"هر آنچه در اين دنيا مي بينم حركتي توامان به پيش و به پس دارد...
پيشرفت به آينده و پسرفت به مبدا در جايي با هم تلاقي مي كنند."
انگار تاريخ را همين يك جمله مي سازد.
همین در ذهنم كولاك مي كند و جمله ها و كلمه ها و فكرهاي "مسلط" ديگري را دنبال خودش مي آورد و در مغز تنبل من حاكم مي كند. در ذهن من، جمله هايي كه به زحمت از كتاب انتخاب كرده ام –از براي اينكه اگر دستم را باز مي گذاشتم، تمام كتاب "تنهايي پر هياهو" علامتگذاري مي شد- بی قرار می شوند و هركدام كه متلاشي شدند، بي نهايت فكر آزاد مي كنند و اين فكرها انديشه ي مرا رسما" آزاد مي سازند!
"تنهايي پر هياهو" حاصل افكار خميرشده ي متراكمي است كه فقط ذهن آزاد و آماده مي جويند تا منبسط شوند و كله ي آدم را سنگين تر بكنند، طوري كه لنگر بيندازد به چپ و راست و تعادل را به هم بزند.
پي نوشت: اين پست معرفي كتاب نبود، واقعا خودم هم نمي فهمم كه چي بود. فقط جمله اي كه در ابتدا آوردم يادم آمد، شايد چون تضميني بود براي فكرهايم كه همچنان خودم را لابه لايشان گم كرده ام. بيشتر خواهم نوشت، به محض اينكه مجال كندوكاو فكرهايم را پيدا بكنم.
* تنهایی پرهیاهو/ب.هرابال/ترجمه ی پرویز دوائی/نشر کتاب روشن
اگر کسی بود که به من ثابت بکند بعد از اینکه بمیرم دیگر نیستم، حتما خودم را می کشتم. به هیچ کجای جهان هم بر نمی خورد، چون من در واقع نیستم. بودنم به کجای این جهان برخورد که نبودنم بخواهد تاثیری بکند. از دو حالت خارج نیست، یا ما یک سری بازیچه ی مضحک، آفریده شده ایم. یا تقی به توقی خورد و حیات بوجود آمد و معلوم نیست که تاریخ بشر کِی دلش می خواهد به پایان برسد. من می توانم ساعتها به یک نقطه ی نامعلوم خیره بشوم، انگار که نیستم. من اصلا نمی دانم که آیا هستم، یا اینکه خیال می کنم که هستم. اگر حالا نباشم، پس اگر بمیرم هم نیستم، ولی اگر حالا باشم، بعید نیست وقتی خودم را کشتم باز هم باشم. ببینم، من کِی تمام می شوم؟ توانستم بنویسم و به هیچ احدی گیر ندهم، حتی به خودم. دین؟! شوخی می کنی؟ همین حالا، همین لحظه، خودِ من، در همین مکان، مسخره به نظر می رسم، چه برسد به دین. اگر بشر قادر به درک جز زمان و مکان بود... خدا بود، نه؟
دلتنگی هایم را که کم کنی، من می مانم و یک دنیا ترس که نمی دانم چطور به وجود آمده اند. ترس از روزهایی که قرار است بیایند و نمی آید و فراموشی این مسئله که امروز همان دیروزی بوده که ازش می ترسیدم. از همه چیز می ترسم. تبدیل به یک دختر لامذهب بی دین شده م. نه، من دیگر یک مسلمان نیستم، یعنی وانمود می کنم که خدا را پیدا کرده ام، اما هنوز نمی توانم برای خودم استدلال بیاورم. می دانید، شب ها که کتاب می خوانم و مادرم جیغ می کشد که بخواب، از ابتدا مرور می کنم. از سقراط و افلاطون و ارسطو تا کانت و بارکلی و اسپینوزا. دیشب رسیده بودم به فلسفه ی قرون وسطی، داشتم می خواندم از دوره ای که شباهت ویژه ای به امروز ایران دارد. فلسفه ی قرون وسطی به سه قسمت تقسیم شد. در شرق فلسفه ی افلاطونی، در غرب فلسفه ی نوافلاطونی و در جنوب فلسفه ی ارسطویی.
تمیز دادن اینها از هم برای ذهن کوچک پانزده ساله ی من قدری دشوار است. به خصوص درست در زمانی که غرق در یافتن یک راه برای رد فلسفه ی ارسطویی هستی. نه، من نه می خواهم نه می توانم فلسفه ی ارسطو را رد کنم، من آدمی نیستم که فلسفه را رد کنم، فقط می خواهم او را برای خودم توجیه کنم.
شبها در سکوت و تاریکی مطلق آنقدر در استدلالهای خودم جلو می روم که باورم نمی شود، آنقدر جلو می روم که احساس می کنم دیگر هیچ چیز من به دختری که روی تختواب دراز کشیده وابسته نیست. انگار وجود دیگری می شوم، نه، انگار جزیی از وجودی وسیع تر می شوم. انگار در او حل می شوم. طوری که انگار هیچ تعلق جسمانی به خودم ندارم. انگار هیچ وقت نمی خواهم برگردم، اما حیف که همه چیز از ذهنم می رود. و باز من می مانم و راهی که باید از ابتدا دوباره طی بشود. یعنی استدلالی که دوباره باید از پله ی اول هر شب بدست آید و دوباره ناتمام بماند.
منظورم از این کلیشه بافی ها مفهوم عرفان واقعی است که شاید هر سال یک بار رخ بدهد، سالی یک بار تو دیگر خودت نیستی، تو جزیی از خدایی، از درونت می لرزی، انگار چیزی از تو بیرون می آید، چیزی در دلت می شکند و هرگز به وجود نمی آید. پاک می شوی، انگار درونت بیشمار لامپ هزار واتی روشن کرده اند. و تو در تاریکی می درخشی و مفهوم واقعی لذت را به معنی کلمه خواهی یافت.
می خواهم بگویم که در نظرم تلاش برای دستیابی به این حل شدگی در بزرگترین حلال جهان خیلی معقول تر از تکرار کلماتی می آید که گاهی انگار با دور تند تکرار می کنیم. نمی دانم، نمی دانم این لامذهبی تا کِی دوام می آورد. نه، من دیگر یک مسلمان نیستم... اولین رکن را پذیرفته ام، دومین را... آیا محمد فقط یک انسان بزرگ نبود؟ اما این کتاب عجیب و غریب، این حرفهایی که آدم گاهی از تفسیراتش شاخ در می آورد چطور این شکل را بخودشان گرفته اند؟
اینهایی که نوشتم از ترسهایم بودند. نمی دانم چرا انسان را اینقدر سردرگم گذاشته ای. می دانی، کاش هیچ دینی نبود، کاش دنیا پر از سقراط و مسیح و محمد بود. کاش همه محمد بودند. کم کم این نوشته را سرلوحه ی افکارم کرده ام، تو خودت را نشان نمی دهی، فقط بشر را به سوی خودت می خوانی. متافیزیک پیدا کردن ادله ی مخدوشی ست بر آنچه ما از روی غریزه به آن معتقد هستیم، ولی جست و جوی چنین ادله ای خود نیز نوعی غریزه است... «بردلی»
پ.ن. آیا دین خودش یک جور فلسفه نیست؟ شاید دین فقط یک فلسفه ی ثابت و غیرقابل نفوذ باشد؟ یا شاید تنها مکتبی باید که نمی توان از آن روی برگرداند، شاید همان مکتبی باشد که نمی توان آن را نقص و نفی کرد...
من تازه به خواندن فلسفه مشغول شده ام. با خودم فکر کردم شاید اگر آنچه دستگیرم می شود را بنویسم، بتوانم ربط سوالهای ذهنم و عقاید اصلی خودم را متوجه شوم. در واقع مقصود من از نوشتن پیدا کردن چیزهایی است که در حقیقت فلسفه ی خود من هستند. برادرم حرف جالبی زد، گفت که فلسفه درست مثل یک چهارچوب است، نظریات فیلسوفان همان چهارچوبی است که ما باورهایمان را توش جمع می کنیم و سر و سامان می دهیم. پس فلسفه تا حد خاصی می تواند به ما کمک کند، اصل خود ماییم و فلسفه ی خودمان. اصلا حدف از سر درآوردن از فلسفه همین است. پیدا کردن پاسخهایی برای سوالاتمان که از ذهن خودمان تراوش کرده اند. از همه ی دوستان عزیزی که سرکی در نوشته های من می کشند تمنا می کنم که به روشن تر شدن آنچه باور دارم کمک کنند.
امروز می خواهم درباره ی قضاء و قدر بنویسم. موضوعی که وقتی دین قشنگ زرتشت را مطالعه می کردم، به گونه ای فرا عجیب مرا در بهت فرو برد.
در مسیخیت مذهبی، قضا و قدر در واقع وفق دادن بین اراده ی خدا و آزادی انسان است. در اصل مشکل قدیمی و خلاصه ی این مفهوم چنین است:
نبرد بین جبر و اختیار(!): آیا بشر توانایی دارد که در کارها آزاد باشد و تحمل قبول مسئولیت آنها را دارد؟/ آیا آدمی مجبور است و آزادی و اختیار جز عاملی ظاهری چیزی نیست؟
نکته ی جالبی که بهش بر خوردم، عقیده ی نصف جبری و نصف اختیاری جدیدی بود که در اواسط قرون وسطی توسط قدیس اگوستینوس مطرح شد. او در میان اوریجن که اراده ی خداوند را مطلق و تغییرناپذیر می دانست و خدا را عامل اساسی سرنوشت بشر و سعادت و شقاوت وی می شناخت و بلاجیون که می گفت انسان بهره ی بسیاری از آزادی و اختیار دارد، حرف تازه ای زد. شیوه ی جدیدی میان جبر و اختیار. که نه جبر مطلق است، نه اختیار مطلق.
وقتی نظریه ی کالون را در رابطه با جبر می خوانم، خدا در لباس هیتلر جلوی چشمم مجسم می شود: «پس از آنکه آدمی از بهشت رانده شد، خطاکار باقی ماند و این خداوند است که هر کس را که بخواهد نجات می دهد و هر آنکه را بخواهد به شقاوت می افکند.»
اما مگر خدا یک دیکتاتور است؟ شاید در این میان نظر من با قدیس اگوستینوس هماهنگی داشته باشد، اما شاید این هماهنگی ناشی از دین باشد که ملکه ی ذهن من است. یعنی باید به سخن فلسفه ی امروز گوش فرا داد که فلسفه و دین در واقع دو چیز جدا از هم هستند و نباید آنگونه که در قرون وسطی به هم آمیختند در هم ادغام شوند؟ یعنی من با اینگونه طرز فکرم دارم مثل کشیش هایی عمل می کنم که افلاطون و ارسطو را هم به وضوح مسیحی خواندند و فلسفه ی آنها را آنطور که دوست داشتند به مسحیت ربط دادند. اما اینکه انسان صاحب اختیار است غیر قابل انکار است. حتی در کتاب دین و زندگی 1 هم بهش اشاره شده. اما خدا نیز قادر مطلق است و هر کاری که بخواهد می کند.
به نظرم اگر انسان اختیار نداشت، چطور حتی اولین گناه را مرتکب شد؟ یعنی خداوند هنگامی که حوا را آفرید اطمینان داشت که روزی انسان از بهشت رانده خواهد شد؟ البته اینجا ما آمده ایم و استدلالی به روشنی یک نیروی شر(به نظرم شبیه اساطیر یونان فکر می کنیم) که اسمش را ابلیس گذاشته ایم آوردیم. پس اگر نهادی به نام روح و وجدان در انسان هست، پس اختیار هم هست. یعنی خوب و بد چیزیست ذاتی در انسان که در همه هست و اینجاست که فرق بین آدم خوبه و آدم بده مشخص می شود. انسان با اختیارش بد را انتخاب می کند در حالی که می داند بد است و می شود آدم بده! و خوب را انتخاب می کند و می شود آدم خوبه! چه استدلال مسخره ای نه؟ حالا شما چی فکر می کنید؟ منِ دیوانه را ببینید که دارم دنبال جواب می گردم. بی خبر از اینکه ما هیچ وقت به جواب نمی رسیم، فقط بهش نزدیک می شویم!
می دانید کم کم دارم متوجه ی چه مسئله ی مهمی می شوم؟ همین حالا قیافه ام شبیه ارشمیدس شده. ارشمیدس بود که روی ساحل داشت مسئله حل می کرد؟ نمی دانم که بود، اما فکر کنم همین ارشمیدس بود. داشتم می گفتم، متوجه ی موضوع مهمی شده ام. اینکه من اصلا و ابدا در باغ حضور ندارم. تازه دارم متوجه ی اطرافم می شوم. در واقع انگار تازه متولد شده ام.
تا به امروز این چنین غرق در فلسفه نشده بودم. البته هنوز هم پدرم عقیده دارد اندیشه های فلسفی مغز مرا مسدود می کنند و اثر ساز نیستند. شاید واقعا هم راست می گفت. چون من در یکسری کتاب بی سر و ته فلسفی و مفهوماتی غرق شده بودم که شاید به جای روشن تر شدن پاسخ پرسشهای پر مغزم آنها را دورتر و تاریک تر می کردند و خود کتابها هم تبدیل به پرسش های بزرگ می شدند. در واقع به این مفهوم نزدیک شدم که من که پانزده سالم بیشتر نیست و به زور می خواهم سر از فلسفه در بیاورم، نیاز به یک آموزش اساسی دارم. چون همه ی فیلسوفان(منظورم آدمهایی هست که در اندیشه های فلسفی سرکی کشیده اند) وقتی شروع کرده اند، زمینه ای قبلی داشته اند یا حداقل پانزده ساله نبوده اند. کلا منظور من از این همه کلیشه ای نوشتن معرفی یک کتاب مفید برای پانزده ساله های فضولی مثل من است که دلشان می خواهد در هر چیزی سرکی بکشند. کلاس فلسفه به نظرم خیلی مفید اما سنگین آمد. سنگینی کلاس در طی حضور احساس نمی شد، اما وقتی از کلاس خارج می شوی خودت را در دنیایی پر از علامت سوال می بینی و در حقیقت رشته های افکارت بیش از پیش در هم می گورند.
چند ماهی می شود که من پی کتاب مناسبی برای شروع می گردم. پدرم نکته ی جالبی را در وجود من کشف کرد. اینکه کم کم دارم متوجه می شوم چه کتابی به درد من می خورد و چه کتابی نه. از اندیشه های فلسفی شروع کردم. کتاب دانشگاهی حجیمی بود که فقط چند تا مفهوم ساده با تعاریف قلنبه سلنبه ازش دستگیرم شد. ماتریالیسم، ایده آلیسم، مکانیسم، امپریالیسم و از این دری وری ها. راستش منم تا حدودی با این اسم های باکلاس که کلی پرستیژ نوشته های آدم را بالا می برند کنار آمدم. بعدش کتاب روشن تری به اسم لذات فلسفه گرفتم. کتاب خوبی بود، اما یک بدی بزرگ داشت. مطالبش کاملا بی شیرازه بود. شاید برای من اینطور می نمود. در واقع طوری بقلم کشیده شده بود که به درد من نمی خورد. من که هنوز نمی دانستم این کلمه که حرفهایش را با پنج انگشت می شود صداکشی کرد: «فلسفه» یعنی چی؟ بعد از چند کتاب ریز و درشت دیگر و فکر کردن به پرسشهایی که نمی دانستم فلسفی هستند، سریال مدار صفر درجه به دادم رسید. یکی از منابعی که در این سریال بکار رفته بود کتابی بود که اسمش به نظرم شبیه رمان می آمد. «دنیای سوفی»
این کتاب را بارها و بارها در قفسه ی «داستان خارجی» کتابخانه دیده بودم، فکر می کردم که مثل کتب آبکی دانیل استیل است و چون در قفسه ی فلسفه نبود، توجهم را جلب نکرد تا چند روز پیش که چون کتابی گیرم نیامد، برش داشتم و تازه به جلدش خیره شدم: داستانی درباره ی تاریخ فلسفه.
می خواستم کتابدار را به فحش بکشم که کتابی فلسفی را در قفسه ی داستان خارجی جا داده. البته این کتاب می توانست آنجا باشد، چون به جای یک کتاب درسی، یه رمان شیرین و خواندنی است. این کتاب دقیقا همان چیزی هست که من می خواستم. باید می نوشت دنیای پریسا. نه دنیای سوفی. آخر سوفی یک دختر چهارده ساله است که مثل من چند هفته ی دیگر تولد پانزده سالگی اش است. فیلسوفی به صورت مکاتبه ای به او فلسفه می آموزد. از اساطیر یونان، تا امروز ما. فلسفه ی غرب، بی آنکه مبتذل شود.
هنوز در اواسط کتابم. شاید اگر نویسنده ی کتاب مرا می دید، تصمیم می گرفت اسم کتاب را دنیای پریسا بگذارد. نه دنیای سوفی.