تبليغاتX
.: دوشیزه مترسک :.

ناخن انگشت شست پاي چپم از گوشه ي سمت چپش به اندازه ي يك مربع به ضلع هشت ميلي متر كبود شده. نه كه كبوديش كاملا پيدا باشد، چرا كه رفته زير لاك قرمزي كه برداشته ام رويش زده ام، فقط سايه اي از كبوديش پيداست كه يعني لاك قرمز خوبي نخريده ام اوايل تابستان. كبوديش هم مال فشاريست كه پوتينم به انگشتهايم آورده، هفته ي پيش جمعه كه صبح زود با سيروس پاشديم و رفتيم كوه. حالا اينكه ناخن شست پايم چه ربطي به حرفهايي دارد كه چند ساعت پيش توي بالكن بلند بلند به خودم مي زدم و جواب مي دادم را نمي دانم. فقط جالب بود. چون من چند روزي هست كه عجيب در فكرم و اين احوالات كاملا" آشناست و به پاييز برمي گردد. كه پاييز براي من نه يادآور خريد خرت و پرت هاي مدرسه است كه هيچ وقت نخريدم و نه باراني كه دارد تابستان را مي شويد. پاييز فقط تولدم را يادم مي آورد و روز تولدم برايم نه روز كادوگرفتن ها و تبريك شنيدن ها و شمع فوت كردن هاست، نه روز نق نق كردن كه "روز تولدمم هيچ فرقي با بقيه ي روزاي گند سال نمي كنه". كه روز تولدم –يا بهتر، بيست و چند روز مانده به تولدم از روز اول پاييز- هل مي دهدم به اينكه باور بكنم بايد يكسال بزرگتر شده باشم. انگار كه يادم رفته باشد تمام اين يكسال را و بخواهم در چند روز باقيمانده هفده ساله بشوم. در چند سال اخير كه همينطور بوده. حالا چي شد كه يادم آمد افتاده ام توي سرازيري هفده ساله شدن؟ هان، چونكه پنج شنبه سرظهر كه داشتم لاك سورمه اي ناخن هاي پايم را پاك مي كردم كه قرمز بزنم، كبودي واضح ناخن شستم را ابدا" نديدم.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 |

«پري-سا، مرسي. بده من بپوشمش همينو.»

اتو را خاموش مي كنم، پيراهنش را خوب وارنداز مي كنم و مي دهم دستش. مقنعه ام را كه انداخته ام روي پشتي صندلي كه اتويش به هم نريزد مي كشم سرم. رسيده به سونات محبوبم از موتزارت كه خاموشش مي كنم. تكيه داده به ديوار، دارد دكمه هاي پيراهنش را مي بندد و به شتابزدگي من مي خندد كه كيفم را جمع و جور مي كنم. موبايلم را از شارژ مي كشم، به ميز جمع نشده ي صبحانه نگاه مي كنم، روي انگشتهايم بلند مي شوم گونه اش را مي بوسم. «خداحافظ. لطفا" ميز رو جمع كن ظرفا رو هم بشور بعد برو. من ديرم شده.» يك زولبيا مي گذارم دهنم، كيفم را برمي دارم مي روم بيرون. كفشهايم را كه مي پوشم باد در را با صداي وحشتناكي مي بندد.

هان؟ نه، نه، نه! من در آستانه ي هفده سالگي ام هنوز. از خواب مي پرم. موبايلم را نگاه مي كنم، ساعت پنج صبح است. نور هال خودش را از زير در مي كشد توي اتاقم و خبر مي دهد كه مامان بيدار است، سحري مي خورد، جزء بيست و هشتم را تمام مي كند. چشمهايم را مي مالم، سرم مي افتد روي بالشم كه رنگش در تاريكي معلوم نيست، اما مي دانم سبز است و به خواب مي روم.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388

لاك ناخن هايم را عوض مي كنم. چه مي دانم، جزوه ي ديفرانسيلم را مي گذارم جلوي دستم، مي نشينم كف اتاقم، حواسم را جمعِ تابع زوج و فرد و يك به يك مي كنم، اما كلافه تر از آنم كه بخواهم فكرهايم را جمع بكنم. دوش آب سرد بايد آرامم مي كرد كه نكرد. كافه بايد بروم كه تعطيل است، يك ترك تلخ حالم را بهتر مي كرد، قهوه بدون سيگار هنوز هم خوب از گلوي من پايين مي رود. اما در نهايت همان ليوان بزرگ چاي و صندلي توي بالكن و من و كتاب شعر براهني -كه از كتابخانه ي معلمم كش رفته ام- و دم غروب مي مانيم و آسمانش كه رفته رفته خواب مي رود. 

من خوبم. فقط كلافه ام. همين. انگار امروز روز من نيست.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 |
 
"او واقع بین نبود، من هم همينطور، و ما هردومان مي دانستيم ديگران با تمام حماقتشان واقع بين بودند، احمق مانند تمام عروسكهايي كه هزاربار دستشان را به گردنشان مي برند ولي نخي را كه به آن آويزان اند و تاب مي خورند، نمي يابند...."

عقايد يك دلقك/هاينريش بل

پ.ن. زبونش داره از جاش درمیاد این زندگی مزخرفم... بازم دست از زبون درازی برنمی داره بی تربیت!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 |
تلگراف نوشت: محكم تر فوتش كن. همونطور که پارسال بیست و هشتمیش رو محکم تر فوت کردی. تولدت مبارک. همین.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 |

اصولا" وسط خيابان برنمي گردم به طرف هر غريبه اي كه صدايم بزند، اما نه اينطور محكم و آنهم به اسمم، با لهجه ي خاصي كه من در همه ي عمرم از دهان يكنفر فقط شنيده بودم و بس. يعني وقتي برگشتم انتظار داشتم همان پسر اول راهنمايي را ببينم كه از من كوتاهتر بود و لپ هايش كشيدني، نه اين آقاي بلند قد جاافتاده با ريش پروفسوري و عينك كه بيشتر از هيجده سال مي خورد داشته باشد. دستم را كه با دو دستش مي گيرد چشمهايش انگار كه خيس باشند، برق مي زنند. طوري كه بغض خودم يادم مي رود. "يادت مي آيد"ها تمامي ندارند. يادم هست، خوب يادم هست كلاسهاي چهارنفره مان را، استاد هميشه لبخند به لبمان را، ويولن هايمان را، دوئت هايمان را. همه و همه يادم هست. "موهات هنوزم بلنده؟" هست، نه آنقدري كه بود، كه يكي يا دو تا مي بافتمشان كه كلافه ام نكنند. و استاد مي كشيدشان و غر مي زد كه ضرب بگير. وقتي مي گويد كه مي خواهد برگردد مسكو، مي فهمم از همان سالهايي كه گم كردمش رفته بود. اشكش با لبخند مي ريزد. بعضي از احساسات ما انقدر پاك و ساده اند كه با پيچيدگي هايمان قابل فهم نيستند. همين احساسات من و تو وقتي دستهاي همديگر را محكم فشار داديم، وقتي گونه هايمان تر شد و وقتي گفتيم كه دلتنگ شده بوديم و مي شويم. همين احساسات ساده ی کودکانه مان.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 |

با هيچ منطق ملايمي نمي شود رفتارهاي اخيرم را توجيه كرد. خودم را هم حسابي غافلگير كرده ام. كه مثلا" شبيخون حجم تو نيست كه تنهايي من پيش بيني نمي كردش؟ يا مثلا ضعف هاي پنهان من نيستند كه آرام آرام خودشان را آشکار مي كنند؟ يا اينكه چطور، روح سخت بند زده ي من مگر، موم شدن هم بلد بود؟ مي داني، ترسم از نبودن تو و تنهايي خودم نيست، چرا كه اينطور بوده و هست گاها". من از نبودن تو و بودن ديگري و تنهايي مضاعف خودم مي ترسم.

پ.ن.  از همين پست هاي "پاك شدن لازم" شد!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در شنبه چهاردهم شهریور 1388 |

خيابان دست دوم فروشي هاي گوهردشت در روز روشن كلافه ام مي كند، چه برسد به تاريكي شب. فكر دوستم را مي بوسم مي گذارم كنار، همانطور كه خودش را چند ساعت پيش بوسيدم و محكم توي بغلم گرفتم و گفتم كه دلم برايش حسابي تنگ مي شود. براي تو، پريسا همان دختر محافظه كاريست كه "پري" صدا زدنش را تو باب كردي، نه دختري كه ساعت ده شب اخم هايش را درهم مي كند و سعي مي كند كه صداهاي اطرافش را نشنود و از دو متري خانه رد مي شود اما كليد را توي كيفش مي اندازد . نه دختري كه به جايي فكر مي كند كه هيچ جا نيست. به تويي فكر مي كند كه فردا شب مي پري. به دستبندي فكر مي كند كه هيچ چيز خاصي براي ديدن نداشت اما انگار بهانه ي خوبي بود. به لاك زرشكي سير ناخن هاي سوهان كشيده اش فكر مي كند، به دو بند انگشت پايين ترِ گوش راست يك آقاي محترم با كت شلوار و كراوات فكر مي كند. به ميز و صندلي هاي كتابخانه فكر مي كند، به درسهاي نخوانده و بيست روزِ باقيمانده از تابستان و كنكور فكر مي كند، به تاريكي شب فكر مي كند و به جايي جز خانه كه براي رفتن ندارد.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در یکشنبه هشتم شهریور 1388 |

به خاطر مامان فقط، آنهم به طرز خنده آوري سه بار از زير قرآن رد مي شود. چشمهايم گرم خوابند وقتي روي نوك انگشتهايم بلند مي شوم و دستم را به زور قلاب مي كنم دور گردنش و اين دفعه مثل هميشه نيست كه به قد صد و شصت سانتي ام  بخندد و خم نشود كه گونه اش را ببوسم. خم مي شود و مي گذارد ببوسمش و دست بكشم روي كله ي كچلش كه مثل فرش كف اتاق شده و من از زبري اش خوشم مي آيد. چشمهايم را بسته ام چون پلكهايم داغ شده اند. مي گويم: «خب برو ديگه!» و راهم را مي كشم مي روم پشت ميز ناهارخوري مي نشينم به حل كردن مسئله هايي كه كم كم خيس مي شوند. ليوان چاي رو به رويم سرد مي شود، يعني مدرسه ام دارد دير مي شود. هنوز زود است براي اينكه سر كشوهايش بروم و لباسهايش را بپوشم. اينجور احساسات تند و تيز، خودم را هم حسابي غافلگير مي كنند. فكر مي كنم به اينكه زياد نيستند آدمهايي كه مرا به احساسات غافلگيركننده دچار مي كنند. اما خب، هستند.

مثلا"، برادرم.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در دوشنبه دوم شهریور 1388 |