تبليغاتX
.: دوشیزه مترسک :.

بعضی وقتها آدم لازم دارد همینطور بی خود و بی جهت کرکره را تا اطلاع ثانوی بکشد پایین. حکایت پایین کشیدن کرکره ی وبلاگ من هم از آن فکرهایی است که "بیگاه" به سرم می زند و متاسفانه ابدا" کله ی مبارکم را ترک نمی کند. پس همان که گفتم، به دلایلی که حتی برای خودم هم نامعلوم است، اینجا درش رسما" تخته است.

پی نوشت: خواستم صفحه ی نظراتم را ببندم، اما منصرف شدم. منتظر حرفی نیستم که مرا ترغیب به آمدن بکند. فکر کنم بیشتر منتظر "خودم" هستم که در صفحه ی نظراتم یادداشت بگذارم.  

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در جمعه بیست و دوم آذر 1387 |

*

از واریاسیون های موتزارت. یاد کودکی هایم می افتم. سرخوش می شوم. من، شلوار جین سرهمی پوشیده ام، با هم تمام هفت تپه را می دویم. باغبان سوت می زند، با هم می خندیم، از چمن ها می پریم بیرون.

 

**

چطوری کراوات خاتمی را در پنج مرحله گره بزنیم؟

اول ترغیبش می کنیم، با کمپین، با همایش، با نامه های فدایت شوم و شیوه های دیگر. دوم کراوات را از یک جایی به صورت حفاظت شده خارج می کنیم تا دزدیده نشود، سوم آنرا می اندازیم گردن خاتمی. چهارم می ایستیم رو به رویش، کراواتش را گره می زنیم، کلی هم بهش می آید. پنجم، گره ی کراوات را می گیریم می کشیم، مشاهده می شود چشمهای سید از حدقه خارج شده و خب، خفه می شود.

سید می رود، یکی دیگر می آید. چهار سال بعد ماجرا به شکل نوستالژیکی دوباره تکرار می شود.

 

***

ایستگاه بعد از دانشگاه، راننده ی اتوبوس می رود کارت بزند. آمدنش طول می کشد. من سرم را تکیه داده ام به پنجره، نگاهش می کنم. وقتی برمی گردد قیافه اش جمع شده، انگار که بغض کرده باشد، یک جور خاصی. می فهمم، حتما" طوری شده... "آخر خط". راننده سرش را از پنجره می کند بیرون و به راننده ی دیگر می گوید "آرووم برو، من دارم می رم. بابام فوت کرده." مردم پیاده می شوند، تسلیت می گویند. من می روم. زندگی تعجب آور است؛ بی نهایت ساده.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در چهارشنبه بیستم آذر 1387 |

*

قضیه از فرض هایش می لنگد. این زندگی سر ناسازگاری دارد، همیشه ساز مخالف زده و خواهد زد. وقتی قرار نیست راه بیاید، امکان ندارد قدمی بردارد. مثل آدامس می چسبد به زمان و این زمان است که زندگی را پیش می برد، نه من و نه هیچ گوسفند دیگری.

**

مثلا" که چی؟ می روم می نشینم توی کافه-نما، پودر قهوه ی فوری را خالی می کنم توی لیوان و هم می زنم. سر می کشم. حالا چی؟ مثلا من از آسایش این لیوان یکبار مصرف خالی از قهوه خبر دارم؟ توهم مرگ است که تمام حجم لیوان را گرفته. ببین، انگار خودش می داند پس از اینکه من از پشت این میز بلند بشوم و از نور زیاد مزخرف این کافه-نما فرار بکنم، شوت می شود در سطل زباله و آرزوی بازیافت را با خودش به گور می برد.

***

حرفی برای گفتن ندارم، اما ناگزیرم به نوشتن. راستش چند ماهی هست که اتفاق خارق العاده ای در زندگیم نمی افتد. نه اندیشه ی نابی، نه دغدغه ی خاصی و نه هیچ شکلات شراب داری. هر روز حجم سنگینی از سکوت را با خودم می برم تا فردا، و فردا حجم سنگین تری را تا پس فردا.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در شنبه شانزدهم آذر 1387 |

چیزی که در بینابین گذر لحظه های هر روزه ی ما جریان دارد، رکود روزمرگی نیست، یکجور نیروی محرکه ی خارق العاده است که فردا را می آورد، و –اگر نگوییم شوق ماندن- بی میلی به نبودن را.

بینابین لحظه ها، شرابی ست که لابه لای این شکلاتهای طلایی خوش قیافه ریخته اند. باید شکلات را گاز زد؛ یک گاز گنده از روزمرگی... شاید همان طعم تکراری دیروز باشد، اما نه، صبر کن، حتما" یک چیزی توی دهنت می ریزد که از دو حالت خارج نیست: یا تف می کنی اش بیرون، یا با ولع مزه مزه اش می کنی! عصاره ای هست که در بینابین روزمرگی ما خودش را قایم کرده است، باید باشد. فقط باید کمی هار شد، باید پاچه زندگی را گرفت و بعد یک گاز گنده...

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 |

اتوبوس نمی آید. مرده. دیر شده، سوار تاکسی می شوم. پیاده می شوم. یک تاکسی دیگر. صف تاکسی های اینجا هیچ وقت خدا خلوت نیست. حتی کله ی ظهر. آسمان عجیب صاف است؛ چه تضاد لجوجانه ای. دلم گرفته است. دلتنگی می آید. پلک می زنم.

دلتنگی می رود. اینجا مردی چند سالی می شود که از این سر تا آن سر کتاب می چیند. روزهای اولی که بساطش را پهن می کرد، فقط کتابهای هدایت را داشت. خودم "توپ مرواری" را ازش خریدم. اما حالا همه چیز در بساطش پیدا می شود. آفتاب می زند توی تخم چشمم. گرمی دلنشینی دارد. کوله پشتی ام عجیب سنگین است. مثل باری ست که خودم انداخته ام روی دوش خودم. یکجور بار بی معنایی. یکجور دلتنگی غریب؛ می آید. پلک می زنم، می رود.

پیرمردی نشسته روی یک حلبی. ریش بلندی دارد، قیافه اش به نظرم تکراری می آید. جلویش بساطی خارق العاده پهن کرده. پیچ گوشتی، ساطور، میخ، کبریت و خیلی خرت و پرت های مستعمل دیگر. چنان روی حلبی جا خشک کرده و چرت می زند که انگار هیچ گله ای ندارد از دنیا و از نقش عجیبی که در آن دارد. نقشی که چقدر برایم آشناست. پیش تر توجهم را به خودش جلب نکرده بود. چقدر آشناست. طوری می شناسمش انگار که روزی، یک شاخه نیلوفر باو تعارف کرده باشم. می ترسم، می لرزم. رادیو پیام بعضی وقتها موتزات هم می گذارد. دلتنگم. دلتنگ خیلی چیزها. پلک می زنم، نمی رود. بازهم، نمی رود. نه، نه، نمی رود.

دلتنگم؛ می مانم.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در یکشنبه دهم آذر 1387 |

یک، دو، سه، چهار، پنج بار تمام نوشتم، نشد. به مذاقم خوش نیامد. اصلا" این روزها، دلم نوشتن نمی گیرد، این روزها سوژه ای را که باید درباره اش بنویسم، به عمد گم می کنم. چون می خواهم یکجور این دلهره را بکشم. چون من آنقدر ضعیفم که می ترسم خودم را در آینه بنویسم. آنقدر می ترسم، آنقدر نگرانم که فرار می کنم. از خودم، از فکرهایم، از این توهمات مسخره که می خواهند "باور" بشوند. می خواهم همه چیز را گم بکنم. فکرهایم را، ترسهایم را، دلهره هایم را. می خواهم خودم را گم بکنم.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در چهارشنبه ششم آذر 1387 |

سرم را می گذارم روی میز. چیزی که روی پلکهایم سنگینی می کند خواب مطلق نیست. ترکیبی است از یک اضطراب غریب، یک دلهره ی عجیب و کمی میل به خواب. دلهره که می آید به چشمهایم، می بندمشان. چون پلکهایم می پرد وقتی دلم می پیچد. و چه کسی می داند که من نمی دانم این اضطراب از کجاست؟ صدا، صدای جیغ، خنده ی بچه ها، حرفهای بلند معلم پیش دانشگاهی، صدای کشیده شدن نیمکت روی میز، صدای کوبیدن در کلاس، صدای نوشتن با گچ روی تخته سیاه و صدای سکوتی که این دلهره را در خودش دارد. این دلهره را جیغ می کشد، می شنوم، می رود توی سرم، می شود اضطراب، می آید به چشمانم، می ترسم از پریدن پلکهایم، چشمهایم را می بندم. میل به خواب که رفت، دلهره می ماند. دلهره که بماند، خواب ممکن نیست.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در شنبه دوم آذر 1387 |