تبليغاتX
.: دوشیزه مترسک :.
من هر روز صبح قهوه ات را شیرین خواهم کرد و تو مانعم نخواهی شد و سرزنشم نخواهی کرد که باز هم... سرت را پایین می آوری و گرداب توی فنجانت را که به خودش می پیچد و دانه های شکر را حل می کند، نگاه مي كني و بعد كه من روي نانت كره مي ماليدم، بلند مي شوي و قهوه ات را نو مي كني كه تلخ تلخ باشد و من ابدا" آه عميقت را نمي شنوم؛ چرا كه من باز هم ديشب پتو رويت كشيده ام، باز هم در كيفت شكلات تخته اي گذاشته ام و باز هم نامت را گفته ام جان جان. چرا كه من تو را كه نبايد، سالهاست كه از ياد برده ام.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در جمعه سی ام مرداد 1388 |

از تابستان امسال، ساعت پنج و نيم صبح بيدار شدن و سر ظهر توي ايستگاه اتوبوس سرخيابان مدرسه منتظر ايستادن و كلاسهاي داغ پيش دانشگاهي يادم مي ماند. كتابخانه ام يادم مي ماند كه سعي مي كنم نگاهش نكنم، جعبه ي خاك گرفته ي سازم يادم مي ماند كه به گمانم غم انگيزترين فيگور ممكن را به خودش گرفته. ليست دراز فيلم هاي ناديده يادم مي ماند. برنامه ي روي ديوارم يادم مي ماند كه فقط خجالتم مي دهد. و خب البته كه حافظ يادم مي ماند و حرفهاي يك بند عاشقانه اش و قهقهه هايم كه زير بالش سبزم خفه شان مي كنم. خنده هاي بلند تو و صداي آرام نفس كشيدنت و غرولندهاي سرصبحت هم يادم مي ماند. صداي شليك گلوله اي كه از پشت بام خانه شنيده مي شد و فرياد تكبيرهاي خودم و صداي زنده ي ميرحسين و انگشت اشاره اش يادم مي ماند. سهراب ها و نداها يادم مي مانند. كافه "آنان" و مِه غليظ دود و صندلي خالي رو به رويم يادم مي ماند. آمدن و رفتن دوستم يادم مي ماند و شرمساري خودم، براي رفتارهايم كه نمي دانم چطور بايد توجيهشان بكنم. تابستان امسال يادم مي ماند. خوب يادم مي ماند.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 |

آقاي پدر با بهت از غسالخانه ي بهشت زهرا مي گويد: «از پشت بلندگو اعلام كردن كه اين شش تا جنازه بي كس و كارن، مسلمونا بيايد تشييع كنيد.» فحش مي دهم من: «حرومزاده ها!!» آقاي پدر مي گويد: «بي ناموسن، آدم باورش نمي شه. »

منبع موثقي نيست كه اعلام بكند هر روز چه تعداد جنازه ي بي كس و كار كه بعدها خواهيم گفتشان شهيد و عكسهايشان را در فيس بوك و توييتر خواهيم ديد، در بهشت زهرا دفن مي شوند و دقيقا" چند روز بعد خانواده هاي منتظرشان كه از هر كس و كاري دلسوخته ترند، مطلع مي شوند كه فرزندانشان، عزيزانشان را مظلوم كشته اند و زير خاك كرده اند.

من دلم مي خواهد بترسم، گريه بكنم؛ براي شنيدن حرفهايي كه مي فهمم و اي كاش كه نمي فهميدم. براي كثافتي كه آشكار است و عده اي نمي بينند و عده ي ديگري نمي خواهند كه ببينند. گريه بكنم براي ته مانده ي نفت چراغ اميدم، و براي همه ي آنهايي كه زير خاك رفتند كه شمع من باشند.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 |
 ...
انگار که پریده باشم...
نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 |

* كنار دست مامان بزرگه نشسته ام، فال ورق ياد مي گيرم. مامان بزرگه به دقت يادم مي دهد. اول يكي، بعد دوتا، بعد سه تا، بعد چهارتا... هفت تاي آخر را به رو بچين. بي بي با يك، سرباز با دو، شاه پَر!

** به برنامه ي روي ديوارم نگاه مي كنم كه فقط خجالتم مي دهد. به آزمون فردا، جمعه، فكر مي كنم و به بخش آينه ها و عدسي هاي فيزيك و به عمومي هايي كه بايد تمام مي كردم و نشد و به ترجمه ي مزخرفي كه از ناطوردشت خريده ام و نياز مبرمي كه به ويراستاري دارد. به ناخن هاي لاك خورده ام هم فكر مي كنم كه بايد پاكشان بكنم. به اينها فكر مي كنم و صداي بوق ممتد ماشين ها در خيابانهاي شهر هم راهش را يكجوري به فكرهايم پيدا مي كند.

*** صداي جيرجير قلم ني روي كاغذ روغني، صداي ليز خوردن آرشه روي سيمهاي ويولن و خيلي صداهاي ناهنجار ديگر، يادم مي آورد كه قدرت دستهايم تحليل رفته، كه دستهايم دارند هنر را فراموش مي كنند. و من از اين بابت حسابي براي خودم متاسفم.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 |

راستش، نرم نرمك عادت مي كنم به تردد آدمها در متن روزمرگي ام. عادت مي كنم به حضور بعضي ها و غياب ديگران و عادت مي كنم كه فقط خودم تنها عضو ثابت دايره ي ارتباطاتم باشم. كه خب صندلي رو به رويم در كافه ي محبوبم همچنان خالي خواهد ماند چون خالي خوش ريخت تر است و من راحت تر مي توانم بار و كافه چي و كله ي تاسش را ديد بزنم كه مي نشيند روي صندلي پايه بلندي كه مخصوص خودش است و فرت و فرت سيگار دود مي كند. و هيچ چيز به اين اندازه راضي ام نمي كند كه بفهمم به چه كوفت مهمي دارد فكر مي كند كه قيافه اش را به ضميمه ي كله كچل و ريش بلندش خوراك عكاسي كرده. به اينها كه فكر مي كنم يا دارم قهوه ام را مزه مزه مي كنم، يا پسته مي شكنم و جوري نفس مي كشم كه بشكه ي آبجوي روبه رويم خوب عرق بكند. و يادم هم نمي رود رد صورتي كمرنگ لبهايم را از لبه ي فنجان يا بشكه ي عرق كرده ي آبجو پاك بكنم.

به تنهايي ام عادت مي كنم. همانطور كه به ريخت اين صندلي خالي عادت كرده ام. نه اينكه من ديوانه باشم و هميشه تنها به اين كافه ي دم گرفته و غم گرفته بيايم كه سردرش ديگر قابل خواندن نيست كه نوشته: "هر دم برون آيد ساغر به كف و گويد: واله كه به نگذارم... در شهر يك افسرده."، كه من ترجيح مي دهم اينطور باشد. صندلي لهستاني روبه رويم خالي باشد و منتظر.

عكس از فوتوبلاگ پيكسل/كيانا فرهودي

 

پ.ن. بعضي وقتا فكر مي كنم كه هيچ موجودي(!) به اندازه ي اين صندلي رو به روم منو نمي شناسه و فكرهاي منو نمي فهمه. و همچنين اينكه من موجودي(!) منتظرتر از اين صندلي به عمرم نديدم!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه یکم مرداد 1388 |