تبليغاتX
.: دوشیزه مترسک :.

پاسخ نامه ی دوستی را می نوشتم که هر چند وقت یکبار سری به یادداشت های قدیمی من می اندازد و حرفهای خنده داری را که می زدم به یادم می آورد.

 

*

تحریم یک کنش منفعلانه نیست، صد البته. اما تحریم انتخابات ایران به هیچ کجا برنمی خورد و بنابراین غیرمنطقی است. چون تحریم در صورتی از انفعال خارج می شود که با یک موج عظیم همراه باشد، و این موج عظیم نه تنها ایجاد نمی شود، بلکه اگر هم ایجاد بشود به راحتی قابل سرکوب است. در جایی از حقوق ذاتی بشر می شود سخن گفت که حقوق ظاهری بشر گرامی داشته شود. ایران مهد حقوق بشر "بود". من به جریان اصلاح طلبی ایران اعتقاد دارم. بهبود امکان پذیر است، اما تغییر الزاما" به زمان بیشتری احتیاج دارد.

 

**

شاید ساده انگارانه باشد، اما مردم ما از ازل دنباله رو شعارها بوده اند، مردم به دنبال تغییرات ظاهری بوده اند، مردم نفس کشیدن خواسته اند، زندگی کردن خواسته اند. می ترسند بیشتر بخواهند. بلد نیستند بیشتر بخواهند. کتاب مردم نیست که در وزارت ارشاد خاک می خورد، فیلم مردم نیست که مجوز نمی گیرد، فکر مردم نیست که زندانی شان می کند. مردم همیشه از این اقلیت ها گفته اند، اما فقط "گفته اند".

امروز فضا حتی ظرفیت نظریات و افکار سنگین روشنفکرانه را هم ندارد، مردم خسته اند.

همیشه پذیرفته ام آنچه در صندوق می رود با آنچه از صندوق بیرون می آید تفاوت می کند. اما به این هم اعتقاد دارم که وقتی موج ایجاد می شود، نمی توان چندان دستی در انتخابات برد.

 

***

"اکبر گنجی" و تئوری گذار به دولت دموکراتیک توسعه گرایش را که به یاد دارید؟ آسیب هایی که این گذار را تهدید می کنند چه؟

سیاست ایران هیچ سیر منطقی یی را طی نمی کند. یک شطرنج ناعادلانه است که حریف حق دارد دست دراز بکند و مهره های تو را حرکت بدهد، یا خرد و خاکشیرشان بکند. حریف، پشت پرده ایستاده است، دستهایی که ما می بینیم صاحب مشخصی ندارند. پیچیده ترین راه حل های اصلاحی را تنها زمانی می توان عملی دانست که در غالب ساده ترین ها ریخته شوند.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در جمعه بیست و هفتم دی 1387 |

من می میرم برای بازی نقش اول بعضی از پرده های زندگی. وقتی زندگی یکنواخت می شود، عجیب سنگدل می شوم، اولین سوژه ای که به ذهنم می رسد را برمی دارم، یک پرده ی شاهکار ازش می سازم و خودم می شوم قهرمان داستان. می روم روی صحنه. بقیه ی بازیگران مهم نیستند، چون "من" محور نمایش ام. گفته ها هم اهمیتی ندارد، چون خودم انقدر حرف می زنم که سایرین نیازی به دیالوگ نداشته باشند. نمایش شروع می شود؛

روی صحنه راه می روم، همه چیز را به هم می ریزم، حرفهای عجیب و شاخدار می زنم، گریه می کنم، فریاد می کشم، به عبارتی "کلیشه" بالا می آورم.

من هم قهرمانم، هم کارگردان. هر غلطی که بخواهم می کنم.

پرده که می افتد، می زنم زیر خنده. خنده ام که تمام می شود، صدای گریه می آید. نگاه می کنم می بینم سایر بازیگران نشسته اند و زار می زنند از حرفها و دیوانگی های من. گوشه ی پرده را که می دهم کنار، تماشاچیان می گریند و می روند. شانه بالا می اندازم و باز می زنم زیر خنده.

پ.ن. شاید این پست را پاک کنم. همینطوری بیخود و بی جهت.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 |

*

حرف که می زند سرم را می اندازم پایین، کمرم خم می شود، می شکنم. من خیلی زود فراموش می کنم، خیلی زود. حرفهای خودم است: آدمهای خاطراتت از ناکجا آباد می آیند، خرده هایت را جمع می کنند، یا بهم می چسبانند، یا می ریزند جلوی سگ. از این دو حالت خارج نیست. پیدا شد، خودش زد تمامم را شکست، خرد کرد، بعد به هم چسباند، بعدترش پرت کردم جلوی سگ. فکر کرد می ترسم، برمی گردم. اما من نه ترسیدم، نه برگشتم. راهم را کشیدم و رفتم. کار دیگری نمی توانستم بکنم.

آدمهای خاطراتم گاها" پیدا می شوند، غرغر می کنند. حق هم دارند. من خوب بلدم آنچه را که باید، فراموش بکنم. چون بعضی وقتها، بعضی فکرها هستند که آزارم می دهند، بدجور آزارم می دهند.

**

این روزها مال من اند. هر طور که بخواهم تلفشان می کنم. به هیچ کسی هم مربوط نیست. زندگی "خودم" است، می زنم تمامش را نابود می کنم، به گند می کشم. اصلا" دلم اینطوری می خواهد. اگر در نظرت من تا خرخره رفته ام در پوچی، تو تا خرخره توی کثافت حماقت گیر کرده ای. حالم را به هم می زنی. اما زندگی خودت است، حرفهایی هم که می زنم فکرهای من اند. پس لطفا" اینقدر تکرار نکن "تو خیلی عوض شدی پریسا".

***

داشت یادم می رفت. یک روز جمعه بود، مثلا همین جمعه ی پیش، یا جمعه ی پیش ترش. درست یادم نیست، اما یک روز جمعه بود. آنهم تاریک و روشن غروب. صدای قار قاری بود که می آمد. از کانال کولر، از درز پنجره ها، از هر راهی که می یافت به داخل خانه و توی گوشهای من رخنه می کرد. پرده را که دادم کنار، دیدم آسمان سیاه شده از کلاغ. از دورهای دور دارند می آیند سمت خانه ی ما. دقیقا" آپارتمان ما. همه شان دور خانه مان می چرخند و می چرخند و قار قار می کنند. شنیده بودم که وقتی نعش یکی از کلاغها می افتد جایی، همه شان جمع می شود و تا نعش را پس نگیرند نمی روند. فکر کنم روی پشت بام ما کلاغی مرده بود. آسمان سیاه تر می شد و صدای قارقارها تمامی نداشت.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در شنبه بیست و یکم دی 1387 |

دنیا بالاخره یکجایی در پشت چشمهای من تمام خواهد شد. من رو به روی آینه خواهم ایستاد، فکر خواهم کرد به تلخ ترین لحظه ی زمان و تمام دنیای پشت چشم هایم را در یک قطره اشک –و نه بیشتر- حل خواهم کرد و می گذارم دنیا از چشمهایم بیفتد روی گونه هایم. و لیز بخورد، یکجور که وقتی به چانه ام می رسد، تمام بشود. بعد من دست بکشم روی صورتم و جای دنیا خشک شده باشد... وقتی که من دنیا را گریستم، دیگر نه جنگ هست، نه آتش هست، نه خون. دیگر نه جبر هست، نه تبعیض هست، نه تزویر. نه دروغ هست، نه بغض هست و نه ...

 پ.ن. تمامش کنید این جنگ کوفتی را. این کشتارها را، این مرگ بازی را.

پ.پ.ن. من اینجا را دوست دارم، این یک حقیقت انکار ناپذیر است. من برای خودم می نویسم، بعید نیست به پیشنهاد دوستم صفحه ی نظرات را تعطیل بکنم. اما کلا" زهی خیال باطل پری سا، کرکره به همان راحتی که پایین آمده، بالا می رود. اگر چه کرکره ی وجودم نیمه باز بود.  

 

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در شنبه چهاردهم دی 1387 |