تبليغاتX
.: دوشیزه مترسک :. - من آیا؟

*دستم را مي كنم تكيه گاه چانه ام، زل مي زنم به زري كه گريه مي كند بي صدا، برايش خوانده ام: چرا گرفته دلت؟ مثل آنكه تنهايي... چقدر هم تنها! خيال مي كنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستي... دچار يعني عاشق... و فكر كن كه چه تنهاست اگر ماهي كوچك قرمز دچار آبي درياي بيكران باشد!

از كافه زديم بيرون، برگشتم به زري گفتم كه: "خوب شد قهوه نخورديم، قهوه هاش بوي گند مي داد."

آقاي موسفيد كراواتي كه داشت مي رفت توي كافه، برگشت. پقي زدم زير خنده. آدم قهوه ي همه جا را نمي خورد. اين يك اصل است.

** من نبودم آيا كه دستم را قلاب كردم توي دستت؟ - آهان، چفت شد؟- من نبودم آيا كه آرام گرفتم كنار قدم هايت؟ نه قلبم تند زد و نه سردم شد؟ من نبودم آيا كه م‍ژه ي بلند چسبيده روي گونه ات را برداشتم؟ - چه مژه هاي بلند و قشنگي!-. من نبودم آيا كه سرم را گذاشتم روي شانه ي راستت؟ من نبودم آيا كه دستم را كشيدم از توي دستت و گم شدم ميان انبوه جمعيتي كه در هم مي لوليدند، بي آنكه برگردم و نگاهت بكنم؟ بغض كسي شكست آيا روي پله هاي متحرك مترو و صدايش گم شد در هياهوي مردمي كه نمي فهمند، در نمي يابند پروازش را؟ زندگي من نيست اين تابع ناپيوسته كه از جايي نزديك چند روز پيش برش خورده و يك روز، چند ساعتي در گاه شمار لحظاتش گم شده است؟ من پريده ام آيا؟ من آیا شكسته ام؟ من آيا، من آيا همچنان منم؟

*** اين پنج خط كه به فاصله ي كم از هم قرار گرفته اند و سياه ها و سفيدها و گردها و چنگ ها و سكوت ها را بردوش مي كشند، حرف مي زنند. گاها" كه نت ها را به زير مي رانند پچپچه مي كنند و وقتي نت ها را روي سرشان مي گيرند، جيغ مي كشند. يوهان برامسِ آلماني يك لالايي خارق العاده دارد كه من ديوانه ي شنيدنش هستم. آرشه نزديك به گريف، ميزانها چهارتايي، پيانو. آرام، آرام، آرام. ويولن زير چانه، آرشه در دست راستم آويزان، چشمهايم بسته، خواب مي روم. سيم چهارم، سل، دو ضرب، يك... دو... اوج پچپچه هاييست كه آرام مي گيرند و لالايي را پايان مي برند. خواب، خواب، خواب. آرميده ام.

نوشته شده توسط دوشیزه مترسک در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 |