تبليغاتX
.: دوشیزه مترسک :.

انگار كه زندگي من پرتگاهي دارد و لبه اي كه هفده سالگي ام است. از لبه ي هفده سالگي كه نگاه مي كنم، زندگي عشق است و ديوانگي محض. ترجيح جنون به منطق است، آنهم در نهايت شعور. زندگي، بيفكر بودن و دلتنگ شدن است.

از لبه ي هفده سالگي كه نگاه مي كنم، سرم گيج مي رود و سقوط مي كنم.

سقوطي كه

محشر است.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 |
 
با منید دیوارها؟ با منید چنارهای بلند؟ با منید چراغ های نیم روشن کافه؟ با منید ثانیه ها؟ با منید آدم ها؟ با من؟

من که نیستم.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در دوشنبه بیستم مهر 1388 |

برنامه ي فشرده ام مجال هر كار اضافه اي را ازم مي گيرد. "اضافه" نه به مميز خودم، بلكه به تشخيص معلمين محترم و پيمانكاران جاده ي در دست ساخت آينده ام كه معارضي به مزخرفي كنكور دارد. دارم عادت مي كنم به نشستن پشت ميزتحرير و خواندن و تست زدن و تايم زدن توي دفتر برنامه ريزي. دارم عادت مي كنم به چرت "كوتاه" بعدازظهرها و خستگي پيش دانشگاهي و كلا" وظايفي كه طي اين سزارین روحی خواهم داشت!

كتاب نخواندنم اما مانع چرخ خوردنم بين قفسه هاي ادبيات و فلسفه ي كتابفروشي نمي شود كه قرار بوده ازش كتاب تست بخرم و برگردم. "فكر كردن" از يادم نمي رود. كمبود خواب را به جان مي خرم براي چند ساعتي فكر كردن در سكوت دوست داشتني شب، شعري يا جمله ي جالبي پيدا كردن از ميان فرمول هاي فيزيك و رياضي كله ام كه با روحيات بيگاهم سازگار باشد و نوشتنش روي وايت بردم و اس ام اس كردنش براي تو؛ كه هيچ وقت حتي به شنيدن صداي خنده هايت هم عادت نمي كنم.

«ديوانه!» ديوانه ام خب. شك داشتي مگر؟ "در تاريك-روشن لحظه هايي در زندگي روزمره فرا مي رسد كه به آن زيبا مي گويند."(1) به لحظه ي بغض كردن من در نيمه هاي شب زيبا مي گويند. به عشقبازي فرشتگان حتي در حضور روشن ماهِ تمام، كه من مي بينم و يادت مي آورم كه ببيني، زيبا مي گويند.

به "منِ بي تو" كه سكندري مي خورد و مثل يك سياه مست نقش بر زمين مي شود "زيبا" مي گويند.

 

(1) از تنهايي پرهياهوي هرابال.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 |

راستش خیلی خوشم اومد از این گلیمی که مامان برداشته و انداخته روی میز تحریرم و کلی مامان رو به خاطر داشتن این حس زیبایی شناسی تحسین کردم. همین.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه نهم مهر 1388 |
زندگی اگر چیزی جز همین روزمرگی مزخرف هم باشد، مغلوب كنكور و تكرار عادتهاي بيخود مي شود. نهايت مقاومتم هم خلاصه مي شود در چند خطي خواندن و موزيك گوش كردن و فيلم سبكي ديدن. نهايت مقاومتم نشنيدن خميازه هاي كشدارت است آنهم براي يكشب و نه بيشتر. شايد انتظار بيشتري هم نرود از من، كه خيال دارم بزرگترين دست انداز ناگزير رو به رويم را رد بكنم. "بزرگ شدن" و دارم رد مي كنم كه من، دارم فراموش مي كنم كه امروز، دمپايي هاي قرمز بچگي ام را بايد عوضي پايم بكنم تا زمين نخورم.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در دوشنبه ششم مهر 1388 |