تبليغاتX
.: دوشیزه مترسک :.

چشمهايم را كه ببندم؛ كنار عطر سبزه، كنار حركت ماهي هاي توي تنگ، كنار حرفهاي حافظ و كنار روشني آينه؛ آسمان شكافته خواهد شد، من عروج خواهم كرد با بال هاي فكر و با چتر دو تا هشت فرود خواهم آمد، مي داني كه، دنيا خواهد ايستاد براي لحظه اي كه من مي ستانم و ضربدر هشت مي كنمش. و زمان، به تقلا خواهد افتاد. خيالي نيست، دستهايم را كه دراز بكنم، همه ي آرزوهاي دنيا را دزديده ام به جيب باد ريخته ام. آنوقت است كه مردم خواهند گفت "آرزوهاي دنيا را باد برد." آنوقت است كه هر چه خواسته اند خواهد شد. زمان كه دست از تقلا برداشت، دنيا كه چرخيدن گرفت، پيشترش من همه ي سيب هاي دنيا را برايت خواسته ام. همه ي سيب هاي سرخ را... و مردم خواهند گفت "سيب هاي دنيا را باد برد"...

نوروزتان سبز.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در جمعه سی ام اسفند 1387 |

 

"سقوط بايد كامل باشد

سقوط، آري، بايد كامل باشد

تو نيز مي داني.

تو نيز مي داني،

كه تا كمال سقوط

خزان توانا خواهد بود.

بيا

    سقوط را

                   كامل كنيم..."

 

سرحد "رفتن ها" جز لبه ي يك پرتگاه موحش به كجا مي خواهد ختم بشود؟ اگر رسيدن ها، مقصد، همين قله ي باشكوهي كه ترغيب مي كندمان به رفتن، پرتگاهي بيش نبود آنوقت چه؟ آيا تمام زندگي خلاصه نخواهد شد در چند قدمي ترديد بي اساس براي پريدن و براي سقوط؟ و سرانجام چه خواهد شد؟ من، ايستانده خواهم شد پشت به لبه ي پرتگاه و دستهايم را از هم باز خواهم كرد... و يك مشت فكر كه در تمام مسير رفتن تا رسيدن مثل گردباد مي پيچيدند توي سرم، از گوشهايم مي آيند بيرون، نسيم مطبوع انديشه مي شوند و تعادل مرا می گیرند و من... خواهم پريد. فكرهايم مرا خواهند پراند... يك روز... يك روز كه من هم رسيدم. من هم... پرنده خواهم شد.

 

شعر از اسماعيل خوئي/ و عكس از فوتوبلاگ پيكسل

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 |

زندگي تا وقتي "نون" دارد، قيافه ي شستن يك بشقاب به خودش مي گيرد، اما به مجرد اينكه اين "نون" افتاد، پر مي شود از خالي. "خلاء"، همان چيزي است كه حجم قابل توجهي از زندگي اغلبمان را گرفته است. حجمي كه نشئات گرفته از جاي خالي آن "نون" و تا سر حد "زدگي" بسط پيدا كرده است. و ما، عادت مي كنيم به طعم مشمئز كننده ي سيبي كه روزي زندگي بوده و نونش افتاده و حالا، چه با پوست و چه پوست گرفته، مزه ي زهرمار مي دهد.

و من، عادت مي كنم به فضاي خالي در حال گسترشي كه بعد از رفتن تو و خيلي هاي ديگر، انبساط آغاز كرده و چيزي نمانده همه ي قلبم را بگيرد. اين خلاء، وقتي بزرگ مي شود، دلم را باد مي كند، جاي احساس را تنگ مي كند، يك دلْ گنده ي سنگ مي شوم من. كو؟ كدام احساس؟ مگر ديگر احساسي هم مانده براي نوشتن؟ وقتي نون زندگي افتاد، ادامه دادن را بايد "طلب" كرد، چون رفتن ديگر خود به خود امكان پذير نيست.

 

پ.ن. تمام ارزش زندگي در "نونش" است. وقتي اين نون مي افتد، دورش كبوتر و قمري جمع مي شود و دور باقيمانده اش... كفتار و شغال.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 |

همين كه قدم هايم را بلند برمي دارم و ضربدري، همين كه كوله پشتي سنگينم را با خودم مي كشم اينطرف و آنطرف، سوت مي زنم و پياده گز مي كنم خيابان بلندمان را، همين كه خجالت نمي كشم بپرم روي جدول ها و دستهايم را از هم باز بكنم كه تعادلم به هم نخورد، همين؛ همه ي همين ها را از دست خواهم داد ظرف يكسال آينده. آخر من هنوز بچه مدرسه اي ام، در يكي از همان روپوش هاي نسبتا" گشاد سرمه اي، هميشه ي خدا پر از خاك، با قيافه ي دست نخورده ي يك شانزده ساله. من همينم، به همين اندازه شاد و پر سر و صدا، به همين اندازه پر از شور زندگي، به همين اندازه خل و سر به هوا، به همين اندازه پري سا.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 |

*

همه ي تلاشي كه براي اصلاح زندگي مزخرفم مي كنم، خلاصه مي شود در چند خطي شلخته خواندن، چند آرشه اي كشيدن، چند دقيقه اي زودتر خوابيدن و چند اپسيلوني درس خواندن. و با اظهار شرمندگي حاد مي گويم كه در راستاي بهبود وضعيت اسف ناك خودم كوچكترين پيشرفتي نداشته ام. جز اينكه كتابهايم بيشتر خاك خورده اند و سازم ناكوك تر شده و تا صبح نخوابيده ام و وضعيت درس خواندنم هم همان است كه قبلا" بود.

**

قدم هايم را كه برمي دارم، فقط به مطلوب تر شدن هوا فكر مي كنم و به آسمان كه به تاريكي مي گرايد و به قيافه ي تكراري خودم با آن هيكل نافرمم كه مي افتد توي شيشه هاي قدي مغازه ها. من نه به دلتنگي هايم فكر مي كنم، نه به اين همه احساس كه بدون هماهنگي قبلي هجوم آورده اند سرم و نه به سستي قدم هايي كه برمي دارم و نه به اين موضوع كه فقط يك تلنگر كوچك كافيست تا نقش بر زمين بشوم.

***

قرار است هفدهمين بهار زندگيم را ببينم، با اينحال، احساس مي كنم حرام شده ام من. من و همه ي اين عمر كوتاه. احساس مي كنم خسته ام، خسته و تكيده. چيزي را كه زندگي است مثلا"، پر كرده ام داخل يك آبپاش زنگ زده ي مسي و دارم مي ريزمش پاي يك درخت زردآلوي سوخته. آنهم از همان وقتي كه چشم باز كرده ام سوخته ديدمش و بس. به اميد اينكه يك بهار شكوفه هاي چاقاله را ببينم بر شاخه هاي تكيده و از ريخت افتاده اش يا به خيال اينكه يك روزي، يك تابستاني، وقتي، شايد يك نفر آدم يك دل سير چاقاله ي نوبرانه ازش خورده باشد.

****

احساس، عشق، ديوانگي. چرا من بايد هميشه معقول و منطقي به نظر برسم؟

 

پ.ن. خيلي غر مي زني پري سا، مي دوني كه؟!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 |

مراقبم كه نرمي دستم نخورد به رد زغالي كه روي كاغذ كاهي كشيده ام، طرحي برداشته ام از محتويات سرم و خودم كه ايستاده ام آن وسط و ضعف مديريتي ام است كه بيداد مي كند ما بين آن همه فكرهاي جور واجور.

هميشه ي خدا مراقب بوده ام خودم را آن وسط محو نكنم، اما آخر كار دستم به ناگاه زده تمام طرحم را محو و نامفهوم كرده است. حكايت زندگي من همين است، هرچه زمان بيشتري مي گذرد، "من" دراين قالب مسخره قيافه ي قابل تحمل تري به خودم مي گيرم و در ميان اين شهر و مردمانش محوتر و محوتر مي شوم و نزديك است روزي كه نتوانم خودم را از تك تك اين آدمها تمييز بدهم. چون چند وقتي مي شود كه دستم را رها گذاشته ام تا گند بزند به نقاشي ام. چون خودم را فراموش كرده ام. من در حال حاضر يك موجود صد و شصت سانتي متري ام كه رسما" از عهده ي هيچ كاري بر نمي آيد.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در یکشنبه چهارم اسفند 1387 |