تبليغاتX
.: دوشیزه مترسک :.

چشمهایم را می دوزم به آینه، ایستاده ام رو به رویش، پیراهن قرمز پوشیده ام. موهایم را رها کرده ام روی شانه هایم و چهره ام همانیست که باید باشد.

- دوستت دارم.

پقی می زنم زیر خنده. خودم را جمع و جور می کنم. آهان! عطر یادم رفته! با وسواس یک شیشه عطر برمی دارم و به گردن و موهایم می پاشم. یک نفس عمیق می کشم. می گویم:

- دوستت دارم.

لبخند از صورت می پرد. حالا من ایستاده ام با لبهای آویزان و چشمهای بی حالت. شانه هایم را بالا می اندازم که یعنی... نمی توانم... اما... سرشانه ی پیراهنم را صاف می کنم، موهایم را شانه می زنم، لبخند را می گیرم و می دوزمش به صورتم. چشمهایم برق می زنند.

- دوستت دارم.

نگاهم را از آینه می گیرم. کلافه ام. بغض راه گلویم را می بندد. لبهایم سرخ می شوند و چشمهایم خیس. آب دماغم راه می افتد. با پشت دستم دماغم را پاک می کنم. موهایم ریخته اند به هم. سرشانه های پیراهن هم. فقط داشتم تمرین می کردم، دوستت دارم خب. باید می گفتم؟ دوستت دارم... فیخ فیخ... دوستت دارم... هق هق... بازم بگم؟ دوستت دارم!

پ.ن. دعوت پارسال بازی مینیمال نویسی جناب ذهن مخدوش!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 |

* انگار هر چه بزرگتر مي شوم، بيشتر يادم مي آيد كه كودكي چه حجم عظيمي داشت و من، متراكمش كردم و ريختمش به جيب امروزم –مثل يك مشت بادام- كه هر چه دست مي كنم و برمي دارم، به دهانم تلخ مي آيد.

** يك نفر بود كه مي فهميد من همان دختر معقولي نيستم كه مي شناسم و مي شناسند. و حالا، ديگر مهم نيست كه بدانند و بدانم كه من،... كه من، همان دختر ديوانه اي هستم كه نمي شناسند و گاها"  خودم مي بينم و... و باز هم به گمانم نمي شناسم.

*** سقوط آيا مي ارزد به پرواز؟ سقوط است و هبوط نيست اين ديوانگي كه به نظرم مي ارزد به حس پريدن و پرواز و معلق ماندن براي لحظه اي چند و بعد از آن، هرچه مي خواهد بشود، مي خواهد بميراند؟ به درك. هبوط نيست عشق. سقوط است. عظيم ترين سقوط بشريت. و من چقدر خالي ام از حس پريدن.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در شنبه پانزدهم فروردین 1388 |

الان بايد بگردم دنبال يه جمله كه سرشارم بكنه براي نوشتن اين همه حرف كه دارم و بايد بزنم بالاخره و اصلا فكر نكنم به تكاليف نوروزي و اصلا خجالت نكشم از اين همه كاري كه برداشتم نوشتم روي كاغذ و زدم به وايت برد رو به روي ميز تحريرم كه هيچ وقت خدا ننشستم پشتش به نوشتن يا خوندن. هميشه هم پر از آت و آشغاله.

مثلا" دارم مديريت مي كنم همه ي فكرهام رو. ديگه يه چيزي توي دلم ويرا‍ژ نمي ده و كمتر ناراحتم كه چقدر كتاب بايد مي خوندم كه نخوندم و چقدر فيلم بايد مي ديدم كه نديدم و همين حالا چقدر موسيقي ناشنيده دارم و با اينحال گير دادم به چند تا موزيك خاص كه مدام تكرار مي شن توي گوشم. و خب حقيقتش اينه كه من قبلا" بهتر بودم.

راستش خودمم باورم نمي شه كه ديروز از فرط كلافگي كه هيچ ربطي هم به شلوغي خونه نداشت برداشتم گوشي رو گذاشتم روي سايلنت و وقتي اومدم سراغش كلي بار زنگ خورده بود و من فقط يكيش رو جواب دادم. يعني من كلا" آدم مزخرفي ام، اما اصلا دست خودم نيست كه فقط خوش دارم صداي خنده هاي بلندت رو بشنوم كه همين حالا هم تكرار مي شن توي گوشم. و فقط فكر مي كنم به اينكه چيزي كه قرار بود بسازم اسمش فاصله بود. هرچند كه بود و هست اما براي من انگار هيچي نيست اين وسط. مي دوني، من دست برمي دارم از اين كارام به زودي و از اينكه دل من همچنان يه مقدار زيادي آكبنده و من هنوز خيلي بچه ام و مي خوام كه باشم و متاسفم براي هردوش كه هم بچه ام و هم خوشم مياد از بچه بودنم و فقط الان دارم بلند بلند فكر مي كنم و ادامه مي دم به اين وضعيت بلند بلند فكر كردن تا بفهمي فكراي من چقدر خنده دار مي شن بعضي وقتا. و خيلي بده كه من اصلا از خودم توقع ندارم هيچ وقت!

لم دادم روي مبل و پامو انداختم روي پام و دوباره اون لبخند مليح اومد جا خشك كرد روي صورتم و من خوشحالم چون فقط شونزده سالمه با شش ماه اضافه كاري و نه بيشتر و همينم كه هستم. البته با شونصد سال غر و نق زدن و زر زر مفت كردن!

پ.ن. اینکه لینکهای داغ این کنار بد نیستن و تازه راه افتاده لینکدونی مزرعه!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در جمعه هفتم فروردین 1388 |
دوشيزه مترسك خلعت نوروزي بر تن كرده مي باشد!  البت(!) در دست تعمیر می باشد همچنان!
نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه ششم فروردین 1388 |