آقاي پدر با بهت از غسالخانه ي بهشت زهرا مي گويد: «از پشت بلندگو اعلام كردن كه اين شش تا جنازه بي كس و كارن، مسلمونا بيايد تشييع كنيد.» فحش مي دهم من: «حرومزاده ها!!» آقاي پدر مي گويد: «بي ناموسن، آدم باورش نمي شه. »
منبع موثقي نيست كه اعلام بكند هر روز چه تعداد جنازه ي بي كس و كار كه بعدها خواهيم گفتشان شهيد و عكسهايشان را در فيس بوك و توييتر خواهيم ديد، در بهشت زهرا دفن مي شوند و دقيقا" چند روز بعد خانواده هاي منتظرشان كه از هر كس و كاري دلسوخته ترند، مطلع مي شوند كه فرزندانشان، عزيزانشان را مظلوم كشته اند و زير خاك كرده اند.
من دلم مي خواهد بترسم، گريه بكنم؛ براي شنيدن حرفهايي كه مي فهمم و اي كاش كه نمي فهميدم. براي كثافتي كه آشكار است و عده اي نمي بينند و عده ي ديگري نمي خواهند كه ببينند. گريه بكنم براي ته مانده ي نفت چراغ اميدم، و براي همه ي آنهايي كه زير خاك رفتند كه شمع من باشند.
"هر آنچه در اين دنيا مي بينم حركتي توامان به پيش و به پس دارد...
پيشرفت به آينده و پسرفت به مبدا در جايي با هم تلاقي مي كنند."
انگار تاريخ را همين يك جمله مي سازد.
همین در ذهنم كولاك مي كند و جمله ها و كلمه ها و فكرهاي "مسلط" ديگري را دنبال خودش مي آورد و در مغز تنبل من حاكم مي كند. در ذهن من، جمله هايي كه به زحمت از كتاب انتخاب كرده ام –از براي اينكه اگر دستم را باز مي گذاشتم، تمام كتاب "تنهايي پر هياهو" علامتگذاري مي شد- بی قرار می شوند و هركدام كه متلاشي شدند، بي نهايت فكر آزاد مي كنند و اين فكرها انديشه ي مرا رسما" آزاد مي سازند!
"تنهايي پر هياهو" حاصل افكار خميرشده ي متراكمي است كه فقط ذهن آزاد و آماده مي جويند تا منبسط شوند و كله ي آدم را سنگين تر بكنند، طوري كه لنگر بيندازد به چپ و راست و تعادل را به هم بزند.
پي نوشت: اين پست معرفي كتاب نبود، واقعا خودم هم نمي فهمم كه چي بود. فقط جمله اي كه در ابتدا آوردم يادم آمد، شايد چون تضميني بود براي فكرهايم كه همچنان خودم را لابه لايشان گم كرده ام. بيشتر خواهم نوشت، به محض اينكه مجال كندوكاو فكرهايم را پيدا بكنم.
* تنهایی پرهیاهو/ب.هرابال/ترجمه ی پرویز دوائی/نشر کتاب روشن
حجله هايي كه در شهر مي بندند روز به روز زيادتر مي شوند. پيشتر هم اين تعداد مرگ زودرس ناشي از "تصادفات رانندگي" داشتيم؟ گلوله هاي سمج بدن هاي بيگناه را چطور به خاطر نبستن كمربند ايمني اتومبيل سوراخ مي كنند؟ چه بر سرمان آورده اند؟ چه بر سرمان خواهند آورد؟
پايتخت زير خاكستري از دروغ، آرام آرام مي سوزد و مي گدازد. بادي را كه خاكستر را كنار مي زند و گداختگي شهر را هويدا مي كند، گردباد توطئه در خودش مي پيچاند و آتش زير خاكستر –جنبش شهر را- خفه مي كند. به جرئت مي گويم كه قريب به اكثر مردم ساير شهرها نمي فهمند، نمي دانند، نمي ... زندگي در پايتخت اما، همچنان ادامه دارد. روزهايمان صحنه ي درگيري ها و دستگيري هاست. قلبهايمان مي لرزند اما همچنان استوارند، اشكهايمان چهره هايمان را مصمم تر مي كنند، دوستانمان مي ميرند، اما جنبش از نو متولد مي شود... و خب، زندگي ادامه دارد.
پ.ن. "من" در فكرهايم پيدا نيستم.
سبز خواهد شد
مي دانم...
مي دانم...
*اگر كمي خودخواه "تر" بشوم و هدفون را بگذارم روي سرم كه قيافه ام را با اين چتري هاي گرد و كودكانه، شبيه آدم فضايي ها مي كند و بگذارم لئونارد كوهن ترانه ي دلخواهم را توي گوشم بخواند تا مبادا صداي تكبير آدم هاي روي پشت بام ها به سرم بيندازد كه دوباره روي پشت بام بروم و صدايم را بيندازم ته گلويم كه كمتر زير به گوش برسد و فرياد بزنم الله اكبر و فكر بكنم تنها معنايي كه از بانگ من دريافت نمي شود، همين معناي تحت الفظي اش است. و سيروس خب، صداي رسا و بمي دارد كه قسم مي خورم نيمي از همسايه ها را به پشت بام مي كشاند، آهان، اگر چنين بكنم، يعني خودخواه باشم و فكر نكنم به 7 تايي كه كشتند و يك نفري كه همين بيخ گوشمان تيرخورد و مرد، حرفهاي ديگري هم دارم كه بايد بنويسم.
**من لياقت ندارم دوست داشته شوم. كدام ديوانه ي بخت برگشته اي مي تواند حتي طوري "تظاهر" بكند كه من باورم بشود مهم شده ام برايش؟ من كلا" موجود مزخرفي ام. خودم هم به ندرت رفتارهايم را تحمل مي كنم. مامان و بابا و سيروس حق دارند قطعا وقتي شكايت مي كنند. از شوخي هاي بي مزه ام دست برنمي دارم. خودم را به طرز گريه آوري به ريشخند مي گيرم و بعد، سناريوي تكراري زندگيم "طنز تلخ" مي شود.
***عقب مي كشم خودم را مثل دريا به هنگام جزر. آرام، آرام. دريايي كه شب ندارد، چون تماما" شب بودند روزهاي من تا لحظه اي كه "دير شدن" را احساس كردم. تا همين حالا كه سپيده مي زند، ماهِ من دور مي شود، سپيدي اش در سپيده ي صبح گم مي شود. جاذبه اش تحليل مي رود، مَد تمام مي شود و من، خودم را عقب مي كشم. آرام، آرام.
"رجعت" خواهم كرد. عقب تر كه مي روم، تكه تكه هاي روحم را جمع مي كنم. رفته رفته يكپارچه مي شوم، اما، سرم گيج مي رود با اين رو به عقب گام برداشتن و رو به رو را نگاه كردن -رد گم شدن ماه را در سپيدي صبح دنبال كردن-، تعادلم از دست مي رود، زمين مي خورم. روح بند زده ام مي شكند.
پاسخ نامه ی دوستی را می نوشتم که هر چند وقت یکبار سری به یادداشت های قدیمی من می اندازد و حرفهای خنده داری را که می زدم به یادم می آورد.
*
تحریم یک کنش منفعلانه نیست، صد البته. اما تحریم انتخابات ایران به هیچ کجا برنمی خورد و بنابراین غیرمنطقی است. چون تحریم در صورتی از انفعال خارج می شود که با یک موج عظیم همراه باشد، و این موج عظیم نه تنها ایجاد نمی شود، بلکه اگر هم ایجاد بشود به راحتی قابل سرکوب است. در جایی از حقوق ذاتی بشر می شود سخن گفت که حقوق ظاهری بشر گرامی داشته شود. ایران مهد حقوق بشر "بود". من به جریان اصلاح طلبی ایران اعتقاد دارم. بهبود امکان پذیر است، اما تغییر الزاما" به زمان بیشتری احتیاج دارد.
**
شاید ساده انگارانه باشد، اما مردم ما از ازل دنباله رو شعارها بوده اند، مردم به دنبال تغییرات ظاهری بوده اند، مردم نفس کشیدن خواسته اند، زندگی کردن خواسته اند. می ترسند بیشتر بخواهند. بلد نیستند بیشتر بخواهند. کتاب مردم نیست که در وزارت ارشاد خاک می خورد، فیلم مردم نیست که مجوز نمی گیرد، فکر مردم نیست که زندانی شان می کند. مردم همیشه از این اقلیت ها گفته اند، اما فقط "گفته اند".
امروز فضا حتی ظرفیت نظریات و افکار سنگین روشنفکرانه را هم ندارد، مردم خسته اند.
همیشه پذیرفته ام آنچه در صندوق می رود با آنچه از صندوق بیرون می آید تفاوت می کند. اما به این هم اعتقاد دارم که وقتی موج ایجاد می شود، نمی توان چندان دستی در انتخابات برد.
***
"اکبر گنجی" و تئوری گذار به دولت دموکراتیک توسعه گرایش را که به یاد دارید؟ آسیب هایی که این گذار را تهدید می کنند چه؟
سیاست ایران هیچ سیر منطقی یی را طی نمی کند. یک شطرنج ناعادلانه است که حریف حق دارد دست دراز بکند و مهره های تو را حرکت بدهد، یا خرد و خاکشیرشان بکند. حریف، پشت پرده ایستاده است، دستهایی که ما می بینیم صاحب مشخصی ندارند. پیچیده ترین راه حل های اصلاحی را تنها زمانی می توان عملی دانست که در غالب ساده ترین ها ریخته شوند.
پست های ناپدید شده:
اینکه بعضی وقتها حال من دگرگون می شود، بیشترش گردن خودم است. می نشینم گیر می دهم به چیزهایی که از ابتدا هم می دانم به این حال و روز می اندازندم. اصلا" تقصیر خودم است که می آیم در زمانهایی که اصولا" حالم نباید خوب باشد، یک سری مشغله ی جدید هم اضافه بر آن چیزهایی که هست، برای خودم ایجاد می کنم. خلاصه که حال و روزم می شود یک چیز در مایه های پست قبل و پست های ناپدیدشده ی قبلتر.
جوزدگی سیاسی:
این لوگوی "کمپین" که این گوشه می بینید، حاصل جوزدگی های سیاسی من است که احتمالا" پس از گذر چند سال، کلی به خودم می خندم. البته طبق رایزنی هایی که اینجانب با جمعی از عالمان و پژوهشگران سیاسی(گفتم جمع ببندم باکلاس بشه. همون عالم و پژوهشگر سیاسی!) انجام دادیم، به نتایج خارق العاده ای رسیدیم که کلا" سیاست گذاری "جمهوری اسلامی ایران" از بنیان موریانه خورده است و کار از کار گذشته و نحنُ جمیعا"(مفعولُ فیه منصوب) ول معطلونَ. (یه چیز توی همین مایه ها!)
دستیابی به دموکراسی از روشهای صلح جویانه:
اگر باد کله ی اینجانب را در راستای نتایج فوق در نظر بگیریم، به یک نتیجه ی کاملا" جدید می رسیم و آنهم اعتقاد مسخره ی همین اینجانب به اصلاحات است. بنده اعتقاد دارم که حتی اگر بابای بنیان یک جامعه را موریانه درآورده باشد، نمی شود طی یک عملیات صلح جویانه و در راستای دستیابی به انواع دموکراسی(معرفتی، بهشتی، نمادین، اسطوره ای و ...) بنیان جامعه را قطع کرد. چون اگر پایه های یک میز را قطع بکنیم، میز روی هوا مانده –و از آنجایی که تاریخ نشان داده که ایران عمرا" روی هوا نمی ماند- و می افتد زمین و می شکند. آنوقت یکی باید تشریف بیاورد از میان خرده های جامعه ی ایران، دموکراسی پیدا بکند. بنده اعتقاد قلبی(!) دارم به این قضیه که باید –برخلاف عادت اینجانب- آرام و آهسته و بسیار مخملی(!) از سطح میز تعمیرات را شروع کرد، تا به زیربنایش برسیم!(الان جناب مارکس داخل قبر روی ویبره قرار گرفتند!)
تئاتر کمدی:
از آنجایی که انتخابات در ایران یک نمایش سیاسی کمدی است و به عبارتی رأی ما هیچ هم میزان نیست؛ می شود از انتخابات و سرنوشت مردم بدبخت، به عنوان یک تمرین استفاده کرد و توش یاد گرفت که چطوری می شود کاندیدای واحد معرفی کرد و در راستای رسیدن به هدف، به توافق رسید.
اثرات تبلیغاتی جوزدگی:
از این پست هیچ نتیجه ای نمی گیریم. یعنی نه نتیجه می گیریم که باید در انتخابات شرکت کنیم، نه نتیجه ی عکسش را می گیریم. بعدا" درباره ی انواع نتیجه گیری های انتخاباتی مطالبی خواهم نوشت! اما در حال حاضر کمپین دعوت از خاتمی را امضاء بکنید و در "جوزدگی" سیاسی اینجانب شریک شوید!!
پ.ن. واقعا دی. چه پست مسخره ای شد!
*
چون اتفاق خارق العاده ای در زندگی این روزهای من نمی افتد، تکراری می نویسم. فکر کنم روزمرگی شدیدا" مرا در خودش غرق کرده. البته خودمانیم، گاهی این روزمرگی مزخرف کاری می کند که احساس بکنم فقط اسمش است که بد در رفته، خودش بیشتر از هر چیز دیگری مرا به زنده بودن وا می دارد. کمتر خرفت می شوم. این تکاپو هم هست که دائم سعی می کنم به چیز تازه ای فکر بکنم که لااقل کمتر از این روزمرگی احساس خجالت بکنم.
**
یکی از این چیزهای جدید که سه شنبه بعد از مدرسه خرخره ام را گرفت، تیتر یک «اعتماد» بود. دادم به هوا رفت وقتی از کیوسک سر کوچه ی مدرسه مان گذشتم. «تهدید به رد صلاحیت خاتمی»(!) من داشتم به این فکر می کردم که چقدر مضحک می شود اگر خاتمی رد صلاحیت بشود. فکرش را بکنید! آنوقت همه ی ما به این نتیجه می رسیم که هشت سال کشور در دستان دیکتاتور ضداسلامی بوده که در ایتالیا با یک دختر مصاحفه می کند! [دو نقطه ی دی دار] ببینید کار به چه جاهایی کشیده!
***
اینطور که بویش می آید، احزاب ما تازه دارند یاد می گیرند چطوری باید در انتخابات شرکت بکنند. تازه بلد شده اند که کاندیدای واحد معرفی بکنند. این جناب آقای کروبی خودش یک نوازنده ی مطرح ساز مخالف بود که انگار دارد با اصلاح طلبان کنار می آید. احتمالا هم کنار آمدنش اینطور است: «بیایید با هم شبهای انتخابات نخوابیم». این روزهای اصلاح طلبان داستان «ناز نکن» شده.
****
دست آخر اینکه من احساس می کنم سیاست در ایران –سیاست روی پرده- شبیه بازی های کودکانه شده. با هم دعوا می کنند، همدیگر را تهدید می کنند... و پشت پرده انقدر دست هست که نشود شمرد. دست سالم، دست مصنوعی، دست مُرده!(:دی)
حقیقتا قضیه اینجاست که من احمقم و نه هیچ چیز دیگر. هیچ کسی هم نیست اینجا به من بگوید از کنج خودمحوری تنهای خودت گور لعنتی ات را گم کن و نفس بکش لطفا و سرفه کن. از این هوای سنگین و پر از سرب سکوت و کادمیم فساد و اکسیدهای نیتروژن فقر و بی عدالتی و هزاران کوفت و زهرماری که در هوای این شهر، پشت این سیاهی همیشگی میدان «آزادی» در نهایت دموکراسی گلویت را می سوزانند و نمی گذارند عمیق نفس بکشی و تهران را حس کنی. تهران چرک است مثل اتوبوس هایش و خیابان همیشه شلوغ انقلاب.
من چه کاره ام!؟ خب من یک دخترم که همچنان دیه ام نصف است، به خاطر عشقبازی سنگسار می شوم و به سادگی زور یک مرد برباد می روم حتما و هنوز هم سن قانونی ندارم. خب البته خدارا صدهزار مرتبه شکر که سن قانونی ندارم. چون به دنبال این قضیه به طرز شگفت انگیزی بزرگترها بر من تسلط تام دارند، زحمت می کشند و به جای من فکر می کنند. حضور فعال که در اجتماع ندارم، یک منفعل اقتصادی هستم چون در فرهنگ ایران داشتن یک شغل پاره وقت برای دختر بچه ها بی شباهت با فحش به بستگان درجه یک نیست.
بعضی وقتها هست که خودم را زندانی می کنم، روزنامه ها را نمی خوانم، سایت های خبری را مرور نمی کنم، اخبار منفور بیست و سی را نمی بینم و می رسم به خودمحوری و غرغرهای پانزده سالگی. همه اش دیازپام است و سیگار لایت و قهوه ی تلخ. یک تلنگر کوچک کافیست که این مغز فراسیرشده منفجر بشود و مثل حالا انگشتهایش را محکم روی کیبورد بکوبد و با حرص بنویسد.
من مسئولیت همه ی حرفهایم را قبول می کنم. همه ی اینها را باور می کنم. باید نجات داد این زمین های سوخته را که «اگر خدا بخواهد» خرداد 88 قرار است تحویل بگیریم. باید به زور ایران را پس بگیریم. باید برای بهتر شدن تلاش بکنیم. باید امیدوار باشیم. باید به نسل چهارمی ها یاد بدهیم که بخوانند و خودشان بی زحمت برای خودشان فکر بکنند. چهارسال برای کتک خوردن این گربه ی اشرافی بس نیست؟ «باید رسانه بسازیم و با مردمی که گوش بر هرچه شنیدنی است، بسته اند حرف بزنیم. باید یاد بگیریم که کار حزبی کنیم و همفکران و همراهان اصلاح کشور را پیدا کنیم، باید سیاست را نه در معنای انقلابیگری آن بلکه با شیوه ای حرفه ای در پیش بگیریم، باید بنویسیم و در قبال یک به یک کلمات مان مسوول باشیم. بخش اعظم سیاست نویسان ایرانی سراپا دروغ می گویند و آنچه باور ندارند، می نویسند. آنان به قصد قرب دوستان و چهار نفر خواننده می نویسند و دو سال دیگر هم حاضر نیستند مسوولیت کلمات شان را بپذیرند.» باید به خیل عظیم این مردم بفهمانیم که انتخابات حتی اگر یک بازی سیاسی باشد، آنها باید در این بازی شرکت کنند، حتی اگر مضحکه ی دست گردانندگان این بازی بشوند. با رای ندادن،این بازی خراب نمی شود، همانطور که ترک زمین موجب شکست حریف نیست. باید بدانیم که اگر میدان را ترک بکنیم حریف، مغرور و پیروز بازی را به نفع خودش تمام می کند و بلند بلند به همه مان می خندد.
پی نوشت: من مسولیت همه ی حرفهایم را می پذیرم، پس هر چه دلتان می خواهد بگویید.
بیا با هم بترسیم. از چه؟! بترس، بترس بترس... از بیرون از چهاردیواری اتاقت. از همین دیوارهایی که دارند به هم نزدیک تر و نزدیک تر می شوند. اصلا تو باید بترسی! همه باید بترسند. اینجا سرزمین ترسوهاست. اینجا سرزمین آدم های لال و دیازپام خورده و ترسو است. جای شجاع ها کجاست؟! آب سرد کن برای نوشیدن آب خنک. بیا بترس، محض رضای خدا. تو هم ترسویی، تو مثل سگ می ترسی، از همه چیز، تو حتی از خودت هم می ترسی، تو از دیوارهای بلند زندان رجایی شهر که نزدیک خانه تان است و روی دیوارش نوشته: «خطر تیراندازی، توقف مطلقا ممنوع.» می ترسی. راستی، شنیدی که معلم جغرافیا می گفت زندان رجایی شهر هفت طبقه زیر زمین است؟! تو می دانی طبقه ی هفتم زیر زمین جای چه کسانی هست؟! جای آدم هایی است که از لولوخورخوره های زیرزمین آن خانه ی ویلایی قدیمی مان نمی ترسند، حتی از تار عنکبوت هایش، حتی از شیشه های بنزینی که مامان تویشان آبغوره نگه می داشت. طبقه ی هفتم جای شجاع هاست. تو ترسویی! تو از نمره ی زیر هم هیجده می ترسی! تو همین الان هم می ترسی، همین الان موس را گرفتی روی چند خط از همین یادداشت و پاکش کردی. تو جدیدا سخت خودت را سانسور می کنی. خاک بر سرت بکنند. خودت گفتی هیچ وقت دچار خودسانسوری نمی شوی! ببین، دیدی؟! کم کم بزرگتر می شوی و به هیجده سالگی نزدیک تر و به دانشگاه نزدیک تر و به لیست سیاه خیلی نزدیک تر و می روی داخل شکم خودسانسوری، شبیه دو تا قلاب می شوی که تویش سه نقطه است. مترسک بزدل! همان مترسکی که از کلاغها می ترسد. من، خود تو. برو بمیر. شبیه آدم بزرگها شده ای.
پی پی نوشت: می شود توضیح ندهم چرا دو تا از پست هایم را پاک کرده ام؟
یک: خودم هم نفهمیدم که دقیقا چه چیزی باعث شد که من فکر بکنم که می توانم کل شیمی ۲ به این حجم را در یک روز بخوانم. اما جدا خواستن توانستن است و نتیجه اش هم ممکن است ]...[ باشد!
دو: همه ی کتابهای نازنینی را که از نمایشگاه خریده بودم را جمع کردم و به مامان سپردم که یک جایی دور از دسترس بشر(اینجانب) پنهان بکند. الان من یک دونقطه ی به شدت پرانتز باز می باشم! :(
سه: من کلا با مرگ بر اسرائیل مخالفم. حالا بگذریم از اینکه نباید اسرائیل را کشور دانست و اسرائیلی که کشور نباشد پرچم هم ندارد، اما خداییش یعنی چی که می آیند پرچم ستاره ی داوود اسرائیل را آتش می زنند؟! یا در وبلاگ حاجی واشینگتن تصویر بود از جوانی که روی آسفالت ستاره ی داوود می کشید و می نوشت مرگ بر اسرائیل. ببینم، خود ما خوشمان می آید که یکی «الله» وسط پرچممان را روی آسفالت بنویسد؟! من هیچ وقت نخواسته ام از اسرائیل و صهیونیسم دفاع بکنم، خیلی هم قیافه ام یک دو نقطه ی سیبیل دار (شبیه هیتلر) هست الان، اما بحث بر سر احترام به عقاید هم هست!
چهار: اما خودمانیم ها، چرا یهودی ها اینقدر حق به جانب هستند؟! حرف زدن این صهیونیست ها حال آدم را بد می کند. چند شب پیش یک آقایی را که گویا در بخش فارسی صدای اسرائیل کار می کرد، در صدای آمریکا آورده بودند که اعصاب من را به شدت به هم می ریخت. استغفرالله آدم دلش می خواهد همه شان بفرستد اردوگاه کار اجباری. :دی
پنج: یاد حرف آقای رفیعی دبیر هندسه مان افتادم که می گفت خدای یهود با خدای مسلمانان و مسیحیان و زرتشتیان به کلی متفاوت است. در تورات آمده که خداوند زمین را برای بنی اسرائیل آفرید. دستش درد نکند خداوند که اینقدر به بنی اسرائیل لطف دارد.
شش: هیچ کدام از صهیونیست ها به هیچ وجه با رفراندوم موافق نیستند. همین آقای صدای اسرائیل می گفت که «دوستان عزیز رفراندوم یعنی چه؟! یهودیت یک دین نیست، یک ملت است و یک ملت باید سرزمین داشته باشد. ما به هر دینی در اسرائیل آزادی می دهیم اما رفراندوم هرگز!» ببینم، حالا چرا بعد از جنگ جهانی یکهو دلشان سرزمین خواست؟! اگر بحث سرزمین مستقل است خب می رفتند در مناطق بین المللی قطب جنوب! اگر بحث سر اورشلیم است، که حتما بحث سر اورشلیم است و بحث ندارد. من نمی فهمم چرا بیت المقدس را ساختند که در تمام طول تاریخ(از قرون وسطی تا همین حالا) سرش دعوا باشد؟!
هفت: ما ایرانیها با این دیدگاه جمهوری اسلامی کلا موافقیم که مرگ بر اسرائیل است و فلسطین اشغالی است و اسرائیل باید به کلی از صفحه ی روزگار با آب ژاول محو بشود. البته این ممکن است به نژاد آریایی مان هم برگردد. :دی
هشت: این پست بوی هولوکاست می دهد و نعره ی «هایل هیتلر». شوخی کردم باور کنید. :دی من اصلا شبیه هیتلر نیستم!
نه: اینجا کسی هست که بداند یهودی ها چطوری کلاههایشان را روی سرشان نگه می دارند؟!
ده: مهز خالی نگزاشطن اریذه!
یکم: نمی دانم از کجا شروع بکنم و فریادهایم را بنویسم. فریادهایم از یک نسل محافظه کار و بی اختیار. یک نسل که همیشه برایشان تصمیم گرفته شده، یک نسل جوان که از شدت نگرانی های محافظه کارانه ی والدین فقط می ترسد. همین نسل خودم که هیچ بخاری ازش بلند نمی شود و من همه ی تقصیرات را کمپلت به گردن نسل سوخته ی شما می گذارم. نسل سوخته ای که سوختگی تا دلهایشان هم نفوذ کرده، نسل دلسوز پدر و مادرهای حاکم بر اندیشه های سیاسی-اجتماعی فرزندان ناقص العقلشان.
دوم: مخاطب من پدر و مادرهایی هستند که به قول خودشان با انقلاب سوختند، انقلاب کردند، جبهه رفتند، درد کشیدند اما لااقل خودشان فکر کردند. خودشان با همین حنجره های ترسوی امروزشان فریاد کشیدند که مرگ بر شاه، خودشان گوشت جلوی توپ شدند، خودشان دانشگاه را مهمترین پایگاه تحولات سیاسی کردند و خودشان خودشان بودند. نمی فهمم چرا این فرصت را از فرزندانشان می گیرند. می ترسند. محافظه کارند. اندیشه های غلط سیاسی را به فرزندانشان تزریق می کنند، نرو، رای نده، اشتباه ما را تکرار نکن، اصلا کی گفته که رای در صندوق ریختن تثبیت نظام جمهوری اسلامی است!؟! اصلا هست! من می خواهم این رژیم را تثبیت بکنم. می خواهم همین انقلاب شما را اصلاح بکنم، بابا بگذارید فکر بکنم! بنویسم! - می ترسیم، تو هیچ وقت نمی فهمی که یک پدر چه حسی به دخترش دارد. ببخشید، آقای پدر، پدربزرگ من شما را از سر راه آورده بود؟! نسل اول پدر و مادر نبودند؟! فقط شما نگرانید؟! آهان، پاسخ منطقی هم بلدند بدهند؛ صدای شما به جایی نمی رسد! آقایان پدر و بانوان مادر، صدای شما هم قرار نبود به جایی برسد اما گویا رسید! پس چیز دیگری بگویید، تکرار بکنید که از نسل چهارم بخار بلند نمی شود. چه کسی به این نسل ضدجوش تزریق کرد؟! احمدی نژاد؟!
سوم: عصبانی ام. به ندرت بچه هایی پیدا می شوند که حتی علیه پدر و مادرانشان بایستند. چرا که موافق اند. بعضی مسکن های والدین انقدر قوی هستند که نسل چهارم حتی فکرش نمی رود به اینکه بخواهد بجوشد. همه ی دغدغه اش شده کنکور، ورود به دانشگاه برای داشتن یک مدرک، چون در این جامعه استعدادهای افراد با مدرکشان شناسایی می شود. همه ی مطالعه اش شده مجله ی موفقیت و روزهای زندگی و رمان های آبگوشتی. همه ی مسکنی که پدر و مادرها دو دستی تقدیم فرزندانشان می کنند رفاه است و طولانی تر کردن دوره ی مصرف کننده بودنشان. باور کنید مسکن است. افیون است. من نمی دانم فردا چطور می خواهم این جامعه را بسازم. من و یک مشت نسل چهارمی مامانی.
چهارم: آیندگانی که پدر و مادرهای امروز برای جامعه تربیت می کنند محبوب آقایان هستند. لال و کر و کور. مسکن هایی که بهشان تزریق شده آنقدر قوی هستند که تا دم مرگ در خلسه فرو ببردشان. فقط چیزی که می ماند تاریخ است که همیشه به این نسل به چشم تحقیر نگاه می کند.
پی نوشت: این پست از آدرس: «تهران، زندان اوین، بند سیاسی، بخش کانون اصلاح و تربیت پیش فعالان سیاسی!!» روی وبلاگ پست شده است. :دی
پی نوشت: این پست را تقدیم می کنم به امیررضا خوردآزاد به بهانه ی کودکانه ی ترساندنشان. :دی مثل لولوخورخوره.
هنوز هم می گویم، کاش من هم آنجا بودم و لذت می بردم وقتی که محمود را هو می کردید. وقتی فریاد زدید مرگ بر دیکتاتور و چشمهایتان سوخت چون اشک آور زدند. وقتی نترسیدید از یک سری دانشجوی دانشجو نما و یک لشگر از سپاهیان چنگیز خان مغول. نمی دانم هدفم از این همه کلیشه بافی چه می تواند باشد، فقط دلم می خواست روز دانشجو را به همه ی آنهایی که در هتل اوین بهشان خوش می گذرد، و همه ی آنهایی که فریاد می کشند مرگ بر دیکتاتور و همه ی آنهایی که می دانند و آگاهند اما ساکت و خاموش اند تسلیت بگویم. سیروس دیشب می گفت یکی نیست به اینها بگوید در آن سالها امریکایی ها بودند که دانشجوهای ما را بردند و کشتند، امروز خود ایرانی ها دسته دسته دانشجوهای امیر کبیر و تهران را دستگیر می کنند(نه ببخشید، دعوت می کنند) به هتل اوین. شرم دارد. کورش جان، آسوده بخواب که محمود بیدار است. به جای تو عدالت را اجرا می کند و هر شب قبل از خواب مواد کتبیه ی حقوق بشرت را می خواند و به آنها قسم می خورد و به جای تو کلی دانشجو دستگیر می کند و به جای تو روز به روز به ارتفاع کثافت هایی که شده اند حجم ایران می افزاید. می بینی چقدر شبیه تو است؟ آسوده بخواب که چند وقت دیگر زیر آب می روی، در کنار ماهیها خوش بگذرد کورش جان! سلام مرا به پری دریایی برسان. روز دانشجو مبارک –نه- تسلیت و مرگ بر رئیس جمهور صدام مخفی!
از طرف یک بزغاله ی کوچک به همه ی بزغاله ها!
خیلی جالب است نه؟ باور کنید من تصمیم گرفته بودم بی خیال سیاست بشوم، بی خیال حرفهای دو جناح و دویست عقیده ی خاص و حتی همه ی اراجیفی که محمود گاه و بیگاهی که در حالت عادی نیست از خودش می بافد. اما انگار اوضاع فرق کرده و این فرق ها هیچ به نفع ما نیست.
از اینکه محمود در انتخابات آتی رای خواهد آورد مطمئن شده ام. دیشب داشتم به بابا می گفتم که خدا کند به گفته ی فاطی خاتمی را خلع لباس کنند... لااقل دیگر آخوند نیست که مردم به ریشش فحش و ناسزا ببندند. از استدلالهای مسخره ی خودم به خنده می افتم. نمی دانم، نمی فهمم که چه باید بکنم؟ گاهی با خودم فکر می کنم چطور باید مفید باشم؟ شاید توانستم الکی به خودم جواب بدهم: فقط بدان. آگاه باش. زر زر نکن. سرت توی کار خودت باشد.
زندگی عادی شده. هر روز امتحان و درس و اَه! آخرش چه می خواهم بشوم؟ دیگر به آینده فکر نمی کنم، به قول آلبرت به اندازه ی کافی زود می آید. مطبوعات گفتند دروغ جرج برملا شد. همه ی امروز را به جای عربی خواندن پای BBC و CNN گذراندیم. من و برادرم. چه خوب است نه؟ محمود چقدر با جرج تفاهم دارند! هر دوتایشان دائم دروغ می گویند. شما نمی فهمید، من دارم با محمود زندگی می کنم، یک روده ی راست توی شکمش نیست.
ایران اسلامی... دین... دین... دین... مزخرف! می خواهم جیغ بکشم که من لاادری شده ام. بی دین، لامذهب، اما نمی شود. حتی برای نفی خیلی چیزها دچار مشکل می شوم. معلم فلسفه ی خیالی ام(البته او خیالی نیست، من زیادی احساس سوفی بودن به سرم زده!) چیزهای قشنگی نوشته بود که برایم فرستاد. آن شب سه ساعت تمام فکر کردم و با سردرد عجیبی که داشتم همه ی آنچه که به ذهنم رسید برایش نوشتم. وقتی فکر می کنم، رویا می بینم. فراموش می کنم باید به دنبال راه عملی گشت. حالا سر کلاف کجاست؟ هیچ کس نمی داند. اما من می دانم، سر کلاف همان ته کلاف است. و در واقع کلاف فقط یک جور عدم است.
امسال مثل سالهای پیش جناب حضرت آقای رئیس جمهور پرسش مهری نپرسید. جالب بود، نه؟ شاید یک لحظه با خودش فکر کرد که در اوین جا ندارند افراد زیر 18 سال را محبوس کنند. یا اینکه دلش برای حرفهای آبدار من تنگ نشده بود و یا اینکه اثرات نوشته های قبلیم هنوز از پوستش هم عبور نکرده اند. یادم هست سالی که تازه کار پیدا کرده بود(چه کاری هم پیدا کرده بود!) پرسش مهری نوشتم و برنده شدم. شاید هیچ کس نفهمید، آنقدر فحش و دری وری پشت حرفهایم بود که نوشته ام بدون اسم برای دفتر ریاست جمهوری فرستاده شد. من آن روزها تنها سیزده سال داشتم. یادم هست نوشتم: به نام یگانه عادل زمینی، کوروش کبیر می نویسم. با خون آنهایی می نویسم که امروز نیستند و یا آنهایی که فردا نخواهند بود. از ادالط(عدالت) می نویسم، از عمنیط(امنیت) می نویسم، از واژه هایی که به من تزریق شده اند تا که بنویسم. واژه هایی که حتی بلد نیستم هجی شان کنم! مسخره نیست؟
خلاصه که پرسید و من هم جوابش را دادم. نکته ی جالب اینجاست، سال گذشته که باز هم مقاله ای شروع کردم تا برای محمود جون بفرستم، افتضاح شد. نوشتم:
«به نام یزدان پاک»
می نویسم تا که من هم چیزی نوشته باشم، من هم حرفی زده باشم، از خودم مطمئن بشوم که لال و فلج نیستم، بدانم که کور نیستم، دو چشم دارم که می بینند، اما روی شبکیه تصویری تشکیل می شود که سعی می کند مرا به خریت بزند. آمدم و از خودم پرسیدم که در این مرداب لجن من کدامین کثافت هستم که اینقدر مهم شده ام؟ خیلی دلم می خواهد بنویسم، دلم می خواهد چشمانم را ببندم و قلم را روی کاغذ برقصانم و حرفهایی بزنم که مثل خوره به جانم افتاده اند، دلم می خواهد کسی باشد که بفهمد چقدر دوست دارم به دوسال پیش بازگردم. به روزهایی که عاشق مردی بودم که تو جایش نشسته ای، به روزگاری که دلم می خواست سبیلش را شبیه هیتلر کند و دیکتاتور بشود اما بماند و توی عوضی جایگزین او نشوی...
دیدین؟ اینطوری شد. تازه نصف بقیه را سانسور کردم. دو ساعت تمام نشستم و چیزهایی نوشتم که به نظرم اصلا بد و توهین آمیز نمی آمدند. وقتی پدرم خواند و چشمانش چپ شد فهمیدم که از پاراگراف دوم فقط فحش نوشته ام. برای چند لحظه انگار کور شده بودم.
فکر کنم اگر امسال هم قرار بود چیزی بپرسد با فونت 72 در 12 صفحه می نوشتم: […] تصور کنید چه می نوشتم که حتی خودم را مبدل به ممیزی خودم می کرد!
این پست را نوشتم شاید که بگویم اگر محمود از دانش آموزان سوالی چیزی دارد، بیاید پیش خودم، حسابی تحویلش می گیرم، تازه برایش قهوه هم درست می کنم، پاسخ مهرش هم می دهم برود برای خودش از ناوهای روس ها در دریای خزر آدامس بادکنکی بخرد.
خونسرد شده ام. این را از بهنود آموختم. لبخند مسخره ای به چهره می گیرم و در کمال آرامش به عقاید دوستم گوش می دهم. همیشه فکر می کنم: من هیچ وقت نمی توانم عقایدم را به کسی تحمیل کنم، کسی هم نمی تواند این کار را با من بکند. حالا هرچقدر دلش می خواهد بگوید.
شاید دیواری از جنس سنگ خارا باشم. من بی دلیل و برهان هرگز حرفی را قبول نخواهم کرد. شاید از مواهب فلسفه باشد این روحیه ی استدلال طلب. یا شاید خیلی در رئالیسم غرق شده ام. صحبت های آرام من متاسفانه حتی توسط دوستم که آمپرسنج منفجر کرده شنیده نمی شود. تنها حرفی که دلم می خواهد بداند این است که همه ش حدسیات است.
ما یک سری آدم بیکار نشسته ایم و اینجا برای خودمان آدم های دیگر را البته از دیدگاه خودمان دسته بندی می کنیم. من و شما یک سری بسیجی و سپاهی دور هم جمع می کنیم و در یک پرونده قرار می دهیم و تیتر می زنیم: اصول گرایان افراطی. عکس محمود و رهبر انقلاب را هم رویش می زنیم که دارند با هم کارهای غیراخلاقی می کنند.
می آییم و یک سری روزنامه نگار که در روزنامه های به قول خودمان چپی که دیری نمی پاید آخرینشان هم درش تخته شود را در مقوله ی روشنفکران قرار می دهیم. یک عده دانشجو را برمی داریم و با یک سری آخوند خوش تیپ و خوش بیان مثل خاتمی(که خودش نمی داند از کجا ما او را در این مقوله گنجانده ایم) و یا کروبی را می گوییم اصلاح طلبان. و پرونده شان را از اصولگرایان دور قرار می دهیم چون اتاق عقاید ما بیمه نشده و مبادا آتش سوزی بشود و ...
من هم در این بیغوله ای که قبلا هم حرفش را زدم، می شوم دختری که تازه حق رای پیدا کرده، دختری که دو روز است شناسنامه اش عکس دار شده، سعی می کنم بین بد و بدتر انتخابم بد باشد. امروز یاد دو سه سال قبل افتادم که دوازده- سیزده ساله بودم و عجیب در این فکر فرو رفتم که چطور محمود انتخابات را برد؟ یادم هست آن روزها اسم همه ی نامزدها را از حفظ بودم جز او، همیشه فراموشش می کردم. اما امروز جواب سوالم را پیدا کرده ام. همین مردم به او رای دادند. همین مردم که چشم هایشان را بستند و رای دادند که عذاب وجدان نگیرند. همه ی این آدمها، همین آدم هایی که شک دارم در خرداد 88 باز هم به او رای ندهند.
در اینجا آمدم و یک گروه کفار هم قرار دادم. همان آدمهایی که نشسته اند و هیچ چیزی را قبول ندارند. همان آدم هایی که روزی می گفتند شاه برود خمینی بیاید، دو روز دیگر در صندوق «خیر» انداختند دو روز دیگر انقلاب را به فحش کشیدند، دو روز بعد به جبهه رفتند، سه چهار روز بعد گفتند که هاشمی رئیس جمهور از پیش تعیین شده است و رای ما اثر ندارد، فردایش گفتند ما انتخابات را تحریم می کنیم(منم گفتم انقدر تحریم کنید که سرتاسر سرزمین عقایدتان علف سبز بشود) پس فردا منتظر اهورا نشسته بودند تا از امریکا بیاید و ایران را نجات دهد، پس فردا احمدی نژاد را به فحش کشیدند و گفتند محمود رئیس جمهور از قبل تعیین شده است، امروز را هم با دوره ی دکتر مصدق اشتباه گرفته اند و هنوز می گویند نفت ایران مال امریکاست و اورانیمش مال روسیه. کاش من را هم با دکتر مصدق اشتباه می گرفتند!!!!
من حتی با این گروه کفار هم مشکلی ندارم. آنها بین بد و بدتر هیچ را انتخاب می کنند و ناچار به مسیر باد می روند. حرف من این است: ببخشیدها: تو که به هیچ احدی رای ندادی غلط می کنی از محمود جون ایراد می گیری!
ما ایرانیها کمی از فلسفه ی رئالیسم به دوریم. شبیه ایده آلیست ها شده ایم. رویایی. در انتظار کسی هستیم که بیاید و این کلمه ی اسلامی را از پیش از اسم کشورمان(!) پاک کند و در ایران دموکراسی برقرار بشود و ما از دموکراسی و آزادی فقط روسری هایمان را آتش بزنیم و آزادانه ماهواره داشته باشیم(نه که نداریم!) و جرج بوش رئیس جمهورمان(شاید شاه مان) را صمیمانه و در ملاء عام ببوسد و با یک هواپیما مستقیم در قلب L.A پیاده بشویم و آنقدر مشروب بخوریم تا خفه بشویم و در خیابانهای شهر راه برویم و دختر مردم را... کنسرت گوگوش در استادیوم آزادی برویم و اندکی به این فکر نکنیم که اصلا دموکراسی و آزادی در نظر ما چطور معنی شده؟! و وقتی دلمان برای دانشجویان بیچاره ی امیرکبیر می سوزد اندکی فکر نکنیم که آرمانهای آنهایی که در هتل اوین به سر می برند چه بوده. اینها تنها چیزهایی هستند که از خونسردی مسخره ی این روزهای من می کاهند. من این دسته ی کفار را، با نوری زاده و صدای آمریکا و حتی آن همایون و همه ی آنهایی که پرچم شیر و خورشید کنارشان می گذارند و رویایی فکر می کنند را در گروهی می گذارم و اسمشان را هم ابله ها می گذارم.
علی اخوان دوستم، گفت که تحریم احمقانه ترین کار ممکن است. من رای نمی دهم که چیزی را عوض بکنم، فقط رای می دهم که اگر زمانه بر خلاف میل من چرخید، قدرت انتقاد داشته باشم. من رای می دهم چون عقیده دارم باید از جایی شروع کرد. چون عقیده دارم پا در یک جوی کم عمق در کثافت گذاشتن مطبوع تر از فرو رفتن تا چیزی فراتر از خرخره در همان کثافت کوفتی است.
به قول فروغ:
کسی می آید، کسی می آید که مثل هیچ کس نیست...
سیاست جزو آن مقوله هایی است که وقتی تصویر موافقی را می بینی یا چیزی می خوانی که در آن از عقاید تو دفاع شده، در پوست خودت جا نمی شوی. شب گذشته برای من یکی از این اپیزودها بود به طوری که احساس کردم نه در پوستم و نه در لباسهایم جا می شوم. به این نتیجه رسیدم که چقدر این متیو بهنود را بیش از پیش دوست دارم. اگر صدای آمریکا را نگاهی کرده باشید(که ما به چشم یک شبکه ی کمیک استریپ بهش نگاه می کنیم) مهمان شب گذشته ی میز گردی با شما متیو بهنود عزیز بود. شاید تا کنون قلم هیچ و هیچ نویسنده ای مرا اینقدر به خودش جذب نکرده باشد که قلم جناب بهنود کرد. حتی هدایت که این همه دوستش دارم. در این آدمِ عجیب و در افکارش و در ذهن پیچیده اش گویا آرامش سیم کشی شده. تاکنون آدم خونسردی مانند بهنود ندیده ام. او یک ناسیونالیست روشن فکر است. آنقدر روشن می بیند که گاهی به نظرم می رسد در ذهنش میلیونها لامپ 1000 واتی روشن است. طوری شیوا می نویسد که تو او را یک نقطه ی روشن می بینی در تاریکی محض. من افکار بهنود را می پرستم.
پاورقی: متیو بهنود نامی است که روزنامه ی چلغوز روی مسعود بهنود عزیز گذاشته. من این اسم را دوست دارم. به او می آید.
خواستم بی خیالی طی کنم دیدم نمی شود. از جدالهای دبیرستان که بگذریم وارد سر شلوغ من در زنگ های تفریح می شویم که به قول بچه ها مثل بابا بزرگ ها روی زمین ولو می شوم و توی روزنامه غرق می شوم. بچه ها می گویند حالا اون توو چی نوشته که تو اینقدر بهش علاقه داری؟
منم آمدم و گفتم. کلی حرف زدم. گفتم که محمود می خواهد سن رای را به پانزده سال کاهش بدهد. به همه شان گفتم که من از این اتفاق می ترسم. گفتم که آقای رئیس جمهور، دست گلتان درد نکند، من هدیه ی تولد نمی خواهم. هدیه ی تولد من حق رای دادن نیست، یک پیکوژول آرامش است.
توی مجلس انگار دعواست. هر لایحه ای که دلش می خواهد با هر تعداد فوریتی که بشود بهش پیوست کرد وارد مجلس می شود. باز هم خدا را صدهزار مرتبه شکر که دو لایحه ای که به مجلس ابلاغ شد، هر دو از فوریت افتادند و در لیست انتظار غرق شدند. یکی دیگر از این لایحه ها که فوق العاده جالب توجه است، فیلترینگ شدید است که با دو فوریت به مجلس فرستاده شده. نمایندگان غیور(!) به قول خودشان اصلاح طلب از جمله نماینده ی شهر تبریز به شدت با این لایحه مخالفت کرده اند. در این هوای مه آلود، ورود دولت به حریم خصوصی وبلاگ نویسان، آزادی بیان نامرئی داخل ایران را تبدیل به خلاء می کند. در واقع فقط اینترنت است که تا حدودی به من هدیه ی تولد(آرامش) می بخشد. به هر حال که فوریت این لایحه لغو شده و من فکر نمی کنم بشود اینقدر در وبلاگ نویسی نفوذ کرد. البته فیلتر شدن چند روزه ی گوگل در برخی شهرها که گفته شد به علت نقص فنی بوده، امید مرا ناامید می کند. به قول ابراهیم نبوی: دولت گاگول رئیس جمهور گوگولی ایران سایت گوگل را فیلتر کرد. (برای خواندن مقاله ی کامل ابراهیم نبوی در مورد سایت گوگل به وبلاگ او در پیوندها مراجعه کنید)
از اینها که بگذریم، من واقعا با کاهش سن رای به پانزده سال مخالفم. شاید باز هم برای اینکه نمی توانم رای بدهم ذره ای غمگین بشوم، اما ترجیح می دهم مثل دوره های گذشته نیمچه فعالیت انتخاباتی ام را بکنم. عده ای که اعتقاد داشتند علت رای آوردن خاتمی در 4 سال دوم کاهش سن رای به شانزده سال بوده و گفته شده که نوجوانان احساسی رای می دهند، من نمی دانم چرا حالا احساس می کنند 15 ساله های ما به رشد فکری کامل رسیده اند و کاملا منطقی انتخاب می کنند؟ همین همکلاسی های من که داشتم این داستانها را برایشان تعریف می کردم از مخ تعطیلند.
پ.ن. اگر این لایحه ی کاهش سن رای تصویب بشود من احتمال زیاد در انتخابات شرکت نمی کنم. مگر اینکه تا آن زمان یک مقدار به رشد عقلی و فکری برسم و احساسی به محمود جون رای ندهم.
کسی نیست این وسط به من بگوید اینها چه ربطی به تو دارند که خودت را به پارچ و شومینه می زنی، یعنی ربط که دارد، اما این لقمه ها با هزار قلپ آب هم در معده ی تو جا نمی شوند. تو، یک بچه ی یک و نیم وجبی. اصلا انگار با نوشتن من دنیا آرام می شود، انگار اگر من به زور هم که شده خودم را در مینی بوس کاروان اینها جا بدهم قد محمود خان بلند می شود؟ نمی شود دیگر! به فرض هم که بگویم، مرا که نمی آیند از گیس هایم بگیرند و بلند کنند و پرتم کنند در آغوش سهیل آصفی در هتل اوین. تازه باید شانس بیاورم که این کار را با من بکنند. لااقل در این صورت به خودم اطمینان می دهم که دیده می شوم.
اصلا من چه چیزی می توانم بگویم؟ دخالت در مسائلی که به من ربطی ندارد. وقتی کشور مال من نیست، به من چه ربطی دارد؟ منظورم این است که ایران مال من است، اما اینجا که ایران نیست!!! کشوری که خاکش دیگر محاسبه ی مساحت نمی خواهد، حجم پیدا کرده!! چون به ارتفاع n متر توش گلاب ریزی شده...
اگر قرار است این آقای بوش که بوش همه جا را برداشته مثلا ما را منفجر کند، از همه بیشتر من باید نگران باشم. منزلمان به دو جای مهم چسبیده. نمی دانم این چی چی اتمی هست که نزدیک گوهردشت کرج واقع شده و یک زندان به اسم ندامتگاه رجایی شهر. نکرده اند مثلا هتل اوین را بیاورند اینجا یک مقدار به پرستیژ محله اضافه بشود، هر چی ندامتگاه فردیس و قزل حصار و رجایی شهر است که به ما نزدیک است و اگر آمریکا به بهانه ی این چی چی هسته ای نزدیک خانه ی ما اینجا را با بمب چی چی اتمی تری که از رفیق باب دندان جناب آدولف هیتلر(آلبرتِ خودمان را می گویم. چون یهودی بوده هیتلر واقعا از صمیم قلب دوستش داشته) دزدیده این ندامتگاه رجایی شهر می ترکد و این زندانی های فوق خطرناک که همه شان هم قاتل و از اراذل و اوباش محبوب ناجا هستند می ریزند در خیابان اصلی گوهردشت و آزادی به روایت تصویر این جوانان ننه مرده را تخته می کنند!
بگذریم. از نظر مادر گرامی من که آمریکا مثل سگ از ایران می ترسد!(از سخنان قصار my mother که با آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکندِ روح الف سه نقطه هم وزن است) چون که اگر امریکا بزند ایران را منفجر کند، ما هم می زنیم و این اسرائیل و جغدهایش(نماد یهودیانی که مسیحی نشده اند. پ.ن. از مستند هری پاتر یاد گرفتم) را با خاک یکسان می کنیم و اینجا دوباره می شود جنگ جهانی! چرا؟ چون که آمریکا با این پوتین های استالین و سینیوره و پرنس چارلز می آید می ریزد روی سر ما ایرانی های بیچاره و بهمان انگ نژاد خالص آریایی داشتن(به خصوص محمود که آریایی خالص است) می زند و به اتهام دوستی با هیتلر با خاک یکسانمان می کنند و به بهانه ی اینکه ما در نیروگاه بوشهر و نطنز داریم یهودی می کشیم می رود و در فعالیت های صلح آمیز هسته ای ما فضولی می کند. تازه تن محمدرضای پهلوی هم که دوست متفقین بود توی قبر می لرزد. این ژاپنی های بیچاره هم باید دوباره با بمب اتم منفجر شوند. تئوری بدی نیست؟ هست؟ می خواهم خودم را در صدای آمریکا دعوت کنم و اینها را با دلیل منطقی به گوش افکار عمومی جهان برسانم. آلمان هم که با تحریم ایران مخالفت کرده! بفرمایید! اصلا دوستی ایران و آلمان غیرقابل انکار است! نژاد آریایی است دیگر... چه می شود کرد! قد بلند از خصوصیات بارز این نژاد است که در راننده ی اتوبوس دولت کنونی ایران کاملا مشهود است.
بابا خدا صلح را برای چی گذاشته؟ تورو خدا بی خیال ما بشوید، اصلا این نئاندرتانِ پادشاهِ دوره ی محمودیه داخل آدم نیست. خودتان را ناراحت نکنید. اینجا هم که ایران نیست من از اولش گفتم. ایران تبدیل به یک جور کشور چند بُعدی شده، حجم پیدا کرده، مردمی به اسم مردم ایران که آگاه باشند وجود ندارند. همه توی سوراخ موششان فرو رفته اند و اگر هم سوراخ موش ندارند که خودِ موش هستند. مردم ما اینقدر در خودشان گم شده اند که موش را از سوراخش بیرون می کنند و خودشان توش فرو می روند. اصلا به من چه مربوط؟ حالا می آیند و گیس هایم را می کشند و می گویند تو وبلاگت را بنویس دختره ی یک و نیم وجبی! تازه مرا توی لابی هتل اوین هم راه نمی دهند، چه برسد به سوئیت ده ستاره!!
دو شب گذشته، در خبر 21 شبکه اول سیما، سرادر (...) در حرفهایش از نام جعلی خلیج همیشه فارس یکبار و بار دیگر از نام «خلیج» بدون پسوند جاودانه ی فارسی استفاده نمود. برای من فوق العاده جالب است که بدانم این عزیز ایرانی از چه رسانه ای استفاده می کند که نام جعلی خلیج همیشه فارس اینقدر به گوشش آشناست.
طی این گزارش، بابان از بینندگان به علت اشتباه لفظی(!) سردار(...) عذر خواست اما حالا یکی دو روزی هست که جامعه ی وبلاگی داد و هوارشان به آسمان رفته. برای منم واقعا یک سوال عجیب پیش آمده که چرا نام جعلی خلیج همیشه فارس باید اینقدر به گوش این عزیز آشنا باشد؟؟!!
اینجا کلیک کنید و مثل من لینک را روی پیوندهایتان بگذارید! شاید این بمب گوگلی کارسازتر باشد!
دیشب پس از گذشت دو روز پر مشغله، وقتی به تختخواب رفتم، طبق معمول افکار مشوشم مرا تنها نگذاشتند. خودم هم نفهمیدم که چطور شد که دو قطره اشک از چشمهایم سقوط کردند و به روی شقیقه هایم جاری شدند و موهایم را خیس کردند. داشتم به این فکر می کردم که چقدر دلم برای دوستانم تنگ شده. چقدر برای دوستی که دو ماه پیش مرا برای همیشه ترک کرد دلتنگ شده ام. وقتی حرفهایش را می خوانم، انگار کسی سطل ها آب در چشمان کوچکم خالی می کند و مژه هایم را تر می کند. چقدر غربت سخت است.
داشتم به این فکر می کردم که چقدر ایران را دوست دارم. نمی دانم، اما به جایی تعلق دارم که می توانم بگویم ایرانم است. کشورم که کلی روی اطلس جهان تابلو است. با همه ی کشمکش های هر روزه، باز هم دوستش دارم. باز هم ترانه ی بچه های ایران را که گوش می دهم گریه می کنم.
بچه ها این نقشه ی جغرافیاست
بچه ها این قسمت اسمش آسیاست.
شکل یک گربه در اینجا آشناست
چشم این گربه به دنبال شماست.
بچه ها این گربهه ایران ماست.
...
بچه ها این پرچم خیلی قشنگ
پرچم سبز و سفید و سرخ رنگ
هم نشان از صلح دارد هم ز جنگ
خار چشم دشمنان چشم تنگ
افتخار ما به آن بی انتهاست...
با خودم گفتم کاش این پرچم فقط سه رنگ مطلق بیش نداشت. نه دلم شیر و خورشیدش را می خواهد نه این لاله ی گرافیکی را. من فقط سه رنگ می خواهم. لعنتی! چقدر از این سیاست متنفرم. چقدر از حرفهای این دیوانه هایی که میکروفون به خودشان می بندند و زر زر می کنند بدم می آید. دیشب از پدرم پرسیدم بالاخره راه درست چیست؟ گفت راه درستی تعریف نشده.
اصلا از زمان کوروش کبیر به بعد هیچ حکومت درستی بر ایران سایه نینداخته. دلیل رفتنت همین بود؟ آره؟ چقدر دلم برایت تنگ شده. ببینم حالا به نظرت سیستم آموزشی کانادا خوبه نه؟ به نظرت اونجا حتما موفق می شی؟ اصلا این چه طرز فکر احمقانه ایست که همه دارند؟ به این فکر کردم که تا چند لحظه ی دیگر در سیلی از اشک هایم غرق می شوم اما اینطور نبود. همان دو قطره بود. حالا اخمهایم در هم رفته، به قول ترانه ای: گربه ی پیر ما یه روز می شه از سگ بدتر.
چقدر ایران شبیه این گربه اشرافی هاست. این گربه سفید پشمالو هایی که چشم آبی دارند. همان گربه های اشرافی و مغرور را می گویم...
دیشب بی مقدمه، میان جمع خانوادگی مان زیر گریه زدم. دیوانه ام دیگر. دلیلش کسی بود که در تلویزیون وراجی می کرد. اشکایم روی گونه هایم می غلتیدند و همه به من ذل زده بودند. ناخداگاه دهانم را باز کردم و هر چه دری وری بود بارش کردم. پدرم می گفت: دخترم، قوی باش!
چقدر قوی باشم؟ دو سال است که فقط خندیده ام. پدرم راست می گوید، مگر من چقدر رنج کشیده ام؟ از بهترین دوستانم در حال میل کردن آب خنک هستند. از وقتی که فهمیده ام یک جور بغض عجیب در گلویم فشار می آورد. یک بغض که هروقت فرو می دهمش، ناامیدی همه ی وجودم را به گند می کشد. حسی که تنها در حضو یک دیوانه ساز قابل تجربه است. احساس می کنم هیچ چیز هرگز درست نخواهد شد. من کجایم؟ من در این گربه ی پیر از یک نقطه ی جوهری هم کم ترم. چکار می توانم بکنم؟ هر روز در اینترنت بگردم و بیشتر اشک بریزم؟ هیچ نگویم و دائم بغض فرو بدهم؟ به چه چیز افتخار کنم؟ به جام جمی که اینجا نیست؟ به فرهنگی که مال من نیست؟ به دینی که اسلام نیست؟ به قانونی که قانون نیست؟ به زندانی که زندان نیست!؟ به سرزمینی که ایران نیست؟
از دوستم پرسیدم که من چکار باید بکنم؟
- تازه بیدار شده ای پریسا جان، احساست را می فهمم.
- علی، چیکار کنم؟
- دوباره بخواب. اگر می توانی...
نوشته های ابراهیم نبوی همیشه فوق العاده بودن. ارزش خوندن دارن فقط من امیدوارم وبلاگم رو نبندن!
در راستاي اينکه روزنامه محترم کيهان در مورد انتشار هري پاتر و قديسان مرگ در تهران نوشته است که « به عقيده بسياري از كارشناسان كودك و نوجوان كليت كتاب «هري پاتر» بسان يك بمب مخرب براي ذهن بچه ها به شمار آمده كه آنها را وادار مي سازد تا در مقابل دنياي سياه و خيالي تصوير شده در كتاب، به بخشي ديگر از القائات آن پناه برده و جادوگران خوب را منجي خود به شمار آورند كه وقتي با فقدانشان در دنياي واقعي مواجه مي شوند، به شدت دچار سرخوردگي و انفعال خواهند گرديد.» لذا برخي موارد خطرناک و ضدامنيتي و نامشروع و مساله دار هري پاتر ملعون به اطلاع مي رسد. يکي از منابع آگاه کيهان گزارش داده است که اصولا هري پاتر براي ضربه زدن به نظام جمهوري اسلامي نوشته شده و نويسنده آن که با نام مستعار خانم رولينگ( بخوانيد مرجان ساتراپي) آن را نوشته است، يکي از دشمنان قسم خورده انقلاب اسلامي است که با شبکه عنکبوت و بنياد سوروس و فرح پهلوي و مسعود بهنود و محسن سازگارا و ژان پل سارتر و کارل پوپر روابط مشکوک داشته و هري پاتر را براي ايجاد انقلاب مخملي نوشته است. روزنامه کيهان بدينوسيله متن دادخواست زير را در مورد شخص موسوم به هري پاتر به دلايل زير به دادگاه تقديم مي کند.
اول: هري پاتر در خانه شماره ۴ پريوت درايو با خاله و شهرخاله و پسر خاله اش دادلي زندگي مي کند، دادلي که هري پاتر عناد ويژه اي با وي دارد، در حقيقت نام واقعي اش « دادعلي» است که در ترجمه تغيير يافته و به نوعي نويسنده او را مظهر عدالت حضرت علي بن ابيطالب مي داند و مشخصات دادلي( دادعلي) کاملا شبيه مسوولان عاليرتبه و ايثارگر نظام است و هري پاتر در تمام مدت با تلاشهاي مذبوحانه اش سعي مي کند که اين اسوه حسنه را از طريق اظهارات معاندانه و مستهجن نظير خيکي و لش و تنبل مسخره کند.
دوم: هري پاتر تلاش مي کند تا از طريق سياه نمايي زندان آزکابان که تمثيلي از زندان اوين است، اجراي عدالت در نظام جمهوري اسلامي را به سخره گرفته و از اين طريق ضمن فراهم کردن خوراک براي سازمانهاي استکباري مانند ديده بان حقوق بشر، به تبليغ عليه زندان که در حقيقت تبليغ عليه نظام مقدس جمهوري اسلامي است بپردازد. وي با توصيفاتي نظير اين که زندانيان آزکابان احساس از دست دادن نشاط زندگي دارند، در حقيقت اطلاعات محرمانه و طبقه بندي شده قضائي ايران را اعلام کرده و علاوه بر نشان دادن حضور يک باند جاسوسي در پشت صحنه نگارش اين کتاب، نشان دهنده دخالت انگليس( به عنوان نويسنده واقعي اين کتاب) در مسائل داخلي ايران است. و طبيعي است که ملت آگاه ايران بزودي با حضور صفوف به هم فشرده خود در مقابل سفارت انگليس براي اعتراض به انتشار اثر ضد اسلامي هري پاتر( البته پس از اينکه ملت به سفارت کويت و عربستان اعتراض کردند، به سفارت انگليس بروند که هر سه مشکل کشور در همان روز حل شود.) قطعنامه اي صادر خواهند کرد.
سوم: هري پاتر با انتخاب واژه « مرگ خوار» براي نيروهاي انتظامي مدرسه مشکوک و مساله دار هاگوارتز و اعلام خصوصياتي مانند اين که « با آمدن مرگ خواران همه جا سرد و تاريک شده و افرادي که مرگ خواران را مي بينند احساس مي کنند نشاط خود را از دست مي دهند.» در حقيقت با نشان دادن مشخصات نيروي انتظامي فداکار کشور که دشمنان قسم خورده انقلاب و اسلام با ديدن آنان ترسي الهي در دل شان مي افتد، سعي مذبوحانه مي کند تا با اجراي « طرح امنيت اجتماعي» که با استقبال هشتاد درصد شهروندان و دستگيري بيست درصد ديگر منجر شده است، مخالفت کند. اما زهي خيال باطل!
چهارم: هري پاتر با لطايف الحيل تلاش مي کند تا سربازان گمنام اسلام را با نام وزارت سحر و جادو تمسخر کند. انتخاب نام کورنليوس « فاج» به عنوان وزير سحر و جادو مخفف اسامي بزرگاني چون (فلاحيان، اژه اي و جنتي) به همين دليل است. هري پاتر از طريق عنوان کردن وزارت سحر و جادو به خيال واهي خود قصد دارد ضمن به سخره گرفتن وزارت اطلاعات با مظاهر ماوراء الطبيعي مانند معجزات و کرامات بزرگان شيعه مقابله نمايد و به نوعي به مسخره کردن اظهارات رئيس جمهور محترم در مورد هاله نور و موارد مشابه بپردازد.
پنجم: انتخاب واژه « مشنگ» براي مردم عادي و کساني که در دنياي باصطلاح روشنفکراني چون هري پاتر، هاله اسفندياري، کيان تاجبخش، مسعود بهنود و رامين جهانبگلو و ديگر خودفروختگان زندگي نمي کنند، اشاره مستقيم و اهانت آميز نويسنده کتاب( دولت ضد اسلامي انگليس و حامي سلمان رشدي کثيف) به محمود احمدي نژاد و شانزده ميليون نفري است که در انتخابي آزادانه پس از گرفتن وضو و شب زنده داري ها و اعتکاف و خواندن نماز به وي راي دادند، است. دولت انگليس با اطلاق واژه مشنگ به رئيس جمهور محبوب و ملت ايران (جمعيت ايران ۱۶ ميليون نفر مي باشد) دشمني آشکار خود را با نظام اسلامي نشان داده و به نوعي عليه اسلام اعلام جنگ نموده و سياست جدايي دين از سياست و دشمني شيعه و سني نيز ناشي از همين است.( و صدها مورد ديگر)
ششم: هري پاتر و نويسنده مساله دار آن يعني باصطلاح کي جي رولينگ( بخوانيد مرجان ساتراپي) با انتخاب واژه « لرد سياه»، نشان دادند که روش اصلاح طلبان تندروي آمريکايي چون اکبر گنجي که با انتخاب واژه «عاليجناب سرخپوش» و « عاليجناب خاکستري» تلاش کردند تا شبهاتي در مورد مسوولان عاليرتبه نظام ايجاد کنند، را مي خواهند ادامه دهند. به راستي منظور از « لرد سياه» کيست؟ آيا اهانتي آشکارتر از اين لازم است تا قوه قضائيه از خواب غفلت بيدار شده و ملت ايران تودهني محکمي به دهان کثيف هري پاتر بزنند؟
با عنايت به موارد فوق، از دادستان محترم عمومي و انقلاب تهران، برادرسعيد مرتضوي تقاضا دارد عنصر معلوم الحال، هري پاتر و همدستان کثيف وي مانند رون ويزلي (شاغل در بنياد سوروس و عضو تازه استخدام شده اينتليجنت سرويس)، هرميون گرنجر( شاغل در بنياد آمريکايي فريدام هاوس و عنصر فاسد و مساله دار و بدحجاب) و جيني ويزلي و دو برادر معلوم الحال وي را دستگير و به اشد مجازات برسانيد