همیشه خواسته ام که قایمکی، با چراغ خاموش، بیایم توی اتاق، به قاب روی دیوار نگاه بکنم و او نگاهش را از من گرفته باشد. که مثلا غافلگیرش بکنم، که ثابت بکنم یکبار هم من اول نگاهت کردم. اما هیچ وقت نشده، چون نگاهش را دوخته به من، با یک لبخند فوق العاده که من هیچ وقت خدا نتوانستم یکی مثلش را بزنم. طوری نگاهم می کند که داغ می شوم، حس می کنم همینجاست، کنار دستم نشسته، مثل وقتی که رفت زیر نگاه سبک و خیسم دوش می گیرد. دست خودم نیست، با آنکه اشکهایم را ریخته ام و گذاشته ام که برود، هنوز هم لحظه هایی هست که رو به روی این قاب می ایستم، نگاه خیسم را می دوزم بهش و او سرش را برمی گرداند. انگار که می ترسد اشکهایش را ببینم.
سینما در آتش می سوزد، کافه هم.
یک چیزهایی هم انگار در دل من می سوزد. آرام آرام. آتش می گیرد، و بعد از حرارت آب می شود. شل و ول. در دلم یک مشت نگاتیوِ غروب همان روز سردیست که پشت یکی از میزهای گرد و خاص کافه آرام گرفتیم. چند تا صندلی کشیده شد عقب و با لبخند آمد جلو. و فکر کنم از آن لحظه های دلچسب شد، از آن روزهایی که شد یک مشت نگاتیو و دور دلم پیچید. نه برای اینکه یک روز اینطور آتش بگیرد، دلم را بسوزاند؛ برای اینکه یادم بیاورد، همه ی آن لبخندهای گرم را؛ برای آنکه چشمهایم را ببندم و فکر کنم هیچ حسی غم انگیزتر از لحظه ی رفتن نیست و هیچ صدایی سنگین تر از صدای کشیدن پایه های چندتا صندلی روی زمین... با یک لبخند قهوه ای.
لحظه های شیرین زندگی، مثل ریختن شکر در آبجوش اند. یک شوک عظیم، یک شیرینی غیرمترقبه و غل غل شادانه ی آب روی اجاق که فقط اندکی طول می کشد و بعد تمام. آب رفته رفته سردتر می شود و آرام آرام شیرینی اش را از دست می دهد. کجا رفت آن همه لحظه ی شیرین؟ ببین، اگر یک تکه نخ توی آب شناور می گذاشتی، می دیدی که به آهستگی دانه های شکر درشت، از محلول شیرین لحظه ها جدا می شدند و... و دور نخ را نبات می گرفت. نبات... یک چیز شیرین و گرم؛ شبیه خاطره...
همیشه ایستاده ام، گذاشته ام گوشهایم نشخوار کننده ی حرفهایتان باشند. با آنکه کوچکتر بودم، همیشه خدا این بار سنگین "بزرگتر بودن" را خودم تنهایی کشیده ام روی دوشم. حالا که چی؟ که مثلا" فردا روزی اگر آمد و هیچ تکیه گاهی نبود –نه برای حرفها و نه برای آرمانهایتان- قدم های محکم بردارید، که لااقل شما نروید قاطی آدمهایی که، نه، زنهایی که یک کره ی تزیینی سنگین را الکی روی شانه هایشان می کشند این طرف و آن طرف و تزیینش می کنند. اما حالا، می دانی؟ دیگر بریده ام. نمی خواهم بشنوم، نمی خواهم آن "عاقلترین" باشم. خوش دارم لج بکنم، قهر بکنم، حوصله ام از حرفهایتان سر برود. خوش دارم کمی کله خراب تر باشم، فقط یه کم احمق تر.
این دانستنِ "ندانستن"، همین آگاهی از نا آگاهی، همین فراموشی مزمنی که هر چه از عمر بیشتر می گذرد، خاطره ها را بیشتر از ذهن پرت می کند بیرون و جا برای خودش بیشتر باز می کند. همین است که می گویم سر کج می شود، مخلوط فلسفه و خاطره می ریزد بیرون. فکر کن، از یک گوش خاطره تخلیه می شود و از گوش دیگر فراموشی پمپاژ. و این کله ی سبکی که به نظر صاحبش سنگین می آید، همان بهتر که قطع بشود، بیفتد زیر دست و پا.
وقتی به خودت می آیی، دیگر این دانستن "ندانستن" رخت بسته و وقتی علمِ از نادانی برود، پر می شوی از حس پوچ ثقیل بودن. با یک ضربه، یک تلنگر، ترک برمی داری و لحظه ای خواهی شکست که چیزی را "آگاهی" تلقی بکنی که نمی دانی نامش "فراموشی" است. "فراموشی همان چیزی است که این سیاره نشینان آنرا آگاهی می خوانند." آدمهای خاطراتت از ناکجا آباد می آیند، خرده هایت را جمع می کنند، یا بهم می چسبانند، یا می ریزند جلوی سگ. از این دو حالت خارج نیست.
مثلا من و یک هیولای سفید در هیبت یک کاغذ و یک خنجر زهرآگین از جنس قلم. مثلا من و کلی حس نوشتن و جوهر خشک کلمات. مثلا همین فراموشی، همین سیاهی مطلق و یک خاکستری که سیاه می بینمش. انگار تمام این شهر و آدمهایش را در یک روز ابری، از پشت عینک دودی قضاوت بکنم. تمام تهران را زیر پایم لِه بکنم، خرد بکنم. مثلا" من یک هیولا هستم، یک هیولای بزرگ و سفید با عینک دودی. شهر را که نگاه می کنم، پر از دود می شود، به سرفه می افتد، زیر و زبر می شود؛ بازسازی می شود، دوباره تهران می شود. هیولای سفید –که مثلا من باشم- در هیبت یه ورق کاغذ سفید از بلندترین نقطه ی شهر در هوا می رقصد –مثل رقص سماء-، پایین می آید، می نشیند روی میز تحریر من. مثلا من همین کاغذ سفیدم، پس خنجر را می گذارم روی کاغذ، گلویش را از هم می درم، مثلا هیولا مرد، مثلا من "نوشتم".
یکی دارد توی سرم دف می زند. دفدفددفدف می زند. می کوبد. محتویات مغزم را با هم قاطی می کند. درسهای دبیرستان را با سیاست، فلسفه را با خاطرات کودکی، هم می زند. دف می زند. می کوبد. می جَوَد مغزم را. آب روان افکار توی جمجمه ام را هورت می کشد. دف می زند. سرم سنگین و سبک می شود. گوشم کر می شود. از دنیای خارج صدایی نمی آید؛ فقط توی سرم دف می زنند، صدای کوبش قدم های یک دسته سرباز، صدای دف زدن، صدای ریختن یک چیزی روی زمین، صدای رنگ قرمز خون می آید که می ریزد روی زمین. بوی جنایت می آید توی سرم. دفدفددفدف. صدای دیدن سربازها می آید. سربازهای بی سر. یکی توی سرم دف می زند، سر می زند. کله ام کج می شود، مخلوط خاطره و فلسفه –یک چیزی به رنگ عقل، به صدای عقل، به بوی عقل- از گوش چپم جاری می شود، می ریزد بیرون. سرم سبک می شود، خالی می شود، یکی دف می زند، سر می زند. کله ام کج شده، از گردنم جدا می شود، تالاپ تالاپ می افتد روی زمین، غلت می خورد، می رود زیر پای سربازهای بی سر. دف می زند.
دف را بزن! بزن! كه دفیدن به زیر ماه در این نیمه شب، شبِ
زرتشت شرقهای كهن در میان ما
فریادِ فاتحانه ارواحِ هایهای و هلهله در تندری ست كه میآید
دفماهِ من به دور جهان چرخ میزند
دفهای نور، هاله ی سیاره های سر
از آسمانِ حیرت گردنها
از شانه های شاد تجلی ها
سر میپرد
سر میجهد
سر را
دف میزند
دف را
سر میزند
شمشیر دفدفست كه سرهای خلق را
از بیخ میزند
سر میزند
دف میزند
شعر از استاد رضا براهنی
یک شب می دیدم که من، زیر یک کاج بلند نشسته ام، زانو بغل گرفته، خیره شده ام به رو به رو. روبه رویم پرده ایست از یک دشت وسیع و یکدست که انگار جز یک کاج بلند که درست رو به روی من قد علم کرده، هیچ نکته ی برجسته ای ندارد. یک دختر خردسال با موهای آفتابی زیر کاج نشسته، آنهم چه طور؛ روی دو زانو، پیراهن سفیدش را روی چمن ها گسترانیده و دامنش انگار تمام دشت را از جلوی کاج تا بیرون پرده –تا جلوی زانوهای بغل شده ی من- پوشانیده است. یک ویولن کوچک را زیر چانه گرفته و چنان ظریف گریف را در دست چپش نگه داشته که انگار هیچ دغدغه ای جز حفظ حالت صحیح مچش توی این دنیا ندارد. آرشه را که می کشد روی سیم ها، رنگ می پاشد از ویولنش بیرون؛ تمام دشت پر از گل های ریز و درشت و رنگارنگ می شود. من همانطور نت های رنگارنگ را تماشا می کنم که از ویولن می ریزند بیرون و دشت یکدست پرده را می آرایند. دخترک چشمها را بسته، لبخند می زند، آرشه می کشد. باد می وزد، پرده سرتاسر تکان می خورد، انگار یک دشت قاصدک فوت می شود توی صورتم، چشمهایم را می بندم، وقتی بازشان می کنم می بینم که پرده افتاده، رو به رویم یک دشت یکدست است، پشت سرم هم. کنار دستم یک ویولن خاک گرفته هست با یک آرشه ی کلیفون نخورده و یک عالمه نت سیاه و سفید.
کاسه ای که در من هست، هنوز آنقدرها هم که گاها" به نظر خودم یا دیگران می آید، ژرف و حجیم نشده؛ هنوز آواها سرشارم می کنند، هنوز با سهراب پرواز می کنم، هنوز وقتی به بام این شهر می روم نفسم را در سینه حبس می کنم. می ترسم هوا را بکشم به ریه هایم، آنوقت تمام چراغهای شهر را یکباره ببلعم. می ترسم نفسم را آزاد بکنم و همه ی شمعهای کوچکی که شعله هایشان زیر پاهایم می رقصند را خاموش بکنم. پشت پنجره، آرام با خودم زمزمه می کنم، مبادا جفتی که هر روز می آیند روی حصارها می نشینند از قرار بیفتند. کار هر روزم است: پر کردن این کاسه ی کوچک، گرم کردنش روی اجاق کلمات و خالی کردن احساسات به غل غل افتاده ام توی سینک ظرفشویی. نه، واقعا این هم کار است که با خودم می کنم؟
همیشه ی خدا انگار یک ترازوی بزرگ گرفته باشم دستم، بخواهم همه چیز را جرم بکنم، مبادا کم و زیاد بشود. یعنی که من هیچ وقت یاد نگرفتم بی قید و شرط دوست بدارم، فکر بکنم، "زندگی" بکنم. همیشه گمان برده ام که باید موازینی باشد، باید حساب و کتابی باشد، این است که هیچ وقت اسیر رویاها نشدم. شاید من هیچ آرزوی قشنگی برای خودم نداشته باشم، هیچ فردای بلندی برای خودم در رویاها نساخته باشم، شاید هیچ "ایده آلی" توی کله ام وجود نداشته باشد. شاید که نه، قطعا" هیچ ایده آلی توی ذهن من وجود ندارد. سنگها را می گذارم روی یک کفه ی ترازو، افکارم را می ریزم روی کفه ی دیگر؛ دوکیلوگرم تراوشات فلسفی! خوب است، می بریم. احساسات ناب من اما، آنقدر بی تاب اند که روی کفه ی ترازو قرار نمی گیرند. کفه ی ترازو از احساس لبریز می شود، احساساتم جاری می شوند، میریزند توی جوی آب.
شاید باید امیدوار باشم که افکار من، زندگی ام، دوست داشتن هایم حتی توی ذهنم هم جای نمی گیرند. حتی رویاها هم کفاف "ایده آل" های مرا نمی دهند. هر چند شاید هیچ رویایی نبوده تا بفهمم این ظرفیت در رویاها هست یا نه.