به گمانم براي دهمين بار ليست كتابهايم را زير و رو مي كنم، حذف و اضافه مي كنم، علامت مي زنم، بين ترجمه ها به شك مي افتم، ليست نهايي ام را مي نويسم توي دفترچه ي يادداشتم. فكر مي كنم به همه ي بايدها و نبايدهايي كه به اختيار خودم تغييرشان خواهم داد. فكر مي كنم به اينكه من خواهم جنگيد، با سلاح گرم كلمات. فكر مي كنم به سن شناسنامه اي ام. شانزده سال و هشت ماه. فكر مي كنم به حصارهاي ذهن آقاي پدر و به جهش هاي بي مهاباي خودم.
حسابی از دست خودم شاکی ام. حسابی!