت هستم. مثل قصاب ها. من جدیدا خیلی می خورم، نه؟

 

****

چرا من و تو و او نمی توانیم در چهارچوب اجتماع جا بشویم؟! می دانم فقط یکبار زندگی می کنم و باید خودم را در قالب یک پانزده ساله ی معمولی جا بدهم، اما نمی شود. من کوچک نمی شوم و کفشهای این مردم و عادتهایشان برای پای ذهنم تنگ هستند. من دلم می خواهد دمپایی پلاستیکی کودکی ام را بپوشم. آنجور که دمپایی پای چپ را به پای راست بکنم و دمپایی پای راست را به پای چپ. و روی لی لی افکارم بپرم و دائم زمین بخورم.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 |

بیا با هم بترسیم. از چه؟! بترس، بترس بترس... از بیرون از چهاردیواری اتاقت. از همین دیوارهایی که دارند به هم نزدیک تر و نزدیک تر می شوند. اصلا تو باید بترسی! همه باید بترسند. اینجا سرزمین ترسوهاست. اینجا سرزمین آدم های لال و دیازپام خورده و ترسو است. جای شجاع ها کجاست؟! آب سرد کن برای نوشیدن آب خنک. بیا بترس، محض رضای خدا. تو هم ترسویی، تو مثل سگ می ترسی، از همه چیز، تو حتی از خودت هم می ترسی، تو از دیوارهای بلند زندان رجایی شهر که نزدیک خانه تان است و روی دیوارش نوشته: «خطر تیراندازی، توقف مطلقا ممنوع.» می ترسی. راستی، شنیدی که معلم جغرافیا می گفت زندان رجایی شهر هفت طبقه زیر زمین است؟! تو می دانی طبقه ی هفتم زیر زمین جای چه کسانی هست؟! جای آدم هایی است که از لولوخورخوره های زیرزمین آن خانه ی ویلایی قدیمی مان نمی ترسند، حتی از تار عنکبوت هایش، حتی از شیشه های بنزینی که مامان تویشان آبغوره نگه می داشت. طبقه ی هفتم جای شجاع هاست. تو ترسویی! تو از نمره ی زیر هم هیجده می ترسی! تو همین الان هم می ترسی، همین الان موس را گرفتی روی چند خط از همین یادداشت و پاکش کردی. تو جدیدا سخت خودت را سانسور می کنی. خاک بر سرت بکنند. خودت گفتی هیچ وقت دچار خودسانسوری نمی شوی! ببین، دیدی؟! کم کم بزرگتر می شوی و به هیجده سالگی نزدیک تر و به دانشگاه نزدیک تر و به لیست سیاه خیلی نزدیک تر و می روی داخل شکم خودسانسوری، شبیه دو تا قلاب می شوی که تویش سه نقطه است. مترسک بزدل! همان مترسکی که از کلاغها می ترسد. من، خود تو. برو بمیر. شبیه آدم بزرگها شده ای.

 

پی نوشت: این یادداشت جدیدی نیست، پس نگذارید به حساب آشفتگی های چند روز اخیرم. توضیح می دهم به زودی. اما اینبار بیشتر دقت می کنم

 

پی پی نوشت: می شود توضیح ندهم چرا دو تا از پست هایم را پاک کرده ام؟

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در شنبه هجدهم خرداد 1387 |
با اینکه هیچ چیزی برای امتحان یکشنبه نخوانده ام، اما این تعطیلات مزخرف کِی می خواهد تمام بشود؟

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در جمعه هفدهم خرداد 1387 |

خواستم که بفهمم. نشد انگار. نتوانستم. زده بود به سرم. گفتم که. من فراموشکارم و احمق. من نمی فهمم چه کار می کنم. من هیچ منظوری ندارم. من یک بچه ی پانزده ساله ام که اندازه ی مرغ هم نمی فهمد. من دیگر به خودم افتخار نمی کنم چون به تنهایی آدم ها احترام نگذاشته ام. پس به تنهایی خودم هم نمی توانم احترام بگذارم. من هیچ فرقی با بقیه ی آدمهایی که تقاضای ساده ی تنها بودنم را نمی پذیرند ندارم. حالا هم هرکاری که دلت می خواهد بکن و لطفا به من توجهی نداشته باش. این همه ی چیزیست که می خواهم.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در جمعه هفدهم خرداد 1387

یکم: وقتی که نوشتنم نمی آید بیشتر از هر وقتی دلم می خواهد بنویسم. همیشه هم چرت ترین حرفهای ممکن را وقتی زده ام که بی حوصله بوده ام. دلم می خواست از دوم خرداد بنویسم. از همین خردادماهی که چلچراغ تیتر زد: بنویسیم خرداد، بخوانیم پیروزی. گفتم باشد. نوشتم خرداد خواندم پیروزی.شما هم بنویسید نرخ تورم بیست درصد، بخوانید دو دهم درصد.

 

دوم: دنیا طوری به نظر می رسد انگار که خدا مرخصی رفته است هاوایی. بنویسید پنت هاوس بهشت، بخوانید هاوایی.

 

سوم: اگر قرار بود بیشتر از یکبار زندگی بکنم، یکبارش را حتما یک روسپی می شدم. نمی دانم چرا. شاید دلم می خواهد حس بکنم دقیقا چطور می شود هرز رفت. در ضمن هیچی نمی خواهد بنویسید!

 

چهارم: ممنونم که با همه ی حماقتم، با همه ی ندانم کاری هایم و با همه ی عقاید مسخره ام تحملم می کنی و من هیچ سعی نمی کنم عوض بشوم. تو هم نشو. می دانی با تو ام؟! بنویس دغدغه ی دوستی، بخوان تلاش برای نگه داشتن یک دوستی صاف مثل آب معدنی.

 

پنجم: من برای خودم زیادی ام. نیستم؟! بگذارید از اینجا شروع بکنم. از همینجا. از خودم. بنویسید دوشیزه مترسک، بخوانید پریسا عظیم زاده.

 

ششم: امروز روز اوست و من همینجا ایستاده ام، با همه ی تنهایی ام، با خاطره ی نبودنش و قصه های شیرین بودنش و یک دنیا علامت سوال و یک بغض کهنه و یک مَن، خودِ خودم، همینجای همینجا، نه مثل همیشه، برای اولین بار، تولدش را بی بودنش جشن می گیرم. با آرزوی این که شانزدهمین بهار زندگانی اش به میل خودش زودتر به سر رسد. بنویسید دوست من، بخوانید پانیذ.

 

هفتم: مرگ بر شبکه ی هوشمند! من به همه ی جوانان پیشنهاد می کنم از اینترنت هوشمند استفاده نکنند. اینترنت هوشمند با آن شماره ی وسوسه انگیز 909 اش که بر در و دیوار این شهر حک شده مرا تا یکماه به تحریم اینترنتی محکوم کرده بود. تازه آثارش کم کم در فیش های تلفن رخ می نماید.(همون گندش درمیاد خودمون!). من خوشحالم که هنوز هم از کارت اینترنت استفاده می کنم و با افتخار اعلام می دارم که از مودم dial up استفاده می کنم. بنویسید اینترنت dial up، بخوانید اینترنت نفتی!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در دوشنبه ششم خرداد 1387 |

زد به سرم. دست خودم نبود.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در یکشنبه پنجم خرداد 1387 |

اسمش را هر چه می خواهید بگذارید. من که اسمش را می گذارم فرار از خودمحوری. یادداشت هایم –چه آنهایی که روی وبلاگ می فرستم و چه آنهایی که پاره می کنم- رنگ و بوی اجتماعی-سیاسی به خودشان گرفته اند. شما اسمش را گذاشتید جهت دار شدن افکارم، من اسمش را می گذارم فرار از خودم. اصلا وقتی که این وبلاگ را و وبلاگ قبلی ام را شروع کردم، می دانستم حرف برای گفتن از خودم کم نمی آورم. چون من همیشه آنقدر برای خودم دغدغه داشته ام که بتوانم فقط از خودم بنویسم، وقتی مثل ماهواره ها از بالا به این شهر شلوغ نگاه می کنم فقط خودم را ببینم و هیچ رنج این مردم قلمم را منحرف نکند. من انقدر سنگ دل و احمقم که می توانم فقط برای خودم زندگی بکنم. فقط به خودم فکر بکنم و ککم هم نگزد که پشت دیوارهای بلند اتاقم مردمی هستند که به سختی نفس می کشند. و از یک دید ماهواره ای من هم جزئی از این مردمم، با همه ی دغدغه هایشان. برای فرار از خودم هیچ راهی بهتر از این نبود که گریزی بزنم به دنیایی که اول و آخرش به آن تعلق دارم و خودم را گم بکنم و همه ی دلهره ی فردا را فراموش بکنم –نه- فقط به خودم آرام بخش بدهم. بیرون دایره ی روزمرگی این مردم بایستم و نطق بکنم و همه چیز را به خودم ربط بدهم. یادم برود من هنوز هم می ترسم، هنوز هم روزهای کودکی ام را مثل تخمه های لیز هندوانه از خاطرم تف می کنم بیرون و خودم را قاطی آدم بزرگها می کنم. و همیشه همه ی اینها را می دانسته ام و هیچ وقت به خودم زحمت نداده ام در زندگی ام تجدیدنظر بکنم. هنوز هم احمقم. هنوز هم کله خرابم. بله، در زندگی فقط باید کمی کله خراب بود.

پی نوشت:

ابراهیم نبوی در پاریس نوشت: پائیز است و هوای پاریس دم گرفته و غم گرفته، می گویم: « آدم دلش می خواهد پنجره ها را ‏ببندد و گاز را باز کند.»

 

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در جمعه سوم خرداد 1387 |

یک: خودم هم نفهمیدم که دقیقا چه چیزی باعث شد که من فکر بکنم که می توانم کل شیمی ۲ به این حجم را در یک روز بخوانم. اما جدا خواستن توانستن است و نتیجه اش هم ممکن است ]...[ باشد!

 

دو: همه ی کتابهای نازنینی را که از نمایشگاه خریده بودم را جمع کردم و به مامان سپردم که یک جایی دور از دسترس بشر(اینجانب) پنهان بکند. الان من یک دونقطه ی به شدت پرانتز باز می باشم! :(

 

سه: من کلا با مرگ بر اسرائیل مخالفم. حالا بگذریم از اینکه نباید اسرائیل را کشور دانست و اسرائیلی که کشور نباشد پرچم هم ندارد، اما خداییش یعنی چی که می آیند پرچم ستاره ی داوود اسرائیل را آتش می زنند؟! یا در وبلاگ حاجی واشینگتن تصویر بود از جوانی که روی آسفالت ستاره ی داوود می کشید و می نوشت مرگ بر اسرائیل. ببینم، خود ما خوشمان می آید که یکی «الله» وسط پرچممان را روی آسفالت بنویسد؟! من هیچ وقت نخواسته ام از اسرائیل و صهیونیسم دفاع بکنم، خیلی هم قیافه ام یک دو نقطه ی سیبیل دار (شبیه هیتلر) هست الان، اما بحث بر سر احترام به عقاید هم هست!

 

چهار: اما خودمانیم ها، چرا یهودی ها اینقدر حق به جانب هستند؟! حرف زدن این صهیونیست ها حال آدم را بد می کند. چند شب پیش یک آقایی را که گویا در بخش فارسی صدای اسرائیل کار می کرد، در صدای آمریکا آورده بودند که اعصاب من را به شدت به هم می ریخت. استغفرالله آدم دلش می خواهد همه شان بفرستد اردوگاه کار اجباری. :دی

 

پنج: یاد حرف آقای رفیعی دبیر هندسه مان افتادم که می گفت خدای یهود با خدای مسلمانان و مسیحیان و زرتشتیان به کلی متفاوت است. در تورات آمده که خداوند زمین را برای بنی اسرائیل آفرید. دستش درد نکند خداوند که اینقدر به بنی اسرائیل لطف دارد.

 

شش: هیچ کدام از صهیونیست ها به هیچ وجه با رفراندوم موافق نیستند. همین آقای صدای اسرائیل می گفت که «دوستان عزیز رفراندوم یعنی چه؟! یهودیت یک دین نیست، یک ملت است و یک ملت باید سرزمین داشته باشد. ما به هر دینی در اسرائیل آزادی می دهیم اما رفراندوم هرگز!» ببینم، حالا چرا بعد از جنگ جهانی یکهو دلشان سرزمین خواست؟! اگر بحث سرزمین مستقل است خب می رفتند در مناطق بین المللی  قطب جنوب! اگر بحث سر اورشلیم است، که حتما بحث سر اورشلیم است و بحث ندارد. من نمی فهمم چرا بیت المقدس را ساختند که در تمام طول تاریخ(از قرون وسطی تا همین حالا) سرش دعوا باشد؟!

 

هفت: ما ایرانیها با این دیدگاه جمهوری اسلامی کلا موافقیم که مرگ بر اسرائیل است و فلسطین اشغالی است و اسرائیل باید به کلی از صفحه ی روزگار با آب ژاول محو بشود. البته این ممکن است به نژاد آریایی مان هم برگردد. :دی

 

هشت: این پست بوی هولوکاست می دهد و نعره ی «هایل هیتلر». شوخی کردم باور کنید. :دی من اصلا شبیه هیتلر نیستم!

 

نه: اینجا کسی هست که بداند یهودی ها چطوری کلاههایشان را روی سرشان نگه می دارند؟!

 

ده: مهز خالی نگزاشطن اریذه!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در چهارشنبه یکم خرداد 1387 |