تبليغاتX
.: دوشیزه مترسک :.
 
"او واقع بین نبود، من هم همينطور، و ما هردومان مي دانستيم ديگران با تمام حماقتشان واقع بين بودند، احمق مانند تمام عروسكهايي كه هزاربار دستشان را به گردنشان مي برند ولي نخي را كه به آن آويزان اند و تاب مي خورند، نمي يابند...."

عقايد يك دلقك/هاينريش بل

پ.ن. زبونش داره از جاش درمیاد این زندگی مزخرفم... بازم دست از زبون درازی برنمی داره بی تربیت!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 |

"هر آنچه در اين دنيا مي بينم حركتي توامان به پيش و به پس دارد...

پيشرفت به آينده و پسرفت به مبدا در جايي با هم تلاقي مي كنند."

انگار تاريخ را همين يك جمله مي سازد.

همین در ذهنم كولاك مي كند و جمله ها و كلمه ها و فكرهاي "مسلط" ديگري را دنبال خودش مي آورد و در مغز تنبل من حاكم مي كند. در ذهن من، جمله هايي كه به زحمت از كتاب انتخاب كرده ام –از براي اينكه اگر دستم را باز مي گذاشتم، تمام كتاب "تنهايي پر هياهو" علامتگذاري مي شد- بی قرار می شوند و هركدام كه متلاشي شدند، بي نهايت فكر آزاد مي كنند و اين فكرها انديشه ي مرا رسما" آزاد مي سازند!

"تنهايي پر هياهو" حاصل افكار خميرشده ي متراكمي است كه فقط ذهن آزاد و آماده مي جويند تا منبسط شوند و كله ي آدم را سنگين تر بكنند، طوري كه لنگر بيندازد به چپ و راست و تعادل را به هم بزند.

پي نوشت: اين پست معرفي كتاب نبود، واقعا خودم هم نمي فهمم كه چي بود. فقط جمله اي كه در ابتدا آوردم يادم آمد، شايد چون تضميني بود براي فكرهايم كه همچنان خودم را لابه لايشان گم كرده ام. بيشتر خواهم نوشت، به محض اينكه مجال كندوكاو فكرهايم را پيدا بكنم.

* تنهایی پرهیاهو/ب.هرابال/ترجمه ی پرویز دوائی/نشر کتاب روشن

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در چهارشنبه دهم تیر 1388 |

موج جدید داستان نویسی در ایران دارد مخاطب را در خودش غرق می کند. بعضی وقتها مسئله این نیست که منتقدین به نویسنده حمله می کنند و یا حتی به همدیگر هجوم می برند؛ مسئله این است که یک کتاب فروش می کند(!)، می رسد به چاپ نهم. آن هم طی یک مدت کوتاه. به چاپ «نهم» رسیدن یک کتاب شاید اتفاق مهمی نباشد، اما منظور من از کتاب، یک کتاب داستان است، آنهم نه از آن دسته داستانهای «عامه پسند». می خواهم بگویم که هنوز می شود به مخاطب ایرانی، به جمعیت کتابخوان ایران امیدوار بود.

«کافه پیانو» شاید در ابتدا یک سری وب نوشته ی کاغذی بیشتر به نظر نیاید، چون می تواند مجموعه پست های یک وبلاگ نویس باشد که شکل مکتوب به خودش گرفته، و در واقع همچین چیزی هست، چون فرهاد جعفری یک وبلاگ نویس موفق هم هست. «کافه پیانو» حکایت یک روزمرگی واقعی است که ما این روزها با آن درگیریم. می خواهم اسمش را بگذارم شکستن کلیشه ی زندگی «روزمره»، اما ادامه دادن سیر داستان در روزمرگی.

چیزی که ما باید باور بکنیم این است که «روزمرگی» دستخوش تغییر می شود، سبک و سیاق زندگی عوض می شود، به جرأت عناصر مدرن وارد زندگی می شوند و مردم با آنها خو می گیرند، اینجاست که بیان روزمرگی با چاشنی این عناصر مدرن جواب می دهد.

«کافه پیانو» داستانی است ملموس برای مخاطب خاص خودش. البته فرهاد جعفری دست به کار جالبی هم زده، با شخصیت هایی شاید واقعی، شاید خیالی و در هم آمیختن وقایع زندگی روزمره ی خودش با تخیل داستانی، مشت محکمی کوبیده بر دهان رولن بارت و تئوری مرگ مؤلفش.

به نظر من، موج جدید داستان نویسی که «کافه پیانو»ی فرهاد جعفری و «ها کردن» پیمان هوشمندزاده از موفق ترین هایشان بوده اند، می خواهد بگوید که می شود مخاطبین خاص را قلقلک داد و از فضاهای سنگین داستان نویسی هدایت و جمالزاده و بزرگ علوی بیرون کشید و موفق هم بود.

 

*  *  *

 

 «این است که من خیلی وقتها که دلم کشیده بع بع کنم؛ مجبور شده ام خودم تنها، ماشین را بردارم و بروم توی خیابان. پشت چندتا چراغ قرمز و توی ماشین های کنار دستم، بگردم دنبال مسافری که نشسته باشد صندلیِ جلو و آدم لذت ببرد از این که برگردد و با اشاره بهش حالی کند که شیشه ی ماشین شان را پایین بدهد، آن وقت در حالی که چشم های طرف از تعجب گرد شده، براش بع بع کند.»

 

«کافه پیانو» داستانی است به قول نویسنده اش «واقعی» با چاشنی های غیرواقعی. در پایان هم تورا تنها می گذارد با پرسش هایی که با خودت این طرف و آنطرف می کشی و یا حتی در وبلاگ نویسنده از او می پرسی که دقیقا" کدامیک از وقایع داستان یا آدمهایش وجود خارجی دارند یا رخ داده اند. شاید هم آنقدر دلت بخواهد که بپرسی آیا واقعا «کافه پیانو»یی هست که بروی در آن بنشینی، یک ترک کم شیرین سفارش بدهی –چون تو هم بدت می آید اگر یکی تصمیم بگیرد که به جای تو چقدر شکر توی ترکت بریزد- و بنوشی و شاید اگر خوش شانس باشی یک پرفورمانس باحال هم گیرت بیاید.

کافه پیانو داستان نویسنده ای است که می گوید دلش می خواهد جمله ی طلایی داستانش این باشد:

 

«اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند، برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند؛ یا اساسا" آدم کوچکی ست.»

از فرهاد جعفری که یک روزی مجله ی یک هفتم را در می آورده، بعید نبود که همچین چیزی بنویسد. و شماها هم اگر فکر کرده اید من نخ بیشتری در مورد داستان بهتان می دهم، کور خوانده اید. «کافه پیانو» را باید خواند، چون از اینجور کتابها به ندرت گیر آدم می آید.

 

کافه پیانو/فرهاد جعفری/نشر چشمه

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 |

«زندگی بخت آزمایی عظیمی است که در آن فقط شماره های برنده را می توان دید...»

کاملا منطقی و درست! در یک بازی بخت آزمایی، هیچ کس نمی پرسد چه شماره ای بازنده بود، یا در واقع «بازنده ها» دیده نمی شوند، زندگی هم همینطور است. فقط می شود در آن شماره های برنده را دید...

بگذریم از اینکه در ابتدای امر چقدر از خرید کتاب پشیمان شدم. خب، راستش از نویسنده ی «دنیای سوفی» بعید بود که بخواهد یک داستان رمانتیک تعریف بکند. اما رفته رفته فهمیدم که یوستین گردر هدف دیگری از نوشتن کتاب داشته. به نظرم در «دنیای سوفی» داستان به نوبه ی خود در حاشیه است، چون هدف چیز دیگریست. در واقع، «فلسفه» به پردازش داستان کمک کرده و داستان را به حاشیه فرستاده است. اما در «دختر پرتقالی» قضیه فرق می کند. در این کتاب، این داستان است که حاشیه را پررنگ تر جلوه داده. به نظر من، داستان پرداخته شده تا ذهن خواننده را درگیر یک بحث در حاشیه ی داستان بکند. بحث «بودن»:

زمانی را در چند میلیارد سال پیش تصور کن که تازه همه چیز به وجود آمده بود. تو در آستانه ی این افسانه بودی و حق انتخاب داشتی. می توانستی یک بار برای زندگی در این سیاره به دنیا بیایی. اما نمی دانستی که چه وقت باید زندگی را شروع کنی و چه مدتی می توانی در آن زندگی کنی...

آیا می آمدی؟

...اگر من تصمیم نگرفته بودم که وارد این ماجرای بزرگ بشوم این را هم نمی دانستم که متوجه ی چه چیزی نشده ام. سعی کن بفهمی. برای ما انسان ها، گاهی از دست دادن چیزی که دوستش داریم بسیار سخت تر از نداشتن آن از ابتدای امر است.

من –خودِ خودم- آدم امیدواری هستم:

آیا می توانم مطمئن باشم که بعد از این، هستی دیگری وجود نداشته باشد؟ ... از کجا معلوم که چنین میدان بازی جدیدی برای روحمان وجود نداشته باشد؟ من این را باور ندارم، واقعا باور نمی کنم. اما رویای غیرممکن ها نام مخصوصی دارد که به آن «امید» می گوییم.

 

نکته ی دیگری هم هست، مثل اینکه «پانزده سالگی» برای یوستین گردر خیلی مهم است. چون شخصیت هایش در آستانه ی پانزده سالگی تغییرات مهمی می کنند. مثلا «بزرگ» می شوند، یا «فیلسوف» می شوند. من هم تقریبا همچین عقیده ای دارم. پانزده سالگی من هم پر از اتفاقات و تصمیمات مهم بود. طوری که انگار قرار است چندین سال پانزده ساله بمانم.

 

 

دختر پرتقالی/ یوستین گردر/ترجمه ی مهوش خرمی پور/کتابسرای تندیس

 

پ.ن. این هم از شکسته شدن طلسم «ترجمه ی مهدی غبرایی/انتشارات نیلوفر»! :D

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 |

"بادبادک بازی این جور است، دیگر: فکر آدم با بادبادک به هر سو می رود..."

داستان آنقدر قوی و گیراست که نمی توانی قدرت داستان پردازی را در طول داستان انکار بکنی. گاهی به خودت می گویی که این داستان احتمالا سرگذشت خودِ نویسنده است. آنقدر ملموس و باورکردنی است که من اسمش را می گذارم رئال حقیقی!(چه حشو بزرگی!). "آرامش راحتی است، آسایش خیال است. آرامش پیچاندن پیچ زندگی در پایین ترین حد است. سکوت خاموش کردن آن پیچ است. بستن آن. بستن تمام آن."

پشت کتاب نوشته که بادبادک باز درباره ی دوستی و خیانت و بهای وفاداری است. بادبادک باز وجدان دردی است که عینا" به خواننده منتقل می شود و در انتهای کتاب تسکین داده می شود "جانم هزار بار فدایت..."

"حالا می فهمم بابا اشتباه کرده، خدا هست، همیشه بوده. او را اینجا در چشمهای مردمی که در راهرو نومیدی راه می روند می بینم. خانه ی واقعی خدا اینجاست. آنها که از یادش برده اند، اینجا پیدایش می کنند، نه در آن مسجد سفید با چراغهای الماسگون و مناره های بلند. خدا هست، باید باشد..."

با خودت فکر می کنی که می دانستی افغانستان ویران است. اما نمی دانستی خیلی چیزها را. نمی فهمیدی یک مشت احساس را، وقتی که در جایی از کتاب می خوانی که "پدر در افغانستان کالایی نایاب است." تو نمی توانی بفهمی غم چهره ی آن بچه هایی را که سالهاست به انتظار بادبادک بازی زمستانی مانده است.

بادبادک باز/خالد حسینی/ترجمه ی مهدی غبرایی/انتشارات نیلوفر

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در شنبه پنجم مرداد 1387 |

"زمان چون رویایی مبهم و کهن بر دوشت سنگینی می کند. همچنن پیش می روی و می کوشی از میان آن بلغزی. اما حتی اگر به دو انتهای زمین بروی، نمی توانی از آن بگریزی. با اینحال ناچاری به آنجا بروی- به کران دنیا. کاری هست که نمی توان کرد، مگر با رسیدن به آنجا."

 

من حتی فکرش را هم نمی کردم که ادبیات ژاپن بتواند اینقدر تاثیرگذار باشد. شاید من ادبیات ژاپن را یک سری نوشته های اساطیری پر از اژدها و گودزیلا تصور می کردم. البته «کافکا در کرانه» هم خودش به نوعی پر از سمبل ها و نمادها و تخیلات است. «رنگی سورئالیستی توام با مضحکه ای عبث» شاید. موراکامی که آوازه اش را باد اول به غرب برده و از آنجا به اینجا کشانده، انگار که ادبیات ژاپن را با ادبیات غرب پیوند داده است. این رمان پر از اتفاقات عجیب و غریب است. در ابتدا دو داستان کاملا بی ربط است که به طرز هنرمندانه ای به هم پیوند می خورند و هیچ وقت یکی نمی شوند! فقط مکمل یکدیگر قرار می گیرند. من هیچ قرار نیست اینجا حرفی از خود داستان بزنم. خواندش را پیشنهاد می کنم منتها با ترجمه ی مهدی غبرایی که انتشارات نیلوفر(:دی) آنرا بیرون فرستاده است.

کافکا در کرانه بر صندلی نشسته است،

گویی به آونگی می اندیشد که دنیا را می جنباند.

آنگاه که قلبت بسته است،

سایه ی ابوالهول بی جنبش

به دشنه ای بدل می شود که رویایت را می درد.

انگشتهای دختر مغروق

در پی سنگ مدخل است و بیش از این.

لبه ی دامن نیلگونش را بالا می گیرد،

به کافکا در کرانه

خیره می شود.

 

پ.ن. پانزده سالگی کافکا چقدر به من چسبید! :دی

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه ششم تیر 1387 |

اینکه می خواهم یک دفاعیه بنویسم یا یک تحمیدیه¹ را دیگر شما باید بگویید. دفاعیه شاید به خاطر اینکه با همه ی فراز و نشیب هایش، با این سیر نزولی که بعضی ها می گویند در پیش گرفته من همچنان اسمش را می خواهم نجات دهنده بگذارم. لااقل نجات دهنده ی خودم. ساده است. ادبیات!

ادبیات نجات دهنده ی آدمهاست. نجات دهنده ی هر نوع بشری که در هر حالت روانی بهش پناه آورده است؛ یا خودش نوشته و یا خوانده. مثلا هیچ چیز مانند اشعار سهراب سپهری در زمان آشفتگی به من آرامش نمی دهد. یا هنگامی که پر از دلهره های غریبم، حافظ شدیدا کمکم می کند. کلا" ادبیات، آنهم ادبیات به سبک ایرانی به نظرم کامل ترین مجموعه ی داروخانه ایِ اعصابِ کسانیست که می خوانند و می نویسند و یا به دنبال اتفاق خارق العاده ای به این دو گروه می پیوندند. من هم می پذیرم این سیر نزولی شاخه ای از ادبیات را. رمان نویسی فلاکت بارمان را می پذیرم و گرایش مردممان را به این سبک از نوشته ها. اینکه این روزها بیشتر مردم به دنبال راحت الحلقوم هستند تا بخوانند و از نخواندن دچار عذاب وجدان نشوند. ترجمه های امروزمان بسیار قوی تر از دیروز شده اند اما هنوز هم بیشترین تجمع در کتابخانه ی عمومی دخترانه ی کانون در قفسه ی رمان ایرانی است و من حاضرم قسم بخورم که دست هیچ کدام از امانت گیرنده ها به برداشتن از بزرگ علوی، سیمین دانشور، عباس معروفی و اینها نمی رود. راحت الحلقوم هایی که بیشترین متقاضی را در کتابخانه ها دارند پر ورق ترین ها و از نوع ادبی، ضعیف ترین ها هستند. من یک رمان امروزی هزار صفحه ای را در یک روز تمام می کنم. اما نمی دانم چرا هر داستان کوتاه مجموعه داستان حافظ خیاوی را بیست بار می خوانم.

در کتاب زبان فارسی ما نوشته اند که نوشتار شکل خودش را حفظ می کند و این گفتار است که به مرور زمان دستخوش تغییر می شود. من نمی فهمم مودب پور رمانهایش را نوشته یا اینکه حرف زده؟! البته نمی شود از اینجور نویسنده ها ایراد گرفت، چون کتابهایشان پیام هایی دارند. بیشتر باید از خوانندگانشان ایراد بگیریم که متاسفانه متوجه پیام داستان هم نمی شوند.  

ادبیات. البته برای من همان است که ده ها سال پیش هم بوده. من ادبیات را با بوف کور هدایت و پریچهر مودب پور و شاهنامه ی فردوسی و ابله داستایوفسکی دوست دارم و با همه ی کتابهایی که به زور خودم را هل می دهم تا به آخرشان برسم و با همه ی آنهایی که حالم از خواندشان به هم می خورد و با همه ی آنهایی که بارها و بارها می خوانم و هنوز برایم تازه اند. نوشتن همیشه مهم ترین دلمشغولی من و لذت بخش ترین کار اوقات فراغتم بوده و هست و من این را مدیون این واژه ها هستم. من این ثبت افکار امروزم را برای سالهای آینده ام مدیون این کلمات هستم. این آرامش بعد از طوفانی را که پس از نوشتن در همه ی این کلمه هایی که هنگام نوشتنشان قرار نداشتند ساکن می شود را مدیون ادبیات هستم. و بارها و بارها این حرف دولت آبادی را تکرار می کنم: آنچه مرا از پای در می آورد ناممکن بودن نوشتن است...

 

پانویس: 1. معادل فارسی تحمیدیه چی هست!؟ من هر چقدر که فکر کردم یادم نیامد!

 

پی نوشت: می گویم، غرغرهای من با مقداری امتحانات دانشگاهی و یک بستنی خنک زیر کولر می چسبد ها؟! نه؟! :دی

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 |

«پرنده ی خار در سینه قانونی ازلی را پی می گیرد. آنچه نمی شناسد و برآن می داردش که خاری در سینه بنشاند و ترانه خوان، به سوی مرگ بشتابد. آن دم که خار در سینه اش می خلد پرنده نم یداند که خواهدش کشت، همچنان ترانه می خواند، ترانه می خواند تا توان سر دادن تک نغمه ای نمی ماند. اما، ما هنگامی که سینه به ورطه ی خارزار می سپاریم، می دانیم. درمی یابیم، و چنین می کنیم. چنین می کنیم.» 

پرنده ی خارزار/کالین مکالو/ترجمه مهدی غبرایی

 

توضیح: هر کتابی باید یکبار خوانده شود، حتی از م.مودب پور. «پرنده ی خارزار» فقط یک رمان عشقی ساده است. چیزی که من جدیدا به شدت بهش نیاز داشتم. تقویت احساسات لطیفم! اینکه چه طور می شود با عشق حال کلیسای کاتولیک را گرفت و خدا چطور می تواند حال آدم را به همان ترتیب -بلکه بدترش- بگیرد. راستی فیلمی هم از این داستان ساخته شده که شاید دیده باشیدش. نکته ی مهم این کتاب ترجمه ی قوی اش توسط مهدی غبرایی است که دو کتاب جدید از او در کتابخانه ام دارد خاک می خورد و گویا باید بخوانمشان!

 

پی نوشت: تخس؟! یا همان تقص خودم؟! راستی چه شد که نوشتم تقص؟!؟ همیشه در زبان فارسی و ادبیات ضعیف و خنگ بوده ام. بگذریم از اینکه دبیر ادبیات امسالمان عقیده دارد باید به یک نویسنده نمره ی ادبیات بیست داد! خیلی خوشحال می زند این دبیر ادبیاتمان! :دی

 

پی پی نوشت: من زیادی عشقی نشده م؟! :دی دی دی دی

 

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 |

دیشب پدر خسته را به انباری کشاندم. به سرم زده بود کتاب بردارم. کتابهایی که سالها پیش وقتی در کتابخانه مان بودند، به ندرت حتی نزدیکشان می شدم. از مامان پرسیدم که چرا من وقتی کوچکتر بودم اینها را ندیدم؟! مامان خندید و گفت: چون کوچکتر بوده ای!

من در میان جعبه های خاک گرفته، سرفه می کنم، بلند از پدرم می پرسم؛ دختری از ایران.

بابا می گوید: برش دار. می گذارمش روی کتاب کوچکی درباره ی فروید. یکی از آثار بهنود را بی سوال روی سایر کتابها می گذارم، یک جعبه ی دیگر باز می کنم، پر است از تفسیر نمونه ی قرآن. می بندمش. یکی دیگر باز می کنم، اینجا همه چیز دندان گیر است. «معمای هویدا». بابا به سرعت می گوید: بردار...

تاریخ ایران بعد از کودتا تا انقلاب. برداشتم. برداشتم. هر چه گیر آوردم برداشتم. که یک عنوان بی رنگ روی یک جلد چرمی نظرم را جلب کرد: سرنوشت.

من به سرنوشت اعتقادی ندارم، پس برش نمی دارم، اما... صفحه ی اول، روی برگه های کاهی نوشته شده بود:

حقیقت را با بی طرفی مطلق با روحی آزاد از قید هرگونه تعصب جستجو کنید. «دکارت»

این جمله از یک راسیونالیست معتقد به آزادی مطلق انسان، چنان نظرم را جلب کرد که همانجا صفحه های نخست را خواندم. به نظرم آمد که این کتاب می بایست سازگار با راسیونالیسم دکارت باشد، فهمیدم چرا آن جمله را آنجا بکار برده بودند. چون اکثریت مردم آن روزها به سرنوشت اعتقاد داشته اند و دارند. پدرم با تعجب جلو آمد و پرسید: دهه! چیکار می کنی؟! حالا بیا بیرون، بعدا بخور! کرم کتاب!

آمدم که کتاب را ببندم، یک برگه ی یادداشت ازش بیرون افتاد. پدرم «شنود اشباح» کتابی درباره ی مجاهدین خلق را برداشت و جعبه ها را مرتب کرد. من یادداشت را توی جیبم گذاشتم. همه چیز به یک فیلم می ماند. کتابها را برداشتم. واقعا سنگین بودند، خاک توی دماغم رفته بود و قلقلکم می داد. زنگ را فشردم، مامان در را باز کرد و کتابها را روی کاناپه ریختم. برای آوردن یک پارچه برای گردگیری از کتاب ها به آشپزخانه رفتم، یادداشت را از جیبم بیرون آوردم، خط شکسته ی پدرم که با مداد نوشته بود رنگ و رو رفته توجهم را به خودش جلب کرد:

خلقت من در جهان یک وصله ناجور بود

من که خود راضی باین خلقت نبودم زور بود

ای طبیعت گر من نبودم جهانت نقص داشت

ای فلک گر من نمی زادی اجاقت کور بود.

یک لبخند عجیب بر چهره ام نقش بست. عجب!!! بابا تو هم؟! و آشپزخانه را با تکه پارچه ای ترک کردم. شب هنگام خواب دوباره یادداشت را باز کردم، درست وقتی که متوجه یک موضوع عجیب شدم لبخندم به قهقهه تبدیل شد و همه را از خواب پراند. این دست خط، مال پدرم نبود. مال عموی بزرگم بود که همه می گویند ما عجیب به هم شباهت داریم. شر و شیطان و گاهی عجیب.

 

پی نوشت: من این یادداشت رنگ و رو رفته را که دست کم به اندازه ی سن من - شاید خیلی بیشتر- قدمت دارد به عمویم تحویل خواهم داد.

 

توضیح: افکار پراکنده در قلمرو سرنوشت. بحثی در جبر و تفویض، نوشته ی رحمت الله عبیر، کتابخانه ی ابن سینا. (سال انتشار هم نداشت!)

 

وقتی که نظراتتان را مطالعه کردم: من می خواستم خوب باشم، شما نگذاشتید.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 |
کریچر با هزار زحمت مانداگاس رو پیدا می کنه. مانداگاس اعتراف می کنه که گردنبند رو توی کوچه ی دیاگون به یه زن چاق و وزق مانند فروخته. این خانوم در واقع همون پروفسور آمبریج بوده. طبق نقشه ای که هرمیون و هری و رون طراحی می کنند و رفت و آمد های هری به وزارت خونه و زیر نظر گذاشتن وزارت خونه، قرار می شه که هر سه تاییشون یک روز برن جلوی در وزارت خونه در لندن و توسط معجون مرکب پیچیده وارد وزارت خونه بشن. هر سه تایی می رن و سه تا کارمند گیر میارن و خفت می کنن و با معجون تغییر شکل می دن و وارد وزارتخونه می شن. توی وزارت خونه یه کمیسیون درست کردن که باید مشنگ زاده توش ثبت نام کنن و باهاشون مصاحبه بشه. اگه مشخص بشه که مشنگ زاده هستن سرنوشت خوبی نخواهند داشت. خلاصه هرمیون که تبدیل به یه ساحره شده بوده، مجبور می شه دنبال آمبریج به یکی از این جلسه های مصاحبه با مشنگ ها بره که توی سازمان اسرار تشکیل می شده. رون هم مجبور می شه بره اتاق یکی رو تعمیر کنه و هری هم می ره به دفتر آمبریج. دفتر رو زیر و رو می کنه و هیچی پیدا نمی کنه. فقط چشم مودی رو می بینه که آمبریج برای فضولی ازش استفاده می کرده. چشم رو برمی داره و یه جایی خاکش می کنن. خلاصه که آخرش هری و هرمیون جلسه ی مصاحبه رو به هم می زنن و گردنبند رو از توی گردن آمبریج در میارن و مشنگ هارو فراری می دن و وقتی می خواستن با رون فرار کنن، یکی از مرگ خوارهایی که توی وزارتخونه کار می کرده آستین هرمیون رو می گیره و در واقع خانه ی گریمالد شناسایی می شه.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در شنبه ششم مرداد 1386 |

من دقیقا ده فصل از کتاب هفتم هری پاتر رو کشف کردم و ضرب چند ساعت متن انگلیسی ش رو خوندم. باید بگم که نویسنده استعداد عجیبی در خلق حوادث فوق العاده ترسناک داره. یعنی اتفاقات درست از اولین فصل کتاب شروع می شن.

 

فصل اول ثابت می شه که والدمورت توی خونه ی مالفوی هاست و استاد مطالعات مشنگی هاگوارتز رو می کشه. اسنیپ به والدمورت اطلاع می ده که هری رو قبل از تولد هفده سالگیش از خونه ی خاله و شوهرخاله ش خارج می کنن. والدمورت که نمی خواد اتفاقی که در کتاب چهار بین چوب دستی خودش و هری افتاد دوباره رخ بده، چوبدستی مالفوی رو ازش می گیره. تقریبا فهمیده که فقط خودش می تونه هری رو بکشه.

دورسلی ها، به خاطر اینکه هر لحظه ممکنه والدمورت شکنجه شون بده و جای هری رو ازشون بپرسه، به جای نامعلومی منتقل می شن، پنج روز قبل از تولد هری، مودی، لوپین، تانکس، رون، هرمیون، بیل، فرد، جرج، فلور، مانداگاس، آقای ویزلی، هاگرید و کینگزلی، میان به پریوت درایو تا هری رو به یه جای امن منتقل کنن. چون درست در روز تولد هفده سالگی هری، طلسم محافظ خانه ی هری شکسته می شه و والدمورت به راحتی بهش دسترسی پیدا می کنه. مرگ خوارها نمی دونن که هری در اون شب منتقل می شه؛ رون، هرمیون، فرد، جرج، فلور و مانداگاس معجون مرکب پیچیده شامل موی هری رو می خورن و توی این حالت ما 7 تا هری داریم. هر هفت هری با یه همراه و یه سری با جارو و یه سری با تسرال و هری اصلی و هاگرید هم با موتور قدیمی سیریوس حرکت می کنن که اگه کسی خواست تعقیبشون کنه، گیج بشه. اما انگار که مرگ خوارها خبر داشتن که هری رو اونشب منتقل می کنن. در طول راه چند تا مرگ خوار دنبال هری و هاگرید و بقیه می کنن و متاسفانه هری اصلی به خاطر یه گاف مزخرف شناسایی می شه. تا هری و هاگرید برسن به اون جای امنی که خونه ی پدر و مادر تانکسه، و از اونجا با یه رمزتاز برن به پناهگاه، ولدمورت خودش پرواز کنان ظاهر می شه اما به خاطر اقدامات حفاظتی اعضای محفل روی خونه ی پدر و مادر تانکس، اتفاقی نمیفته و ولدمورت انگار دوباره با چوبدستی مالفوی هم مشکل پیدا می کنه. هری و هاگرید با رمزتاز میرن پناهگاه. توی پناهگاه فقط خانم ویزلی و جینی بودن. بقیه هم با رمزتاز می رسن، گوش جرج توسط اسنیپ کنده می شه(!) و مودی توسط والدمورت کشته می شه. مانداگاس هم از ترس فرار می کنه. برای بقیه اتفاقی نمیفته.

هری و رون و هرمیون که تصمیم گرفتن حتما به دنبال جان پیچ ها برن، یه نقشه ی عجیب طراحی کردن. روز تولد هری، وزیر سحر و جادو میاد خونه ی ویزلی ها و طبق وصیت نامه ی دامبلدور اون چراغ خاموش کنِ دامبلدور رو به رون می ده، یه کتاب قصه به هرمیون و یه گوی زرین به هری.

همونطور که قرار بود، تانکس و لوپین که با هم ازدواج کردن و بیل و فلور هم باید با هم عروسی کنند. توی این عروسی ویکتور کرام و لاوگودها هم دعوتن! طی یه جریاناتی کرام به پدر لونا لاوگود مشکوک می شه! متاسفانه در روز عروسی بیل و فلور وزارتخونه سقوط می کنه و مرگ خوارها وسط عروسی ظاهر می شن. در این حین رون و هرمیون و هری به یه جای خیلی دوری غیب و ظاهر می شن. هرمیون که فوق العاده با هوش بوده، همه ی وسایل مورد نیازشون از جمله شننل نامرئی کننده ی هری و بقیه چیزارو جمع کرده بوده و با خودش آورده بوده. خلاصه که هری و رون و هرمیون(هری زیر شنل نامرئی کننده) می رن به یه کافه ی مشنگی تا یه کمی فکر کنن. توی کافه دو تا مرگ خوار بهشون حمله می کنن و هرمیون و هری و رون اونارو بیهوش می کنن و فرار می کنن. تصمیم می گیرن برن به قرارگاه محفل ققنوس در گریمالد. یعنی خونه ی سیرسوی که به هری رسیده. هیچ مرگ خواری به جز اسنیپ از وجود این قرارگاه خبری نداره. پس اونا ریسک می کنن و می رن اونجا.

طی همه ی این اتفاقها، ریتا اسکیتر داره یه کتاب از زندگی دامبلدور می نویسه و عجیب تصمیم داره دامبلدور رو خراب کنه.

صبح روز بعد از رفتن هری و رون و هرمیون به قرارگاه، هری می ره توی اتاق سیریوس و بعد یه اتاق دربسته پیدا می کنه که روش اسم برادر سیریوس رو نوشته بوده. که مخفف اسمش می شه همون ر.آ.ب

بعدش هری و هرمیون و رون می فهمن که برادر سیریوس که اول مرگ خوار بوده و بعد بر علیه ولدمورت اقدام می کنه و والدمورت اونو می کشه، جان پیچ(گردنبند) رو برداشته و گردنبند تا چند وقت پیش دست کریچر جن خونگی بوده. وقتی هری از کریچر می پرسه که جان پیچ واقعی کجاست، جن خونگی می گه که مانداگاس گردنبند رو قاطی بقیه ی چیزایی که از خونه ی بلک ها دزدیده برداشته و برده! حالا هری به کریچر دستور می ده که بره و مانداگاس رو پیدا کنه...

 

* این تا فصل 10 کتابه. در واقع اتفاقهای کلی. همینطور که برای هممون غیر عادیه، جی کی رولینگ از آسیب دیدن شخصیت هاش هیچ باکی نداره. یعنی اصلا بعید نیست که دو تا شخصیت اصلی داستان که قراره بمیرن، رون و هرمیون باشن! بعدش هم تازه ولدمورت مثل اجل معلق(که مثلش نیست، خودشه!) هر جایی که هری باشه ظاهر می شه! هنوز دقیقا معلوم نیست که اسنیپ واقعا بر علیه هریه، یا باهاشه؟ چون آخرای کتاب یه فصل هست به اسم: داستان شاهزاده!

با این حال اگه اسنیپ طرف محفل باشه، حسابی خوب نقششو بازی کرده!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در جمعه بیست و نهم تیر 1386 |

خودم هم به درستی نمی دانم که چرا و چطور شد که شخصیت این نوع بشر این چنین در نظرم جالب آمد، شاید ندانسته تبدیل به انسانی شد که من دائم از او حرف می زدم و چرند می گفتم. اینکه می گویم انسان و نوع بشر، دلیلش این است که او شباهتی به نئاندرتان ها ندارد و به گونه ای از جانداران شبیه است که ما آنرا نوع بشر می نامیم. نه از نسل میمون است و نه از نسل همان نئاندرتان هایی که گفتم.

هنوز هم نمی دانم که در میان عواملی که در فاجعه ی سالهای آغازین قرن بیستم نقش داشتند، چه چیز ناخداگاه مرا به این نوع بشر علاقه مند کرد. به شخصیت پیچیده و افکار و عقاید در هم گوریده اش که هرگز باز نمی شدند. شاید روز به روز سخت تر در هم می پیچیدند. نمی خواهم حاشیه بروم، می خواهم همه ی آنچه در مصیبت رخ داد بنویسم، نه همه ی همه، بلکه آنهایی که در جایی به پیشوا ختم می شوند.

 

هزاران سال قبل، گروهی از انسان ها که به آریایی ها مشهورند، از آسیای مرکزی-که محل اتراق این کوچ نشینان بود- به دو شاخه ی بزرگ تقسیم شدند، عده ای از این آریایی ها به ایران، و گروهی دیگر به اروپا کوچ کردند. نژاد آریایی، همواره در تاریخ- حتی هم اکنون- به علت رنگ پوست روشن و قدرت بدنی زیاد و قامت های بلند، به عنوان نژاد برتر شناخته شد که بعدها، این باور کهنه ی نژادپرستانه، موجبات تبعیض نژادی را بوجود آورد.

 

برمی گردیم به پایان جنگ جهانی اول، به عبارت دیگر، زمستان 1918که آتش بس بین متفقین و متحدین، اعلام شد. در انتهای این جنگ خانمان سوز، متفقین پیروز با حداکثر فشار بر متحدین، به خصوص ژرمنها، آنها را مجبور به امضای معاهده ای کردند که در ورسای تنظیم شد. در ژوئن سال 1919، که آلمانهای درمانده، خسته از جنگ و شکست خورده، در تنگنای ورسای قرار گرفتند، خودشان را این چنین تحقیر شده تصور نمی کردند، البته راه دیگری هم نبود، در طول جنگ مردم آلمان گرسنه و خسته، اقتصاد کشور در هم ریخته و نظام سیاسی از هم گسیخته بودند و امضای ورسای، با وسعت بخشیدن به همه ی مشکلات آلمان، کشور را درست در  میان دو راهی قرار می داد. اگر آلمان با متفقین موافقت نمی کرد و این اصول بی نهایت سخت را نمی پذیرفت، متفقین در مرزهای آلمان به تاخت و تاز می پرداختند و آلمان به کلی از نقشه ها محو می شد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 |