*اگر كمي خودخواه "تر" بشوم و هدفون را بگذارم روي سرم كه قيافه ام را با اين چتري هاي گرد و كودكانه، شبيه آدم فضايي ها مي كند و بگذارم لئونارد كوهن ترانه ي دلخواهم را توي گوشم بخواند تا مبادا صداي تكبير آدم هاي روي پشت بام ها به سرم بيندازد كه دوباره روي پشت بام بروم و صدايم را بيندازم ته گلويم كه كمتر زير به گوش برسد و فرياد بزنم الله اكبر و فكر بكنم تنها معنايي كه از بانگ من دريافت نمي شود، همين معناي تحت الفظي اش است. و سيروس خب، صداي رسا و بمي دارد كه قسم مي خورم نيمي از همسايه ها را به پشت بام مي كشاند، آهان، اگر چنين بكنم، يعني خودخواه باشم و فكر نكنم به 7 تايي كه كشتند و يك نفري كه همين بيخ گوشمان تيرخورد و مرد، حرفهاي ديگري هم دارم كه بايد بنويسم.
**من لياقت ندارم دوست داشته شوم. كدام ديوانه ي بخت برگشته اي مي تواند حتي طوري "تظاهر" بكند كه من باورم بشود مهم شده ام برايش؟ من كلا" موجود مزخرفي ام. خودم هم به ندرت رفتارهايم را تحمل مي كنم. مامان و بابا و سيروس حق دارند قطعا وقتي شكايت مي كنند. از شوخي هاي بي مزه ام دست برنمي دارم. خودم را به طرز گريه آوري به ريشخند مي گيرم و بعد، سناريوي تكراري زندگيم "طنز تلخ" مي شود.
***عقب مي كشم خودم را مثل دريا به هنگام جزر. آرام، آرام. دريايي كه شب ندارد، چون تماما" شب بودند روزهاي من تا لحظه اي كه "دير شدن" را احساس كردم. تا همين حالا كه سپيده مي زند، ماهِ من دور مي شود، سپيدي اش در سپيده ي صبح گم مي شود. جاذبه اش تحليل مي رود، مَد تمام مي شود و من، خودم را عقب مي كشم. آرام، آرام.
"رجعت" خواهم كرد. عقب تر كه مي روم، تكه تكه هاي روحم را جمع مي كنم. رفته رفته يكپارچه مي شوم، اما، سرم گيج مي رود با اين رو به عقب گام برداشتن و رو به رو را نگاه كردن -رد گم شدن ماه را در سپيدي صبح دنبال كردن-، تعادلم از دست مي رود، زمين مي خورم. روح بند زده ام مي شكند.