ای لعنت به هر چی درس و مدرسه و امتحان و کنکور که هست تا جان ما را بگیرد. تابستان من هنوز شروع نشده می خواهد تمام بشود. این آخرین سالهای مدرسه دیگر دارد خسته ام می کند. اما کماکان همه ی این لعن و نفرین ها هستند، و صد البته دلتنگی های نیمکتی هم. آش شعله قلمکار نذری این پست را بخوانید!:
*
حقیقت، «نه» بزرگیست به روی آرمانهایمان. همه ی آنچه می خواهیم –برای این کشور کوفتی، برای این مردمِ...(هر صفتی دلتان می خواهد بگذارید)- زیر دست این «نه» بزرگ خرد و خاکشیر می شوند. و باید خیلی بی رحم بود که اسم این آرمانهای خاکشیر شده را «شعار» گذاشت. حالا جدای این حرفها، از آنجا که تاریخ تکرار نمی شود، پس نمی شود برای سومین بار از توی صندوق یک عبای شکلاتی بیرون آورد. و اصلا مگر صاحبان دستهای پشت پرده –دور از جون- خر هستند؟ اصولا" آدم نمی پذیرد با همان طنابی که یکبار تشریف برده داخل چاه، خودش را حلق آویز بکند.
**
گاهی وقتها برای فهمیدن یک سری چیزها، باید خودمان را به خریت بزنیم. این قانون بازی است. و چه پارادوکس غیرقابل فهمی هم هست. تازه اگر هم بشود این قضیه را فهمید، نمی شود به کسی خرفهمش کرد. «خر فهم کردنِ» خودمان، دقیقا" کاریست که برای فهمیدن یک سری چیزها باید انجام بدهیم.
***
آدمای زیادی در ذهن روزمره ی ما تردد می کنند. گاهی وقتها ترافیک می شود، ما می شویم پلیس راهنمایی و رانندگی و مستأصل می مانیم. گاهی وقتها هم هیچ کسی نیست. از بین این همه آدم، بعضی وقتها به سرمان می زند که یکی باید مهم باشد، بعد برای خودمان مهمش می کنیم. به همین سادگی.
****
نشسته ام توی یکی از این دفتر فنی های بزرگ پایین دانشگاه. کلی کاغذ گذاشته ام لای کتاب عربی ام، حالا می خواهم بدهم برایم سیمی اش بکنند که مثل کتاب پارسالم تبدیل به کبد زلیخا نشود. کنار دستم یک پسر دبستانی نشسته، او هم آمده کتابهایش را سیمی بکند. تعجب می کنم که چقدر زود کتابهایشان را داده اند. نگاه می کنم به پنج عنوان کتابی که دستش گرفته. بخوانیم، بنویسیم، ریاضی، دینی، علوم. چقدر هم خوشگل شده اند این کتابها! یادم هست هر سال که یک کلاس می رفتیم بالاتر، کلی از افزایش گل های ساقه مدادی روی جلد کتاب فارسی مان ذوق می کردیم! وقتی دبستانی ها را می بینم، ناخودآگاه به این فکر می افتم که انگار ما وقتی دبستانی بودیم، بزرگتر بودیم. حالا هم همچین فرقی نکرده، فقط گلهای ساقه مدادی روی کتاب فارسی ام یازده تا شده!
*****
از توی این دفتر فنی که من توش منتظر سیمی شدن کتابم هستم و پسرک کنارم رفته، تکاپوی ترم اولی هایی که برای ثبت نام آمده اند، خوب معلوم است. خنده ام می گیرد. هر چند ثانیه یکبار، یکی شان می آید توی دفتر فنی و از کارت ملی اش کپی می گیرد و همچین به من و کتاب عربی 3 ام نگاه می کند که انگار من بچه ی پیش دبستانی ام و کتاب عربی ام کتاب رنگ آمیزی!(البته باعث سربلندی هم هست، «پیش دبستانی بودن») نمی دانم چطور می توانم ترم اولی ها را از بقیه ی دانشجوها تمییز بدهم، اما می توانم این کار را بکنم. سیروس هم موافق است. می گوید: «این خاصیت ترم یکه. بعدش متوجه می شن که دانشگاه هم هیچ خبری نیست!» پس کله ی پر از بادت رو بنداز پایین، اونطوری منو نگاه نکن و سعی کن یه جور دیگه بزرگ بشی. – من بهش لبخند می زنم، سرش را از من برمی گرداند، شعور اجتماعی هم خوب چیزی است! به زیر ابرهایش که توی آینه جیبی دارد نگاهشان می کند دست می کشد. خب حالا، فهمیدیم ابروهاتم برداشتی، اینقدر ضایع بازی درنیار! خدایا من چقدر حال می کنم وقتی اینطوری توی کله ام دارم به بعضی از دخترها دهن کجی می کنم!
موج جدید داستان نویسی در ایران دارد مخاطب را در خودش غرق می کند. بعضی وقتها مسئله این نیست که منتقدین به نویسنده حمله می کنند و یا حتی به همدیگر هجوم می برند؛ مسئله این است که یک کتاب فروش می کند(!)، می رسد به چاپ نهم. آن هم طی یک مدت کوتاه. به چاپ «نهم» رسیدن یک کتاب شاید اتفاق مهمی نباشد، اما منظور من از کتاب، یک کتاب داستان است، آنهم نه از آن دسته داستانهای «عامه پسند». می خواهم بگویم که هنوز می شود به مخاطب ایرانی، به جمعیت کتابخوان ایران امیدوار بود.
«کافه پیانو» شاید در ابتدا یک سری وب نوشته ی کاغذی بیشتر به نظر نیاید، چون می تواند مجموعه پست های یک وبلاگ نویس باشد که شکل مکتوب به خودش گرفته، و در واقع همچین چیزی هست، چون فرهاد جعفری یک وبلاگ نویس موفق هم هست. «کافه پیانو» حکایت یک روزمرگی واقعی است که ما این روزها با آن درگیریم. می خواهم اسمش را بگذارم شکستن کلیشه ی زندگی «روزمره»، اما ادامه دادن سیر داستان در روزمرگی.
چیزی که ما باید باور بکنیم این است که «روزمرگی» دستخوش تغییر می شود، سبک و سیاق زندگی عوض می شود، به جرأت عناصر مدرن وارد زندگی می شوند و مردم با آنها خو می گیرند، اینجاست که بیان روزمرگی با چاشنی این عناصر مدرن جواب می دهد.
«کافه پیانو» داستانی است ملموس برای مخاطب خاص خودش. البته فرهاد جعفری دست به کار جالبی هم زده، با شخصیت هایی شاید واقعی، شاید خیالی و در هم آمیختن وقایع زندگی روزمره ی خودش با تخیل داستانی، مشت محکمی کوبیده بر دهان رولن بارت و تئوری مرگ مؤلفش.
به نظر من، موج جدید داستان نویسی که «کافه پیانو»ی فرهاد جعفری و «ها کردن» پیمان هوشمندزاده از موفق ترین هایشان بوده اند، می خواهد بگوید که می شود مخاطبین خاص را قلقلک داد و از فضاهای سنگین داستان نویسی هدایت و جمالزاده و بزرگ علوی بیرون کشید و موفق هم بود.
* * *

«این است که من خیلی وقتها که دلم کشیده بع بع کنم؛ مجبور شده ام خودم تنها، ماشین را بردارم و بروم توی خیابان. پشت چندتا چراغ قرمز و توی ماشین های کنار دستم، بگردم دنبال مسافری که نشسته باشد صندلیِ جلو و آدم لذت ببرد از این که برگردد و با اشاره بهش حالی کند که شیشه ی ماشین شان را پایین بدهد، آن وقت در حالی که چشم های طرف از تعجب گرد شده، براش بع بع کند.»
«کافه پیانو» داستانی است به قول نویسنده اش «واقعی» با چاشنی های غیرواقعی. در پایان هم تورا تنها می گذارد با پرسش هایی که با خودت این طرف و آنطرف می کشی و یا حتی در وبلاگ نویسنده از او می پرسی که دقیقا" کدامیک از وقایع داستان یا آدمهایش وجود خارجی دارند یا رخ داده اند. شاید هم آنقدر دلت بخواهد که بپرسی آیا واقعا «کافه پیانو»یی هست که بروی در آن بنشینی، یک ترک کم شیرین سفارش بدهی –چون تو هم بدت می آید اگر یکی تصمیم بگیرد که به جای تو چقدر شکر توی ترکت بریزد- و بنوشی و شاید اگر خوش شانس باشی یک پرفورمانس باحال هم گیرت بیاید.
کافه پیانو داستان نویسنده ای است که می گوید دلش می خواهد جمله ی طلایی داستانش این باشد:
«اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند، برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند؛ یا اساسا" آدم کوچکی ست.»
از فرهاد جعفری که یک روزی مجله ی یک هفتم را در می آورده، بعید نبود که همچین چیزی بنویسد. و شماها هم اگر فکر کرده اید من نخ بیشتری در مورد داستان بهتان می دهم، کور خوانده اید. «کافه پیانو» را باید خواند، چون از اینجور کتابها به ندرت گیر آدم می آید.
کافه پیانو/فرهاد جعفری/نشر چشمه
آرزومندِ آرزوهایت، خانه ی دوستی مان را در مدینه ی فاضله ای خواهم ساخت که تو در افکار بی انتهایت می سازی. تمامش را به زیبایی آیینه های ذهن خواهم آراست. و تصویر من در تجلی آیینه ها بلند بلند فکر خواهد کرد. و تو صدای فکر کردن مرا خواهی شنید. و خواهی شنید پچ پچ آدمها را در مدینه ی فاضله ی فکر روشنت که به هزار آیینه آراسته شده است.
امروز، پچ پچ ذهن تو، صدای بلند افکار من است. صدای فکر کردنم را می شنوی؟! می گوید: «بیست و هشتمین شمع را محکم تر فوت کن.»
من خیلی کم پیدا شده ام این روزها. نه؟ راستش را بخواهید، من وقتی کلاس سوم دبستان بودم، دلم از این جامدادی فلزی هایی می خواست که تازه درآمده بودند و لولا داشتند و رویشان عکس باربی و دی جی مون و این جور عروسکها بود. اما خب، مامان هیچ وقت برایم نمی خرید. می دانید چرا؟ چون دائم می گفت: «اینا مال بچه هاس.» بعضی وقتها به این فکر می کنم که چطور مامان همچون حرفی را می زد. من همه ش سوم دبستان بودم. من همه ش یک بچه بودم! اما خب، بالاخره کلاس چهارم دبستان یکی برایم خرید. یک جامدادی فلزی سورمه ای که رویش عکس دی جی مون داشت و داخلش از این فوم های نرم گذاشته بودند و من یادم هست که کلی کاغذ تقلب زیر فوم هایش قایم می کردم و البته هیچ وقت به کارم نمی آمدند. حالا چرا من اینقدر کم پیدا شدم و ربطش به قضیه ی جامدادی چیست؟! راستش ربط خاصی ندارد، شاید دلیل کم پیدا شدنم هم ربطی به شما نداشته باشد. شاید به خودم هم ربطی نداشته باشد. من انگار یه جوری با خودم قهر کرده ام. این وبلاگ شده قضیه ی همان یادداشت های کوچک تقلبی که سر امتحانهای کتبی دبستان هیچ وقت به کارم نمی آمد.
قرار بود به جای این پست، مجموعه ی یادداشت هایم را در مسافرتم آپ کنم، منتها چون مجموعه یادداشتهایم یک چیز در حد سفرنامه ی ابن بطوطه(البته من اصلا قصد جسارت ندارم مجتبی جان!) شد، اگر جرات کردید و روی ادامه ی مطلب کلیک کردید می توانید بخوانیدش!
*
من چمدان اولین سفری را می بندم که قرار است در طولش تنها باشم. راستش دیدن قیافه ی دریا، آنهم وقتی که می دانی پشت سرت هیچ کدام از اعضای خانواده نایستاده اند و نمی خندند، زیاد جالب به نظر نمی رسد. اما به هر حال یک جور ذوق مرگی خنده دار در قیافه ی من موج می زند. گفتم که، پانزده سالگی برای من پر از اتفاقات مهم بوده و قرار است باشد. اولین سفر تنهایی... برای پانزده سالگی آنقدرها هم که به نظر می رسد، زیاد نیست.
**
سفر یک اردو است که به مسابقات داستان نویسی کشور مربوط می شود، اما خب، در شرایطی که امتحان فیزیک را می پیچانم بسیار می چسبد. «جغد عینکی» چقدر برای من شانس آورده با این نحسی و مزخرفیش!
***
کلاسهای تابستانی مدرسه هم امروز به درک واصل شدند و ماندند امتحاناتشان! حالا همچین هم مهم نیست، اما خب، بالاخره تابستان برای من شروع شد!
****
چرا جدیدا" خرید یک کتاب به عنوان هدیه، شده مشکل ترین کار عالم؟ این امر صعب وقتی برای یک کتابخوان باشد، به گندترین حالت ممکن درمی آید. چی بخرم که نخوانده باشد؟ چی بخرم که خوشش بیاید؟! راستش، آدمهایی هستند که «همیشه» کتابی برای خواندن دارند. یعنی امکان ندارد قفسه ی کتابشان کتاب جدید برای خواندن نداشته باشد. مثلا" من که حالا کلی کتاب ناخوانده دارم، وقتی می روم برای دوستم کتاب «دریاروندگان جزیره ی آبی تر» را بخرم، ناگهان مسخ می شوم و «کافه پیانو» را هم برای خودم می گیرم! :دی
*****
من بغض دارم. در تاکسی را باز می کنم و بیرون می آیم. دختر نارنجی پشت سرم پیاده می شود، در را می بندد. او در تاکسی نشسته است. دارد می رود. بغض من می ترکد و برای اولین بار آنطور می زنم زیر گریه و هق هق امانم نمی دهد. حالا قدم هایم را کنار دختر نارنجی می کشم. دختر نارنجی محکم تر از من به نظر می رسد. لااقل اینجا که قشنگ معلوم است.
******
در دنیای مجازی هیچ خبری نیست. خودم می دانم. این روزها دنیای غیرمجازی اطرافم دارد حقیقت وجودش را می کوبد توی سرم.
مربوط به پست قبل:
پ.ن. اين جمله ي "چه بايد كرد" را تحويل همه ي آن آدمهايي مي دهم كه فقط بلدند شعار بدهند و قسم مي خورم كه نصف بيشتر آدمهايي كه وبلاگ من را مي خوانند فقط بلدند شعار بدهند! شما بگوييد: "چه بايد كرد؟"
پ.پ.ن. كشور ما لااقل از بالا خيلي خوشگل و خوش قيافه به نظر مي آيد. مثل يك ميوه ي كرم خورده است كه تا نخوري نمي فهمي چه افتضاحي مي تواند درونش باشد. جاهايي هستند كه وضعشان خيلي خرابتر از اينجاست.