تبليغاتX
.: دوشیزه مترسک :.

با هيچ منطق ملايمي نمي شود رفتارهاي اخيرم را توجيه كرد. خودم را هم حسابي غافلگير كرده ام. كه مثلا" شبيخون حجم تو نيست كه تنهايي من پيش بيني نمي كردش؟ يا مثلا ضعف هاي پنهان من نيستند كه آرام آرام خودشان را آشکار مي كنند؟ يا اينكه چطور، روح سخت بند زده ي من مگر، موم شدن هم بلد بود؟ مي داني، ترسم از نبودن تو و تنهايي خودم نيست، چرا كه اينطور بوده و هست گاها". من از نبودن تو و بودن ديگري و تنهايي مضاعف خودم مي ترسم.

پ.ن.  از همين پست هاي "پاك شدن لازم" شد!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در شنبه چهاردهم شهریور 1388 |
من هر روز صبح قهوه ات را شیرین خواهم کرد و تو مانعم نخواهی شد و سرزنشم نخواهی کرد که باز هم... سرت را پایین می آوری و گرداب توی فنجانت را که به خودش می پیچد و دانه های شکر را حل می کند، نگاه مي كني و بعد كه من روي نانت كره مي ماليدم، بلند مي شوي و قهوه ات را نو مي كني كه تلخ تلخ باشد و من ابدا" آه عميقت را نمي شنوم؛ چرا كه من باز هم ديشب پتو رويت كشيده ام، باز هم در كيفت شكلات تخته اي گذاشته ام و باز هم نامت را گفته ام جان جان. چرا كه من تو را كه نبايد، سالهاست كه از ياد برده ام.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در جمعه سی ام مرداد 1388 |

خوب شد آمديد. داشت شكل دستهايتان يادم مي رفت. حالا خوب نگاهِ دستهايتان بكنيد. بگيريدشان جلوي چشمهايتان و انگشتهايتان را خوب از هم باز كنيد. به نظرم انگشت شستتان جور خاصي از چهار انگشت ديگرتان متمايز مي شود، وقتي كاملا انگشتهايتان را از هم باز مي كنيد. به نظر خودتان اينطور نيست؟ ناخن هايتان انحناي غريبي دارند، نه؟ نگوييد نه، درست نگاه كنيد. خودنويس سفيد من خوب به دستهايتان مي آيد. وقتي پشت ميز تحرير مي نشينيد، چند برگ كاغد مي گذاريد زير دستهايتان و شروع به نوشتن مي كنيد. و دست راستتان خودنويس را لطيف مي رقصاند روي كاغذ و دست ديگرتان كه بي خيال روي ميز رهايش كرده ايد، مجبورم مي كند چشمهايم را تنگ بكنم -طوري كه انگار از پشت دوربين نگاه مي كنم- كادر ببندم و بارها عكس بگيرم.

خودنويس را كنار مي گذاريد و نوشته هاي پراكنده تان را سردرگم رها مي كنيد. سرتان را مي گيريد بين دستهايتان. انگشتهاي كشيده تان راهشان را پيدا مي كنند به لابه لاي موهاي كوتاهتان و من آرزو مي كنم كه كاش در آن لحظه، انگشتهاي شما مال من بود.

وقتي سرتان را روي گوش چپ مي گذاريد روي دستهايتان، روي ميز؛ سد نور چراغ مطالعه مي شويد و چهره تان تاريك مي شود. ته ريش هايتان را نمي شود ديد. نه ته ريش هايتان را و نه خال كوچك بالاي ابروي راستتان را.

حتما" خواب رفته ايد باز. چراغ را من خاموش مي كنم و گونه ي راستتان را من مي بوسم. فكرهايتان را من مي شنوم و روياهايتان را من مي بينم.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در شنبه بیستم تیر 1388 |

چشمهایم را می دوزم به آینه، ایستاده ام رو به رویش، پیراهن قرمز پوشیده ام. موهایم را رها کرده ام روی شانه هایم و چهره ام همانیست که باید باشد.

- دوستت دارم.

پقی می زنم زیر خنده. خودم را جمع و جور می کنم. آهان! عطر یادم رفته! با وسواس یک شیشه عطر برمی دارم و به گردن و موهایم می پاشم. یک نفس عمیق می کشم. می گویم:

- دوستت دارم.

لبخند از صورت می پرد. حالا من ایستاده ام با لبهای آویزان و چشمهای بی حالت. شانه هایم را بالا می اندازم که یعنی... نمی توانم... اما... سرشانه ی پیراهنم را صاف می کنم، موهایم را شانه می زنم، لبخند را می گیرم و می دوزمش به صورتم. چشمهایم برق می زنند.

- دوستت دارم.

نگاهم را از آینه می گیرم. کلافه ام. بغض راه گلویم را می بندد. لبهایم سرخ می شوند و چشمهایم خیس. آب دماغم راه می افتد. با پشت دستم دماغم را پاک می کنم. موهایم ریخته اند به هم. سرشانه های پیراهن هم. فقط داشتم تمرین می کردم، دوستت دارم خب. باید می گفتم؟ دوستت دارم... فیخ فیخ... دوستت دارم... هق هق... بازم بگم؟ دوستت دارم!

پ.ن. دعوت پارسال بازی مینیمال نویسی جناب ذهن مخدوش!

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 |

نقدی از «درخت آلبالو» را به قلم پسری از سرزمین اسطوره بخوانید...

درخت آلبالو؟! وقتي به اين اسم نگاه مي‌كني خود به خود كنجكاو مي‌شوي تا خواندن اين داستان كوتاه را شروع كني و در تمام طول خواندن، گوشه‌اي از ذهنت ناخودآگاهانه درگير تفكر درباره‌ي اين موضوع است كه چرا اسم داستان بايد درخت آلبالو باشد! در لابه‌لاي سطرهايي از داستان متوجه مي‌شوي كه نويسنده همچنان با دنيايي نمادين و نشانه‌اي درخت آلبالو را برجسته كرده است و شايد سرخي و قرمزي آلبالو را بر روي دستانت احساس كني و ترشي و شيريني آنرا بر زبانت، و به اين نتيجه برسي كه «درخت آلبالو» يك داستان «احساسي» و «تلخ» را برايت بازگو مي‌كند...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در دوشنبه دهم تیر 1387 |

داستان نویسی جسارت می خواهد. برای نوشتن باید بی باک بود. ترس، قلم را روی کاغذ منحرف می کند. جسارت چیزیست که من خودم را به هر آب و آتشی می زنم که بدستش آورم. ترسی که من در داستان نویسی دارم بیشتر از خواننده ی داستان است تا پیکره مخوف خود داستان. خوانندگان داستانهای من عموما عادت دارند در ذات داستان به دنبال شخصیت خود من بگردند و من از این کار متنفرم. کسی که گاهنامه می نویسد، منم. اما در داستان پردازی من با همه ی وجودم می کوشم از قالب شخصیتی خودم خارج بشوم و دیگری باشم. به دنبال من نگردید. من اینجا نیستم. جای دیگرم.

 

 

درخت آلبالو

*تقدیم به مامان. روزت مبارک!

تالاپ... و به دنبالش صدای شُرشُر موقت آب. انگار که چیزی به سنگینی دو تا هندوانه افتاد توی آب.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در دوشنبه سوم تیر 1387 |

برای مجیدی از سرزمین اسطوره/روزت مبارک(!) :دی

دود غلیظ سیگارت مرا به وسوسه انداخت که یکی روشن کنم. از آیینه ی کنار دستم به خوبی مشخص بودی. من پشت چراغ قرمز توقف کردم، دود سیگارم را بیرون دادم و از پشت عینک دودی به آیینه زل زدم. سیگار را گوشه ی لبهای قرمزت گذاشته بودی و انگار که خودت را در آیینه ورنداز می کردی. مسیر حرکت دوقطره اشک روی گونه هایت سیاه شده بود. تور سیاه روی سرت را عقب تر کشیدی، برگشتی و در صورت آرام پریچهر لحظه ای درنگ کردی بعد دست در موهایت بردی و یک دسته از آنها را توی صورتت ریختی. پک عمیقی به سیگارم زدم که چراغ سبز شد.

من چشمهایم را به جاده دوخته بودم -نه- انگار که دائما به تو نگاه می کردم. هوای تهران ابری بود. عینک دودی بیخودی روی دماغم سنگینی می کرد. برش داشتم که زنم از دستم گرفتش و در قابش گذاشت. چقدر بیخود باسلیقه بود!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 |

یک. داستان جدیدم. اسم مضحکی دارد، نه؟!

دو. از اینجوری کوتاه نوشتن خوشم می آید.

سه. برای اولین بار شخصیت اصلی داستان(راوی) هیچ شباهتی به شخصیت خود من ندارد. یعنی ربطی به این جمله ی مشهور: «قصه تنها یک راه فرار از آرزوهای ناکام است.» ندارد. این جمله از کی بود؟! اگه گفتید؟!... شاید نفوذ کردن در یک شخصیت بیگانه، آن هم یک مرد هنوز برای من زود باشد. بخوانید ببینید چه شد! 

چهار. من عاشق ماهیهای شمال و جنوب و کلا غذاهای دریایی هستم.

پنج. من سیگاری نیستم. بعید هم می دانم بشوم.

شش. این یکی هم پر از همان نکته های تکراری روزنوشت هایم است. قهوه ی تلخ، عینک(!)، کافه، فقط این بار پیانو و ودکا و سیگار هم اضافه شده. اصولا آدم روز به روز پیشرفت می کند.

هفت. اولین داستانی که نوشتم و مرا از پانزده سالگی خودم راضی کرد. دوستش دارم.

هشت. خوبی داستان کوتاه در این است که هروقت که خواستی می توانی گند بزنی به داستان. می توانی از یک سوژه بیشمار داستان با بیشمار پایان بنویسی و دلت هم برای آدمهای داستان نسوزد.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 |

زردها بیهوده قرمز نشدند،

قرمزی رنگ نباخته بیهوده بر دیوار

صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست...

 

خیلی خوب است که در بدترین شرایط جوی عازم دبیرستان بشوی، در را بکوبی و بابا بگوید، تعطیل است. برگرد. نه؟ خوش می گذرد دو- سه کیلومتر پیاده روی کنی، باید با snowboard می رفتم، هوا سرد بود، یک دختر هم بیرون نبود، ماشین زنجیر نداشت، بابا خواب بود، سیروس به من می خندید.

اما لذت بخش بود. صداهای خفه، گم، من همیشه زمستان را دوست داشته ام و برف را، و سکوت عجیبی که بر آدمها ساکن می شود و خاطراتی که می گویند و ماشینهایی که هل می دهند و گوهردشتی که مبدل می شود به پیست دیزین. از همه بدتر امتحانی بود که کنسل شد. این دومین باری بود که شیمی را می خوردم، برای امتحانی که به جای این امتحان خواهند گرفت امکان ندارد لای کتاب را باز کنم. حرفی نیست... راستی دومین داستان کوتاهی که نوشته ام را بخوانید، روی ادامه ی مطلب کلیک کنید. البته افتضاح شد، اگر کسی فهمید موضوع داستان چی هست، به من هم بگوید...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در یکشنبه شانزدهم دی 1386 |

فکر می کنید سه ساعت ترافیک واژه ها موجب چه شد؟ موجب پیدایش یک داستان کوتاه که خودم هم نفهمیدم چی نوشتم شد. بابا وقتی خواند تا چند دقیقه به در و دیوار خانه می خورد. چقدر دلم سوخت برای بابا. بابا هرگز فکر نمی کرد من اینقدر سیاه بنویسم و تلخ... راستی، چای چقدر شیرین است... بابا پرسید مقصودت چه بود؟ من جواب دادم نمی دانم.

واقعا نفهمیدم سه ساعت فقط نوشتم و تمام شد و فریاد کشیدم: من بالاخره یک داستان را تمام کردم. و یک لحظه احساس کردم خودم هم تمام شدم... داستان کوتاهی که اگر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید می خوانیدش، شباهت زیادی به یک ظرف پر از فضله ی موش و سیرابی و شیرکاکائو که توش نان شیرمال تیلیت کرده اند دارد. خودم باورم نمی شود این چرندیات را سرهم کرده ام. می خواهم برای مسابقه ی داستان نویسی مدرسه بفرستم. نمی دانم این داستان که نیهیلیسم از سر و رویش می بارد چه جایزه ای می خواهد ببرد. آن هم میان قضاتی که به عشق و دین و این جور چیزها نمره می دهند... به نظر شما من فاجعه نیستم... چقدر به نظرم خودم جدی می آیم. اما به هر حال هر کسی که حتی یک داستان کوتاه هم بنویسد یک نویسنده است. نه من که یک رمان قطور 500 صفحه ای و چند داستان دم بریده دارم. مامان گفت چقدر تاریک! کمی لطیف بنویس. بابا داد زد و گفت: بنویس... هر چی می خوای بنویس... هر چی دلت می خواد بخون و بنویس... فقط بنویس، فکر نکن بذار ذهنت، این ترافیک کلمات تخلیه بشوند...

 

پ.ن. با شروع امتحانات من تقریبا سرشلوغی گرفته ام. متاسفم.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در دوشنبه سوم دی 1386 |