چشم غریبه می خواهم... برای خوانده شدن.
پ.ن. این پست شاید یعنی من دارم از این وبلاگ می رم. شاید.
چايِ دم غروب را اگر خانم غمگين درست كند، چوب دارچين يا چند دانه هل هم مي اندازد توي قوري. خانم غمگين چراغها را روشن نمي كند، پشت ميز تحريرش نشسته، نور چراغ مطالعه صورتش را روشن كرده، پرده را مي زند كنار كه غروب را تماشا بكند، خانم غمگين كاش همين حالا به گريه مي افتاد. نهايتا" نيمه هاي شب است كه بغضش مي تركد و به دنبالش دو قطره ي درشت اشك ليز مي خورد روي گونه هايش و همانطور روي صورتش خشك مي شود. خانم كوچولوي غمگين به هن و هن افتاده، صداي نفس هاي بريده اش مي آيد و صداي دلنشين شكستن دنده هايش.
خانم غمگين اما،
دم نمي زند.
پ.ن. واقعا چي باعث شد من فكر كنم بلدم بنويسم؟
* براي من، مسير قدم هايت تا نيمكتي كه رويش نشستي به چلچراغ خواندن، يعني ساعت سه بعدازظهر، يعني يونيفورم مدرسه، يعني جزوه هايم توي بغلم، يعني آمدن براي ديدنت فقط. براي من، كافه آنانِ بعد از اين يعني "آنانمان، خاطراتمان". خيابانهاي شهر، سنگفرش ها، آدمها، يعني زندگي از راه حل "سرعت نسبي"، يعني زمين و زمان راكد و من سيال.
** در كله ام اين حرف دوست داشتني خانم وولف "موج" مي زند كه: "اين ديدارها، اين بدرودها، عاقبت مارا نابود مي كنند." بغض دخترك توي بغلم آرام مي شكند. خودداري آميخته با غرورش را دوست دارم –چه رازآميز است عالم اشك- و چه عجيب است دوست داشتن. و خب، چه ظريفند خاطره ها. كه مي فهمند وقتي قيچي مي كنيمشان –كه نصف مال من، نصف مال تو- درد مي كشند.
*** از خانه كه مي آيم بيرون، چشم مي گردانم دنبال رفتگر تپلي محله مان، اگر ساختمانمان را رد كرده باشد، يعني ديرم شده. پس اگر شنبه باشد، يا يكشنبه، بايد قدم هايم را بلندتر بردارم كه به كلاس فيزيك به موقع برسم. از خيابان كه مي گذرم، اگر خوابت را ديده باشم، يادم مي آيد. سوار تاكسي كه مي شوم، اگر پول خرد نداشته باشم يعني حواسم پرت بوده كه فراموش كرده ام از جيب بابا كش بروم. وارد مدرسه كه مي شوم هر "اگري" كه مي خواهد باشد، معمولا جمله ي ديگري دنبالش ندارد. جمله ي ديگرش پشت لذت آخرين سال دبيرستاني بودن گم مي شود.
انگار كه زندگي من پرتگاهي دارد و لبه اي كه هفده سالگي ام است. از لبه ي هفده سالگي كه نگاه مي كنم، زندگي عشق است و ديوانگي محض. ترجيح جنون به منطق است، آنهم در نهايت شعور. زندگي، بيفكر بودن و دلتنگ شدن است.
از لبه ي هفده سالگي كه نگاه مي كنم، سرم گيج مي رود و سقوط مي كنم.
سقوطي كه
محشر است.
من که نیستم.
برنامه ي فشرده ام مجال هر كار اضافه اي را ازم مي گيرد. "اضافه" نه به مميز خودم، بلكه به تشخيص معلمين محترم و پيمانكاران جاده ي در دست ساخت آينده ام كه معارضي به مزخرفي كنكور دارد. دارم عادت مي كنم به نشستن پشت ميزتحرير و خواندن و تست زدن و تايم زدن توي دفتر برنامه ريزي. دارم عادت مي كنم به چرت "كوتاه" بعدازظهرها و خستگي پيش دانشگاهي و كلا" وظايفي كه طي اين سزارین روحی خواهم داشت!
كتاب نخواندنم اما مانع چرخ خوردنم بين قفسه هاي ادبيات و فلسفه ي كتابفروشي نمي شود كه قرار بوده ازش كتاب تست بخرم و برگردم. "فكر كردن" از يادم نمي رود. كمبود خواب را به جان مي خرم براي چند ساعتي فكر كردن در سكوت دوست داشتني شب، شعري يا جمله ي جالبي پيدا كردن از ميان فرمول هاي فيزيك و رياضي كله ام كه با روحيات بيگاهم سازگار باشد و نوشتنش روي وايت بردم و اس ام اس كردنش براي تو؛ كه هيچ وقت حتي به شنيدن صداي خنده هايت هم عادت نمي كنم.
«ديوانه!» ديوانه ام خب. شك داشتي مگر؟ "در تاريك-روشن لحظه هايي در زندگي روزمره فرا مي رسد كه به آن زيبا مي گويند."(1) به لحظه ي بغض كردن من در نيمه هاي شب زيبا مي گويند. به عشقبازي فرشتگان حتي در حضور روشن ماهِ تمام، كه من مي بينم و يادت مي آورم كه ببيني، زيبا مي گويند.
به "منِ بي تو" كه سكندري مي خورد و مثل يك سياه مست نقش بر زمين مي شود "زيبا" مي گويند.
(1) از تنهايي پرهياهوي هرابال.

راستش خیلی خوشم اومد از این گلیمی که مامان برداشته و انداخته روی میز تحریرم و کلی مامان رو به خاطر داشتن این حس زیبایی شناسی تحسین کردم. همین.
ناخن انگشت شست پاي چپم از گوشه ي سمت چپش به اندازه ي يك مربع به ضلع هشت ميلي متر كبود شده. نه كه كبوديش كاملا پيدا باشد، چرا كه رفته زير لاك قرمزي كه برداشته ام رويش زده ام، فقط سايه اي از كبوديش پيداست كه يعني لاك قرمز خوبي نخريده ام اوايل تابستان. كبوديش هم مال فشاريست كه پوتينم به انگشتهايم آورده، هفته ي پيش جمعه كه صبح زود با سيروس پاشديم و رفتيم كوه. حالا اينكه ناخن شست پايم چه ربطي به حرفهايي دارد كه چند ساعت پيش توي بالكن بلند بلند به خودم مي زدم و جواب مي دادم را نمي دانم. فقط جالب بود. چون من چند روزي هست كه عجيب در فكرم و اين احوالات كاملا" آشناست و به پاييز برمي گردد. كه پاييز براي من نه يادآور خريد خرت و پرت هاي مدرسه است كه هيچ وقت نخريدم و نه باراني كه دارد تابستان را مي شويد. پاييز فقط تولدم را يادم مي آورد و روز تولدم برايم نه روز كادوگرفتن ها و تبريك شنيدن ها و شمع فوت كردن هاست، نه روز نق نق كردن كه "روز تولدمم هيچ فرقي با بقيه ي روزاي گند سال نمي كنه". كه روز تولدم –يا بهتر، بيست و چند روز مانده به تولدم از روز اول پاييز- هل مي دهدم به اينكه باور بكنم بايد يكسال بزرگتر شده باشم. انگار كه يادم رفته باشد تمام اين يكسال را و بخواهم در چند روز باقيمانده هفده ساله بشوم. در چند سال اخير كه همينطور بوده. حالا چي شد كه يادم آمد افتاده ام توي سرازيري هفده ساله شدن؟ هان، چونكه پنج شنبه سرظهر كه داشتم لاك سورمه اي ناخن هاي پايم را پاك مي كردم كه قرمز بزنم، كبودي واضح ناخن شستم را ابدا" نديدم.
لاك ناخن هايم را عوض مي كنم. چه مي دانم، جزوه ي ديفرانسيلم را مي گذارم جلوي دستم، مي نشينم كف اتاقم، حواسم را جمعِ تابع زوج و فرد و يك به يك مي كنم، اما كلافه تر از آنم كه بخواهم فكرهايم را جمع بكنم. دوش آب سرد بايد آرامم مي كرد كه نكرد. كافه بايد بروم كه تعطيل است، يك ترك تلخ حالم را بهتر مي كرد، قهوه بدون سيگار هنوز هم خوب از گلوي من پايين مي رود. اما در نهايت همان ليوان بزرگ چاي و صندلي توي بالكن و من و كتاب شعر براهني -كه از كتابخانه ي معلمم كش رفته ام- و دم غروب مي مانيم و آسمانش كه رفته رفته خواب مي رود.
من خوبم. فقط كلافه ام. همين. انگار امروز روز من نيست.
عقايد يك دلقك/هاينريش بل
پ.ن. زبونش داره از جاش درمیاد این زندگی مزخرفم... بازم دست از زبون درازی برنمی داره بی تربیت!
اصولا" وسط خيابان برنمي گردم به طرف هر غريبه اي كه صدايم بزند، اما نه اينطور محكم و آنهم به اسمم، با لهجه ي خاصي كه من در همه ي عمرم از دهان يكنفر فقط شنيده بودم و بس. يعني وقتي برگشتم انتظار داشتم همان پسر اول راهنمايي را ببينم كه از من كوتاهتر بود و لپ هايش كشيدني، نه اين آقاي بلند قد جاافتاده با ريش پروفسوري و عينك كه بيشتر از هيجده سال مي خورد داشته باشد. دستم را كه با دو دستش مي گيرد چشمهايش انگار كه خيس باشند، برق مي زنند. طوري كه بغض خودم يادم مي رود. "يادت مي آيد"ها تمامي ندارند. يادم هست، خوب يادم هست كلاسهاي چهارنفره مان را، استاد هميشه لبخند به لبمان را، ويولن هايمان را، دوئت هايمان را. همه و همه يادم هست. "موهات هنوزم بلنده؟" هست، نه آنقدري كه بود، كه يكي يا دو تا مي بافتمشان كه كلافه ام نكنند. و استاد مي كشيدشان و غر مي زد كه ضرب بگير. وقتي مي گويد كه مي خواهد برگردد مسكو، مي فهمم از همان سالهايي كه گم كردمش رفته بود. اشكش با لبخند مي ريزد. بعضي از احساسات ما انقدر پاك و ساده اند كه با پيچيدگي هايمان قابل فهم نيستند. همين احساسات من و تو وقتي دستهاي همديگر را محكم فشار داديم، وقتي گونه هايمان تر شد و وقتي گفتيم كه دلتنگ شده بوديم و مي شويم. همين احساسات ساده ی کودکانه مان.
با هيچ منطق ملايمي نمي شود رفتارهاي اخيرم را توجيه كرد. خودم را هم حسابي غافلگير كرده ام. كه مثلا" شبيخون حجم تو نيست كه تنهايي من پيش بيني نمي كردش؟ يا مثلا ضعف هاي پنهان من نيستند كه آرام آرام خودشان را آشکار مي كنند؟ يا اينكه چطور، روح سخت بند زده ي من مگر، موم شدن هم بلد بود؟ مي داني، ترسم از نبودن تو و تنهايي خودم نيست، چرا كه اينطور بوده و هست گاها". من از نبودن تو و بودن ديگري و تنهايي مضاعف خودم مي ترسم.
پ.ن. از همين پست هاي "پاك شدن لازم" شد!
خيابان دست دوم فروشي هاي گوهردشت در روز روشن كلافه ام مي كند، چه برسد به تاريكي شب. فكر دوستم را مي بوسم مي گذارم كنار، همانطور كه خودش را چند ساعت پيش بوسيدم و محكم توي بغلم گرفتم و گفتم كه دلم برايش حسابي تنگ مي شود. براي تو، پريسا همان دختر محافظه كاريست كه "پري" صدا زدنش را تو باب كردي، نه دختري كه ساعت ده شب اخم هايش را درهم مي كند و سعي مي كند كه صداهاي اطرافش را نشنود و از دو متري خانه رد مي شود اما كليد را توي كيفش مي اندازد . نه دختري كه به جايي فكر مي كند كه هيچ جا نيست. به تويي فكر مي كند كه فردا شب مي پري. به دستبندي فكر مي كند كه هيچ چيز خاصي براي ديدن نداشت اما انگار بهانه ي خوبي بود. به لاك زرشكي سير ناخن هاي سوهان كشيده اش فكر مي كند، به دو بند انگشت پايين ترِ گوش راست يك آقاي محترم با كت شلوار و كراوات فكر مي كند. به ميز و صندلي هاي كتابخانه فكر مي كند، به درسهاي نخوانده و بيست روزِ باقيمانده از تابستان و كنكور فكر مي كند، به تاريكي شب فكر مي كند و به جايي جز خانه كه براي رفتن ندارد.
از تابستان امسال، ساعت پنج و نيم صبح بيدار شدن و سر ظهر توي ايستگاه اتوبوس سرخيابان مدرسه منتظر ايستادن و كلاسهاي داغ پيش دانشگاهي يادم مي ماند. كتابخانه ام يادم مي ماند كه سعي مي كنم نگاهش نكنم، جعبه ي خاك گرفته ي سازم يادم مي ماند كه به گمانم غم انگيزترين فيگور ممكن را به خودش گرفته. ليست دراز فيلم هاي ناديده يادم مي ماند. برنامه ي روي ديوارم يادم مي ماند كه فقط خجالتم مي دهد. و خب البته كه حافظ يادم مي ماند و حرفهاي يك بند عاشقانه اش و قهقهه هايم كه زير بالش سبزم خفه شان مي كنم. خنده هاي بلند تو و صداي آرام نفس كشيدنت و غرولندهاي سرصبحت هم يادم مي ماند. صداي شليك گلوله اي كه از پشت بام خانه شنيده مي شد و فرياد تكبيرهاي خودم و صداي زنده ي ميرحسين و انگشت اشاره اش يادم مي ماند. سهراب ها و نداها يادم مي مانند. كافه "آنان" و مِه غليظ دود و صندلي خالي رو به رويم يادم مي ماند. آمدن و رفتن دوستم يادم مي ماند و شرمساري خودم، براي رفتارهايم كه نمي دانم چطور بايد توجيهشان بكنم. تابستان امسال يادم مي ماند. خوب يادم مي ماند.
آقاي پدر با بهت از غسالخانه ي بهشت زهرا مي گويد: «از پشت بلندگو اعلام كردن كه اين شش تا جنازه بي كس و كارن، مسلمونا بيايد تشييع كنيد.» فحش مي دهم من: «حرومزاده ها!!» آقاي پدر مي گويد: «بي ناموسن، آدم باورش نمي شه. »
منبع موثقي نيست كه اعلام بكند هر روز چه تعداد جنازه ي بي كس و كار كه بعدها خواهيم گفتشان شهيد و عكسهايشان را در فيس بوك و توييتر خواهيم ديد، در بهشت زهرا دفن مي شوند و دقيقا" چند روز بعد خانواده هاي منتظرشان كه از هر كس و كاري دلسوخته ترند، مطلع مي شوند كه فرزندانشان، عزيزانشان را مظلوم كشته اند و زير خاك كرده اند.
من دلم مي خواهد بترسم، گريه بكنم؛ براي شنيدن حرفهايي كه مي فهمم و اي كاش كه نمي فهميدم. براي كثافتي كه آشكار است و عده اي نمي بينند و عده ي ديگري نمي خواهند كه ببينند. گريه بكنم براي ته مانده ي نفت چراغ اميدم، و براي همه ي آنهايي كه زير خاك رفتند كه شمع من باشند.
* كنار دست مامان بزرگه نشسته ام، فال ورق ياد مي گيرم. مامان بزرگه به دقت يادم مي دهد. اول يكي، بعد دوتا، بعد سه تا، بعد چهارتا... هفت تاي آخر را به رو بچين. بي بي با يك، سرباز با دو، شاه پَر!
** به برنامه ي روي ديوارم نگاه مي كنم كه فقط خجالتم مي دهد. به آزمون فردا، جمعه، فكر مي كنم و به بخش آينه ها و عدسي هاي فيزيك و به عمومي هايي كه بايد تمام مي كردم و نشد و به ترجمه ي مزخرفي كه از ناطوردشت خريده ام و نياز مبرمي كه به ويراستاري دارد. به ناخن هاي لاك خورده ام هم فكر مي كنم كه بايد پاكشان بكنم. به اينها فكر مي كنم و صداي بوق ممتد ماشين ها در خيابانهاي شهر هم راهش را يكجوري به فكرهايم پيدا مي كند.
*** صداي جيرجير قلم ني روي كاغذ روغني، صداي ليز خوردن آرشه روي سيمهاي ويولن و خيلي صداهاي ناهنجار ديگر، يادم مي آورد كه قدرت دستهايم تحليل رفته، كه دستهايم دارند هنر را فراموش مي كنند. و من از اين بابت حسابي براي خودم متاسفم.
همه ي جرقه هايي را كه به يادآوري اشتباهاتم منجر مي شوند، خاموش مي كنم. عادت كرده ام كمتر فكر بكنم به سه سال گذشته و به اينكه چقدر من فاصله گرفته ام از دختري كه ديوانه ي فلسفه بود و آرمانهاي بزرگ داشت و ذهنش آزاد بود از چهارچوب ها و باورهاي عاميانه ي مردمي كه روي ديگر سكه را نمي بينند و نمي خواهند كه ببينند. و خب، دنيا، فرق مي كند با خيالاتي كه من درباره اش داشتم و اين تنها بهانه ي منطقي ام براي توجيه فاجعه ايست كه شده ام. و حالا قدم كه برمي دارم، جاده را از پشت سرم جمع مي كنند و اضافه مي كنندش به مسير رو به رويم كه راه شوسه ايست در كويري بي پايان. و جز رفتن راه ديگري نيست، چون جاده دارد جمع مي شود و هر لحظه توقف مرا هم با جاده لوله مي كند.
خوب تند مي گذرد شانزده سالگي.
خوب پوست مي اندازم به مرور. پيله اي كه دور خودم پيچيده ام خوب مي شكند. خوب تنها مانده ام. مي بيني؟ تنها مانده ام ميان اين همه آدمي كه هم مرا مي بينند، هم مي شنوند. من اما نه حرف مي زنم، نه مي خواهم كه ديده بشوم.
ديشب كه داشت خوابم مي برد، آرزو مي كردم كه تا صبح، فكرهايم از يادم رفته باشند. اما حالا كه دم ظهر است و بيدار شده ام، مي بينم نه تنها تك تكشان را به ياد دارم، بلكه دماغ احساسم درازتر هم شده. احساس من دست از دروغ گفتن برنمي دارد. و من هم دست از فكر كردن. و خب، مي دانم، نهايتا" قيچي غول پيكري خواهم برداشت و تمام روابطم را از بيخ خواهم بريد.
"هر آنچه در اين دنيا مي بينم حركتي توامان به پيش و به پس دارد...
پيشرفت به آينده و پسرفت به مبدا در جايي با هم تلاقي مي كنند."
انگار تاريخ را همين يك جمله مي سازد.
همین در ذهنم كولاك مي كند و جمله ها و كلمه ها و فكرهاي "مسلط" ديگري را دنبال خودش مي آورد و در مغز تنبل من حاكم مي كند. در ذهن من، جمله هايي كه به زحمت از كتاب انتخاب كرده ام –از براي اينكه اگر دستم را باز مي گذاشتم، تمام كتاب "تنهايي پر هياهو" علامتگذاري مي شد- بی قرار می شوند و هركدام كه متلاشي شدند، بي نهايت فكر آزاد مي كنند و اين فكرها انديشه ي مرا رسما" آزاد مي سازند!
"تنهايي پر هياهو" حاصل افكار خميرشده ي متراكمي است كه فقط ذهن آزاد و آماده مي جويند تا منبسط شوند و كله ي آدم را سنگين تر بكنند، طوري كه لنگر بيندازد به چپ و راست و تعادل را به هم بزند.
پي نوشت: اين پست معرفي كتاب نبود، واقعا خودم هم نمي فهمم كه چي بود. فقط جمله اي كه در ابتدا آوردم يادم آمد، شايد چون تضميني بود براي فكرهايم كه همچنان خودم را لابه لايشان گم كرده ام. بيشتر خواهم نوشت، به محض اينكه مجال كندوكاو فكرهايم را پيدا بكنم.
* تنهایی پرهیاهو/ب.هرابال/ترجمه ی پرویز دوائی/نشر کتاب روشن
حجله هايي كه در شهر مي بندند روز به روز زيادتر مي شوند. پيشتر هم اين تعداد مرگ زودرس ناشي از "تصادفات رانندگي" داشتيم؟ گلوله هاي سمج بدن هاي بيگناه را چطور به خاطر نبستن كمربند ايمني اتومبيل سوراخ مي كنند؟ چه بر سرمان آورده اند؟ چه بر سرمان خواهند آورد؟
پايتخت زير خاكستري از دروغ، آرام آرام مي سوزد و مي گدازد. بادي را كه خاكستر را كنار مي زند و گداختگي شهر را هويدا مي كند، گردباد توطئه در خودش مي پيچاند و آتش زير خاكستر –جنبش شهر را- خفه مي كند. به جرئت مي گويم كه قريب به اكثر مردم ساير شهرها نمي فهمند، نمي دانند، نمي ... زندگي در پايتخت اما، همچنان ادامه دارد. روزهايمان صحنه ي درگيري ها و دستگيري هاست. قلبهايمان مي لرزند اما همچنان استوارند، اشكهايمان چهره هايمان را مصمم تر مي كنند، دوستانمان مي ميرند، اما جنبش از نو متولد مي شود... و خب، زندگي ادامه دارد.
پ.ن. "من" در فكرهايم پيدا نيستم.
سبز خواهد شد
مي دانم...
مي دانم...
*اگر كمي خودخواه "تر" بشوم و هدفون را بگذارم روي سرم كه قيافه ام را با اين چتري هاي گرد و كودكانه، شبيه آدم فضايي ها مي كند و بگذارم لئونارد كوهن ترانه ي دلخواهم را توي گوشم بخواند تا مبادا صداي تكبير آدم هاي روي پشت بام ها به سرم بيندازد كه دوباره روي پشت بام بروم و صدايم را بيندازم ته گلويم كه كمتر زير به گوش برسد و فرياد بزنم الله اكبر و فكر بكنم تنها معنايي كه از بانگ من دريافت نمي شود، همين معناي تحت الفظي اش است. و سيروس خب، صداي رسا و بمي دارد كه قسم مي خورم نيمي از همسايه ها را به پشت بام مي كشاند، آهان، اگر چنين بكنم، يعني خودخواه باشم و فكر نكنم به 7 تايي كه كشتند و يك نفري كه همين بيخ گوشمان تيرخورد و مرد، حرفهاي ديگري هم دارم كه بايد بنويسم.
**من لياقت ندارم دوست داشته شوم. كدام ديوانه ي بخت برگشته اي مي تواند حتي طوري "تظاهر" بكند كه من باورم بشود مهم شده ام برايش؟ من كلا" موجود مزخرفي ام. خودم هم به ندرت رفتارهايم را تحمل مي كنم. مامان و بابا و سيروس حق دارند قطعا وقتي شكايت مي كنند. از شوخي هاي بي مزه ام دست برنمي دارم. خودم را به طرز گريه آوري به ريشخند مي گيرم و بعد، سناريوي تكراري زندگيم "طنز تلخ" مي شود.
***عقب مي كشم خودم را مثل دريا به هنگام جزر. آرام، آرام. دريايي كه شب ندارد، چون تماما" شب بودند روزهاي من تا لحظه اي كه "دير شدن" را احساس كردم. تا همين حالا كه سپيده مي زند، ماهِ من دور مي شود، سپيدي اش در سپيده ي صبح گم مي شود. جاذبه اش تحليل مي رود، مَد تمام مي شود و من، خودم را عقب مي كشم. آرام، آرام.
"رجعت" خواهم كرد. عقب تر كه مي روم، تكه تكه هاي روحم را جمع مي كنم. رفته رفته يكپارچه مي شوم، اما، سرم گيج مي رود با اين رو به عقب گام برداشتن و رو به رو را نگاه كردن -رد گم شدن ماه را در سپيدي صبح دنبال كردن-، تعادلم از دست مي رود، زمين مي خورم. روح بند زده ام مي شكند.
آرام و قرار ندارم. قواي تحليل رفته ام براي فكر كردن را باز می یابم، جمع مي شوم، آب مي روم، آنقدر كه در ذهنش، در فكرهايش جاي بگيرم. نمي گنجم، كوچك نمي شوم، خاصيت انطباق با ذهن شلوغ او و فكرهاي درهم ساده اش را نداشته ام. من در روزمرگي هايش جاي گرفته ام، روزمرگي هايش. آرام می گیرم، وقتي مي نويسم، وقتي متهم مي كنم خودم را به ديوانگي، به جنون. به اينكه حالا يكپارچه احساسم و وقتي كه مي نويسم، عقل به یغما رفته ام را باز مي يابم. پريسا مخلوط ناهمگوني است از محتويات مغز و احساسات تند و تيزش. همچنان عقل غالب و احساس مغلوب. همچنان پيروز، اما نابود.
پ.ن. مخاطب نداشت واقعا".
*دستم را مي كنم تكيه گاه چانه ام، زل مي زنم به زري كه گريه مي كند بي صدا، برايش خوانده ام: چرا گرفته دلت؟ مثل آنكه تنهايي... چقدر هم تنها! خيال مي كنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستي... دچار يعني عاشق... و فكر كن كه چه تنهاست اگر ماهي كوچك قرمز دچار آبي درياي بيكران باشد!
از كافه زديم بيرون، برگشتم به زري گفتم كه: "خوب شد قهوه نخورديم، قهوه هاش بوي گند مي داد."
آقاي موسفيد كراواتي كه داشت مي رفت توي كافه، برگشت. پقي زدم زير خنده. آدم قهوه ي همه جا را نمي خورد. اين يك اصل است.
** من نبودم آيا كه دستم را قلاب كردم توي دستت؟ - آهان، چفت شد؟- من نبودم آيا كه آرام گرفتم كنار قدم هايت؟ نه قلبم تند زد و نه سردم شد؟ من نبودم آيا كه مژه ي بلند چسبيده روي گونه ات را برداشتم؟ - چه مژه هاي بلند و قشنگي!-. من نبودم آيا كه سرم را گذاشتم روي شانه ي راستت؟ من نبودم آيا كه دستم را كشيدم از توي دستت و گم شدم ميان انبوه جمعيتي كه در هم مي لوليدند، بي آنكه برگردم و نگاهت بكنم؟ بغض كسي شكست آيا روي پله هاي متحرك مترو و صدايش گم شد در هياهوي مردمي كه نمي فهمند، در نمي يابند پروازش را؟ زندگي من نيست اين تابع ناپيوسته كه از جايي نزديك چند روز پيش برش خورده و يك روز، چند ساعتي در گاه شمار لحظاتش گم شده است؟ من پريده ام آيا؟ من آیا شكسته ام؟ من آيا، من آيا همچنان منم؟
*** اين پنج خط كه به فاصله ي كم از هم قرار گرفته اند و سياه ها و سفيدها و گردها و چنگ ها و سكوت ها را بردوش مي كشند، حرف مي زنند. گاها" كه نت ها را به زير مي رانند پچپچه مي كنند و وقتي نت ها را روي سرشان مي گيرند، جيغ مي كشند. يوهان برامسِ آلماني يك لالايي خارق العاده دارد كه من ديوانه ي شنيدنش هستم. آرشه نزديك به گريف، ميزانها چهارتايي، پيانو. آرام، آرام، آرام. ويولن زير چانه، آرشه در دست راستم آويزان، چشمهايم بسته، خواب مي روم. سيم چهارم، سل، دو ضرب، يك... دو... اوج پچپچه هاييست كه آرام مي گيرند و لالايي را پايان مي برند. خواب، خواب، خواب. آرميده ام.
محال است بي تابي پلكهايم، دلهره ي نفس هايم و تمناي نگاهم را كه دوخته بودمش به ساعت كه از نيمه شب بگذرد، احساس بكني.
تقويم ديوانه ام مي كند. زمان همان چيزيست كه من دارم از دست مي دهم و بيان، قلم و كلمات، هيچ كدام راضي نمي كنندم براي كتابت فكرهايم. كه مغز، سرعت عجيبي دارد براي پردازش انديشه هاي خام من، كه با تو مي پزند و قلم، عاجز مي ماند از نوشتن و من، بينوا ايستاده ام بين خواستن و نتوانستن.
بازي مي كنيم؛ مي نشينم پشت ميز تحريرم، فكرهايم را مي چينم رو به رويم، تو، پاورچين پاورچين مي آيي و من جوري رفتار مي كنم كه نديدمت چطور آرام آرام آمدي، فكرهايم را قاپيدي و رفتي. و هميشه من خواهم بود كه دويدن آغاز مي كنم، از پي تو. به بهانه ي تكراري فكرهاي مسروقه ام.
هر سه عقربه ي ساعت هاي جهان راست ايستاده اند. من، عقربه ي چهارم خواهم شد، خواهم گشت. از لحظه اي كه من گردش آغاز كردم، زمان را به سياق خود قسمت خواهم كرد. وقتي زمان را "من" قاچ كردم، همه ي قاچ هايش را مي دهم به تو. مي خواهم فاصله ي هر تيك و تاك را يك سال بكنم. مي خواهم يك سال به درازا بكشد تا عقربه ي سوم بيفتد، تا من فرصت داشته باشم همه ي فكرهايم را، همه ي احساسات نابم را برايت بنويسم، و بعد، خب، تو دست دراز بكني و تاس ها را برداري، تاس بريزي و جفت دو بياوري. يكبار و براي هميشه. جفت دو.
پی نوشت: به گمانم عجیب ترین پست عمرم را نوشته ام. ربط دارند به هم پاراگراف ها.
* انگار هر چه بزرگتر مي شوم، بيشتر يادم مي آيد كه كودكي چه حجم عظيمي داشت و من، متراكمش كردم و ريختمش به جيب امروزم –مثل يك مشت بادام- كه هر چه دست مي كنم و برمي دارم، به دهانم تلخ مي آيد.
** يك نفر بود كه مي فهميد من همان دختر معقولي نيستم كه مي شناسم و مي شناسند. و حالا، ديگر مهم نيست كه بدانند و بدانم كه من،... كه من، همان دختر ديوانه اي هستم كه نمي شناسند و گاها" خودم مي بينم و... و باز هم به گمانم نمي شناسم.
*** سقوط آيا مي ارزد به پرواز؟ سقوط است و هبوط نيست اين ديوانگي كه به نظرم مي ارزد به حس پريدن و پرواز و معلق ماندن براي لحظه اي چند و بعد از آن، هرچه مي خواهد بشود، مي خواهد بميراند؟ به درك. هبوط نيست عشق. سقوط است. عظيم ترين سقوط بشريت. و من چقدر خالي ام از حس پريدن.
الان بايد بگردم دنبال يه جمله كه سرشارم بكنه براي نوشتن اين همه حرف كه دارم و بايد بزنم بالاخره و اصلا فكر نكنم به تكاليف نوروزي و اصلا خجالت نكشم از اين همه كاري كه برداشتم نوشتم روي كاغذ و زدم به وايت برد رو به روي ميز تحريرم كه هيچ وقت خدا ننشستم پشتش به نوشتن يا خوندن. هميشه هم پر از آت و آشغاله.
مثلا" دارم مديريت مي كنم همه ي فكرهام رو. ديگه يه چيزي توي دلم ويراژ نمي ده و كمتر ناراحتم كه چقدر كتاب بايد مي خوندم كه نخوندم و چقدر فيلم بايد مي ديدم كه نديدم و همين حالا چقدر موسيقي ناشنيده دارم و با اينحال گير دادم به چند تا موزيك خاص كه مدام تكرار مي شن توي گوشم. و خب حقيقتش اينه كه من قبلا" بهتر بودم.
راستش خودمم باورم نمي شه كه ديروز از فرط كلافگي كه هيچ ربطي هم به شلوغي خونه نداشت برداشتم گوشي رو گذاشتم روي سايلنت و وقتي اومدم سراغش كلي بار زنگ خورده بود و من فقط يكيش رو جواب دادم. يعني من كلا" آدم مزخرفي ام، اما اصلا دست خودم نيست كه فقط خوش دارم صداي خنده هاي بلندت رو بشنوم كه همين حالا هم تكرار مي شن توي گوشم. و فقط فكر مي كنم به اينكه چيزي كه قرار بود بسازم اسمش فاصله بود. هرچند كه بود و هست اما براي من انگار هيچي نيست اين وسط. مي دوني، من دست برمي دارم از اين كارام به زودي و از اينكه دل من همچنان يه مقدار زيادي آكبنده و من هنوز خيلي بچه ام و مي خوام كه باشم و متاسفم براي هردوش كه هم بچه ام و هم خوشم مياد از بچه بودنم و فقط الان دارم بلند بلند فكر مي كنم و ادامه مي دم به اين وضعيت بلند بلند فكر كردن تا بفهمي فكراي من چقدر خنده دار مي شن بعضي وقتا. و خيلي بده كه من اصلا از خودم توقع ندارم هيچ وقت!
لم دادم روي مبل و پامو انداختم روي پام و دوباره اون لبخند مليح اومد جا خشك كرد روي صورتم و من خوشحالم چون فقط شونزده سالمه با شش ماه اضافه كاري و نه بيشتر و همينم كه هستم. البته با شونصد سال غر و نق زدن و زر زر مفت كردن!
پ.ن. اینکه لینکهای داغ این کنار بد نیستن و تازه راه افتاده لینکدونی مزرعه!
چشمهايم را كه ببندم؛ كنار عطر سبزه، كنار حركت ماهي هاي توي تنگ، كنار حرفهاي حافظ و كنار روشني آينه؛ آسمان شكافته خواهد شد، من عروج خواهم كرد با بال هاي فكر و با چتر دو تا هشت فرود خواهم آمد، مي داني كه، دنيا خواهد ايستاد براي لحظه اي كه من مي ستانم و ضربدر هشت مي كنمش. و زمان، به تقلا خواهد افتاد. خيالي نيست، دستهايم را كه دراز بكنم، همه ي آرزوهاي دنيا را دزديده ام به جيب باد ريخته ام. آنوقت است كه مردم خواهند گفت "آرزوهاي دنيا را باد برد." آنوقت است كه هر چه خواسته اند خواهد شد. زمان كه دست از تقلا برداشت، دنيا كه چرخيدن گرفت، پيشترش من همه ي سيب هاي دنيا را برايت خواسته ام. همه ي سيب هاي سرخ را... و مردم خواهند گفت "سيب هاي دنيا را باد برد"...
نوروزتان سبز.
"سقوط بايد كامل باشد
سقوط، آري، بايد كامل باشد
تو نيز مي داني.
تو نيز مي داني،
كه تا كمال سقوط
خزان توانا خواهد بود.
بيا
سقوط را
كامل كنيم..."
سرحد "رفتن ها" جز لبه ي يك پرتگاه موحش به كجا مي خواهد ختم بشود؟ اگر رسيدن ها، مقصد، همين قله ي باشكوهي كه ترغيب مي كندمان به رفتن، پرتگاهي بيش نبود آنوقت چه؟ آيا تمام زندگي خلاصه نخواهد شد در چند قدمي ترديد بي اساس براي پريدن و براي سقوط؟ و سرانجام چه خواهد شد؟ من، ايستانده خواهم شد پشت به لبه ي پرتگاه و دستهايم را از هم باز خواهم كرد... و يك مشت فكر كه در تمام مسير رفتن تا رسيدن مثل گردباد مي پيچيدند توي سرم، از گوشهايم مي آيند بيرون، نسيم مطبوع انديشه مي شوند و تعادل مرا می گیرند و من... خواهم پريد. فكرهايم مرا خواهند پراند... يك روز... يك روز كه من هم رسيدم. من هم... پرنده خواهم شد.
شعر از اسماعيل خوئي/ و عكس از فوتوبلاگ پيكسل
زندگي تا وقتي "نون" دارد، قيافه ي شستن يك بشقاب به خودش مي گيرد، اما به مجرد اينكه اين "نون" افتاد، پر مي شود از خالي. "خلاء"، همان چيزي است كه حجم قابل توجهي از زندگي اغلبمان را گرفته است. حجمي كه نشئات گرفته از جاي خالي آن "نون" و تا سر حد "زدگي" بسط پيدا كرده است. و ما، عادت مي كنيم به طعم مشمئز كننده ي سيبي كه روزي زندگي بوده و نونش افتاده و حالا، چه با پوست و چه پوست گرفته، مزه ي زهرمار مي دهد.
و من، عادت مي كنم به فضاي خالي در حال گسترشي كه بعد از رفتن تو و خيلي هاي ديگر، انبساط آغاز كرده و چيزي نمانده همه ي قلبم را بگيرد. اين خلاء، وقتي بزرگ مي شود، دلم را باد مي كند، جاي احساس را تنگ مي كند، يك دلْ گنده ي سنگ مي شوم من. كو؟ كدام احساس؟ مگر ديگر احساسي هم مانده براي نوشتن؟ وقتي نون زندگي افتاد، ادامه دادن را بايد "طلب" كرد، چون رفتن ديگر خود به خود امكان پذير نيست.
پ.ن. تمام ارزش زندگي در "نونش" است. وقتي اين نون مي افتد، دورش كبوتر و قمري جمع مي شود و دور باقيمانده اش... كفتار و شغال.
همين كه قدم هايم را بلند برمي دارم و ضربدري، همين كه كوله پشتي سنگينم را با خودم مي كشم اينطرف و آنطرف، سوت مي زنم و پياده گز مي كنم خيابان بلندمان را، همين كه خجالت نمي كشم بپرم روي جدول ها و دستهايم را از هم باز بكنم كه تعادلم به هم نخورد، همين؛ همه ي همين ها را از دست خواهم داد ظرف يكسال آينده. آخر من هنوز بچه مدرسه اي ام، در يكي از همان روپوش هاي نسبتا" گشاد سرمه اي، هميشه ي خدا پر از خاك، با قيافه ي دست نخورده ي يك شانزده ساله. من همينم، به همين اندازه شاد و پر سر و صدا، به همين اندازه پر از شور زندگي، به همين اندازه خل و سر به هوا، به همين اندازه پري سا.
*
همه ي تلاشي كه براي اصلاح زندگي مزخرفم مي كنم، خلاصه مي شود در چند خطي شلخته خواندن، چند آرشه اي كشيدن، چند دقيقه اي زودتر خوابيدن و چند اپسيلوني درس خواندن. و با اظهار شرمندگي حاد مي گويم كه در راستاي بهبود وضعيت اسف ناك خودم كوچكترين پيشرفتي نداشته ام. جز اينكه كتابهايم بيشتر خاك خورده اند و سازم ناكوك تر شده و تا صبح نخوابيده ام و وضعيت درس خواندنم هم همان است كه قبلا" بود.
**
قدم هايم را كه برمي دارم، فقط به مطلوب تر شدن هوا فكر مي كنم و به آسمان كه به تاريكي مي گرايد و به قيافه ي تكراري خودم با آن هيكل نافرمم كه مي افتد توي شيشه هاي قدي مغازه ها. من نه به دلتنگي هايم فكر مي كنم، نه به اين همه احساس كه بدون هماهنگي قبلي هجوم آورده اند سرم و نه به سستي قدم هايي كه برمي دارم و نه به اين موضوع كه فقط يك تلنگر كوچك كافيست تا نقش بر زمين بشوم.
***
قرار است هفدهمين بهار زندگيم را ببينم، با اينحال، احساس مي كنم حرام شده ام من. من و همه ي اين عمر كوتاه. احساس مي كنم خسته ام، خسته و تكيده. چيزي را كه زندگي است مثلا"، پر كرده ام داخل يك آبپاش زنگ زده ي مسي و دارم مي ريزمش پاي يك درخت زردآلوي سوخته. آنهم از همان وقتي كه چشم باز كرده ام سوخته ديدمش و بس. به اميد اينكه يك بهار شكوفه هاي چاقاله را ببينم بر شاخه هاي تكيده و از ريخت افتاده اش يا به خيال اينكه يك روزي، يك تابستاني، وقتي، شايد يك نفر آدم يك دل سير چاقاله ي نوبرانه ازش خورده باشد.
****
احساس، عشق، ديوانگي. چرا من بايد هميشه معقول و منطقي به نظر برسم؟
پ.ن. خيلي غر مي زني پري سا، مي دوني كه؟!
مراقبم كه نرمي دستم نخورد به رد زغالي كه روي كاغذ كاهي كشيده ام، طرحي برداشته ام از محتويات سرم و خودم كه ايستاده ام آن وسط و ضعف مديريتي ام است كه بيداد مي كند ما بين آن همه فكرهاي جور واجور.
هميشه ي خدا مراقب بوده ام خودم را آن وسط محو نكنم، اما آخر كار دستم به ناگاه زده تمام طرحم را محو و نامفهوم كرده است. حكايت زندگي من همين است، هرچه زمان بيشتري مي گذرد، "من" دراين قالب مسخره قيافه ي قابل تحمل تري به خودم مي گيرم و در ميان اين شهر و مردمانش محوتر و محوتر مي شوم و نزديك است روزي كه نتوانم خودم را از تك تك اين آدمها تمييز بدهم. چون چند وقتي مي شود كه دستم را رها گذاشته ام تا گند بزند به نقاشي ام. چون خودم را فراموش كرده ام. من در حال حاضر يك موجود صد و شصت سانتي متري ام كه رسما" از عهده ي هيچ كاري بر نمي آيد.
زري كه مي رود، تنهايي ام كه دست و پايش را جمع كرده بود، جا باز كرده و حجم بيشتري را اشغال مي كند. فكر مي كنم كه من پياده روهاي اين محله را فقط به همقدمي يك نفر دوست دارم، يك نفر كه سراپا گوش حرفهايم مي شود و نمي دانم چه جادويي در وجودش هست كه من شروع مي كنم به گفتن اعترافاتم.
من كافه هاي اينجا را فقط با يك نفر دوست دارم، يك نفر كه سالي يكبار هم به زور مي شود ببينمش. و نمي دانم اين كم لطفي از من است يا از زري، يا از هر دو، يا از ديگري.
تنهايي هاي من حجيم ترند يا مال زري، درست معلوم نيست. من آنقدر كه به نظر مي رسد خوشحال نيستم و زري، آنقدر كه به نظر مي رسد تنها نيست.
هستند آدمهايي كه وقتي مي روند، فاصله ي بغض داري مي آيد. و من، كوچكترين اقدامي در راستاي قيچي كردن اين فاصله ها نمي كنم كه هيچ، فاصله هم اگر نباشد، مي سازم. چون اين آدمها را دوست دارم. اين آدمها را و دلتنگي ديدارشان را صد برابر.
پ.ن. وقتي مامان همه ي عادتهاي محبوبم رو از سرم انداخت، خودمو مي كُشم.
يه پاكت مي كشم سرم و تهش رو كيپ مي كنم دور گردنم! ![]()
![]()
دیوارها تورا فریاد می زنند
و من
سراسیمه
خاطراتت را از پنجره دور می ریزم.
پی نوشت: زندگي گاها" شبيه به همين شاخه ي تنهاي گل سرخي مي شود كه سيروس امشب گذاشته بود روي ميز تحريرم.
من و بغض انتهای گلویم به زودی، باهم، خواهیم شکست.
راستش، گذشت آن روزهایی که دلتنگی های من مهم بودند. حالا عادت کرده ام به محو شدن آتش بازی ها در سیاهی شب. نهایتا" تنها چیزی که می ماند، نوستالژی جرقه ی گذرایی است که تاریکی شب را یک وقتی شکافته بوده، و هر چه زمان بیشتر می گذرد، این تصویر، همین جرقه ی گذرا، از دسته ی خاطره ها جدا می شود و به اوهام می پیوندد.
چیزی که روزی در پس واژه هایم دنبالش بودم، حرف تازه ای بود که خیال می کردم در چنته دارم. اما حالا، حالا احساس می کنم که می نویسم تا فقط چیزی نوشته باشم. می نویسم تا مجبور نشوم سرم را بگیرم بین دستهایم، چشمهایم را ببندم و فکر بکنم که در خیالم آتش بازی می کنند.
وقتی مخاطب نیست، نوشته اینطور می شود. وقتی حتی خودم را هم موظف نمی کنم حرفهایم را بپذیرم، دیگر چه نیازی به نوشتن هست؟ من نیاز مبرمی به حجم قابل توجهی از احساساتم دارم که با دلتنگی هایم به یغما رفته اند.
P.S. Last night I saw the fireworks, a kind of pain that never hurts…
یک سری واقعیت های قهوه ای در زندگی من هستند که واقعا" بی ریخت و قیافه اند. یعنی هر غلطی کردم که بردارم بزک دوزکشان بکنم تا لااقل کمی خوشگل تر به نظر برسند، نشد که نشد. فقط خودم را بیشتر مسخره ی خودم کردم، خودم را بیخودی خسته کردم. این واقعیت ها ملموس تر از حادثه هایی هستند که یک روزهایی برایم پیش می آیند. مثل همین اتفاقی که پریروز افتاد نیستند. مثل همین که نشستم توی تاکسی و عطری که همیشه می زد تمام دماغم را پر کرد، نیستند. منم که سفت، حتی برنگشتم نگاهش بکنم. فقط منتظر بودم از تاکسی فرار بکنم. چون برگشته بود و زل زده بود به صورتم و من احساس می کردم دارم جوش می زنم، من زیر اینجور نگاههای سنگین و آشنا خاکشیر می شوم... این موضوع در واقعیت های صورتی زندگی من جای می گیرد. اما این قهوه ای ها... این قهوه ای ها حتی از خاکستری ها هم بدترند. انگار که خدا ریده باشدشان روی کله ی من. یا یک همچین چیزی.
این قهوه ای ها واقعیت های مزخرفی هستند که حتی من هم نمی توانم دورشان بزنم. یعنی آنقدر جرئتش را ندارم که چنین بکنم. این قهوه ای ها کم کم می شوند جزیی از روزهای من و آنها را ماهرانه به گند می کشند. و درست وقتی به خودم می آیم که مثل همین حالا توی گند و کثافت گیر کرده ام، آنهم طوری که انگار تا همین لحظه دماغم کیپ شده بوده و بوی گندشان را نمی فهمیده ام. یا شاید هم... ماسک زده بوده ام...
این وَرِ ایرادگیر و محافظه کارم اگر زورش به وَرهای دیگرم نمی چربید، شاید کلا" آدم جالبتری از آب در می آمدم. همیشه هم با این محافظه کاری ذاتی ام حسابی درگیر بوده ام، اما خب، هیچ وقت نخواسته ام از وجودم پاکش بکنم. البته نه اینکه نخواسته باشم، بلکه بیشتر می دانسته ام که نمی توانم، پس دست از این کشمکش برداشته ام به کل.
مشکل اساسی ام اینجاست که ورِ محافظه کارم با احساسات اخیرم ابدا" جور در نمی آید و تمامی این درگیری های اخیرم کم به این موضوع مربوط نیستند. نشسته ام و همه ی فکرهایم را ریخته ام توی گود و گذاشته ام بیفتند به جان هم و من نگاهشان بکنم و چیپس بخورم.
راستش درست به همون اندازه ای که فکر می کنم هیچ چیزی ندارم، بعضی وقتها فکر می کنم که من همه چی دارم. یعنی این احساس داشتن و نداشتن همیشه ی خدا متغیر بوده برای من. هیچ وقت زندگیم یک دوره ی با ثبات تنش یا آرامش رو طی نکرده و من رسما" همیشه نالیده م. از داشتن خیلی چیزها نالیده م و کلی غر زده م برای چیزهایی که ندارمشون.
اینکه تخته گاز دارم از خیلی چیزها فرار می کنم، خودش مسخره به نظر می رسه بعضی وقتها. و بعضی وقتهای دیگه به نظرم میاد من منطقی ترین کار دنیا رو دارم انجام می دم.
اگه این همه تضاد توی زندگی من نبود، احتمالا" بازم غرغر می کردم. اگه منم که همیشه باید به یه چیزی ایراد بگیرم، وگرنه روزم شب نمی شه عمرا".
امروزِ من تقریبا" شبیه همون چیزیه که وقتی بچه بودم فکر می کردم ممکنه بشم. همونطور که هیچ تضمینی نیست که فردام چیزی باشه که امروز می خوام، هیچ تضمینی هم نیست که نباشه. من هیچ وقت آدم رویایی یی نبوده م. حتی وقتی کوچیکتر بودم و پتانسیل بیشتری داشتم برای رویاپردازی.
فکر کنم بزرگترین مشکلی که من توی زندگیم همیشه داشته م، این بوده که دقیقا" نمی دونستم که چی می خوام. فقط یه تصویر گنگ و مبهم از آینده م داشته م و اینطوری بوده که هر چقدر که زمان می گذشته و بیشتر بهش نزدیک می شدم، تصویره روشن تر و واضح تر می شده. و دست آخرم معمولا" می رسیدم بهش. اما چیزی رو که بهش رسیدم نمی دونستم چی بوده. فقط می دونستم یه چیزی هست. این زندگی منه به هر حال. خوب و بدش رو هم هیچ کسی نمی تونه بگه.
پ.ن. این پست هم احتمالا" به سرنوشت پست جمعه دچار می شه که بخش عمده ش پاک شده.
...
"می آیم، می روم، می اندیشم که شاید خواب بوده ام، می اندیشم که شاید خواب دیده ام... خواب بوده ام... خواب دیده ام..."
۱. به این فکر می کنم که تنها کاری که به نظر خودم عرضه اش را داشتم، همین نوشتن بود که حالا یا نمی توانم بنویسم، یا گند می زنم با این کنار هم گذاشتن کلمه ها. حوصله ندارم رسما".
٢. یکی نبود آن وسط به من بگوید دختره ی خر! اگر مثل آدم گوش می کردی به حرف حافظ، حالا توی گِل نمانده بودی! حالیت نیست که! فقط خوشت می آید خودت را گول بزنی. آنهم چه گولهای گنده ای!
٣. کلافه ام. تقصیر تب چهل درجه و سرفه های ترسناک و آبریزش بینی ام هم نیست. احساس می کنم زندگی ام عجیب بی معنا شده است. احدی هم عمرا" بفهمد این چه بلای آسمانی ست که سر من نازل شده. اینکه گفتم قطعا" دارد اتفاقاتی می افتد، چرت نبود. اما من محکم اختیارم را گرفته ام دستم و احتمالا" به همین دلیل هر لحظه ممکن است بغض توی گلویم بترکد و بزنم زیر گریه. چون دیگر نه خوش دارم ببینم، نه بشنوم. فقط می خواهم دهانم را باز بکنم و فریاد بزنم. فحش بدهم به عالم و آدم.
٤. خیال ندارم توضیح اضافی بدهم که در روزهایم چه ها می گذرد. نه حتی برای خودم. چون از فکر کردن خسته شده ام و بیزار. از جنگیدن، از جستن یک راه گریز مسالمت آمیز، از همه ی اینها بریده ام. از زندگی بریده ام.
٥. وقتی آنهایی که باید باشند نیستند، بقیه بروند به درک. چشمهایم را بسته ام، گوشهایم را گرفته ام، دهانم را باز کرده ام و هر چه دلم می خواهد می گویم. نه؟ پس گوشهایتان را محکم "تر" بگیرید!
*
وقتی قرار است چیزی بنویسم که یک وقتی یادم آمده، فقط یادم می آید که قرار بود چیزی بنویسم. نه حتی یک جمله بیشتر. حالا می خواهد دیشب باشد، یا یکسال پیش. دقیقا" به این می ماند که یکی رفته باشد توی کله ام و چراغ را خاموش کرده باشد.
قطعا اتفاقاتی دارد برای من می افتد. چون هیچ وقت خدا در زندگی شانزده سال و چند ماهی ام به این اندازه نترسیده بوده ام. احساس می کنم اختیارم دست خودم نیست، احساس می کنم رفتارهای غیرمعمولی قرار است ازم سر بزند که امکان ندارد بتوانم کنترلشان را بگیرم دستم.
احساس خطر می کنم.
**
من یا همیشه ی خدا حواسم جمع بوده، یا درست وقتی به خودم آمده ام که کار از کار گذشته بوده و قضیه انقدر به خودش پیچیده بوده که نمی دانستم از کجا جمعش بکنم.
***
خیال دارم نقاشی بکنم. از وقتی برای اولین بار قلم مو گرفتم دستم و رنگ مالیدم به بوم، هشت سال می گذرد. آن وقتها بود که استادم می نشست کنارم، قلم مو را می مالید به روپوشم، دماغم را سیاه می کرد و می گفت که تو یک نقاش می شوی. یک نقاش! آن موقع گونه هایم صورتی شد، -رنگ پیراهنی که گاهی می پوشیدم و دلم می کشید روپوش نپوشم و حواسم را جمع بکنم، مثل بزرگترهایی که کنار دستم می نشستند و مواظب بودند لباسشان لک برندارد.- اما حالا دیگر عادت کرده ام به لپ گل انداختنم. من قرار بود یک نقاش بشوم، یک قهرمان تکواندو، یک ویولنیست نابغه، ... اما حالا، من فقط قرار است "پریسا" بشوم. این بزرگترین کاریست که می توانم در تمام عمرم بکنم.
خیال دارم نقاشی بکنم. نه اینکه نوستالژی داشته باشد برایم، شاید بیشتر به این خاطر که دلم تنگ شده برای رنگها. شاید بیشتر به این خاطر که جایی جز از پس این کلمه های تکراری دنبال آرامش می گردم.
****
احساس می کنم به زودی قرار است مقادیر قابل توجهی "کم" بیاورم. خسته بشوم. کم آوردن های من، رسما" کمرم را می شکنند. طوری زمینم می زنند که دیگر نمی توانم بایستم. و خدا می داند چقدر طول می خواهد بکشد تا خودم را جمع بکنم. حالا اگر هم کسی لطف بکند دستم را بگیرد، می اندازمش زمین. طوری که هم کمرش بشکند، هم جفت دست هایش که دیگر خیال این لطفها نزند به سرش!