تبليغاتX
.: دوشیزه مترسک :.

زري كه مي رود، تنهايي ام كه دست و پايش را جمع كرده بود، جا باز كرده و حجم بيشتري را اشغال مي كند. فكر مي كنم كه من پياده روهاي اين محله را فقط به همقدمي يك نفر دوست دارم، يك نفر كه سراپا گوش حرفهايم مي شود و نمي دانم چه جادويي در وجودش هست كه من شروع مي كنم به گفتن اعترافاتم.

من كافه هاي اينجا را فقط با يك نفر دوست دارم، يك نفر كه سالي يكبار هم به زور مي شود ببينمش. و نمي دانم اين كم لطفي از من است يا از زري، يا از هر دو، يا از ديگري.

تنهايي هاي من حجيم ترند يا مال زري، درست معلوم نيست. من آنقدر كه به نظر مي رسد خوشحال نيستم و زري، آنقدر كه به نظر مي رسد تنها نيست.

هستند آدمهايي كه وقتي مي روند، فاصله ي بغض داري مي آيد. و من، كوچكترين اقدامي در راستاي قيچي كردن اين فاصله ها نمي كنم كه هيچ، فاصله هم اگر نباشد، مي سازم. چون اين آدمها را دوست دارم. اين آدمها را و دلتنگي ديدارشان را صد برابر.

پ.ن. وقتي مامان همه ي عادتهاي محبوبم رو از سرم انداخت، خودمو مي كُشم. يه پاكت مي كشم سرم و تهش رو كيپ مي كنم دور گردنم!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 |
 

دیوارها تورا فریاد می زنند

و من

سراسیمه

خاطراتت را از پنجره دور می ریزم.

پی نوشت: زندگي گاها" شبيه به همين شاخه ي تنهاي گل سرخي مي شود كه سيروس امشب گذاشته بود روي ميز تحريرم.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 |
 ...
طبیعتا" هر چه بیشتر تقلا می کنم، همه چیز سریعتر خاطره می شود. شب سیاهتر می شود، ستاره ها تاریک تر و من سردتر.

من و بغض انتهای گلویم به زودی، باهم، خواهیم شکست.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 |

راستش، گذشت آن روزهایی که دلتنگی های من مهم بودند. حالا عادت کرده ام به محو شدن آتش بازی ها در سیاهی شب. نهایتا" تنها چیزی که می ماند، نوستالژی جرقه ی گذرایی است که تاریکی شب را یک وقتی شکافته بوده، و هر چه زمان بیشتر می گذرد، این تصویر، همین جرقه ی گذرا، از دسته ی خاطره ها جدا می شود و به اوهام می پیوندد.

چیزی که روزی در پس واژه هایم دنبالش بودم، حرف تازه ای بود که خیال می کردم در چنته دارم. اما حالا، حالا احساس می کنم که می نویسم تا فقط چیزی نوشته باشم. می نویسم تا مجبور نشوم سرم را بگیرم بین دستهایم، چشمهایم را ببندم و فکر بکنم که در خیالم آتش بازی می کنند.

وقتی مخاطب نیست، نوشته اینطور می شود. وقتی حتی خودم را هم موظف نمی کنم حرفهایم را بپذیرم، دیگر چه نیازی به نوشتن هست؟ من نیاز مبرمی به حجم قابل توجهی از احساساتم دارم که با دلتنگی هایم به یغما رفته اند.

P.S. Last night I saw the fireworks, a kind of pain that never hurts…

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 |

یک سری واقعیت های قهوه ای در زندگی من هستند که واقعا" بی ریخت و قیافه اند. یعنی هر غلطی کردم که بردارم بزک دوزکشان بکنم تا لااقل کمی خوشگل تر به نظر برسند، نشد که نشد. فقط خودم را بیشتر مسخره ی خودم کردم، خودم را بیخودی خسته کردم. این واقعیت ها ملموس تر از حادثه هایی هستند که یک روزهایی برایم پیش می آیند. مثل همین اتفاقی که پریروز افتاد نیستند. مثل همین که نشستم توی تاکسی و عطری که همیشه می زد تمام دماغم را پر کرد، نیستند. منم که سفت، حتی برنگشتم نگاهش بکنم. فقط منتظر بودم از تاکسی فرار بکنم. چون برگشته بود و  زل زده بود به صورتم و من احساس می کردم دارم جوش می زنم، من زیر اینجور نگاههای سنگین و آشنا خاکشیر می شوم... این موضوع در واقعیت های صورتی زندگی من جای می گیرد. اما این قهوه ای ها... این قهوه ای ها حتی از خاکستری ها هم بدترند. انگار که خدا ریده باشدشان روی کله ی من. یا یک همچین چیزی.

این قهوه ای ها واقعیت های مزخرفی هستند که حتی من هم نمی توانم دورشان بزنم. یعنی آنقدر جرئتش را ندارم که چنین بکنم. این قهوه ای ها کم کم می شوند جزیی از روزهای من و آنها را ماهرانه به گند می کشند. و درست وقتی به خودم می آیم که مثل همین حالا توی گند و کثافت گیر کرده ام، آنهم طوری که انگار تا همین لحظه دماغم کیپ شده بوده و بوی گندشان را نمی فهمیده ام. یا شاید هم... ماسک زده بوده ام...

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در شنبه نوزدهم بهمن 1387 |

این وَرِ ایرادگیر و محافظه کارم اگر زورش به وَرهای دیگرم نمی چربید، شاید کلا" آدم جالبتری از آب در می آمدم. همیشه هم با این محافظه کاری ذاتی ام حسابی درگیر بوده ام، اما خب، هیچ وقت نخواسته ام از وجودم پاکش بکنم. البته نه  اینکه نخواسته باشم، بلکه بیشتر می دانسته ام که نمی توانم، پس دست از این کشمکش برداشته ام به کل.

مشکل اساسی ام اینجاست که ورِ محافظه کارم با احساسات اخیرم ابدا" جور در نمی آید و تمامی این درگیری های اخیرم کم به این موضوع مربوط نیستند. نشسته ام و همه ی فکرهایم را ریخته ام توی گود و گذاشته ام بیفتند به جان هم و من نگاهشان بکنم و چیپس بخورم.

 

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 |

راستش درست به همون اندازه ای که فکر می کنم هیچ چیزی ندارم، بعضی وقتها فکر می کنم که من همه چی دارم. یعنی این احساس داشتن و نداشتن همیشه ی خدا متغیر بوده برای من. هیچ وقت زندگیم یک دوره ی با ثبات تنش یا آرامش رو طی نکرده و من رسما" همیشه نالیده م. از داشتن خیلی چیزها نالیده م و کلی غر زده م برای چیزهایی که ندارمشون.

اینکه تخته گاز دارم از خیلی چیزها فرار می کنم، خودش مسخره به نظر می رسه بعضی وقتها. و بعضی وقتهای دیگه به نظرم میاد من منطقی ترین کار دنیا رو دارم انجام می دم.

اگه این همه تضاد توی زندگی من نبود، احتمالا" بازم غرغر می کردم. اگه منم که همیشه باید به یه چیزی ایراد بگیرم، وگرنه روزم شب نمی شه عمرا".

امروزِ من تقریبا" شبیه همون چیزیه که وقتی بچه بودم فکر می کردم ممکنه بشم. همونطور که هیچ تضمینی نیست که فردام چیزی باشه که امروز می خوام، هیچ تضمینی هم نیست که نباشه. من هیچ وقت آدم رویایی یی نبوده م. حتی وقتی کوچیکتر بودم و پتانسیل بیشتری داشتم برای رویاپردازی.

فکر کنم بزرگترین مشکلی که من توی زندگیم همیشه داشته م، این بوده که دقیقا" نمی دونستم که چی می خوام. فقط یه تصویر گنگ و مبهم از آینده م داشته م و اینطوری بوده که هر چقدر که زمان می گذشته و بیشتر بهش نزدیک می شدم، تصویره روشن تر و واضح تر می شده. و دست آخرم معمولا" می رسیدم بهش. اما چیزی رو که بهش رسیدم نمی دونستم چی بوده. فقط می دونستم یه چیزی هست. این زندگی منه به هر حال. خوب و بدش رو هم هیچ کسی نمی تونه بگه.

پ.ن. این پست هم احتمالا" به سرنوشت پست جمعه دچار می شه که بخش عمده ش پاک شده.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در شنبه دوازدهم بهمن 1387 |

...

"می آیم، می روم، می اندیشم که شاید خواب بوده ام، می اندیشم که شاید خواب دیده ام... خواب بوده ام... خواب دیده ام..."

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در جمعه یازدهم بهمن 1387 |

۱. به این فکر می کنم که تنها کاری که به نظر خودم عرضه اش را داشتم، همین نوشتن بود که حالا یا نمی توانم بنویسم، یا گند می زنم با این کنار هم گذاشتن کلمه ها. حوصله ندارم رسما".

٢. یکی نبود آن وسط به من بگوید دختره ی خر! اگر مثل آدم گوش می کردی به حرف حافظ، حالا توی گِل نمانده بودی! حالیت نیست که! فقط خوشت می آید خودت را گول بزنی. آنهم چه گولهای گنده ای! 

٣. کلافه ام. تقصیر تب چهل درجه و سرفه های ترسناک و آبریزش بینی ام هم نیست. احساس می کنم زندگی ام عجیب بی معنا شده است. احدی هم عمرا" بفهمد این چه بلای آسمانی ست که سر من نازل شده. اینکه گفتم قطعا" دارد اتفاقاتی می افتد، چرت نبود. اما من محکم اختیارم را گرفته ام دستم و احتمالا" به همین دلیل هر لحظه ممکن است بغض توی گلویم بترکد و بزنم زیر گریه. چون دیگر نه خوش دارم ببینم، نه بشنوم. فقط می خواهم دهانم را باز بکنم و فریاد بزنم. فحش بدهم به عالم و آدم.

٤. خیال ندارم توضیح اضافی بدهم که در روزهایم چه ها می گذرد. نه حتی برای خودم. چون از فکر کردن خسته شده ام و بیزار. از جنگیدن، از جستن یک راه گریز مسالمت آمیز، از همه ی اینها بریده ام. از زندگی بریده ام.

٥. وقتی آنهایی که باید باشند نیستند، بقیه بروند به درک. چشمهایم را بسته ام، گوشهایم را گرفته ام، دهانم را باز کرده ام و هر چه دلم می خواهد می گویم. نه؟ پس گوشهایتان را محکم "تر" بگیرید!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در شنبه پنجم بهمن 1387 |

*

وقتی قرار است چیزی بنویسم که یک وقتی یادم آمده، فقط یادم می آید که قرار بود چیزی بنویسم. نه حتی یک جمله بیشتر. حالا می خواهد دیشب باشد، یا یکسال پیش. دقیقا" به این می ماند که یکی رفته باشد توی کله ام و چراغ را خاموش کرده باشد.

قطعا اتفاقاتی دارد برای من می افتد. چون هیچ وقت خدا در زندگی شانزده سال و چند ماهی ام به این اندازه نترسیده بوده ام. احساس می کنم اختیارم دست خودم نیست، احساس می کنم رفتارهای غیرمعمولی قرار است ازم سر بزند که امکان ندارد بتوانم کنترلشان را بگیرم دستم.

احساس خطر می کنم.

**

من یا همیشه ی خدا حواسم جمع بوده، یا درست وقتی به خودم آمده ام که کار از کار گذشته بوده و قضیه انقدر به خودش پیچیده بوده که نمی دانستم از کجا جمعش بکنم. 

***

خیال دارم نقاشی بکنم. از وقتی برای اولین بار قلم مو گرفتم دستم و رنگ مالیدم به بوم، هشت سال می گذرد. آن وقتها بود که استادم می نشست کنارم، قلم مو را می مالید به روپوشم، دماغم را سیاه می کرد و می گفت که تو یک نقاش می شوی. یک نقاش! آن موقع گونه هایم صورتی شد، -رنگ پیراهنی که گاهی می پوشیدم و دلم می کشید روپوش نپوشم و حواسم را جمع بکنم، مثل بزرگترهایی که کنار دستم می نشستند و مواظب بودند لباسشان لک برندارد.- اما حالا دیگر عادت کرده ام به لپ گل انداختنم. من قرار بود یک نقاش بشوم، یک قهرمان تکواندو، یک ویولنیست نابغه، ... اما حالا، من فقط قرار است "پریسا" بشوم. این بزرگترین کاریست که می توانم در تمام عمرم بکنم.

خیال دارم نقاشی بکنم. نه اینکه نوستالژی داشته باشد برایم، شاید بیشتر به این خاطر که دلم تنگ شده برای رنگها. شاید بیشتر به این خاطر که جایی جز از پس این کلمه های تکراری دنبال آرامش می گردم.

****

احساس می کنم به زودی قرار است مقادیر قابل توجهی "کم" بیاورم. خسته بشوم. کم آوردن های من، رسما" کمرم را می شکنند. طوری زمینم می زنند که دیگر نمی توانم بایستم. و خدا می داند چقدر طول می خواهد بکشد تا خودم را جمع بکنم. حالا اگر هم کسی لطف بکند دستم را بگیرد، می اندازمش زمین. طوری که هم کمرش بشکند، هم جفت دست هایش که دیگر خیال این لطفها نزند به سرش!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در سه شنبه یکم بهمن 1387 |