انگار كه زندگي من پرتگاهي دارد و لبه اي كه هفده سالگي ام است. از لبه ي هفده سالگي كه نگاه مي كنم، زندگي عشق است و ديوانگي محض. ترجيح جنون به منطق است، آنهم در نهايت شعور. زندگي، بيفكر بودن و دلتنگ شدن است.
از لبه ي هفده سالگي كه نگاه مي كنم، سرم گيج مي رود و سقوط مي كنم.
سقوطي كه
محشر است.
من که نیستم.
برنامه ي فشرده ام مجال هر كار اضافه اي را ازم مي گيرد. "اضافه" نه به مميز خودم، بلكه به تشخيص معلمين محترم و پيمانكاران جاده ي در دست ساخت آينده ام كه معارضي به مزخرفي كنكور دارد. دارم عادت مي كنم به نشستن پشت ميزتحرير و خواندن و تست زدن و تايم زدن توي دفتر برنامه ريزي. دارم عادت مي كنم به چرت "كوتاه" بعدازظهرها و خستگي پيش دانشگاهي و كلا" وظايفي كه طي اين سزارین روحی خواهم داشت!
كتاب نخواندنم اما مانع چرخ خوردنم بين قفسه هاي ادبيات و فلسفه ي كتابفروشي نمي شود كه قرار بوده ازش كتاب تست بخرم و برگردم. "فكر كردن" از يادم نمي رود. كمبود خواب را به جان مي خرم براي چند ساعتي فكر كردن در سكوت دوست داشتني شب، شعري يا جمله ي جالبي پيدا كردن از ميان فرمول هاي فيزيك و رياضي كله ام كه با روحيات بيگاهم سازگار باشد و نوشتنش روي وايت بردم و اس ام اس كردنش براي تو؛ كه هيچ وقت حتي به شنيدن صداي خنده هايت هم عادت نمي كنم.
«ديوانه!» ديوانه ام خب. شك داشتي مگر؟ "در تاريك-روشن لحظه هايي در زندگي روزمره فرا مي رسد كه به آن زيبا مي گويند."(1) به لحظه ي بغض كردن من در نيمه هاي شب زيبا مي گويند. به عشقبازي فرشتگان حتي در حضور روشن ماهِ تمام، كه من مي بينم و يادت مي آورم كه ببيني، زيبا مي گويند.
به "منِ بي تو" كه سكندري مي خورد و مثل يك سياه مست نقش بر زمين مي شود "زيبا" مي گويند.
(1) از تنهايي پرهياهوي هرابال.

راستش خیلی خوشم اومد از این گلیمی که مامان برداشته و انداخته روی میز تحریرم و کلی مامان رو به خاطر داشتن این حس زیبایی شناسی تحسین کردم. همین.