همه ي جرقه هايي را كه به يادآوري اشتباهاتم منجر مي شوند، خاموش مي كنم. عادت كرده ام كمتر فكر بكنم به سه سال گذشته و به اينكه چقدر من فاصله گرفته ام از دختري كه ديوانه ي فلسفه بود و آرمانهاي بزرگ داشت و ذهنش آزاد بود از چهارچوب ها و باورهاي عاميانه ي مردمي كه روي ديگر سكه را نمي بينند و نمي خواهند كه ببينند. و خب، دنيا، فرق مي كند با خيالاتي كه من درباره اش داشتم و اين تنها بهانه ي منطقي ام براي توجيه فاجعه ايست كه شده ام. و حالا قدم كه برمي دارم، جاده را از پشت سرم جمع مي كنند و اضافه مي كنندش به مسير رو به رويم كه راه شوسه ايست در كويري بي پايان. و جز رفتن راه ديگري نيست، چون جاده دارد جمع مي شود و هر لحظه توقف مرا هم با جاده لوله مي كند.
خوب تند مي گذرد شانزده سالگي.
خوب پوست مي اندازم به مرور. پيله اي كه دور خودم پيچيده ام خوب مي شكند. خوب تنها مانده ام. مي بيني؟ تنها مانده ام ميان اين همه آدمي كه هم مرا مي بينند، هم مي شنوند. من اما نه حرف مي زنم، نه مي خواهم كه ديده بشوم.
ديشب كه داشت خوابم مي برد، آرزو مي كردم كه تا صبح، فكرهايم از يادم رفته باشند. اما حالا كه دم ظهر است و بيدار شده ام، مي بينم نه تنها تك تكشان را به ياد دارم، بلكه دماغ احساسم درازتر هم شده. احساس من دست از دروغ گفتن برنمي دارد. و من هم دست از فكر كردن. و خب، مي دانم، نهايتا" قيچي غول پيكري خواهم برداشت و تمام روابطم را از بيخ خواهم بريد.
خوب شد آمديد. داشت شكل دستهايتان يادم مي رفت. حالا خوب نگاهِ دستهايتان بكنيد. بگيريدشان جلوي چشمهايتان و انگشتهايتان را خوب از هم باز كنيد. به نظرم انگشت شستتان جور خاصي از چهار انگشت ديگرتان متمايز مي شود، وقتي كاملا انگشتهايتان را از هم باز مي كنيد. به نظر خودتان اينطور نيست؟ ناخن هايتان انحناي غريبي دارند، نه؟ نگوييد نه، درست نگاه كنيد. خودنويس سفيد من خوب به دستهايتان مي آيد. وقتي پشت ميز تحرير مي نشينيد، چند برگ كاغد مي گذاريد زير دستهايتان و شروع به نوشتن مي كنيد. و دست راستتان خودنويس را لطيف مي رقصاند روي كاغذ و دست ديگرتان كه بي خيال روي ميز رهايش كرده ايد، مجبورم مي كند چشمهايم را تنگ بكنم -طوري كه انگار از پشت دوربين نگاه مي كنم- كادر ببندم و بارها عكس بگيرم.
خودنويس را كنار مي گذاريد و نوشته هاي پراكنده تان را سردرگم رها مي كنيد. سرتان را مي گيريد بين دستهايتان. انگشتهاي كشيده تان راهشان را پيدا مي كنند به لابه لاي موهاي كوتاهتان و من آرزو مي كنم كه كاش در آن لحظه، انگشتهاي شما مال من بود.
وقتي سرتان را روي گوش چپ مي گذاريد روي دستهايتان، روي ميز؛ سد نور چراغ مطالعه مي شويد و چهره تان تاريك مي شود. ته ريش هايتان را نمي شود ديد. نه ته ريش هايتان را و نه خال كوچك بالاي ابروي راستتان را.
حتما" خواب رفته ايد باز. چراغ را من خاموش مي كنم و گونه ي راستتان را من مي بوسم. فكرهايتان را من مي شنوم و روياهايتان را من مي بينم.
"هر آنچه در اين دنيا مي بينم حركتي توامان به پيش و به پس دارد...
پيشرفت به آينده و پسرفت به مبدا در جايي با هم تلاقي مي كنند."
انگار تاريخ را همين يك جمله مي سازد.
همین در ذهنم كولاك مي كند و جمله ها و كلمه ها و فكرهاي "مسلط" ديگري را دنبال خودش مي آورد و در مغز تنبل من حاكم مي كند. در ذهن من، جمله هايي كه به زحمت از كتاب انتخاب كرده ام –از براي اينكه اگر دستم را باز مي گذاشتم، تمام كتاب "تنهايي پر هياهو" علامتگذاري مي شد- بی قرار می شوند و هركدام كه متلاشي شدند، بي نهايت فكر آزاد مي كنند و اين فكرها انديشه ي مرا رسما" آزاد مي سازند!
"تنهايي پر هياهو" حاصل افكار خميرشده ي متراكمي است كه فقط ذهن آزاد و آماده مي جويند تا منبسط شوند و كله ي آدم را سنگين تر بكنند، طوري كه لنگر بيندازد به چپ و راست و تعادل را به هم بزند.
پي نوشت: اين پست معرفي كتاب نبود، واقعا خودم هم نمي فهمم كه چي بود. فقط جمله اي كه در ابتدا آوردم يادم آمد، شايد چون تضميني بود براي فكرهايم كه همچنان خودم را لابه لايشان گم كرده ام. بيشتر خواهم نوشت، به محض اينكه مجال كندوكاو فكرهايم را پيدا بكنم.
* تنهایی پرهیاهو/ب.هرابال/ترجمه ی پرویز دوائی/نشر کتاب روشن
حجله هايي كه در شهر مي بندند روز به روز زيادتر مي شوند. پيشتر هم اين تعداد مرگ زودرس ناشي از "تصادفات رانندگي" داشتيم؟ گلوله هاي سمج بدن هاي بيگناه را چطور به خاطر نبستن كمربند ايمني اتومبيل سوراخ مي كنند؟ چه بر سرمان آورده اند؟ چه بر سرمان خواهند آورد؟
پايتخت زير خاكستري از دروغ، آرام آرام مي سوزد و مي گدازد. بادي را كه خاكستر را كنار مي زند و گداختگي شهر را هويدا مي كند، گردباد توطئه در خودش مي پيچاند و آتش زير خاكستر –جنبش شهر را- خفه مي كند. به جرئت مي گويم كه قريب به اكثر مردم ساير شهرها نمي فهمند، نمي دانند، نمي ... زندگي در پايتخت اما، همچنان ادامه دارد. روزهايمان صحنه ي درگيري ها و دستگيري هاست. قلبهايمان مي لرزند اما همچنان استوارند، اشكهايمان چهره هايمان را مصمم تر مي كنند، دوستانمان مي ميرند، اما جنبش از نو متولد مي شود... و خب، زندگي ادامه دارد.
پ.ن. "من" در فكرهايم پيدا نيستم.