تبليغاتX
.: دوشیزه مترسک :.

چشمهایم را که می بندم، نسیم می آید پوستم را قلقلک می دهد. بعد، لبخند می آید روی صورتم جا خشک می کند. وقتی یک ساله بودم زمین خورده ام. روی پیشانی ام یک شکستگی کوچک دارم که حالا محو شده. درست وسط وسط پیشانی ام. روی مرکز من! این شکستگی کوچک نقطه ی ثقل من است.

فکرهایی که توی سرم پشت مرکز پیشانی ام جمع شده اند آرام آرام به دو طرف سرم متمایل می شوند. کله ام سبک می شود. دیگر لنگر نمی اندازد. حالا دیگر فشار افکار پخش شده توی تمام جمجه ام. لبخند هنوز هست. نسیم هم.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 |

بیایید. چرا نمی آیند؟ تو بگو! چرا نمی آیند این کلمه هایی که نیازشان دارم؟ قهر کرده اند با من. نمی شود نوشت. خیلی از فکرها را نمی شود نوشت. باید تف کرد روی کاغذ. هم واژگانم خالی است، هم دهانم خشک.

انگار که یکی آمده باشد و بازی ام را با کلمه ها ریخته باشد به هم. مثلا" یک قطعه ی کلیدی پازل بازی نگارش را ازم دزدیده باشد. یکی آمده است انگار. "انگار" آمده است. آمده است آیا؟

نگاه کن! چه قیافه ی غمناکی به خودشان گرفته اند افکارم! می خواهند جاری بشوند از این ذهن راکد که چند وقتی است پویایی اش خوابیده است. در خواب برای پویش این ذهن گندگرفته "شومان" می نوازند... "تم هایی از کودکی". فکرهایم کِز می کنند یک گوشه، همین ریخت غمناک را به خودشان می گیرند. سیاه می پوشند. می مانم چه کارشان بکنم! نه می شود نوشتشان، نه می شود از یادشان برد.

من به این واژه ها احتیاج دارم. چند سالی هست که همین حرفها را زده ام، همین بازیها را با کلمات کرده ام، به هیچ کس هم برنخورد. اما حالا انگار یکی آمده و بازی ام را ریخته به هم. انگار نمی توانم بنویسم.

پ.ن. نگارش یک یادداشت چند سطری کوتاه که اصولا" پنج دقیقه هم وقتم را نمی گرفت، حالا یک ساعت مرا مشغول خودش می کند. دست آخر هم چرند از آب در می آید. Ctrl + A و یک کلید Delete. به همین سادگی.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 |

ایستاده ایم منتظر اتوبوس. حرفهای خودمان را می زنیم، خنده های خودمان را می کنیم. شاید سی درصد حواسم بخندد، حرف بزند، اما آن هفتاد درصد بقیه همه جا هست جز در ایستگاه اتوبوس. یک بخشش حول تیترهای روزنامه ها می چرخد. "کروبی وارد کارزار انتخابات شد". توی دلم چند تا فحش آبدارش می دهم. بخش عمده ی حواسم به صدای دفی معطوف است که دو هفته ای می شود شبها توی سرم می زنند و من قرار است این کوبش دف را یک داستان بکنم و نمی شود. من می خندم، بلند بلند. مثل نیلوفر که وقتی از ته دل می خندد قیافه اش کمی خبیث می شود. یکی از کنارمان می گذرد، من حواسم بهش نیست. سرم را برگردانده ام. یکهو می بینم یک توده دود فوت می شود توی صورتم. برمی گردم طرفم را نگاه می کنم؛ کل سالها زندگانی اش را که جمع بزنی به بیست هم نمی رسد، می آیم بپرسم "حالا خب که چی؟ دود سیگار کوفتی ت رو فوت می کنی توی صورت من که چی بشه؟ که مثلا بهم ثابت بکنی سیگارت از این کوفتهای ایرانی نیست؟" نیلوفر پیش دستی می کند؛ "خجالت نمی کشی بی شعور؟" می گوید نه. راهش را می کشد و می رود. من رفتنش را نگاه می کنم. نیلوفر با غیظ می گوید: "بی شخصیت!". دیروز هم همینها را بهش گفت. خب حتما خجالت نمی کشد دیگر! اما خداییش، می خواهی سیگار بکشی؟! دوست داری؟ خب بکش، به درک! اما لطفا دودش را فوت نکن توی صورت من! چون حالم را به هم می زنی.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 |

هوا نرم نرمک خنک تر می شود. دیگر وقت کوه رفتن باید لباس گرم پوشید. چون باد می پیچد توی کوه، مثل فکرهای سردی که بعضی وقتها می پیچند توی سر آدم و مخ آدم را حسابی سرما می دهند. آنوقت است که باید کلاه پشمی گذاشت تا بتوان فکرها را داغ کرد و ذهن را جوشاند. چون این روزها دستم اصلا" به نوشتن نمی چرخد. انگار که هر چی حس و حال بازی با کلمات بود، هفته ی اول و دوم مهرماه ریخت بیرون.

عکس های سیمین دانشور را که می بینم، از خودم خجالت می کشم. راستش من همیشه ی خدا از این زن ایراد گرفته ام. چون هرچقدر هم که نوشت، هیچ وقت این "تصویر کلیشه ای زنان ایرانی" را نتوانست از ذهن مخاطب پاک بکند. زنهای سیمین همیشه قوی، سلحشور و پایدار بودند، اما آنچنان که به من بچسبد "استقلال" معناداری از خودشان نداشته اند. شاید این "وابستگی"، این "قایم شدن پشت یک مرد" خصیصه ی جداناپذیر عوام زنان ایران باشد. وقتی خوب فکر می کنم می بینم که راست گفتی، زنها همیشه عادت دارند پشت یک موجود به اسم "مرد" پنهان بشوند و نقش یک "پایه" را ایفا بکنند، یک پایه ی بیجان که فقط بلد است به مردش افتخار بکند. بگذریم از اینکه این ضمیر مالکیت در "مردش" هیچ وقت حقیقی نبوده. اسمش را می گذارم ضمیر ملکیت مجازی.

چیزی که زنان ما باید یاد بگیرند، این است که یکبار ریسک بکنند و خودشان گام بردارند، تجربه بکنند و بچشند طعم کسب موفقیت های فردی را. الان که عرصه بازتر از دیروز است و می شود قدم های کوچک اما محکم و سرنوشت ساز برداشت و "موفق" بود و سر از "افتخار" بلند کرد، باید شروع کرد. یادمان باشد که همین قدم های کوچک که گهگاه به چشم نمی آیند، می توانند جامعه ی زنان ایران را نجات بدهند.

حالا چرا من از خانم دانشور خجالت می کشم؟ چون با وجود همه ی ایرادهایی که غرور کودکانه ی نسل من باعث انتقادات بی پایه ام شده، می پرستمش. سیمین دانشور، بانوی هشتاد ساله ی قصه ی ایران است، کسی است که به من یاد داد می توانم آنطور که دلم می خواهد قصه بنویسم و دیکتاتوری دنیای داستانهایم را تا آنجا که می خواهم بگسترانم.

بعضی وقتها فکر می کنم که اگر نبودی، شاید من هیچ وقت فکر نمی کردم می شود با قدم های کوچک جامعه ی زنان را نجات داد و یا اصلا" چیزی به اسم "جامعه ی زنان" وجود دارد و "باید" کلیشه ی "زن" را در ذهن ها شکست. و این کار را می کنم، لااقل توی کله ی تو! :دی

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 |

ساده است، چشم روی هم می گذارم. باز که می کنم، ثانیه شمار از دوازده گذشته. حالا فردا شده و من انگار که آدم دیگری شده باشم، برای یک لحظه به خودم غریب می شوم، بعد انگار چیزهایی یادم می آید... چون پلک که می زنم، یک قطره اشک غلت می خورد روی گونه ام.

لحاف را می کشم سرم. لبخند می زنم. حالا من شانزده ساله ام.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در جمعه نوزدهم مهر 1387 |

پست های ناپدید شده:

اینکه بعضی وقتها حال من دگرگون می شود، بیشترش گردن خودم است. می نشینم گیر می دهم به چیزهایی که از ابتدا هم می دانم به این حال و روز می اندازندم. اصلا" تقصیر خودم است که می آیم در زمانهایی که اصولا" حالم نباید خوب باشد، یک سری مشغله ی جدید هم اضافه بر آن چیزهایی که هست، برای خودم ایجاد می کنم. خلاصه که حال و روزم می شود یک چیز در مایه های پست قبل و پست های ناپدیدشده ی قبلتر.

جوزدگی سیاسی:

این لوگوی "کمپین" که این گوشه می بینید، حاصل جوزدگی های سیاسی من است که احتمالا" پس از گذر چند سال، کلی به خودم می خندم. البته طبق رایزنی هایی که اینجانب با جمعی از عالمان و پژوهشگران سیاسی(گفتم جمع ببندم باکلاس بشه. همون عالم و پژوهشگر سیاسی!) انجام دادیم، به نتایج خارق العاده ای رسیدیم که کلا" سیاست گذاری "جمهوری اسلامی ایران" از بنیان موریانه خورده است و کار از کار گذشته و نحنُ جمیعا"(مفعولُ فیه منصوب) ول معطلونَ. (یه چیز توی همین مایه ها!) 

دستیابی به دموکراسی از روشهای صلح جویانه:

اگر باد کله ی اینجانب را در راستای نتایج فوق در نظر بگیریم، به یک نتیجه ی کاملا" جدید می رسیم و آنهم اعتقاد مسخره ی همین اینجانب به اصلاحات است. بنده اعتقاد دارم که حتی اگر بابای بنیان یک جامعه را موریانه درآورده باشد، نمی شود طی یک عملیات صلح جویانه و در راستای دستیابی به انواع دموکراسی(معرفتی، بهشتی، نمادین، اسطوره ای و ...) بنیان جامعه را قطع کرد. چون اگر پایه های یک میز را قطع بکنیم، میز روی هوا مانده –و از آنجایی که تاریخ نشان داده که ایران عمرا" روی هوا نمی ماند- و می افتد زمین و می شکند. آنوقت یکی باید تشریف بیاورد از میان خرده های جامعه ی ایران، دموکراسی پیدا بکند. بنده اعتقاد قلبی(!) دارم به این قضیه که باید –برخلاف عادت اینجانب- آرام و آهسته و بسیار مخملی(!) از سطح میز تعمیرات را شروع کرد، تا به زیربنایش برسیم!(الان جناب مارکس داخل قبر روی ویبره قرار گرفتند!)

تئاتر کمدی:

از آنجایی که انتخابات در ایران یک نمایش سیاسی کمدی است و به عبارتی رأی ما هیچ هم میزان نیست؛ می شود از انتخابات و سرنوشت مردم بدبخت، به عنوان یک تمرین استفاده کرد و توش یاد گرفت که چطوری می شود کاندیدای واحد معرفی کرد و در راستای رسیدن به هدف، به توافق رسید.

اثرات تبلیغاتی جوزدگی:

از این پست هیچ نتیجه ای نمی گیریم. یعنی نه نتیجه می گیریم که باید در انتخابات شرکت کنیم، نه نتیجه ی عکسش را می گیریم. بعدا" درباره ی انواع نتیجه گیری های انتخاباتی مطالبی خواهم نوشت! اما در حال حاضر کمپین دعوت از خاتمی را امضاء بکنید و در "جوزدگی" سیاسی اینجانب شریک شوید!!

پ.ن. واقعا دی. چه پست مسخره ای شد!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در شنبه سیزدهم مهر 1387 |

توی سرم داد می زنند که "خودت باش". گوشهایم کر می شوند. حرفهای آدمهای واقعی اطرافم را نمی شنوم، اما توی سرم همه دارند تکرار می کنند، جمله ی کوتاه کلیشه ای "خودت باش" را.

خودم کی بودم؟ کسی یادش هست؟ من دختری نبودم که فکر می کردم قدمهایم را محکم برمی دارم؟ دختری نبودم که فکر می کردم "می توانم"؟ منطقی تر نبودم؟ احساسم را یک روز دو-هیچ نبردم؟ آری، بردمش، کشتمش. اشتباهم این بود، برداشتم احساساتم را قتل عام کردم. قبلم را، برداشتم قلبم را فلک کردم. گفتم برو بمیر. بگذار من زندگی ام را بکنم. بگذار روحم یکپارچه بماند. حالا، به قو ل گلناز حفره ی قلبم را می بینی؟ با احساس که پرش می کنی، سر می رود و خالی می شود. برای دوست داشتن من هنوز زود است. خیلی زود.

خودم باشم؟ خودِ خودم؟ باشد. خودم می شوم. من، یک مجسمه ی سنگی هستم. نه، اسمم رویم هست. "مترسک". اولش که اسمم را گذاشتم "دوشیزه مترسک" اینقدر به فلسفه اش پی نبرده بودم. اما حالا هر چه بیشتر می گذرد بیشتر از این "دوشیزه مترسک" خوشم می آید. کلاغهای خبیث، حالشان از مترسکها به هم می خورد. مزرعه ی من، یک دایره ی بزرگ است که من در مرکزش ایستاده ام. "کلاغ ترسان" اسمم است. کلاغها را فراری می دهم، اما، یک سری گنجشک می آیند توی مزرعه، آرام می نشینند روی شانه ام. جا خشک می کنند. بهشان عادت می کنم، بعد که به خودم می آیم، می بینم کلاغ بوده اند در لباس گنجشک. زده اند تمام مزرعه ام را تار و مار کرده اند. بعد است که جان می گیرم، می زنم همه شان را لت و پار می کنم.

دست خودم نیست، گفتم که، شده ام مجسمه ای سنگی که هیچ احساسی ازم گذر نمی کند، هر چه بیشتر حرف می زنی، انعکاس حرفهای خودت است که می شنوی. حرفهایت، خنجر می شوند، می روند یکراست توی قلبت. دهانت را که باز بکنی خون بالا می آوری توی صورت من. "سلامی" در کار نیست، کافیست بیایی توی ذهنم و با همه ی آدمهایی که داد می زنند "خودت باش" ساز مخالف بزنی. آنوقت سرم را که کج می کنم، خون از گوش هایم جاری می شود، می ریزد روی دفترم، همه ی یادداشت هایم را قرمز می کند. می شوم همینی که هستم. کثیف و خبیث. از خودم بیزار می شوم، همه ش فکر می کنم دارم تورا گول می زنم، اما در حقیقت دارم خودم را خر می کنم. می خواهم محکم تر بشوم، سردتر، سخت تر، سنگ تر.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 |

"همه چیز نه آنقدر داغ است و نه آنقدر سرد." حکایت دیشب من بود این حرف. تنها توی خانه راه می رفتم، پریشان، مشوش. گاه بلند بلند می خندیدم، انقدر بلند که یاد پیرمرد خنزر پنزری می افتادم. خودم را تشویق می کردم برای گرداندن این همه بازی، زندگی را تحسین می کردم؛ برای خاطر این همه اتفاق غیرمترقبه ای که توش می افتد بی آنکه ما دستی درش داشته باشیم. ناگه بغضم می ترکید. دیوانه می شدم، دست می زدم به سینه ام، قلبم سرد سرد بیخود و بی جهت می تپید، سنگ شده است انگار.

زندگی من حکایت باتلاقیست که افتاده ام توش. با اینکه می دانم اگر بیشتر دست و پا بزنم بیشتر فرو می روم، این کار را می کنم. انگار لذت می برم از این همه فشار روحی و عصبی. خودم را قاطی حرفهایی می کنم که به من ربطی ندارند. یک روز می رسم ته باتلاق، باز هم دست و پا می زنم، اما دیگر تمام شده، فایده ای ندارد، رسیده ام ته باتلاق.

اگر بخواهم یک جمع بندی کلی بکنم و توضیح ندهم چرا این همه پست یکهو غیب شدند، باید بگویم که پشت همه ی این کلمه ها، پشت همه ی این قصه های جور و واجوری که اینجا از خودم بلغور می کنم، هنوز یک دختربچه ی پانزده ساله نشسته است که تولد شانزده سالگی اش دور نیست. یک دختر پانزده ساله که با همه ی فکرهایی که توی سرش می چرخند می رود مدرسه، پشت نیمکت می نشیند، کنار دوستانش و با هم از خنده ریسه می روند. این زندگی من است. همانقدر داغ، همانقدر سرد.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در سه شنبه نهم مهر 1387 |

می روم مدرسه. مثل هر روز است اما امروز خیابانهای شهر شلوغ ترند. تاکسی دیرتر گیر می آید. بوی مهرماه هم کمی تا حدودی استشمام می شود. اما آن حس نوستالژیک، روزهایی که مقنعه ی سفید سر می کردم را یادم نمی آورد. همه چیز تلخ تر و جدی تر می شود. توی سرم چیزهایی می چرخند. بعضی وقتها مجبورم حتما" سرم را به دیوار بکوبم تا باور بکنم درد دارد. این هم از آغاز یک سال تحصیلی دیگر. بعد از این، فقط یکسال مانده. یکسال دیگر پوشیدن این روپوش های دوست داشتنی و یک شکل که همیشه ی خدا خاکی اند. حتی امروز که نونوار از خانه بیرون رفتم. انگار این گرد تحصیل همیشه رویشان هست.

پی نوشت: البته این بدیهی است که برای شلختگی خودم هم دلیل ادبی پیدا بکنم! :)

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در سه شنبه دوم مهر 1387 |