وقتی سرما می خوری چی می کنی؟! سوپ داغ و قرص سرماخوردگی را امتحان می کنی؟! درمانگاه می روی؟! می دانی «رنج» چیست؟! احتمالا خالص ترین چیز ممکن است. درد... یکراست از آن بالا نازل شده، خدا نازل کرده، هیچ مسکنی نیست، هیچ آرامبخشی! جرأت می خواهد و شجاعت، تحمل درد. درد گرسنگی... می دانی در هر ساعت چند کودک از گرسنگی می میرند؟! درد می کشند. درد و رنج خالص ترین و عجیب ترین چیزیست که در این دنیا وجود دارد. شجاعت... شجاعت تحمل این درد را در کسی دیده ای؟! «شجاعت» لقب بزرگیست که اعطایش می کنم به همه ی آدمهایی که از فقر دارند می میرند... همه ی آدم هایی که رنج می کشند. دقت کرده ای، اینهایی که می میرند «انسان» هستند. یک موجودی شبیه این دختری که پشت کامپیوتر چمباتمه زده و هیچ چیزی نمی فهمد و فکرش آنقدر کوتاه است که فقط به ترسهایش قد می دهد. شجاعت را می توانی در یک بچه ی آفریقایی بیابی که رنج می کشد، از گرسنگی درد می کشد و تو چه می کنی؟ اصلا کار دیگری جز گریه به ذهنت می رسد؟! دلت نمی خواهد بمیری؟! حالت احیانا" از خودت به هم نمی خورد؟! می دانی، آدمهایی هستند که فقط دو تا بال دارند. فقط دو تا بال...
1. احمقانه نیست که یکماه از سال، وقت سحر بیدار می شویم و کلی می خوریم. بعد مثلا" روزه ایم. و هنگام افطار زولبیا و بامیه هم نوش جان می کنیم و همدیگر را توجیه منطقی می کنیم: «روزه برای احساس رنج و درد گرسنگی است.» فکر کن روزه باشی و هیچ افطاری وجود نداشته باشد. هیچ افطاری!
2. می گویند وقت روزه، باید چشم و گوش حلق و بینی و زبان آدم هم روزه باشد. ببینم، در این مواردی که ذکر کردم، چرا فقط یکماه از سال باید روزه بود؟!
3. می توانید به من بگویید «کافر».
4. می دانی چقدر بهانه در این دنیای لعنتی هست که مرا از نوشتن و سر زدن به این وبلاگ مسخره بیزار کند؟ خیلی! فقط فکر کن...
نمی خواهم باز دوباره شروع بکنم و حرف مفت بزنم. من می نویسم، نه چون می خواهم بنویسم، چون مجبورم به نوشتن. انگار یک چیزی درون من –شخصا"- می جوشد، می سوزاند، تهدید می کند، مرا علیه خودم می شوراند و باعث بیرون تراویدن این کلمه ها می شود. احتمالا" همه ی اینها هم در کل معنی خاصی ندارند. فقط شده اند یک نوع قضای حاجت ادبی. آنهم وقتی اتفاق می افتد –یعنی مرا مجبور به نوشتن می کند- که این حس دانِ(!) ادبی ام لبریز می شود. لب پر می زند، یک حس ادبی می افتد به جانم، همه ی وجودم را در خودش حل می کند و من درگیر مسائلی می شوم که به من ربطی ندارند. مثلا یک یادداشت عاشقانه می نویسم برای مخاطبی که نمی دانم کی هست. این بی مخاطبی هم بد دردی است. گاهی وقتها که حس دانِ ادبی ام فواره می زند و عاشقانه هایش همه جا را خیس می کنند، دلم یک روح گاز زده می خواهد. مثل یک سیب سرخ دندان زده که جای آن گاز بزرگ را یک تکه گلابی گذاشته باشند. دلم می خواهد برای آن تکه گلابی غریبه بنویسم. دلم می خواهد آن تکه گلابی را در وجود سیبی ام محو بکنم، انگار نه انگار که گلابیست. دلم می خواهد یک سیب پیوندی بشوم... این هم از درد بی مخاطبی برای یادداشت های عاشقانه. قرار بود حرف مفت نزنم، دوباره چرند و پرند از خودم بلغور کردم. ببخشید، یک سی سی حس ادبی بود که آمد و رفت.

«زندگی بخت آزمایی عظیمی است که در آن فقط شماره های برنده را می توان دید...»
کاملا منطقی و درست! در یک بازی بخت آزمایی، هیچ کس نمی پرسد چه شماره ای بازنده بود، یا در واقع «بازنده ها» دیده نمی شوند، زندگی هم همینطور است. فقط می شود در آن شماره های برنده را دید...
بگذریم از اینکه در ابتدای امر چقدر از خرید کتاب پشیمان شدم. خب، راستش از نویسنده ی «دنیای سوفی» بعید بود که بخواهد یک داستان رمانتیک تعریف بکند. اما رفته رفته فهمیدم که یوستین گردر هدف دیگری از نوشتن کتاب داشته. به نظرم در «دنیای سوفی» داستان به نوبه ی خود در حاشیه است، چون هدف چیز دیگریست. در واقع، «فلسفه» به پردازش داستان کمک کرده و داستان را به حاشیه فرستاده است. اما در «دختر پرتقالی» قضیه فرق می کند. در این کتاب، این داستان است که حاشیه را پررنگ تر جلوه داده. به نظر من، داستان پرداخته شده تا ذهن خواننده را درگیر یک بحث در حاشیه ی داستان بکند. بحث «بودن»:
زمانی را در چند میلیارد سال پیش تصور کن که تازه همه چیز به وجود آمده بود. تو در آستانه ی این افسانه بودی و حق انتخاب داشتی. می توانستی یک بار برای زندگی در این سیاره به دنیا بیایی. اما نمی دانستی که چه وقت باید زندگی را شروع کنی و چه مدتی می توانی در آن زندگی کنی...
آیا می آمدی؟
...اگر من تصمیم نگرفته بودم که وارد این ماجرای بزرگ بشوم این را هم نمی دانستم که متوجه ی چه چیزی نشده ام. سعی کن بفهمی. برای ما انسان ها، گاهی از دست دادن چیزی که دوستش داریم بسیار سخت تر از نداشتن آن از ابتدای امر است.
من –خودِ خودم- آدم امیدواری هستم:
آیا می توانم مطمئن باشم که بعد از این، هستی دیگری وجود نداشته باشد؟ ... از کجا معلوم که چنین میدان بازی جدیدی برای روحمان وجود نداشته باشد؟ من این را باور ندارم، واقعا باور نمی کنم. اما رویای غیرممکن ها نام مخصوصی دارد که به آن «امید» می گوییم.
نکته ی دیگری هم هست، مثل اینکه «پانزده سالگی» برای یوستین گردر خیلی مهم است. چون شخصیت هایش در آستانه ی پانزده سالگی تغییرات مهمی می کنند. مثلا «بزرگ» می شوند، یا «فیلسوف» می شوند. من هم تقریبا همچین عقیده ای دارم. پانزده سالگی من هم پر از اتفاقات و تصمیمات مهم بود. طوری که انگار قرار است چندین سال پانزده ساله بمانم.
دختر پرتقالی/ یوستین گردر/ترجمه ی مهوش خرمی پور/کتابسرای تندیس
پ.ن. این هم از شکسته شدن طلسم «ترجمه ی مهدی غبرایی/انتشارات نیلوفر»! :D
برایم مهم نیست، اما انگار دارم تعقیبش می کنم. یک پیراهن صورتی او را شبیه پلنگ صورتی کرده است. اتوبوس در ایستگاه متوقف شده، عده ای می روند و عده ی دیگری می آیند داخل اتوبوس. من سر می چرخانم تا او را بهتر ببینم. پمپ بنزین شلوغ را پیاده طی می کند. یک آن برگشت و مرا در داخل اتوبوس دید. فکر کنم لبخند زد... فقط اینطوری فکر می کنم. حالا یک ایستگاه بعد است و من از توبوس پایین می پرم. روپوش مدرسه تن یک دختر در یک ظهر تابستانی کمی عجیب و غریب است. از خیابان رد می شوم، می روم آنطرف. سرم را گرفته ام پایین، اما او را می بینم که از کنارم می گذرد. فکر کنم گفت خداحافظ... فقط اینطوری فکر می کنم.
*
چون اتفاق خارق العاده ای در زندگی این روزهای من نمی افتد، تکراری می نویسم. فکر کنم روزمرگی شدیدا" مرا در خودش غرق کرده. البته خودمانیم، گاهی این روزمرگی مزخرف کاری می کند که احساس بکنم فقط اسمش است که بد در رفته، خودش بیشتر از هر چیز دیگری مرا به زنده بودن وا می دارد. کمتر خرفت می شوم. این تکاپو هم هست که دائم سعی می کنم به چیز تازه ای فکر بکنم که لااقل کمتر از این روزمرگی احساس خجالت بکنم.
**
یکی از این چیزهای جدید که سه شنبه بعد از مدرسه خرخره ام را گرفت، تیتر یک «اعتماد» بود. دادم به هوا رفت وقتی از کیوسک سر کوچه ی مدرسه مان گذشتم. «تهدید به رد صلاحیت خاتمی»(!) من داشتم به این فکر می کردم که چقدر مضحک می شود اگر خاتمی رد صلاحیت بشود. فکرش را بکنید! آنوقت همه ی ما به این نتیجه می رسیم که هشت سال کشور در دستان دیکتاتور ضداسلامی بوده که در ایتالیا با یک دختر مصاحفه می کند! [دو نقطه ی دی دار] ببینید کار به چه جاهایی کشیده!
***
اینطور که بویش می آید، احزاب ما تازه دارند یاد می گیرند چطوری باید در انتخابات شرکت بکنند. تازه بلد شده اند که کاندیدای واحد معرفی بکنند. این جناب آقای کروبی خودش یک نوازنده ی مطرح ساز مخالف بود که انگار دارد با اصلاح طلبان کنار می آید. احتمالا هم کنار آمدنش اینطور است: «بیایید با هم شبهای انتخابات نخوابیم». این روزهای اصلاح طلبان داستان «ناز نکن» شده.
****
دست آخر اینکه من احساس می کنم سیاست در ایران –سیاست روی پرده- شبیه بازی های کودکانه شده. با هم دعوا می کنند، همدیگر را تهدید می کنند... و پشت پرده انقدر دست هست که نشود شمرد. دست سالم، دست مصنوعی، دست مُرده!(:دی)
ماهی کوچک،
فکر می کند
جهان تنگ کوچک گردی است که در آن
چشم باز کرده
می گردد.
گاهی،
اشباح محو و مه آلودی را می بیند
که فکر می کند می بیند.
شناختن ناممکن است. این را خیلی وقت است می دانم. اما همیشه خودم را گول می زنم. گاهی وقتها آنقدر مغرور می شوم که فکر می کنم خودم را می شناسم. فقط فکر می کنم...
این زندگی من است: امتحان فیزیک و حسابان، در گرمای تابستان، با چاشنی قطعی برق!

"بادبادک بازی این جور است، دیگر: فکر آدم با بادبادک به هر سو می رود..."
داستان آنقدر قوی و گیراست که نمی توانی قدرت داستان پردازی را در طول داستان انکار بکنی. گاهی به خودت می گویی که این داستان احتمالا سرگذشت خودِ نویسنده است. آنقدر ملموس و باورکردنی است که من اسمش را می گذارم رئال حقیقی!(چه حشو بزرگی!). "آرامش راحتی است، آسایش خیال است. آرامش پیچاندن پیچ زندگی در پایین ترین حد است. سکوت خاموش کردن آن پیچ است. بستن آن. بستن تمام آن."
پشت کتاب نوشته که بادبادک باز درباره ی دوستی و خیانت و بهای وفاداری است. بادبادک باز وجدان دردی است که عینا" به خواننده منتقل می شود و در انتهای کتاب تسکین داده می شود "جانم هزار بار فدایت..."
"حالا می فهمم بابا اشتباه کرده، خدا هست، همیشه بوده. او را اینجا در چشمهای مردمی که در راهرو نومیدی راه می روند می بینم. خانه ی واقعی خدا اینجاست. آنها که از یادش برده اند، اینجا پیدایش می کنند، نه در آن مسجد سفید با چراغهای الماسگون و مناره های بلند. خدا هست، باید باشد..."
با خودت فکر می کنی که می دانستی افغانستان ویران است. اما نمی دانستی خیلی چیزها را. نمی فهمیدی یک مشت احساس را، وقتی که در جایی از کتاب می خوانی که "پدر در افغانستان کالایی نایاب است." تو نمی توانی بفهمی غم چهره ی آن بچه هایی را که سالهاست به انتظار بادبادک بازی زمستانی مانده است.
بادبادک باز/خالد حسینی/ترجمه ی مهدی غبرایی/انتشارات نیلوفر
*
وقتی که این یادداشت را شروع کردم، می دانستم که طولانی می شود. یعنی درست وقتی از دکه ی روزنامه فروشی پرسیدم که چلچراغ آمده و گفت که آره، می دانستم که دوباره شروع کرده ام به دیکته گفتن برای ذهنم... دوباره شروع کرده ام به نوشتن یک نمایشنامه دراماتیک پر دیالوگ و خودم قدم گذاشته ام به روی صحنه و آدم های اطرافم انگار زمان برایشان کند می شود.
**
من همه چیز دارم. اما همیشه دنبال لکه های خاکستری خیلی کمرنگ در زمینه ی سفید زندگی ام می گشته ام تا دورشان را با مداد قرمز خط بکشم و در حالی که از خوشحالی قهقهه می زنم یک تراژدی بنویسم. چرا که خجالت می کشم از زندگی سیاه بعضی آدمها، که توش حتی یک لک خاکستری هم دیده نمی شود. می خواهم خودم را هم اندگی رنجور نشان بدهم. می خواهم شرمگین نشوم از مکنت دیگران.
نگاه می کنم به جلد چلچراغ. بغض گلویم را می گیرد. قورتش می دهم طبق معمول. دست چپم را مشت می کنم و مشتم را محکم فشار می دهم. ناخن هایم کمی بلند شده اند. فرو می شوند توی دستم. آخ نمی گویم.
***
من همه چیز دارم، با دوستانم سینما می روم و می خندم، وقتی آقای پدر باز می رود مسافرت دلم برایش تنگ می شود از لحظه ای که می رود تا وقتی که می آید، من خوشبختم، من... وقتی به انتهای این خیابان که می رسم دیگر از انبوه جمعیت خبری نیست. حالا درختان توت پیاده رو کوچک را سایه کرده اند، پسرکی جلوی در خانه شان روی صندلی کوچکی نشسته است. به من زل می زند. دهانش باز است. بغضی را که قورتش داده بودم دوباره برمی گردد به گلویم، قوی تر. جسمش داد می زند که ناکامل است. اما ذهنش... من لبخند می زنم به او، سعی می کنم پرمهر باشد، نه دلسوزانه. پشت نگاهش چیزی هست که می گوید ذهنش انگار عقب مانده از تکامل. اما من خوب می دانم که ذهنش دارد پرواز می کند بالای سر آدمهایی که به سوی تکامل پیش می روند. بالای سر ما.
****
من در خیابان دراز خودمان قدم می زنم. قدم هایم آرام هستند و سست. از من بعید است. اما... هیچ چیزی آزارم نمی دهد. احساس می کنم نور از بالا در صحنه فقط مرا نشان می دهد. صدا، تصویر به دنبالم می آیند. خودم نشسته ام و خودم را تشویق می کنم. من تماشاگر تئاتر دراماتیک زندگی ام هستم که دارم اشک می ریزم. خودم اما روی صحنه اشک نمی ریزد. منی که دارم توی کوچه قدم می زنم اشک نمی ریزم. نمایشنامه انگار یکباره هم نوشته می شود و هم تمرین و هم اجرا. من کاملا احساس می کنم که در بخش جداگانه ای از دنیا هستم. حرکاتم حساب شده و آهسته اند، مانند حرکات موزون یک بازیگر تئاتر. حتی وقتی که کلید در پارکینگ را می چرخانم. حتی وقتی که به سه دختر همسایه سلام می کنم.
*****
در خانه را باز می کنم. صحنه تاریک شده، پرده ها را کشیده اند. همه ی تماشاگران رفته اند. حتی خودم.
نشستن پشت نیمکتهای کلاسهای گرم فیزیک مدرسه، حتی اگر مبحث ترمودینامیک باشد و ماشین های گرمایی که خودش کلی بر شدت گرما می افزاید، مرا خسته نمی کند. سعی می کنم خسته نشوم. دائما" به روزی فکر می کنم که دلتنگ این کلاسها می شوم احتمالا. دلتنگ زنگ تفریحی که صدایش به نسیم خنکی می ماند در یک ظهر داغ تابستان. خیلی چرت و پرت می نویسم جدیدا"، نه؟ خودم می دانم. دارم به روزمرگی خو می گیرم. همیشه ازش بیزار بوده ام، اما این روزها قیافه ی خودش را چنان درمی آورد که رنج نکشم زیاد. درس بخوانم و کتاب. موسیقی گوش بدهم، غرغرهای مامان را بشنوم و چرند و پرندهای تکراری بنویسم. از این عادتها گریزی نیست. حق با توست، هر چه بیشتر دست و پا بزنم، بیشتر در باتلاق زمان فرو خواهم رفت. سرم دارد برای خودش تصمیماتی می گیرد که من از هیچ کدامشان خبر ندارم. به خودم که می آیم، می بینم که زِکی! نفهمیدم کِی به این راه افتادم. لبخند می زنم و می روم.