آرام و قرار ندارم. قواي تحليل رفته ام براي فكر كردن را باز می یابم، جمع مي شوم، آب مي روم، آنقدر كه در ذهنش، در فكرهايش جاي بگيرم. نمي گنجم، كوچك نمي شوم، خاصيت انطباق با ذهن شلوغ او و فكرهاي درهم ساده اش را نداشته ام. من در روزمرگي هايش جاي گرفته ام، روزمرگي هايش. آرام می گیرم، وقتي مي نويسم، وقتي متهم مي كنم خودم را به ديوانگي، به جنون. به اينكه حالا يكپارچه احساسم و وقتي كه مي نويسم، عقل به یغما رفته ام را باز مي يابم. پريسا مخلوط ناهمگوني است از محتويات مغز و احساسات تند و تيزش. همچنان عقل غالب و احساس مغلوب. همچنان پيروز، اما نابود.
پ.ن. مخاطب نداشت واقعا".