
سبزها زير پوست شهر نمي مانند. از لحظه هايي كه خورشيد حضورش را كمرنگ تر مي كند، مي جنبند و خودشان را هويدا مي كنند. جيغ، داد، شعار، خنده هاي بلند... تا نيمه هاي شب، اين "شهر" خواهد بود كه زير پوششي سبز گم مي شود. راهپيمايي ها، جنبيدن ها، مجادلات سياسي. به نظرم لازم نيست من هم براي دهمين بار تكرار بكنم كه چرا شركت در انتخابات در اين برهه ي زماني امري حياتي است. من هم با شانزده سالگي ام نگران مي شوم، نگران ناآگاهي مردم و نگران مجري مهرورز انتخابات، اولي بيشتر و دومي قاطي با مقادير قابل توجهي حسرت و كاسه ي "چه كنم؟". خب، خرداد است و اميد به حادثه اي كه شايد هرگز تكرار نشود. اما "اميد" هست همچنان.
2
"حق دارم زل بزنم به سقف يكدست و بي ترك اتاقم و فكر بكنم به خاطراتي كه فقط آزار مي دهند، اما اشكهايم حق ندارند راهشان را از گوشه ي چشمم به شقيقه ها بگيرند و موهايم را خيس بكنند... من حق دارم دلتنگ حادثه اي باشم كه هرچند اشتباه بود، اما براي من پرتگاه پرواز شد.
بُر مي خورم ميان آدم هايي كه حضورشان قيافه ي تنهايي ام را هويداتر مي كند.
خاموشم.
3
به جز دست بندها و شال ها و پوسترها و سبزها كلا"، قيافه ي زندگي هماني است كه بود، همان پنج حرفي مزخرف كه حال آدم را بد مي كند. هر چند كاملا" با كيانا موافقم كه بهار خوبي بود و ارديبهشت محشري داشت. و گور باباي امتحانات نهايي كه پس فردا تمام مي شود و همه ي نمره هايي كه از شب بيداري هايم گرفتم.